تبليغاتX
سید
 این الرجبیون

با سلام و شاد باش خدمت تمام عزیزان دلم و نور چشمانم میلاد مبارک و پر بهجت آقا امام محمد باقر علیه السلام و فرا رسید ماه رحمت خدا رجب بر تمام مومنین،این الرجبیون مبارک باشد انشاالله

seied121

در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند

1655

 از رسول اکرم(ص) روایت شده که فرمودند:

  

 از نخستین شب جمعه ی ماه رجب غفلت نکنید

چه آن شب را ملائکه "شب رغائب" نامند

 و آنچنان است که چون ثلث شب بگذرد

در آسمانها و زمین ملکی باقی نمی ماند مگر اینکه

 درکعبه و حول آن جمع می شوند

و خداوند به آنها خطاب فرموده ، گوید:

 ای ملائکه ی من ! هرچه میخواهید از من بخواهید ...

 آنها گویند : پروردگارا ! حاجت ما این است

 که روزه دارن ماه رجب را بیامرزی .

 خدای تبارک و تعالی فرماید : چنین کردم

 و مناسبتر آن است که هرکس این خبر را بشنود

 در این شب بر ملائکه درود بسیار بفرستد

 تا تکلیف این تحیت را به قدر و مقدور ادا کرده باشد

|+| نوشته شده توسط .سید در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 17:7  
 میلاد حضرت زهرا س

بسم الله الحی العریز

باعرض سلام خدمت تمام دوستان عزیز و گرامی

میلادفرخنده و پر بهجت دلیل وجود، نور عالم هستی، ستاره تابناک ،ماه ولایت، انسیه حورا ، دخت نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی ،همسر محترم امیر المومنین مادر حسنین و زینبین حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه را برمحضر مبارک حضرت حجت آقا امام زمان(عج) تبریک میگویم  بر تمام محبین بخصوص تمام مادران و شیر زنان شیعه تبریک و شاد باش می گویم

135

تقدیم به مادر خوبم

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت

دعای مادران

مهدی خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط .سید در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:6  
 گوشه ای از حکایات آیت الله نخودکی وشیج جعفر مجتهدی

با سلام صبح جمعه و دعای ندبه چه حالی داریم

شاید این جمعه بیاد

آماده هستی

و

گفتم خوبه  به نت و ایمیل و باقی چیزهانگاه بکنم چون خواب دیگه پرید از دل و عقل دیونه ما که رسیدیم به ایمیل یکی از دوستان که فرموده بودند اگر میشود مطالبی از شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي و جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه  ثبت کنیم

و بنده هم به پاس فرمایش ایشان این چند نوشته و حکایات را تقدیم می کنم از دریای بیگران این دو بزرگ مرد در عصر زندگی خود

و اینکه آنک آنک دل میشود

هوالله الحی 

گوشه ای از حکایات جناب آیت الله شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي  رحمت الله علیه

seied1

تمثال مبارک حضرت آقا نخودکی

سیر و سیاحت عجیب

فرزند ایشان نقل می کند:
به خاطر دارم که شخصی بنام « صنیعی » از اهل اصفهان که ریاست اداره تلفن مشهد را نیز به عهده داشت، برای من حکایت کرد که:
« وقتی به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نامهای حسن روستائی و شاهزاده دولتشاهی به خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمة الله علیه رفتم تا توجهی فرمایند و از آن درد خلاص گردم، چون به خانه او رفتم، دیدم که در اطاق گِلی و بر روی تخت پوست و زیلویی نشسته است.
در دلم گذشت که شاید این مرد نیز با این ظواهر، تدلیس می کند. پس از شنیدن حاجتم، فرمود تا دو روز دیگر به خدمتش برسم.

روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم.
 در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند.
 چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام.
 آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟
و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم.

نبات متبرک

مسئول چراغهای آستانه مقدس حضرت رضا علیه السلام ( در آن دوران ) نقل کرده است :
« آقای دولتشاهی رئیس تشریفات آستانه، مدتی مرا از کار برکنار کرده بود، روزی در صحن مطّهر خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی(ره) رسیدم و از حال خود به او شمّه ای عرض کردم. نباتی مرحمت فرمود که در چای به دولتشاهی بخورانم. گفتم: اینکار برای من میسر نیست.
فرمودند: تو برو خواهی توانست، بیدرنگ به دفتر تشریفات رفتم. پیشخدمت مخصوص دولتشاهی بدون مقدمه به من اظهار کرد: اگر می خواهی چیزی به « آقا» بخورانی، هم اکنون وقت آن است.
من نبات را به وی دادم، در چای ریخت و نزد «آقا» بردم. از دفتر به صحن آمدم. چند لحظه نگذشته بود که دولتشاهی مرا نزد خود احضار کرد و کار سابقم را مجدداً به من واگذاشت

خلاصی از ناامنی

مرحوم سید ابوالقاسم هندی، نقل کرد که:
« در خدمت حاج شیخ به کوه « معجونی» از کوهپایه های مشهد رفته بودیم. در آن هنگام مردی یاغی به نام « محمد قوش آبادی» که موجب ناامنی آن نواحی گردیده بود از کناره کوه پدیدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنید، کشته خواهید شد.
مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو داری؟ عرض کردم: آری. دست مرا گرفتند و گفتند: که چشم خود را ببند.
پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم، فرمودند: باز کن، چون چشم گشودم، دیدم، که نزدیک دروازه شهریم.
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگی پر از گیاه، در کنار اطاق بود. از من پرسیدند: در این کاسه چیست؟
عرض کردم: نمیدانم و در جواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهار بی اطلاعی کردم. آنگاه فرمودند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: خیر، فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختیار داری بدان که تا من زنده ام، از آن ماجرا سخنی مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهی شد

تأثیر نام شیخ

و نیز همان سید نقل می کرد:
« روزی مرحوم حاج شیخ به من دستور داد که به شهر تربت بروم و شب را در کوه « بیجک صلوة » بمانم و پیش از طلوع آفتاب، مقداری معین از علفی که نشانی آنرا داده بودند بچینم و با خود بیاورم.
 طبق دستور به تربت رفتم. اهالی مرا از ماندن شب در آن کوه منع کردند و گفتند: در این کوه، ارواحی هستند و به اشخاصی که در آنجا بخوابند، آسیب خواهند رسانید.
اما من به گفته آنها ترتیب اثر ندادم و به آن کوه رفتم. هنگام غروب که فرا رسید، سر و صدای فراوانی به گوشم خورد، مرکب خود را دیدم که آرام نمی گیرد و مانند آن است که از کسی فرار می کند، ناگهان فریاد زدم: من فرستاده حاج شیخ حسنعلی اصفهانی هستم، اگر به من آسیبی برسانید، شکایت شما را به او خواهم برد.
با این جمله، سر و صداها تمام شد و به من هم صدمه ای نرسید. خلاصه، شب را در کوه خوابیدم و پیش از آفتاب، علفها را بر طبق نشانی و بمقدار معین چیدم ولی در همین وقت به این اندیشه افتادم که خوب است مقداری هم برای خود بچینم، بی شک روزی مرا به کار خواهد آمد.
به محض آنکه خواستم فکر خود را عملی کنم، ناگاه دیدم که سنگهای عظیمی از بالای کوه سرازیر شد، چهار پای من افسار خود را پاره کرد که فرار کند، آنرا گرفتم و استوارتر بستم، باز فکر کردم که شاید حرکت سنگها امری طبیعی بوده است.
خواستم مجدداً به چیدن آن گیاه بپردازم که دیدم باز سنگها شروع بغلطیدن کرد. این بار فهمیدم که این ماجرا امری طبیعی نیست در نتیجه از آن کار صرف نظر کردم و به مشهد بازگشتم و خدمت حاج شیخ رسیدم. حاج شیخ چون مرا دیدند فرمودند:
« تو را چه به این فضولیها؟ چرا می خواستی بیش از حدیکه دستور داده بودم از آن گیاه بچینی؟ »
آنوقت بود که متوجه شدم آن مرد بزرگ در طول انجام مأموریتم همواره مراقب حال و کار من بوده است. »

حفاظت از راه دور!

چند تن از دوستان از قول مردی به نام ملا محمد که خادم و محافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بود، روایت کردند که:
« حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شبهای جمعه را در بالای بام حرم بیتوته و عبادت می فرمود. یک شب از ایشان اجازه خواستم تا برای حفاظت باغ انگوری که در خارج شهر داشتم، بروم. حاج شیخ فرمودند:
« شب جمعه دنبال چنین کارها مرو و در همین جا بمان و اگر نگران باغ خود هستی، دستور می دهم که آنرا نگهداری کنند. »
خلاصه شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پیش از طلوع آفتاب، به قصد باغ بیرون آمدم. اما چون نزدیک باغ رسیدم، دیدم مردی که جوالی همراه داشت بر روی دیوار باغ نشسته است، فریاد کردم کیستی؟
جوابی نداد. نزدیک شدم، حرکتی نکرد، پایش را کشیدم از بالای دیوار روی زمین افتاد، مدتی شانه هایش را مالیدم تا به هوش آمد. گفتم: تو کیستی؟

گفت حقیقت امر آنکه به دزدی آمده بودم، ولی چون بالای دیوار رفتم، گربه ای نزدیک من آمد و چنان بانگ مهیبی کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز آمدم.

یاسین و طه بخوان!

کربلائی رضای کرمانی، مؤذن آستان قدس رضوی نقل کرده است :
« پس از وفات حاج شیخ، هر روز بین الطلوعین، بر سر مزار او می آمدم و فاتحه می خواندم. یک روز در همانجا خواب بر من چیره شد، در عالم رؤیا حاج شیخ را دیدم که به من فرمودند:
« فلانی چرا سوره یاسین و طه را برای ما نمی خوانی؟ »
عرض کردم: آقا من سواد ندارم.
فرمودند: « بخوان. »
و سه مرتبه این جمله ها میان ما ردّ و بدل شد. از خواب بیدار شدم، دیدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بودم، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم، تلاوت می کنم .

آگاهی از باطن

آقا شیخ مختار روحانی نقل کرد:
« یک روز زنی سیده و فقیر از من تقاضای چادر مقنعه ای کرد. گفتم: اکنون چیزی ندارم که با آن حاجت تو را روا کنم.
اتفاقاً همان روز خدمت شیخ حسنعلی رسیدم و عرض حاجت کردم. چون می خواستم از محضرش بیرون آیم، وجهی به من مرحمت کردند و گفتند:
« این پول را برای آن بانوی سیده، چادر و مقنعه بخر. »
به علاوه، یک تومان دیگر و یک قبض حواله یک من برنج هم دادند که به آن زن برسانم. در شگفت بودم که حاج شیخ از کجا مطلّع شدند که چنین بانوئی از من درخواست چادر و مقنعه کرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فکرم گذشت که فعلاً یک تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نمیدهم و پس از مدتی به او تحویل خواهم داد، اما ناگهان صدای حاج شیخ بلند شد که فرمود: « هر چه گفتم انجام بده و دخالتی در کار مکن

مرحمتِ امام رضا علیه السلام!

آقای سید محمد ریاضی یزدی، شاعر معروف، حکایت کرد که:
« دوستی داشتم از صلحا و خوبان، وی می گفت روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم.
شیخی ابراهیم نامی که با دوستم سابقه مودّت داشت بر ما وارد شد، پس از تعارفات معمول، سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم، ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو.
شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد.
بدون خرجی ماندم. حساب کردم تا مراجعت به وطن، به پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم: به پانصد تومان نیازمندم تا به گیلان باز گردم، انتظار مرحمت دارم.
اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض حاجت کردم و گفتم: سیدی، من گدای متکبری هستم این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم، اما اگر عنایتی نفرمائی، دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت ولی یادداشت می کنم که امام رضا علیه السلام مهمان نواز نیست.

چون از حرم خارج گردیدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند، بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را  « حاج شیخ حسنعلی اصفهانی » می خوانند. حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادبی و گستاخ باشی. »

سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم، با کمال شگفتی دیدم که پانصد تومان است.
تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه حاج شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول از کجا است؟ اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم، بتو مربوط نیست. بدان که اگر برای این پرسش به خانه من بیائی، ترا نخواهم پذیرفت. »

از خواب بیدار شدم و دیگر برای این کار به خانه ایشان نرفتم و به گیلان باز گشتم

گوشه ای از حکایات جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه

سلمان عصرما

seied2

تمثال مبارک شیخ جعفر مجتهدی

جاذبه ولایی حضرت رضا – علیه السلام – و تعلقات ما

استاد مجاهدی در مورد خاطرات خود از سفر مشهد نقل می کنند :
به خاطر دارم كه روزی از قم عازم عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – بودم. به هنگام خدا حافظی با دوستان، آقای حاج سراجی به من گفت:
اگر توفیق زیارت آقای مجتهدی را پیدا كردید از قول من به ایشان بگویید كه از حضرت بخواهند كمند جاذبه خود را رها كرده و ما را هم به مشهد بكشند!
آقای حاجی سراجی از دوستان آقای مجتهدی بودند و در قم كارخانه داری می‌كردند.
هنگامی كه در مشهد به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدم و پیام آقای حاج سراجی را به ایشان ابلاغ كردم، فرمودند:
آقاجان! جاذبه ولایی حضرت نه تنها ما را كه تمامی عوالم را به طرف خود می‌كشد ولی ما زنجیری برداشته‌ایم و به كمر بسته‌ایم و انتظار داریم كه حضرت ما را با كارخانه‌ای كه داریم به مشهد بكشند! كه این شدنی نیست!
هنگامی كه در قم، مطلب آقای مجتهدی را با آقای سراجی در میان گذاشتم، گفتند:
ای‌والله! راست گفته‌اند، مگر فكر و خیال این كارخانه لعنتی می‌گذارد كه ما توفیق زیارت امام رضا را پیدا كنیم؟!...

عمل جراحی بدون بیهوشی!

جناب مجتهدی برای عمل جراحی پروستات در یكی از بیمارستانهای تهران بستری می‌شوند و برای انجام عمل دو پیش شرط می‌گذارند:
1) عدم بیهوشی؛
2) عدم تزریق خون؛
هیأت پزشكی ابتدا از پذیرفتن این دو شرط خودداری می‌كنند و به ایشان می‌گویند انجام عمل جراحی بدون بیهوشی امكان ندارد و به خاطر خونریزی‌های ناشی از جراحی در طول عمل ناگزیر از تزریق خون خواهیم بود، ولی وقتی به آنان گفته شد كه حساب ایشان از دیگر بیماران جداست و انسان فوق العاده‌ای هستند، با اخذ امضاء از همراهان آقای مجتهدی مبنی بر این كه اگر در حین عمل یا بعد از آن خطری متوجه ایشان شود كادر پزشكی بیمارستان و پزشك جراح مسؤلیتی نخواهند داشت، حاضر می‌شوند كه بدون بیهوشی و تزریق خون این عمل جراحی را انجام دهند.
یكی از پزشكان حاضر در اتاق عمل كه اعتقاد چندانی به كرامت مردان خدا نداشت و قبلاً از این و آن جریان‌هایی را در مورد آقای مجتهدی شنیده بوده ولی باور نكرده! مدتها در جستجوی آن ولی خدا بوده تا به چشم خود امر خارق‌العاده‌ای را از ایشان ببیند! و ایشان را با نام (جعفر آقا) می‌شناخته نه آقای مجتهدی.
هنگامی كه تیم پزشكی در اتاق عمل آمادگی خود را برای شروع عمل جراحی اعلام می‌كند آقای مجتهدی همان پزشك را به كنار خود خوانده و دست او را در دست می‌گیرند و با گفتن چند ذكر نادعلی از خود می‌روند و اسباب حیرت آن پزشك و دوستان او می‌شوند.
هیأت پزشكی برای حصول اطمینان، محل عمل را با تیغ جراحی خراش مختصری می‌دهند تا عكس العمل آن مرد خدا را ببینند ولی مشاهده می‌كنند كه ایشان اصلاً احساس درد نمی‌كنند و هیچ عكس‌العملی از خود نشان نمی‌دهند!
عمل جراحی حدود دو ساعت به طول انجامید بی آن كه به خاطر افت فشار خون ناگزیر از تزریق خون شوند!
هنگامی كه آقای مجتهدی پس از انتقال به اتاق چشمان خود را باز می‌كنند، همان دكتر را در كنار تخت خود مشاهده می‌كنند كه سرگرم گرفتن فشار خون می‌باشد و صحنه شگرف اتاق عمل را مرتباً در ذهن خود مرور می‌كند ولی پاسخی برای پرسش‌های خود نمی‌یابد!
هنگامی كه یكی از همراهان آقای مجتهدی به او می‌گویند:
دیدید نیازی به بیهوشی و تزریق خون نبود؟! جعفر آقا انسان خارق‌العاده‌ای است! حساب مردان خدا از مردان عادی جداست! دكتر پی به اشتباه خود می‌برد و از این كه آن روز و به چشم خود در اتاق عمل آن صحنه عجیب عمل جراحی را دیده ولی آقای مجتهدی را نشناخته معذرت‌خواهی می‌كند و می‌گوید:
حالا می‌فهمم كه چرا آقای مجتهدی دست مرا در دست خود گرفتند و با گفتن چند ذكر « نادعلی » بدون بیهوشی آماده عمل جراحی شدند و در طول عمل جراحی پروستات با آن كه طبعاً بسیار درد آور است از خود عكس‌العملی نشان ندادند كه هیچ، الآن هم از خوردن دارو و تزریق آمپول برای تسكین درد ناشی از عمل جراحی خودداری می‌كنند! با این كار خواستند پرده‌ای از كرامات وجودی مردان خدا را به من نشان بدهند تا در مورد آنان دچار تردید نشوم!
 
فلانی سیر برزخی خود را آغاز كرده‌است!

استاد مجاهدی در این باره نقل می کنند :
در دو روز آخری كه حجت‌الاسلام  حاج احمد آقای خمینی تحت مراقبت‌های ویژه پزشكی قرار داشتند و چند تیم پزشكی در جماران برای ادامه حیات ایشان بی وقفه تلاش می‌كردند، حجت الاسلام حاج سیدحسن خمینی تلفنی از من خواستند تا با پرواز به مشهد، نظر آقای مجتهدی را درباره وضعیت پدر بزرگوارشان جویا شوم.
روز چهارشنبه با هواپیما به مشهد مشرف شدم و پس از عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا _ و تقاضای ملاقات با آن ولی خدا به هتل محل اقامت بازگشتم در حالی كه برای زیارت آقای مجتهدی لحظه شماری می‌كردم. مدتی گذشت و از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند كه كسی حامل پیغامی برای شماست!
حامل پیغام را تا آن لحظه ندیده ‌بودم و او را نمی‌شناختم. پس از سلام و احوالپرسی گفت:
آقا سلام داشتند و از این كه به خاطر شدت بیماری و بستری بودن قادر به ملاقات نبودند عذرخواهی كردند و فرمودند به آقای مجاهدی بگویید:
فلانی از دوشنبه گذشته سیر برزخی خود را آغاز كرده‌است!
جریان امر را تلفنی با حاج حسن آقا در میان گذاشتم و گفتم: كه به نظر جناب مجتهدی كار از كار گذشته ‌است.
بعدها شنیدم وقتی كه مادربزرگوار آن مرحوم، از این خبر مطلع می‌گردند، منقلب شده و می‌فرمایند:
این حرف باید درست باشد چون سال‌ها پیش یكی از اولیای خدا در لبنان و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به حاج احمد آقا گفته بود كه بیش از پنجاه سال عمر نخواهی‌كرد، و روز دوشنبه گذشته، فرزندم پنجاه سالش تمام شده ‌بود.
فردای آن روز، خبر در گذشت  حجت ‌الاسلام  حاج سیداحمد آقای خمینی – رحمت الله علیه – اعلام شد و جنازه آن مرحوم در جوار مرقد امام (قدس سره) به خاك سپرده شد

سفر به اعلی علیین

جناب آقای حاج باقر طلائیان نقل می‌كردند:
 در سال 1366 هـ ش همراه همسرم به مكه مكرمه مشرف شدم در حادثه خونین مكه همسرم مفقود گشته و هر چه جستجو كردم او را پیدا ننمودم و به مدت سیزده روز هیچ اطلاعی از او نداشتم.
در ایران شنیده بودم كه پسر عمویم حاج آقا رضا قرآن نویس با شخص فوق‌العاده‌ای كه صاحب كرامات می‌باشند مراوده دارند. لذا از مكه به ایران تلفن زده و با پسر عمویم تماس حاصل كردم و جریان مفقود شدن همسرم را برایشان بازگو نموده و از ایشان خواستم تا این مطلب را به دوستشان بگویند و كسب تكلیف نمایند.
هنگامی كه آقای قرآن نویس جریان را توسط شخصی به سمع آقای مجتهدی می‌رساند ایشان می‌فرمایند:
ما او را در اعلی علیین می‌بینیم، همین امروز بعد از نماز مغرب با شوهرش در مكه تماس بگیرید زیرا او در آن موقع از راه رسیده و به هتل می‌آید و مطلب را برایشان بازگو كنید.
آقای طلاییان می‌گفتند:
 همان روز كه آقای مجتهدی این مطب را فرموده بودند جنازه همسرم را در سردخانه پیدا كردم و شب كه به هتل برگشتم از ایران تلفن زدند و پیام آقای مجتهدی را برایم بازگو كردند. بنده هم گفتم: درست است، همین امروز جنازه او را پیدا كردم.
دو ماه بعد از مراجعت از مكه، عروسی خواهر زاده‌ام بود و چون من با وجود این ضایعه طاقت نداشتم در مجلس شادی شركت كنم، لذا به قصد زیارت حضرت رضا (علیه‌السلام) بلیط اتوبوس تهیه كردم. اما  قبل از حركت آقای قرآن نویس تلفن زده و گفتند: آیا مایل هستید امروز با هم به مشهد برویم؟
گفتم: بنده بلیط اتوبوس تهیه كرده و همین امروز بعد از ظهر عازم مشهد می‌باشم.
ایشان گفتند: من بلیط هواپیما تهیه نموده‌ام شما هم به فرودگاه بیایید. انشاء الله برای شما هم بلیط فراهم می‌شود.
بنده هم به فرودگاه رفتم و نامم را در لیست انتظار نوشتم. چون چند ساعت به پرواز باقی بود آقای قرآن نویس پیشنهاد كردند كه از این فرصت استفاده كنیم و به دیدن آقای مجتهدی برویم و بدین منظور به منزل آقای مجتهدزاده كه در آن موقع آقا در آنجا تشریف داشتند رفتیم.
هنگامی كه خدمتشان رسیدیم آقای قرآن نویس گفتند: ایشان همان آقای طلائیان هستند كه همسرشان در مكه كشته شدند.
آقا فرمودند:
 بله می‌دانم، همان روز كه جریان مفقود شدن همسرشان را به ما گفتند ما خدیجه خانم را در اعلی علیین دیدیم.
آقای قرآن نویس گفتند: نام همسر ایشان نفیسه بود نه خدیجه.
آقا فرمودند: خیر آقاجان، ایشان خدیجه خانم بودند.
مطلب همانطور بود كه آقا فرمودند، در شناسنامه همسرم خدیجه ضبط شده بود اما او را نفیسه صدا می‌زدند. سپس جریان تعویض نام همسرم را بیان نموده و فرمودند:
وقتی همسر ایشان به كلاس خیاطی می‌رفته، معلم او می‌‌گوید: ما شما را نفیسه صدا می‌كنیم. او هنگام مراجعت به منزل جریانی را كه در كلاس اتفاق افتاده بود نقل می‌كند و بدین صورت از آن به بعد هم در منزل او را نفیسه صدا می‌كنند و اینگونه آقای مجتهدی به اسم حقیقی همسرم و جریان تعویض اسم او اشاره نمودند.
سپس آقا فرمودند: « نفیسه خاتون» زن بسیار مجلله‌ای بوده كه همراه حضرت زینب (علیها‌السلام) به كربلا و از آنجا به شام رفته و سرتاسر اسارت را در خدمت بی‌بی بوده و كنیزی ایشان را می‌نموده‌است و بعد از واقعه كربلا به مصر می‌رود و در آنجا قبری حفر نموده و دوازده هزار مرتبه قرآن را ختم می‌كند.
وقتی از دنیا می‌رود و می‌خواهند پیكرش را به مدینه منتقل كنند اهل مصر مخالفت می‌نمایند و در همانجا مدفون می‌شوند و هم اكنون مزار شریفشان در مصر زیارتگاه می‌باشد. آنگاه فرمودند:
اجر و ثوابی كه برای «نفیسه خاتون» می‌بینم برای همسر شما هم می‌باشد سپس مقداری از حالات معنوی همسرم را بیان نمودند.
ناگفته نماند كه همسرم حالات عجیبی داشت و اهل نماز شب و مكاشفه بود. وقتی نماز می‌خواند غرق در نماز می‌شد به طوری كه هر گاه به منزل می‌آمدم و او مشغول نماز بود متوجه آمدن من نمی‌شد ...

جلوه اسداللهی

استاد محمد علی مجاهدی تعریف كردند:
در همان اوائلی كه حضرت آیت الله سید عبدالكریم كشمیری تازه با آقای مجتهدی آشنا شده بودند، آقای مجتهدی به علت سكته مغزی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شدند.
یك روز كه من خدمت آیت الله كشمیری رسیدم فرمودند:
 خیلی مایلم به عیادت آقای مجتهدی بروم. اگر فردا وسیله‌ای باشد به اتفاق به عیادت ایشان می‌رویم.
روز بعد با ماشین خدمت ایشان رسیدم و با هم به عیادت آقای مجتهدی در بیمارستان رفتیم. وقتی به اتاقی كه آقای مجتهدی در آن بستری بودند وارد شدیم آقای كشمیری روی صندلی در كنار آقای مجتهدی نشستند و من روی یك صندلی كه در پایین تخت قرار داشت نشستم و همینطور سر به زیر نشسته بودم
 جهت شفای آقای مجتهدی متوسل به حضرت اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) شده و تصمیم گرفتم 391 مرتبه به عدد كلمه شافی ذكر « یا شافی »  را بگویم  ولی برای اینكه كسی متوجه نشود ذكر را قلباً شروع كردم.
اما هنوز چند مرتبه‌ای بیشتر آنرا تكرار نكرده بودم كه آقای مجتهدی به آقای كشمیری فرمودند:
آقاجان؛ آقای مجاهدی به جهت شفای ما ذكر یا شافی را گرفته‌اند. سپس به من فرمودند:
آقا جان ما شفا گرفتیم دیگر ادامه ندهید و خودتان را ناراحت نكنید از شما بسیار ممنون می‌باشم
و اجازه ندادند من ذكر را تمام كنم.
چون آقا چند هفته بستری بودند و كسی نبود صورتشان را اصلاح كند موهای سر و صورتشان یك حالت پریشانی بخود گرفته و ابهت و جلالت عجیبی به ایشان بخشیده بود در همین احوال كه روی صندلی نشسته بودم یكمرتبه دیدم یك تغییر قیافه عجیبی كه توأم با هیبت و هیمنه و سلطنت بود در ایشان پیدا شد و من از این حالت تكان خوردم ولی علت آنرا نمی‌دانستم!!
سه مرتبه این حالت رخ داد! اما در هر مرتبه با شدت بیشتر! در این هنگام ناگهان آقای كشمیری به من فرمودند: آقای مجاهدی برویم و بعد از خداحافظی با آقای مجتهدی آنجا را ترك كردیم.
از اتاق كه بیرون آمدیم متوجه شدم آقای كشمیری منقلب می‌باشند؟! وقتی از ایشان علت آن را پرسیدم فرمودند:
 امروز دچار اشتباه بزرگی شدم، نباید این كار را می‌كردم.
عرض كردم چه اشتباهی؟!
فرمودند:
قبل از اینكه شما به منزل بیایید تا با هم به عیادت آقای مجتهدی برویم قلباً به حضرت مولا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) عرض كردم یا مولا شما اسدالله (شیر خدا) هستید و من دوست دارم شیر خدا را ببینم. اگر جعفر آقا را دوست دارید و مورد عنایت شماست ایشان یك جلوه اسدالله پیدا كنند تا آن جلوه را ببینم.
وقتی خدمت ایشان رسیدیم این حرفی كه به مولا عرض كرده بودم از ذهنم عبور كرد، در همین حین یكمرتبه دیدم چهره ایشان تغییر كرده و مثل یك شیر شدند و به من نگاه می‌كنند.
نزدیك بود روح از بدنم خارج شود كه ناگهان آقای مجتهدی لبخندی زده و به حالت اول برگشتند.
با خود گفتم سید؛ چرا این قدر زود تحت تأثیر قرار گرفته و شاید اشتباه كرده ‌باشی! به محض اینكه این فكر از خاطرم گذشت باز ایشان تغییر حالت داده و همان جلوه را به خود گرفتند و بعد از اندكی دو مرتبه به حالت عادی بازگشتند!
با خودگفتم عبدالكریم نترس، اینها خیالات است كه مجدداً در مرتبه سوم باز آن جلوه را با شدت بیشتر بخود گرفته و به طرف من آمدند، من كه بشدت ترسیدم تكان خورده و به عقب آمدم كه ایشان باز به حالت عادی برگشتند گویا در این سه مرتبه آقای مجتهدی می‌خواستند بگویند:
آقای كشمیری، مردان خدا را نباید امتحان كرد .
و به همین دلیل از اینكه ایشان را مورد امتحان قرار دادم سخت پشیمان می‌باشم.
آیت الله كشمیری پس از رحل اقامت در شهر مقدس قم تا زمانی كه از سلامت جسمانی برخوردار بودند هر روز خدمت حضرت آقای مجتهدی می‌رفتند و در محضر ایشان می‌نشستند و دائماً درباره آقای مجتهدی به دوستان نزدیك و نزدیكان می‌فرمودند:
جعفر آقا و ما ادراك ما جعفر آقا
 و همچنین می‌فرمودند:
اگر كسی از من بپرسد در ایران چه كردی؟ با مباهات می‌گویم جعفر آقای مجتهدی را دیدم.

 

 مهدی خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط .سید در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 6:35  
 یا فاطمه

حضرت حیدر

به نام فاطمه حساس بود

135

مسلمانان چرا شب دفن شد صدّیقه کبری

چرا گم شد نشان قبر آن انسیّه حوراء

هنوز از رحلت ختم رُسُل نگذشته ایّامی

نگین خاتم پیغمبران بشکست، واویلا

 

یافاطمه شرمنده ایم

 

|+| نوشته شده توسط .سید در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 15:2  
 امام خميني مرگ نقطه پايان زندگي نيست،

بسم الله الحی العزیز

سلام زمان را نگاه میکنم کودکی بودم با پدر و مادر خود روز جدیدی را احساس میکردم اما در میان روزهای کودکی و اندیشه مرد شدن به مکانی رسیدیم همه پاسداران و کارکنان حسینیه جماران با لبخند ما را راهنمای میکردن به سمت حسینیه پیرجماران امید دلها و نور چشمان

 متحیر شده بودم اینجا دیگر کجاست که بوی بهشت از همه جا بر مشام میرسد

وای چه جمعیت زیادی همه خوشحال و همه منتظر این کلام اهمیت دارد که همه منتظر و مشتاق دیدن یار هستند

 ناگهان همه با هم قیام کردند

 خمینی ای امام .........

با همان سن کم من هم فریاد زدام آقا آقا

نگاهم به سوی چهره مادرم رفت دیدم مثل ابر بهاری اشک میریزد

آری اولین دیدار من با امام همان جا بود و عشق خدای را در چهره او دیدم

به خدا هیچ وقت چهره نورانی او را فراموش نمیکنم

زمان باز هم گذشت ولی........................

اینجا دیگر نور و حال انتظار را نمی بینم ولی جمعیت بسیار

باز هم به چهره مادرم نگاه کردم دیدم اشک از چشمانش جاری است

به فکر افتادم باز هم آقا را ببینم

ولی........

چرا............آقا...........خدا.....................

درس آموز سالكان طريق حقيقت

121

در بينش الهي امام خميني مرگ نقطه پايان زندگي نيست، بلكه آغازي است بر حيات جاودانه انسان، مرگ كوچ و رحلت آدمي است از حيات طبيعي به زندگي ابدي اخروي.از اين رو جلوه‌هايي كه در روزهاي پايان عمر طبيعي مردان خدا در رفتار و گفتارشان بروز مي‌كند، نمادي است از حقيقت وجودي آنان .

اين چنين است كه خاطرات اين ايام درس آموز سالكان طريق حقيقت است .

‪ ۱۴‬خرداد سال روز ارتحال بنيانگذار جمهوري اسلامي است. روزي كه هرگز از ياد و خاطره ايرانيان نخواهد رفت. روزي كه خميني كبير به ملكوت اعلا پيوست و شنيدن خبر ارتحال امام ميليون‌ها ايراني را داغدار و ماتم زده كرد.

در اين ايام كه ايام سوگواري امام راحل است و ملت ايران خود را براي برگزاري هر چه باشكوه ترمراسم سالگرد ارتحال امام راحل (ره ) آماده مي كند تا با آن حضرت و خلف صالح وي تجديد عهد و پيمان كند براي پاسداري از خون شهدا و حراست از دستاوردهاي انقلاب، يادآوري خاطرات ياران و منسوبان آن يار سفركرده، خود مرهمي بردل‌هاي داغدار و ماتم زده و نقبي به دوران گذشته است.

همسر گرامي حضرت امام (ره) مي‌گويد: ما از جواني با هم بوديم و مدت شصت سال زندگي مشترك داشتيم ممكن بود كدورت‌هاي بزرگ يا كوچك از هم ديگر پيدا مي‌كرديم ، ولي به من مي‌گفتند: از من راضي باش.

اين اواخر شايد يك هفته قبل از رحلت مجددا فرمودند: خانم از من راضي باش.

من هم در جواب گفتم خوب معلومه كه بعد از چندين سال زندگي مشترك من و شما از هم راضي هستيم منهم قبلا از ايشان حلاليت خواسته بودم .مثلا هر گاه كسالت قلبي ايشان شدت مي‌گرفت طلب حلاليت مي‌كرديم. بالاخره او چون مرد بود بيشتر از من حلاليت مي‌خواست. مي‌گفت: از من راضي باش مرا حلال كن . خوب مردهاي قديم با مردهاي امروز خيلي فرق داشتند. اما من به ايشان مي‌گفتم اين حرف‌ها چيه ؟ شما مرا حلال كنيد شما بايد حلال كنيد.

حجه‌الاسلام حاج سيد احمد خميني فرزند امام (ره) در خاطره‌هاي خود از آن روزها گفته بودند: روز آخر كه روز سيزدهم خرداد ماه بود دكترها ديگر مايوس شده بودند.آقاي دكتر فاضل و آقاي دكتر عارفي يك جا نشسته بودند، من رفتم پيششان گفتم چه خبر است؟ چرا اينطوري نشسته‌ايد و زانوي غم بغل كرديد؟ دكتر فاضل به من گفت: فلاني، آقا تا يكي دو ساعت ديگر بيشتر نمي توانند حرف بزنند . شما برو و هر چه مي‌خواهي از آقا بپرس.گفتم: خيلي خوب و رفتم در اتاق، ديدم صورت آقا نوراني شده و چهره ايشان گل انداخته و دارند نماز مي‌خوانند. آقا از شب پيش نماز مي‌خواندند .يعني از ساعت ده شب قبل از روز فوتشان نماز مي‌خواندند و آن شب ديگر آقاي انصاري ايشان را براي وضو مهيا نكرد. براي اينكه خودشان نگفتند وضو مي‌خواهم، چون از شب تا صبح بيدار بودند و نمازمي خواندند. آقا هيچ كار ديگري انجام نمي داندند، فقط نماز مي‌خواندند . من رفتم داخل اتاق ديدم دارند نماز مي خوانند. همان طور كه خوابيده بودند با آن فشار سرشان را بالا مي‌آوردند به عنوان ركوع و بعد دوباره براي سجود. من هرچه كردم با آقا حرف بزنم دلم نيامد آن فضاي معنوي را بر هم بزنم. بعد فقط كمي به ايشان نگاه كردم و از اتاق آمدم بيرون. ساعت ‪ ۳‬بعد از ظهر حال ايشان بد شد كه دستگاه‌ها شروع كرد به كار و ساعت ده شب هم ايشان فوت كردند.

صديقه مصطفوي دختر حضرت امام (ره) هم مي‌گويد: يك بار كه از ايشان سوال كردم حالتان چطور است آيا درد هم داريد؟ فرمودند: همه بدنم درد است . اما جز در پرس و جوي پزشكان و ابتدا به ساكن اظهار درد نمي‌كردند. گاهي كه صورتمان را نزديك ايشان مي‌برديم صداي ذكر و تسبيح ايشان را مي‌شنيديم گاهي كه چشم باز مي‌كردند اگر مورد خلافي را مي‌ديدند تذكر مي‌دادند مثلا يك بار به خواهر زاده ام آقا مسيح گفتند: تو چرا درس را تعطيل كرده اي؟ زود به قم برگرد. من در همه دوران تحصيل يك ساعت وقت درس را به كار ديگري نداده ام. يكبار شنيدم كه مي‌فرمود خدايا ديگر مرا بپذير. بزرگترين نگراني ايشان در آن ايام نماز بود پيوسته چشم باز مي‌كرد و وقت نماز را سوال مي‌كرد.

فاطمه طباطبايي عروس امام و همسر مرحوم حاج سيداحمد خميني نيز درباره بيماري امام مي‌گويد: پزشكان مي‌گفتند مريضي ايشان خيلي درد دارد و پيدا هم بود. ولي هيچ ناراحتي، صدايي، ناله‌اي يك حرفي، يك اداي صوتي، بيانگر اين باشد كه اظهار ناراحتي بكنند وجود نداشت، فقط و فقط ناراحتي ايشان اين بود كه مبادا فضيلت اول وقت نماز را درك نكنند. سوالشان اين بود كه كي نماز مي‌شود؟ ظهر ، مغرب، نصف شب، حتي نماز شبشان را با آن حالت چشمان بسته مي‌خواندند. با حركات چشم و ابرو نماز مي‌خواندند. تمام نگراني ايشان جهت اداي همين فرائض شان بود و هيچ نگراني ديگر نداشتند.

مطابق نظر پزشكان براي حضرت اما (س) درد زياد بود ولي ايشان آرامش داشتند . گرچه مسكن تزريق مي‌كردند. ولي ايشان ارتباطش با جاي ديگر بود و از جاي ديگر نيرو مي‌گرفتند. چون پزشكان مي‌گفتند اين عمل با اين سن و اين تحمل يك مقداري غيرعادي به نظر مي‌رسد.

حاج سيد حسن خميني نوه امام و فرزند مرحوم حاج سيد احمد خميني نيز در مورد لحظه رفتن امام به بيمارستان مي‌گوند: وقتي اين‌ها جلوي در بيمارستان رسيدند و پدرم ايستاده بود، يك صحنه بسيار عاطفي بود. همان موقع كه امام داشتند، مي‌رفتند، ناگهان دست انداختند به گردن بابا و او را بوسيدند. بعد سر را انداختند پايين و رفتند داخل بيمارستان. آن لحظه واقعا يك لحظه خاصي بود. يعني همه ناگهان بهتشان زد. چون شنيديم كه مي گويند هر چه سن پسر بالاتر مي‌رود، پدر به گونه ديگري به او مي‌نگرد. در ماجراي حضرت علي اكبر هم حالات امام حسين(ع) را ذكر مي‌كنند. آنجا من احساس كردم كه آقا ديگر مي‌دانسته‌اند كه كار تمام است و ايشان رفتني است . آن لحظه عطوفت پدري بر ساير مسائل و حجبي كه از دكترها داشتند غلبه كرد زهرا اشراقي نوه امام خميني نقل مي‌كند: از نكات برجسته اخلاقي حضرت امام صبر ايشان است، در تمام مسايل و مشكلات صبور بودند، از فوت فرزند ارشدشان مرحوم حاج آقا مصطفي گرفته تا ديگر مسايل كشور. روزي براي من نقل فرمودند صدمه‌اي كه من سر جمعه خونين مكه خوردم سر هيچ مساله‌اي نخوردم ولي با همه اين احوال صبور بودند. صبر در عبادتهاي سنگيني كه داشتند اما صبر عجيبي كه در افراد مختلف معمولا در كسي نمي‌توان مشاهده كرد ، صبر برآلام جسماني و امراض است. ما مي‌دانيم كه صبر امام در آلام جسماني به خاطر شوق به لقاء‌الله و وصل به محبوب بود. امام در حالي كه در راه عزيمت به بيمارستان جهت بستري شدن و عمل جراحي بودند، خطاب به ما فرمودند: در اين سراشيبي كه من مي‌روم ديگر بر نمي‌گردم و هيچ راه بازگشتي وجود ندارد اشراقي افزود: شاهد بر اين مدعا هم اذكاري بود كه در طول اقامت در بيمارستان بر زبانشان جاري بود . همواره نگران وقت نماز بودند و مدام مي پرسيدند: وقت نماز شده است؟.

کلام و دعا امام ما این بود

مهدی خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط .سید در سه شنبه 14 خرداد1387 و ساعت 2:33  
 ماجرای خواندنی ازدواج حضرت امام خمينی ره

با عرض سلام وادب خدمت تمام عزیزان این مطلب را در یکی از سایتها مشاهده کردم به نظرم جالب اومد و دیدم نمیشه ازش گذشت .انسان وقتی به یک مراد و یک رهبر و یک فردی که تمام وجودش خدای است برخورد میکنه دوستداره بیشتر از زندگانی او بداند

اما امام در همه چیزهای کامل حرف اول را میزندو انسان وقتی امور زندگی ایشان را میخواند مست در وجود بی مثل او میشود خدای و ال حق لقب امام  ارزانی ایشان است

شادی روح عظیم وقدسی حضرت روح الله امام خمینی رحمت الله علیه  صلوات

110

ايشان وارد اتاقي مي‌شوند كه سه سيد نوراني نشسته بودند. يك پيرزني آمد و من [خانم] از او پرسيدم كه اينها چه كساني هستند؟ او گفت: آن وسطي پيامبر(ص) است و آنكه سمت راست نشسته اميرالمومنين(ع) است و سمت چپي امام حسن(ع) است، اما تو كه از اينها بدت مي‌آيد! ...
دختر روحاني‌اي كه خود او درباره پدر مي‌گويد: «پدرم خوش‌تيپ، شيك و خوش‌لباس بود؛ مثلا در آن زمان پوستين اسلامبولي مي‌پوشيد و از خانه بيرون مي‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب مي‌كردند.» از او درباره نام خانوادگي‌اش مي‌پرسيم، مي‌گويد: «ثقفي به نام عشيره‌اي از اجدادمان باز مي‌گردد كه در كربلا در ركاب سيدالشهدا(ع) جنگيده بودند.» اگرچه، پدر او عالم ديني بود، اما تا دبيرستان، به دخترانش اجازه داد تا در مدارس جديد تحصيل كنند. خديجه خانم مي‌گويد: «پدرم با دبيرستان رفتن من مخالف بود، چون روحيه‌اش متجددانه نبود. او مي‌گفت: چون در دبيرستان معلم مرد است، فراش مرد است و بازرس مرد است، نرو.» به هر حال او تا كلاس ششم تحصيل كرد؛ با چاقچور و لباس آستين‌بلند. پس از آن «از طرف خانواده مادري براي ايشان خانم معلم كليمي جهت تدريس زبان فرانسه استخدام كردند كه بين 6 ماه تا يك سال به ايشان فرانسه درس مي‌داد.» زماني كه پدر او به قم رفت، خديجه خانم با محيط قم آ‌شنا شد و آن را نمي‌پسنديد: «قم مثل امروز نبود، زمين خيابان تا لب ديوار صحن قبرستان بود و كوچه‌ها خيلي باريك بودند. به همين خاطر زود از قم مي‌آمدم و آن دو ماهي هم كه پدرم مرا به زور نگه داشت، خيلي ناراحت بودم.» چراكه او، از خانواده‌اي مرفه بود و با مادربزرگ مادري‌اش در تهران خو گرفته بود. مادرش هم دختر خزانه‌دار ناصرالدين‌شاه بود و به اين دليل «خازن‌الملوك» ناميده مي‌شد. پدرش هم اگرچه روحاني بود، اما از سوي ديگر، با سياست همراه نبود: «در خانواده همسر امام و بعد هم زماني كه اين خانواده با امام وصلت كرد تا آخر روابط سياسي برقرار نبود و به يك معنا اصولا سياسي نبودند، يعني هيچ وقت وارد مسائل سياسي نمي‌شدند و تنها در اين حد از سياست مي‌دانستند كه مثلا شاه عوض شد. خود پدر هم گرچه روحاني بودند؛ اما «روحاني صرف» بود؛ يعني نماز و درس و بحث و اصلا در مسائل سياسي دخالت نمي‌كردند.» اما آنچه مايه آشنايي حاج آقا ثقفي و حاج آقا روح‌الله بود، دين و ديانت بود. حاج سيدمحمد صادق لواساني، دوست مشترك ثقفي و خميني مايه آشنايي را پربار مي‌كرد و او بود كه به حاج آقا روح‌الله گفت: «چرا ازدواج نمي‌كني؟» كه او پاسخ داد: «من تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديده‌ام و از خمين هم نمي‌خواهم زن بگيرم. به نظرم كسي نيامده است.» در اين هنگام لواساني به او پاسخ مي‌دهد: «آقاي ثقفي دو دختر دارد، خانم داداشم مي‌گويد: خوبند.» اينگونه مي‌شود كه آقاي لواساني ماموريت خواستگاري از اين خانواده را برعهده مي‌گيرد،‌ اما پاسخ دختر مورد نظر «نه» است. او از قم بدش مي‌آمد و زندگي با طلبه را نمي‌پسنديد؛ چراكه «طلبه‌ها معمولا خشك بودند، وضعيت مالي خوبي نداشتند و گاهي برخي از آنها احترام به زن نمي‌گذاشتند. البته دليل اصلي عدم تمايل به سكونت در قم بود.» به هر حال يكي از نوادگان امام، ماجراي خواستگاري از «خانم» را «شيرين» توصيف مي‌كند: «10 ماه طول مي‌كشد تا خانم جواب مثبت دهند. 5 بار خواستگاري انجام مي‌شود كه آقاي سيدمحمدصادق لواساني تشريف مي‌آورند، نه آقاي كاشاني. البته پدر خانم اصرار داشتند.»

121

ناگهان با اين سوال روبرو مي‌شويم كه چگونه خانم با اين همه مخالفت جواب مثبت مي‌دهند؟ او مي‌گويد: «حين همين جلسات كه آقاي لواساني مي‌آيند و مي‌روند، خانم خوابي مي‌بينند: «ايشان وارد اتاقي مي‌شوند كه سه سيد نوراني نشسته بودند. يك پيرزني آمد و من [خانم] از او پرسيدم كه اينها چه كساني هستند؟ او گفت: آن وسطي پيامبر(ص) است و آنكه سمت راست نشسته اميرالمومنين(ع) است و سمت چپي امام حسن(ع) است، اما تو كه از اينها بدت مي‌آيد! من پاسخ دادم كه از اينها بدم نمي‌آيد، اينها ائمه من هستند. چرا بايد بدم بيايد؟ خيلي هم دوستشان دارم. پيرزن بار ديگر اصرار كرد كه نه، تو از اينها بدت مي‌آيد!» از خواب بيدار مي‌شوند و براي خدمتكار منزل نقل مي‌كنند. او به ايشان گفت كه چون اين سيد [امام] را رد مي‌كني، اين خواب را ديده‌اي. در نهايت با توجه به اين خواب و نظر مثبت پدرخانم، ايشان جواب مثبت مي‌دهند. يك ماه ابتدايي پس از ازدواج تهران بودند و پس از آن به قم مي‌روند

به دعای محبین روح الله

مهدی خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط .سید در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 2:20  
 معجزه میخوای ببینی بسم اله............

سوزاندن و چسباندن شخصی که قصد تخریب گنبد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم را نموده بود...

بعد از اینکه دشمنان حضرت محمد و خاندانش (صلی الله

 علیه و آله) از تخریب قبور شریفه بقیع دست کشیدند، به

 سوی قبر رسول صلی الله علیه و آله روی آوردند ... تا

 اینکه یکی از آنان از سقف گنبد بالا رفت تا حرم را منفجر

 نماید ... اما خدای تعالی او را با صاعقه ای نابود کرد ... و

  او را به گنبد چسباند ... و هرگز کسی نتوانست او را از

 گنبد پایین آورد...تصویر در ماه رجب 1427بعد از سالها که

 از معجزه می گذشت، برداشته شده است.

این گوشه ای از جوابی است که بر کسانی خواهند داد که
بگویند که چگونه امام زمان با سلاحهای امروزی مبارزه خواهند
کرد.
کور شود چشم کسانی که باور ندارند

منبع:www.burathanews.com

|+| نوشته شده توسط .سید در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 5:57  
 چند کلام ناب از محضر یارو استاد

بسم الله الحی العظیم

ابریق می مرا شکستی ربی       بر من در عشق جمله بستی ربی

من می خورم تو میکنی بد مستی     خاکم به دهن مگر تو مستی ربی

سلام خدمت تمام دوستداران حقیقت و ره جویان سلوک نمیدانم چرا امروز حالم حال دیگری است و حال دلم می گوید از کلام ناب و پاک حضرت استاد حسن زاده آملی روحی فدا ء مطالبی باید بزنم در سید آنهم در ایام فاطمیه دعا گوی شما سید  

تمثال مبارک و نورانی آیت الحق ، استاد کامل در باب علوم

حضرت حاج شیخ حسن حسن زاده آملی (روحی فداء)

seied

حقيقت عرفان

حـقايق عرفاني و تصوّف ، اصول و امـهاتي ايقاني و ايماني است کـه بر محور و لايت و عصـمت نفوس مکتفي مي‌باشد يعني ميزان و معيار صحت و سـقم ايـن اصـول ايقاني را مـنطق عصمت و و حي تشکيل مي‌دهــد و اين اصول ايقاني بـايد در جان هر انسان سالک طريق الي الله با القاءات صاحب نَفَس الهي و قرآني بذرافشاني گردد به خصوص آن تخم سعادت ابدي انساني يعني همان توحيد صمدي قرآني که بذرالبذور همه معارف حقّه الهيه است؛ و با دستورات و رياضــات شرعي آبيــاري گردد ، آنــگاه منتظر مـاند

  قائم آل محمد ، حضرت مهدي صاحب الزمان ( عج )

بسم الله الرحمن الرحيم اَلحَمدُلِلهِ رَبِّ العالَمين حقيقت انتظار و ظهور و قيام قائم ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شـجره طيّبه وجود را ثمره اي مسمّي به انسان کامل و حقيقت محمّديّه ( صلي الله عليه و آله و سلّم ) است. و ايــن حقيقت احمديه را سرّي است که در متن « م ح م د ابن العسکري عليه السلام » مُستَکِن نـموده اند ، و اين سرّ مکتوم را قيامِ قائــم ، مکشوف و مشهود همه کلمات الله به خصوص عقول و نفوس انساني ميـنمايد که حقيقت انتظار رابايد در ديدگان بصـيرت اهل خردوانسانهاي قائــمي مشرب درجهت زيـارت جمال دلآراي مجمع الجمال و منشأالکمال که معــراج العقـول و مرکز دائره شهود است ، جستجو کرد که تا با قـيام آن کلمه جامـعِ همه حروفِ عالـياتِ اسم اعظم حق ، معناي حقيقي ظهورِ آن سرِّ مُستَودَع ، متجلي گردد. پس در واقـع ثمره درخـت وجودي حق را ، قيام و ظهور تـام قــائم آل محمد ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) به عـنوان خاتم ولايت محمديه (ص) معني ميبخشد که آنرا به يوم الايام انساني به نظاره مي نشينيم. پس اين مکتومِ مکشوف به بقية الله الاُعظم که اسم اعظم الهي در بين همه انسانهاست ،شهرت يافته است. فافهم

گوشه ای از الهی نامه حضرت عشق استاد حسن زاده آملی.حفظه الله

الهی دندان دادی نان دادی جان دادی جانان بده

الهی شکرت که این تهی دست پابست تو شد

الهی من اگر بنده نیستم تو که مولای من هستی

الهی تن به سوی کعبهداشتم چه سوددهد آن که دل به سوی خداوند کعبه ندارد

الهی شکرت که پیر ناشده استغفار کردم که استغفار پیر استهزا را ماند

الهی آن که تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نیست

الهی اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخاهم گرفتار

الهی گرگ و پلنگ را رام توان کرده با نفس سرکش چه باید کرد

الهی کلمات و کلامت که اینقدر شیرین و دلنشین اند خودت چونی

الهی اگر ستارالعیوب نبودی ما از رسوایی چه میکردیم

فریاد سید الهی به حق حسن

ظهور مهدی را برسان

|+| نوشته شده توسط .سید در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 11:11  
 دکتر علی شریعتی ملت ايران و خانه فاطمه(س)

یا صاحب الزمان اجرک الله فی مصیبته جدتک فاطمه الزهراسلام الله علیهما

سلام خدمت تمام دوستان عزیز و بزرگوار .....با وجود آن‌كه دكتر علي شريعتي، از منتقدان شيوه مرسوم عزاداري‌ها و سوگواري‌ها براي خاندان اهل بيت(ع) به شمار مي‌رود، وي در سخنراني مشهور خود در سالروز شهادت فاطمه زهرا(س)، از گريه مردم بر مصائب اهل بيت(ع) تجليل و تنها آن را نيازمند تكميل مي‌داند كه آن هم به عهده روشنفكران و دانشمندان است.

وي مي‌گويد: هر مذهبي، مكتبي، هر نهضتي يا انقلابي، از دو عنصر تركيب مي‌يابد؛ عقل و عشق. يكي روشنايي است و ديگري حركت. يكي شعور و شناخت مي‌بخشد و به مردم بينايي و آگاهي مي‌دهد و ديگري، نيرو و جوشش و جنبش مي‌آفريند... .

1121

در يك جامعه، در يك نهضت فكري يا مكتب انقلابي، دانشمندان، گروه روشنفكران آگاه و مسئول، كارشان نشان دادن راه و شناساندن مكتب يا مذهب و آگاهي بخشيدن به مردم و مردم، مسئوليتشان روح دادن و نيرو و حركت بخشيدن است... .

اسلام نيز چنين بوده است و بيشتر از هر مذهبي، دين «كتاب» و «جهاد» است و انديشه و عشق. آنچنان كه در قرآن نمي‌توان دانست كه مرز ميان عقل و ايمان كجاست. شهادت را زندگي جاويد مي‌شمارد و به قلم و نوشته سوگند مي‌خورد و در ميان ياران پيامبر، «عابد» و «مجاهد» و «مبلغ» از هم مشخص نيستند.

و تشيع، به ويژه با تاريخ و فرهنگش، تجلي‌گاه عشق و شور و خون و شهادت است و كانون ملتهب و جوشان احساس و در عين حال، يك نوع تفكر و معرفت و فرهنگ علمي و عقلي ويژه و نهضت فكري نيرومند و مشخص؛ «حادثه»اي است در سرگذشت انسان و به نام و نهاد علي، از «علم» و «عشق».

و «حقيقت‌پرستي» چنين مذهبي است كه حقيقت، بي‌پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بي‌حقيقت، بت‌پرستي يا شهوت!

اشك: شهادت عشق
تشيع در تاريخ، اين چنين زاد و زيست. متفكران و دانشمندانش، مظهر اجتهاد و تعمق و تحقيق و منطق و فرو رفتن در اندرون معاني و شناختن متحول و متكامل مفاهيم اعتقادي و حقايق اسلامي و نگهباني روح و حقيقت و جهت راستين اسلام نخستين در معركه گيج‌كننده و گمراه‌سازنده‌اي كه به نام فلسفه و تصوف و علم و ادب و زهدنمايي و يوناني‌زدگي و شرق‌گرايي در افكار برانگيخته بودند.

و توده مردمش، مظهر وفاداري به حقيقت و اخلاص و عشق و شور و فداكاري و جانبازي در راه علي و ادامه‌دهندگان راه علي، در دوره‌هايي كه زور و شكنجه و قتل‌عام بر زندگي توده حكومت مي‌راند و لبي را كه به نام او باز مي‌شد، مي‌دوختند و خوني را كه با مهر او گرم مي‌شد، مي‌ريختند و از خاندان پيغمبر سخن گفتن، پاداشش در خلافت پيغمبر، پوست كندن و سوزاندن بود.

110

و اما، امروز نيز توده مردم ما همچنان عشق مي‌ورزند، همچنان دوست مي‌دارند، همچنان به اين خانه وفادارند، و هنوز پس از گذشت قرن‌ها و دگرگوني‌ها و زاد و مرگ ايمان‌ها و عشق‌ها و انديشه‌هاي بسيار، از در اين خانه، به قصري، معبدي، و قبله‌اي ديگر، نرفته‌اند، مي‌بينيم كه همچنان سر بر ديوار خانه فاطمه نهاده‌اند و به درد، مي‌نالند. اين اشك‌ها، هر كدام «كلمه»اي است كه توده‌هاي صميمي و وفادار ما با آن، عشق ديرينه خويش را به ساكنان اين «خانه» بيان مي‌كنند. اين زبان توده است و چه زباني صادقتر و زلالتر و بي‌رياتر از زباني كه كلماتش، نه لفظ است و نه خط، اشك است و هر عبارتش ناله‌اي، ضجه دردي، فرياد عاشقانه شوقي!

مگر چشم از زبان صادقانه‌تر سخن نمي‌گويد؟ مگر نه اشك، زيباترين شعر و بي‌تابترين عشق و گدازانترين ايمان و داغترين اشتياق و تبدارترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيفترين «دوست داشتن» است كه همه، در كوره يك دل، به هم آميخته و ذوب شده‌اند و قطره‌اي گرم شده‌اند، نامش اشك؟!

مي‌بينيم كه توده ما هنوز حرف مي‌زند و حرف خودش را خوب مي‌زند. تعجب نكنيد كه چگونه من دارم از «گريستن» دفاع مي‌كنم، كه شنيده‌ايد ـ و بارها ـ كه از برنامه گريه و روضه انتقاد كرده‌ام.

آري، اين دو سخن با هم متضاد نيستند. «برنامه گريه كردن»، به عنوان يك «كار» و يك «وظيفه» و يك «وسيله» براي رسيدن به «هدفي» و به عنوان يك «اصل» و يك «حكم»، چيز ديگري است و «گريستن»، يعني تجلي طبيعي يك احساس، حالتي جبري و فطري از يك عشق، يك رنج، يك شوق با اندوه، چيز ديگري...

515

كسي كه عاشق است و از معشوقش دور افتاده و يا عزادار است و مرگ عزيزي قلبش را مي‌سوزاند، مي‌گريد، غمگين است، هرگاه دلش ياد او مي‌كند و زبانش سخن از او مي‌گويد و روحش آتش مي‌گيرد و چهره‌اش برمي‌افروزد، چشمش نيز با او همدردي مي‌كند؛ يعني اشك مي‌ريزد، اشك مي‌جوشد و اين حالات همه نشانه‌هاي لطيف و صريح ايمان عميق و عشق راستين اويند... .

من هم مثل شما به او مي‌نگرم!
گريه‌اي كه تعهد و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس كردن ايمان را به همراه نداشته باشد، كاري است كه فقط به درد شستشوي چشم از گرد و غبار خيابان مي‌آيد.

فراموش نكنيم كه نخستين كسي كه بر سرگذشت حسين بزرگ گريست، عمر سعد بود و نخستين كسي كه بر اين‌گونه «گريه بر حسين» ملامت كرد، شخص زينب بزرگ!

و بد نيست بدانيد كه نخستين مجلس عزاداري، در دربار يزيد!...

هيچ مذهبي، تاريخي و ملتي چنين خانواده‌اي ندارد؛ «خانواده‌اي كه در آن پدر، علي است و مادر، فاطمه و پسر، حسين و دختر، زينب»؛ همگي در زير يك سقف و در يك عصر و يك خانواده.

و در عين حال، به هيچ خانواده‌اي، از جانب ملتي اين همه عشق و اخلاص و ايمان و شعر و خون نثار نشده است.
ملت ما، بر گرد در و بام خانه فاطمه، يك فرهنگ پديد آورده است؛ از اين خانه يك تاريخ پر از هيجان و حركت و شهامت و فضيلت، بر بستر زمان جاري شده است؛ نهر زلال و حيات‌بخشي كه بر همه نسل‌هاي ملت ما گذشته است و هم‌اكنون نيز در عمق روح و وجدان توده ما جريان دارد.

اين تنها ملتي است كه در زندگي نوع بشر روي خاك، در غم خاندان محبوب خويش و در عزاي قهرمان آزادي و ايمان خويش، در طول تاريخ درازش، همواره غمگين و عزادار مانده است و پايمال كردن فضيلت و محكوميت حقيقت و فاجعه حكومت جنايت و زور را، به رغم گذشت زمان و غلبه هميشگي اين نظام بر تاريخش و سرنوشتش، فراموش نكرده است.

اما اين عشق‌ها همه عقيم مانده‌اند؛ اين اشك‌ها همچون باراني كه بر شوره‌زار ببارد، سبزه‌اي در اين كوير نمي‌روياند و اين همه فداكاري‌ها، سرمايه‌ها، آمادگي‌ها و تجمع‌ها و نيروهاي انساني و وقت‌ها و فرصت‌هاي عزيز نيروبخش هدر مي‌رود.

مقصر كيست؟ دانشمند! كه پا به پاي توده، مسئوليت خويش را انجام نمي‌دهد؛ او بايد به توده، «آگاهي» و «شناخت» و «جهت» مي‌داد و نداد... .

|+| نوشته شده توسط .سید در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 16:56  
 جنگهای جهان تمام شد او آمد

بسم الله المنتقم الجبارین

جنگهای جهان تمام شد او آمد همه در حال خنده و آرامش در زیر پرچم ولایت او آرامش و آزادی را به معنای حقیقی احساس می کنند

چه زیبا سخن میگوید چه چهره آشنای چه قد رعنای چه چه چه 

این چند وقت زمانی که در وبهای زرد گشت میزنم و می بینم که چه خود فریبانه دعاگوی آمریکا هستید

حالم بهم میخوره اینجا دیگر کجاست آیا ایران است آیا کشور شهیدان است و.........

دلم می سوزد زمانی که می بینم برادران و خواهران شیعه به جرم شیعه بودن در یمن به خاک و خون کشیده میشوندو چه بی رحم وهابیت لجن و نجس با آرامش کمال زیر پرچم آمریکا و اسرائیل اینچنین کارها را میکنند

seied110

بابا چهجوری باید گفت این خاک پاک وطن من است وطن و همه هستی من

شما در چه فکر و خیال پوچ به سر می برید کجا و کجا

شما در خواب ناز و مهربانی زیر پرچم اسلام آرام هستید

پس دیگر درد تو چیست نامرد خدایت را شکر کن که رهبرو مرجعی داری همچون حضرت آیت الله العظمی خامنه ای.حفظه الله .و رئیس جمهوری همچون احمدی نژادکه دربرابر طوفان دشمنان ایستاده و برای ظهور و آمدن ان عزیز از خواب خود گذشته

می گوید خیر پس اینها چیست

به خاک خون گشیدن در لبنان و فسطین آه آه

seied3

نکنه اینها هم دروغ است که مردان به جرم اینکه شیعه هستند و می خواهند آزاد زندگی کنند باید در حبس باشند جرم من و تو چیست خدایا مولایم کجاست مولا مولا مولا

seied4

از کشتار ، تجاوز به زنان شوهر دار، تجاوز به دخترک ۸ .۹ ساله و.......

اشک در چشمانم جاریست بغض در گلویم خفگی برایم ایجاد کرده جرم پسرک نوجوان شیعه  چیست که در وطن خود خواهان آزدای است

seied5

اینجا عراق ،یمن، لبنان ،فلسطین یا افعانستان نیست اینجا ایران کشور من است کشور تو کشور هر آزاده و ولایت مدار

 یا الله از تو قلب سلیمی و فکری پاک خواهانم تا در زیرپرچم توجهات ولایت حضرت صاحب الزمان.عجله الله.خدمت کنم برای دین پاک تو همان دینی که در کتب اهل ادیان نام او را اولی قسم یاد کردی و خواستار ظهور مولای غریب خود هستم خدایا یا شهادت را ارزانی من کن یا پیرروزی و ظهور را بر چشمانم روشن فرما

اینجا ایران پاک مرز پاک شهیدان و شیر مردان و شیر زنان است اینجا مردها از نامردها مشخص هستند

ما آماده هستیم بسم الله.الله اکبر

فریاد آزادی خواهان

مهدی خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط .سید در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 1:36