بسم الله الحی الجمیل
به نام خداوند زیباکه عید را برای پاکی به بشر هدیه داد
یا مقلّّب القلوب و الابصار
یا مدبّر الیل و النّهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال

با سلامی گرم وشاد باش خدمت تمام دوستان عزیزم و محبین گرامی آل الله پیشاپیش عید باستانی وبهاری ایران را به همه تبریک می گویم وچه زیبا تقارن پیدا کرد آيين ملي نوروزی با آغازين روز ولايت و امامت حضرت ولي عصر(عج) وانشاالله این تقارن پر بهجت و خوبی باشدو همه از این عید کمال استفاده را کنیم و زندگی خود و روح خود را پاک کنیم
وچه زیباست در اولین دقیقه از نوروز حرف دل و دعایمان این باشد
اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه
و النصر و اجعلنا من خير انصاره و
اعوانه و المستشهدين بين يديه

وبرای این پست آخر در سال ۱۳۸۶ گفتم چه خوب است چند روایت بیان شود
آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود
و امام جعفر صادق علیه السلام می فرمایند: در نوروز بود كه خدا از انسان ها عهد بندگي و بيعت از خليفه الله و انسان كامل را گرفت و اين در حقيقت عهد پيروي از همه خوبي ها و زيبايي هاست
و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت وزمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بتهای قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امردر آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست
بسم الله الحی الحق
غرض این است...............اجرک الله یا صاحب الزمان
سلام بر سید و مولای عالم. حضرت نور، شمس دلها، نور چشمان ،عزیز جانها ،نفس مردان خدا.آه سینه مادران، حضرت حجت آقا صاحب الزمان .عجله الله .
مولایم بغض در گلویم ، اشک در چشمان، آتش در دلم ،فریاد در ندایم
شهادت ابوی گرامیت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بر شما داغ دار پدر تسلیت باد و ما را هم در غم خود شریک بدانید
سیدی دلم هوای بقیع دوم را کرده است همانجا که کفاروهابیت ودشمنان آل علی ،دل شیعه و شیعیان جهان و محبین تو را داغدار کردند و چه اشکها که ریخته نشد چه ناله ها که زده نشد
اجرک الله یا صاحب الزمان
اما هنوز مهدی غریب است

|
عالم منوّر است ز انوار عسكر |
خورشید و ماه و زهره و پروین و مشترى |
|
شاهنشهى كه شمس و قمر از جمال او |
كسب ضیاء كرده ز انوار داورى |
|
مخلوق آسمان و زمین و كُرات را |
یزدان نموده خلق ز آن نور باهرى |
|
آن خسروى كه بر مَلَك و جنّ و آدمى |
از علم و حلم و جاه و شرف كرده سرورى |
|
فرزند مصطفى و علىّ، زاده بتول |
زینت فزاى مذهب و آئین جعفرى |
|
از بهر او بود همه اشیاء این جهان |
تخت و نگین و مُلك سلیمان و قیصرى |
|
اعجاز انبیاء همه ظاهر بود از آن |
شاهنشهى كه كرده به اسلام یاورى |
|
یوسف كجا به حُسن جمالش رسد كه او |
خُلق عظیم دارد و حُسن پیمبرى |
|
جان ها فداى جاه و جلال تو اى حَسن |
كان حجّتى كه حجّت قائم بپرورى |
|
این فخر بس كه مهدى موعود از تو است |
آن كو به پا كند روش دادگسترى |
|
بنیاد كفر و ظلم و ستم را به هم زند |
با بازوى ید اللّه و با تیغ دادگسترى |
فریاد عزاداران
مهدی خواهد آمد

مالک اشتر انقلاب
حضرت آیت الله حاج شیخ محمد ري شهري(حفظه التعالی)

سید فرا رسیدن آخر ماه صفر، سالروز شهادت
یار فقرا و یاورضعفا ،
حضرت امام علىّ بن موسى الرّضا ( علیه السلام (،
را به تمامی مسلمین جهان و به خصوص شما دوست گرامی
تسلیت عرض می کند
***************************************
اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلواة کثیرة تامة زاکیة متواصلة متواترة مترادفة کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک : خدایا رحمت فرست بر علی بن موسی الرضا امام با تقوا و پاک و حجت تو بر هر که روی زمین است. و هر که زیر خاک رحمت بسیار و تمام با برکت و پیوسته و پیاپی و دنبال هم چنان بهترین رحمتی که بر یکی از اولیائت فرستادی

ای آشنای غریب ؛ ای عصمت هشتم! کوچه های نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد. هر روز که خورشید خراسان ، سینه ریز زرینش را از شوق می درد و انبوه دانه های طلایی اش را از فراز آسمان بر حَرَمت می پاشد ، کبوتر دل ، بهانه ی کنان به سوی حرم تو پر می کشد ؛ همان وتری که هر روز ، به سوی دانه های مِهری می رود که برایش می پاشی. هوای صحن و سرای تو ، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره ی زائران خسته را می نوازد. در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست.
و باز باید یگویم سلام بر تو ای آشنای غریب! سلام بر تو ، که توس ، با آمدنت مدینه ایمان شد و ما هر روز ، در « مشهد » عاشقان ، نگاهمان را به نگاه تو پیوند می زنیم. هر سحر ، به کوچه های ایوان نگاه روشنت کوچ می کنیم و چون پرنده ای غریب ، به گوشه ی حَرَمت پناه می بریم. هر روز ، در سایه سار مزارت مویه کنان ، شانه های خسته مان را می لرزانیم. هر شب ، فانوس اشک هامان را روشن می کنیم و دست های عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو می آویزیم.
و انگور، زهر آگین است ...
دیگر نمی خواهم زنده بمانم نمی خواهم
آری خسته شدم .
زهر دهید مرا که نیازم شده ........
شراب دهید مرا شرابی همچون شراب طهور. نه کلام شراب نیاز نیست
پس می گویم شرب دهید مرا شربی به صافی سقا خانه اسماعیل طلا
.من احساس تنگی نفس دارم .رگ شاه رگهای بدنم می لرزد
.آری چه زیبا گریه سر داده است
دلتنگ است .
دوستدار هوای پاک هوای همچون معراج الرضا
ولی باید بگویم
اینجا زمین است زمین زمین
قیامتی که گفته بودند همینجاست خوب نگاه کن اینجا زمین است
سید بینا باش ...................شنوا باش ................
شاه رگ فریاد میزند.........................
رحمت خدا بی گران است نگاه کن بر دلت .....................
برای چه گریه میکند .........................
مگر چه چیزی را خواهان است ...........................
هوای پاک ،هوای جنت آل رسول

،سید بیا بیا بیا چند آنک آنک با من باش
در میان مردمان عادی، اما پرهیزگار کسانی را می بینیم که براثر خوابی که دیده اند یا الهامی غیرملموس، از زمان سرآمدن روزگار زندگی خود آگاه شده، روز، ماه و سال مرگ خود را به طور دقیق معین کرده اند. حال اگر مردمان عادی بتوانند به چنین مرحله ای برسند، به یقین امام رضا علیه السلام، پیامبر (ص) و امام معصوم (ع) خواهد دانست که کی، کجا و چگونه چشم از جهان فروخواهند بست؟ چرا که در اوج والایی و بلندی روح بود. در سکنات و حرکات خود لحظه ای از خدا غافل نشد، هماره با او ارتباط داشت و تمام اعمال خود را برای خدا خالص گرداند. او افزون بر الهام الهی از روایاتی که به واسطه پدرانش از جدش رسول الله (ص) شنیده بود، زمان و مکان شهادت و محل دفن خود را می دانست و درمناسبتهایی بدان اشاره می کرد
هر کس به زیارت من در خراسان آید سه جا به دیدن و کمکش میروم ..............
این بود گوشه ای از عنایت مولایت دلت راست می گوید و باید گریه کند
یا علی ابن الموسی الرضا مددی
باید گریه کنم
*************************************************
روزی خواهد آمد که در حرم امام رضا باشیم
ندای به گوشمان برسد ((مهدی آمد))

امام باقر عليه السلام مىفرمايد: حضرت ابراهيم عليه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مىگشت، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مىخواند.
ابراهيم عليه السلام از نماز او تعجب کرد، نشست و انتظار کشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمىکرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم عليه السلام او را با دست تکان داد و گفت: با تو کارى دارم نمازت را تمام کن .
عابد دست از نماز کشيد و کنار ابراهيم عليه السلام نشست.
ابراهيم عليه السلام از او پرسيد براى چه کسى نماز مىخوانى؟
گفت: براى خدا .
پرسيد: خدا کيست؟
گفت: آن کس که من و تو را خلق کرده است.
گفت: طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى کنم، خانهات کجاست که هر گاه خواستم تو را ملاقات کنم به ديدنت بياييم ؟
عابد گفت: خانه من جايى است که تو را به آنجا راه نيست .
ابراهيم عليه السلام گفت: يعنى کجاست؟
گفت: وسط دريا.
پرسيد: پس تو چگونه مىروى؟
گفت: من از روى آب مىروم .
ابراهيم عليه السلام گفت: شايد آن کس که آب را براى تو مسخر کرده است، براى من نيز چنين کند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .
آن دو حرکت کردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حرکت کرد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
آن مرد از اين کار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب کرد.. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليهالسلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگىات را از کجا تامين مىکنى؟
گفت: از ميوه اين درخت، آن را جمع مىکنم و در تمام سال با آن معاش مىکنم.
ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: کدام روز از همه روزها بزرگتر است؟
گفت: روزى که خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مىدهد.
ابراهيم عليه السلام گفت: بيا دست به دعا برداريم، يا تو دعا کن من آمين مىگويم و يا من دعا مىکنم تو آمين بگو.
عابد گفت: براى چه دعا کنيم؟
ابراهيم عليه السلام گفت: دعا کنيم که خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا کنيم که خدا مؤمنان گناهکار را مورد آمرزش قرار دهد.
عابد گفت: نه، من دعا نمىکنم .
پرسيد: چرا؟
گفت: براى اين که سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مىکنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مىکنم که از خداوند چيز ديگرى بخواهم .
ابراهيم عليه السلام گفت: خداوند متعال هرگاه بندهاش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمىرساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز کند، اما وقتى بندهاى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مىکند و يا نااميدش مىکند که ديگر دعا نکند و بيشتر از آن با خدا صحبت نکند.
آن گاه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواستهاى که او براى تو برآورده نکرده است؟
مرد عابد گفت: روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم که ناگاه کودکى را در نهايت زيبايى و جمال، با سيمايى نورانى، موهايى بلند و مرتب ديدم که چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو که گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مىچرانيد. من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم: اى کودک زيبا، اين گاو و گوسفندها مال کيست؟ گفت: مال خودم است . گفتم: تو کيستى؟ گفت: من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند کردم و از خدا خواستم که خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است که هنوز خبرى نيست .)
ابراهيم عليه السلام گفت: منم ابراهيم، خليل خدا و آن کودک که مىگويى پسر من است .
عابد گفت: الحمدلله رب العالمين که دعاى مرا مستجاب کرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت: حالا بيا و تو دعا کن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .
ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند کرد و گفت: خداوندا گناهان مؤمنين و مؤمنات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش.
و عابد آمين گفت.
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام کامل است و شامل حال شيعيان گناهکار ما تا روز قيامت مىشود.
منبع:
برگرفته از کتاب عاقبت بخيران عالم، جلد 2، اثر على محمّد عبداللهى.
***************************************************************
برای ظهور یک یا علی کافیست
بگو یا علی علی یا علی
هدایت تیم ملی فوتبال را به دکتر الهام بسپارید!
سلام راستش من نه اهل فوتبالم نه اهل زیاد دیدن فوتبال ولی خندم از این میگیره که در حال حاضر مربیان و عزیزان خوبی را داریم که می توانند کشتی فوتبال را هدایت کنند .حالا چرا می خواهیم بگویم که جنس خارجی بهتر است را نمیدانم ولی-این تیم ملی فوتبال هم شده حکایتی-یه روز میگن (با افتخار ) خاویر کلمنته سرمربی شد و هرکس این انتخاب رو افتخاری برای خودشون میدونستن. یه روز دیگه میگن گزینه خارجی نه فقط خارجی!
بازی با اسمهای مختلف و مسخره کردن دوستداران فوتبال -غافل از اینکه خودشون مسخره هستند.
بد نیست اقای کفاشیان هم هر شب مروری بر مصاحبه هاشون داشته باشن -بخندد و حرص بخورد!
...صفایی فراهانی-علی کفاشیان-مهدی تاج -ناصر شفق و... اینا همه اسم افرادی هستند که بدشون نمیاد مردم رو سرکار بزارن.

اما یک خواهش از رییس جمهور محترم!
بیا به این نابسامانی پایان بده -دکتر غلامحسین الهام (سخنگوی دولت- وزیر دادگستری-رییس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و...) رو که واقعا انسانی وارسته با توانایی بالایی هست -به عنوان سرمربی جدید تیم ملی انتخاب کن!
هم خوب حرف میزنه(خوب سخنگوه)خوب قانون میدونه و هم بدنی ورزیده و ورزشکاری داره- وعده های قشنگ هم که خوب بلده!
البته در محافل خواص روی علی دایی بعثهای است .البته باید بگویم چون مدیران شبها خسته به منزل روج میکنند و بیشتر برنامه ۹۰ -۹۰ را می بینند دوستدارن درویش علی دایی در این برنامه حضور داشته باشند تا آقی فیدوستی پور .....و خنده های ......
حالا ببینیم .

سلام ماه یک شبه من......................سلام جانم ...............نگاهم کن برادرم
برادرم برادرم من زینبم .......زینبم زینبم زینبم

صدای پای اشتران از دل كویر میآید. كاروانی خسته و غمدیده و محزون هر كسی سر به کنج كجاوه گذاشته و آرام آرام میگرید، باد با رقص جنونآمیز خود شنهای صحرا را پا به پای خود به وجد آورده و به آسمان میبرد.
صدای زوزه باد هر از گاهی مصیبتدیدگان را از دل دریای غم بیرون میآورد.
آری، كاروان اُسراء اینك به سمت مدینه باز میگشت، مدینة النّبی كه اینك محزون و داغدار پسر پیامبر بود.
هنگامی كه كاروان به دوراهی عراق و مدینه رسید، ناگهان نسیمی از جانب كربلا دختر امام حسین (علیه السلام) را متوجّه خود كرد.
آه چه لحظهای بود، صدای شیون او بلند شد و همه را متوجّه خود نمود همگی مست نسیم كوی حسین (علیه السلام) گشتند.
با هم به ساربان گفتند كه ما را از دشت كربلا و مزار یار عبور ده.
قافله مسیر خود را تغییر داد. زمان فراق دیگر به سر آمده بود و عاشقان به كوی معشوق نزدیك میشدند.
هر چه این فاصله كمتر میشد بر شور و افغان كاروان افزوده میگشت.
هنگامی كه آن پروانگان به مدفن خورشید رسیدند از روی ناقهها همچون برگ خزان خود را به زیر افكندند.
هر كس قبر عزیزی را در آغوش گرفت صدای فغان و ناله در تمام صحرا مستولی گشت. جابر بن عبدالله انصاری نیز كه در اربعین به كربلا رسیده بود، با داغدیدگان هم ناله شد.
یكی میگوید: همین جا بود كه عزیز خود را از دست دادیم.
یكی دیگر میگوید: همین جا بود كه خیمههای ما را آتش زدند و اموالمان را غارت كردند.
آه همین جا بود كه شمر با شمشیر سر از بدن حسینم جدا ساخت.
وای عمویم، این جا بودكه او را به شهادت رساندند.
وای پسرم علی اصغر. صدای جانسوز رباب شور دیگری به این مرثیهخوانی میداد. او سخت میگریست، خدا این جا بودكه با تیر سه شعبه گلوی كوچك اصغرم را هدف گرفتند.
آری هر كسی به نحوی از دل غم دیدهاش عقدهگشائی میكرد.
در این اثنا بیبی زینب كبری (سلام الله علیها) خود را تمام قد بر روی قبر برادر انداخت و با اشك و آه و صدای محزون گفت:
ای وای برادرم حسین جان، ای وای محبوب دل پیامبر خدا، ای فرزند مكه و مِنا. ای پسر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ای فرزند علی مرتضی (علیه السلام).
ای برادر، شرمندهات گشتم که نازدانهات رقیه را در خرابه شام جا گذاشتم .
ای برادر، اگر اینجا نامحرم نبود، جای تازیانه و سنگها را به تو نشان میدادم.
ای برادر ما را خارجی خواندند و از بالای بامها بر ما سنگ زدند و بر رویمان خاك و خاكستر پاشیدند.
ای عزیز مادرم ای میوه قلبم و ...
ناگهان زینب بی هوش شد و به زمین افتاد
نیازی نیست بگویم نیازی نیست بگویم
نیازی نیست بگویم نیاز منده دوستی تو هستم ......نیاز نیاز یا بگویم نیازار
آری خسته شدم ....... دل مرده شدم .......پیر شدم در جوانی
چهره جوان .صدا جوان .محاسن جوان .اخلاق جوان .....
اما تو خود میدانی دل پیر شد در ره توآری خسته ......افکاری خسته..... نمیدانم چیست ...
هر چه هست باید گویم از تو هست......نیازار مرا .
یا رب الحی نظری فرما
باز باید آرامش خود را از الهی نامه حضرت استاد پیدا کنم
خدا خدا خدا نه گویم الهی بهتر است الهی و ربی
الهی نامه حضرت علامه حسن زاده آملی.روحی فداء

الهي، اگر ستّار العيوب نبودي. ما از رسوايي چه ميكرديم؟
الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!
الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!
الهي، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد.
الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر!
الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.
الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟
الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.
الهي چون تو حاضري چه جويم، و چون تو ناظري چه گويم.
الهي، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم، تو از ما بگذر!
الهي، همه سر آسوده خواهند، و حسن دل آسوده.
الهي، روزم را چون شبم روحاني بگردان، و شبم را چون روزم نوراني!
الهي، كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشيناند، خودت چوني؟
الهي، آن كه تو را دوست دارد، چگونه با خلقت مهربان نيست.
الهي، خوشا آن دم كه در تو گمم!
الهي، از من و تو گفتن شرم دارم؛ «انت انت.»
الهي، «يا من يعفو عن الكثير و يعطي الكثير بالقليل»، از زحمت كثرتم وا رهان و رحمت وحدتم ده!
الهي، سالياني ميپنداشتم كه ما حافظ دين توايم، «استغفرك اللّهّم». در اين ليله الرغائب 1390 فهميدم كه دين تو حافظ ماست، «أحمدك اللهم»!
الهي، از پاي تا فرقم، در نور تو غرقم. «يا نور السموات و الارض، أنعمت فزد!»
الهي، شأن اين كلمة كوچك كه به اين علّو و عظمت است، پس «يا علي يا عظيم»، شأن متكلّم اين همه كلمات شگفت لاتتناهي چون خواهد بود؟
الهي، چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت.
الهي، خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مد است؛ «يا باسط» بسطم ده، و «يا قابض» قبضم كن!
الهي، دست با ادب دراز است و پاي بيادب؛ «يا باسط اليدين بالرجمه، خذ بيدي!»
الهي، همه گويند خدا كو، حسن گويد جز خدا كو.
الهي، چون در تو مينگرم از آنچه خواندهام شرم دارم.
الهي، از من برهان توحيد خواهند، و من دليل تكثير.
الهي، از من پرسند توحيد يعني چه، حسن گويد تكثير يعني چه.
الهي، از نماز و روزهام توبه كردم؛ به حق اهل نماز و روزهات توبة اين نااهل را بپذير!
الهي، به فضلت سينة بيكينهام دادي، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!
الهي، من «الله الله» گويم، اگر چه «لا اله الا الله» گويم.
الهي، الهي موجب ازدياد حيرتم شده است؛ اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا!
الهي، هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم، بر نادانيام بيفزا!
الهي، اگر از من پرسند كيستي، چه گويم؟
الهي، هر چه بيشتر فكر ميكنم دورتر ميشوم.
الهي، تو پاك آفريدهاي، ما آلوده كردهايم.
الهي، حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است؛ «اللّهم صلّ آل محمد و آل محمد!»
الهي، ديده از ديدار جمال لذت ميبرد و دل از لقاي ذوالجمال.
الهي، به سوي تو آمدم؛ به حق خودت مرا به من برمگردان!
الهي، اگر بخواهم شرمسار، و اگر نخواهم گرفتار.
الهي، ظاهر كه اين قدر زيباست، باطن چگونه است؟
الهي، دل بيحضور، چشم بينور است، نه اين صورت بيند و نه آن معنا.
الهي، فرزانهتر از ديوانة تو كيست.
الهي، شكرت كه فهميدم كه نفهميدم.
الهي، شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد.
الهي، نه خاموش ميتوان بود و نه گويا؛ در خاموشي چه كنيم، در گفتن چه گوييم؟
الهي، كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار!
الهي، واي بر من اگر دلي از من برنجد!
الهي، در بسته نيست، ما دست و پا بستهايم.
الهي، دل خوشم كه الهي گويم.
الهي، دل به جمال مطلق دادهايم، هر چه بادا باد.
الهي، كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد.
الهي، كي الله گفت و لبيك نشنيد.
الهي، هر چه پيش آمد خوش آمد، كه مهمان سفرة توايم.
الهي، اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم، و اگر ترك ما سوا نكنيم، چه كنيم؟
الهي، چرا بگريم كه تو را دارم، و چرا نگريم كه منم.
الهي، بدان بر ما حق بسيار دارند تا چه رسد به خوبان.
الهي، شكرت كه ميگويم شكرت.
الهي، آمدم ردم مكن، آتشينم كردهاي سردم مكن!
الهي، اي آشنايم، تو خود داني كه بيگانهام، بيگانهترم كن. خوشا به حال مؤمن كه غريب است!
الهي، سرتاسر ذرات عوالم وجود در جنب و جوشند، چگونه حسن خاموش باشد.
الهي، حسين شيرخوار حسن را به حسن ببخش و حسن را به شيرخوار حسين!
الهي، مراجعت از مهاجرت به سويت، تعرب بعد از هجرت است، و تويي كه نگهدار دلهايي.
الهي، قربان لب و دهانم بروم كه به ذكر تو گويايند.
الهي، تو رادارم چه كم دارم؛ پس چه غم دارم.
الهي، هر كه ميبينم با خود است، مرا با خودت دار!
الهي، به حرمت سر و سامان گرفتگانت اين بيسر و پا را آوارهات كن!
الهي، شكرت كه دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.
الهي، ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهي بسيار؛ «يا من يعطي الكثير بالقليل!»
الهي، دردمند ننالد چه كند. درمان ده تا بيشتر بنالم!
الهي، از دردم خرسندم كه درمانش توئي.
الهي، ادراك مفاهيم اسما كه بدين پايه لذت بخش است، ادراك حقايق آنها چون خواهد بود؟
الهي، داراتر از من كيست، كه تو دارايي مني.
الهي، شكرت كه توشهاي جز توكل ندارم.
الهي، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب بازدار!
الهي، به حرمت راز و نياز اهل راز و نيازت اين نا اهل را سوز و گداز ده!
الهي، توفيق شبخيزي و اشكريزي به حسن ده!
الهي، اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرينتر است.
الهی، تا تو لبيك نگويي، كجا من الهي گويم.
الهي، امشب كه شب قدر است همه قرآن به سر ميكنند، حسن را توفيق ده كه قرآن به دل كند!
الهي، رويم را نيكو كردي، خويم را هم نيكو گردان!
دیگر آرامش در نهان دل حس میشود تو دیگر نیازار
......
حجت الاسلام سید عباس حسینی واعظ می فرمود:
مشهد رفتم و خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی رسیدم به ایشان عرض کردم برای عاقبت به خیری و روزی چه کاری باید کرد فرمود : نماز اول وقت نماز اول وقت نماز اول وقت.
حجه الاسلام محی الدین حائری شیرازی فرمودند:
شیخ بهلول، نقل کرد در زمان رضا خان به خاطر آن که مورد غضب شاه بودم و مأموران در تعقیب من بودند، همسر خود را طلاق دادم؛ زیرا اگر او به زوجیت من باقی می ماند ممکن بود مورد تعرض دستگاه قرار بگیرد.
حتی پس از آن که او را طلاق دادم و عده او تمام شد وسیله ازدواج مجدد را برای او فراهم آوردم تا هیچ ناراحتی و خطری از ناحیه من متوجه او نشود.
مدتی گذشت این زن مرد.
من در خواب سه نفر زن را دیدم که نزد من آمدند. از آنها پرسیدم شما کیستید؟
یکی از آنها گفت: من عمه پدر تو هستم، و دو نفر دیگر هم از خویشان به شمار می آمدند.
به هر صورت آنان به من گفتند: حضرت زهرا (س) ما را فرستاده است تا این مطلب را به شما برسانیم که وقتی زن شما از دنیا رفت ملائکه عذاب قصد عذاب او را داشتند ولی حضرت زاهرا (س) دستور فرموده است فعلا دست از عذاب او بردارید.
علت عذاب غیبتهایی بود که او از بعضی از مردم کرده بود و دلیل دستور توقف عذاب از سوی حضرت زهرا (س) نیز برای آن است که شاید از غیبت شدگان رضایت خواهی شود و آنان نیز رضایت دهند.
شیخ بهلول گفت: من پس از بیدار شدن از خواب فورا خود را به محل سکونت آن زن رسانیده و به منبر رفتم، بالای منبر به مردم گفتم:
شخصی از اهل این محل از دنیا رفته و غیبت بعضی از مردم را کرده است از تقصیر او بگذرید و او را عفو کنید تا از عذاب اخروی نجات یابد و به دیگران هم که در جلسه حاضر نیستند بگویید تا از تقصیر او بگذرند.
بعد از مدتی همسر سابقم را خود در خواب دیدم که رو به من کرده و گفت: فلانی راحت شدم و اضافه کرد که : تو نیز اینجا بیا، چرا در دنیا این محل کثیف مانده ای....

مرحوم آیت الله حق شناس نقل می کردند:
موقعی که من در قم ساکن بودم، یکی از جوانهایی که با من رابطه داشت نامه ای به من نوشت که فلانی، مرا برای سربازی طلبیده اند شما دعا بفرمایید تا شاید از آن خلاص شوم.
من هم به حرم حضرت معصومه (س) رفتم و برای نجات او دعا کردم.
شبانگاه خواب دیدم که جوان مذکور به اتاق من آمده و به سینه میزند و حسین، حسین می گوید.
خواب را برای مرحوم آیت الله آقای حجت نقل کردم.
ایشان چنین تعبیر فرمود: این شخص مضطر است بیشتر درباره او دعا کنید.
من هم اجابت کرده و بیشتر دعا کردم. تا آن که شبی مجددا در عالم خواب به من گفتند ما رفتن به سربازی را از او بر می داریم به شرط آن که او نماز بخواند و هر گاه در نماز کوتاهی کند دوباره او را مبتلا می کنیم.
من پس از بیدار شدن از خواب بسیار تعجب کردم و همانطور که در خواب شرط شده بود دستوری را طی نامه برای او نوشتم.
او نیز در جواب من نوشت : که شما از کجا متلفت شدید که من نماز نمی خوانم؟
هیچ کس حتی پدرو مادرم نیز از آن اطلاع نداشتند.

آیت الله خزعلی از آیت الله محمدرضا بروجردی نقل کردند که :
پدر آقای مشکور در عالم خواب می بیند به حرم امام حسین علیه السلام مشرف شده است و همه مردمی که آنجا به زیارت مشغول هستند – به جز چند نفر – به صورت حیوانات دیده می شوند.
در همان حال نیز مشاهده می کند که جوانی به حرم وارد شده و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله
و از آن حضرت جواب شنید :
و علیک السلام احسنت.
آقای مشکور می گوید:
که از خواب بیدار شده و به حرم مشرف شدم، منظره حرم را همان طور که درخواب دیده بودم، مشاهده کردم، البته همه به صورت انسان بودند اما افراد همان افرادی بودند که در خواب آنها را مشاهده نموده بودم.
چیزی نگذشت که ناگهان دیدم همان جوان نیز آمده و سلام داد ولی من جواب سلام حضرت را نشنیدم.
سراغ جوان رفته و جریان خوابم را به او گفتم.
جواب داد: برای او مهم نیست.
گفتم: چطور این خواب برای شما مهم نیست؟
گفت: من جواب آن حضرت را شنیدم.
گفتم: شما چه کردی؟
جواب داد:
من هر شب جمعه به زیارت حضرت می آیم و هر بار پدر یا مادرم را به حرم می آورم.
یکبار پدر و مادرم هر دو با هم گفتند ما را ببر.
در بین راه پدرم به زمین خورد و از راه رفتن عاجز شد.
ولی باز ازمن خواست که او را به حرم ببرم. من او را روی دوش خودم قرار داده و به حرم بردم؛ لذا حضرت حواب من را دادند و مرا تحسین کردند.

حجة الاسلامسید موسی اصفهانی می گفتند :
دائی من با آیت الله العظمی حکیم مرتبط بود و به درس ایشان می رفت .
ایشان گفت آقای حکیم فرمودند با شخصی دوستی فراوانی داشتم و با هم قرار گذاشته بودیم که هر کدام زودترازدنیا رفتیم به خواب دیگری بیاییم .
دوست من وفات یافت و حدود یکسال گذشت و به خوابم نیامد .
پس از گذشت یکسال بخوابم آمد گفتم قرار بود زود به خوابم بیایی !
گفت: هنگامی که مردم به من گفتند : مت یهودیا او نصرانیا
گفتم چرا؟ گفتند چون حج به گردن داری بسیار ناراحت شدم اما در آن حال فاطمه زهرا و ائمه اطهار علیهم السلام را دیدم .
دست به دامن حضرت زهرا سلام الله علیها شدم آن بزرگوار سفارش مرا به حضرت مهدی علیه السلام کرد. آن حضرت حج مرا بگردن گرفت تا در سال آینده بجا آورد و من تا حج را آن حضرت انجام نداد آزاد نشدم.

حجت الاسلام قرهی از حجه الاسلام شیخ جواد کربلایی نقل کردند که :
مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی در مکاشفه ای حبیب بن مظاهر را دیدند و از ایشان پرسیدند که :
شما می خواهید برای چه به دنیا بر گردید ؟
فرمود برای سه کار:
1- شرکت در مجلس عزای امام حسین
2- آب بدهم
3- صلوات بفرستم

حجت الاسلام ابوالقاسم غروی می فرمودند:
شخصی نزد پدرم آمد و طلب استخاره کرد.
پدرم گفت: بد است ضرر می کنی. بلکه در هر معامله ای که انجام دهی ضرر خواهی کرد.
آن مرد گفت: آقا چرا اینطور است؟
من می توانم کار را بیافرینم. اما در عین حال همیشه متضرر می شوم.
پدرم گفت: می خواهی علت آن را بدانی؟
گفت: آری
فرمود: علت آن دو چیز است:
یکی به خاطر خانه ای که در آن زندگی میکنی؛
دوم به خاطر استخفاف و بی اهمیتی که نسبت به نماز داری. مثلا همین امروز نماز تو قضا شده است. هر گاه احتیاج به غسل داشتی باید قبل از طلوع آفتاب غسل کنی و نمازت را با طهارت بخوانی.
آن مرد گریه کرد و رفت.
بعد از مدتی نزد پدرم آمد , ولی هنوز خانه خود را تبدیل نکرده بود.
چندی بعد معلوم شد که این خانه از قبل محل زندان دولت بوده و در آنجا ظلم و ستمهای زیادی به مردم شده است.
در آب انبار آن خانه، سنگهای بزرگی بوده است که با برداشتن سنگها سیاه چالهای زندان ظاهر شد.

مرحوم حاج سیدمهدی خرازی از حاج جعفر صابونی نقل کرده اند که :
شبی چهارده صلوات می فرستادم و از خدا می خواستم امر تازه ای را به من نشان دهد.
در عالم خواب حاج میرزا عباس شیشه بر را مشاهده کردم که حیوانی روبروی او نشسته و مزاحم اوست.
آن حیوان بسیار وحشتناک بود.
وی اظهار می داشت این حیوان در اثر نارضایتی میرزا حسام پهلوان است.
از خواب بیدار شده شخصی را پیش میرزا حسام فرستادم تا از قضیه مطلع شود. میرزا حسام پس از فهمیدن جریان اظهار داشت بلی درست است، در اثر تهمتی که به من زده است از او ناراضی هستم.
بالاخره من پیش او رفته و او را راضی کردم که از حقی که بر مرحوم میرزا عباس شیشه بر دارد بگذرد.
بعد حاج میرزا عباس را در عالم خواب دیدم که از شر آن حیوان خلاص شده است.

آیت الله العظمی اراکی همه شبها پس از ادای نماز مغرب و عشاء در مدرسه فیضیه به صحن مطهر حضرت معصومه (س) می رفتند و در کنار مرقدی فاتحه می خواندند.
از ایشان سوال شد این قبر از کیست؟
|فرمودند: مرقد حاج سید عبدالمطلب رشتی است، که نه با من خویش بوده نه رفیق فقط یک منقبت برای من نقل کرده است لذا من حق او را محترم می شمارم.
سید عبدالمطلب که شخصی موثق و مورد اعتماد من بود، روزی به منزل مرحوم آیت الله العظمی سید محمدتقی خوانساری (رحمه الله علیه) آمد و چنین گفت:
وقتی که من برای تحصیل به نجف اشرف مشرف شدم در آنجا شنیدم پیر مردی پینه دوز هر شب جمعه نزدیک غروب از نجف به کربلا طی الارض می کند و در حرم مطهر امام حسین علیه السلام مشغول عبادت می شود و صبح شنبه دوباره با طی الارض به نجف باز می گردد.
به فکر افتادم صحت این مطلب برایم اثبات گردد، لذا از خود او هر چه پرسیدم چیزی دستگیرم نشد. سرانجام یکی از دوستان را به کربلا فرستادم تا غروب پنج شنبه نزدیک کفش داری حرم منتظر رسیدن نامه ای از من باشد و خودم هم در موقع غروب پنج شنبه به دکان و مغازه آن پیرمرد در نجف اشرف رفتم. نامه ای به او دادم و گفتم من کاری فوری دارم خواهش میکنم وقتی به کربلا رسیدید نامه را در اسرع وقت به فلانی که نزدیک کفش داری ایستاده برسانید، پیر مرد پذیرفت و نامه را از من گرفت.
پس از خدا حافظی از او، او درب مغازه اش را بست و رفت. دوست ما در کربلا در همان محل موعود، نامه را در زمان غروب پنجشنبه دریافت کرد.
بدین ترتیب بر ما روشن شد که پیرمرد مذکور با طی الارض به کربلا می رود.
در یکی از روزها به نزد پیرمرد رفتم و صحبت از طی الارض کردم ولی باز هم پیر مرد اظهار بی اطلاعی کرد و زیر بار نمی رفت سرانجام کاری که با او کرده بودیم را برایش باز گفتم آن پیرمرد سخت ناراحت شد.
من به او گفتم:
آیا ممکن است این مقام را به من هم تعلیم کنی؟
پیرمرد به قبر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره کرد و گفت: این آقا جد تو است یا جد من؟
گفتم جد من است.
گفت: هر چه من دارم از این بزرگوار است از من چه می خواهی؟
آیت الله العظمی بهجت می فرمودند :
آقای حاج سید عبدالمطلب، ناقل این داستان عالمی خوب و اهل ریاضت بود، من با او رفت و آمد داشتم. آن پیرمرد پینه دوز را هم دیده بودم و کفشهای خود را برای تعمیر به او می دادم، او عادت داشت در مقابل کار خود قیمتی را معین نکند بلکه هر چه به او می دادند قبول میکرد و سخنی هم نمی گفت و عادت دیگر او این بود که هر شب دوشنبه جمعی از مؤمنین را به منزلش دعوت می کرد و آنان را اطعام می نمود.

آیت الله شب زنده دار می فرمودند:
یکی از دوستان متدین جهرمی به نام حاج مصطفی که شغل قنادی داشت نقل کرد که من در آغاز، کسب و کار خوبی نداشتم؛ ولی همیشه یکی دو نفر را جهت خواندن زیارت عاشورا دعوت می کردم و به صحرا می رفتیم پس از آن، با نان و خرما و ارده از آنها پذیرایی می کردم.
این کار سالها ادامه داشت و به قدری این برنامه توسعه یافت که در این اواخر هیأتهای مختلف عزا را اطعام مفصل می کردم.
ایشان (حاج مصطفی) گفت: در زمان جنگ بین المللی من پول داشتم ولی قند پیدا نمیشد تا جهت پذیرایی خوانندگان زیارت عاشورا آن را تهیه کنم.
تا اینکه شخصی مقداری قند آورد و به من داد، خیلی خوشحال شدم.
شب که خوابیده بودم ناگهان دیدم درب منزل را می کوبند از خواب بیدار شدم و نزدیک درب رفتم کلون درب را بیرون آوردم ولی باز نشد.
شخصی از پشت در گفت آن قند را مصرف نکن. قند دیگری برای تو می رسد.
بعد درب را که باز کردم هر چه نگاه کردم کسی پیدا نبود!
ایشان (حاج مصطفی) ادامه داد که: چیزی نگذشت که شخص دیگری قند آورد و من آن را مصرف کردم و دست به قند اولی هم نزدم.
این جریان گذشت تا اینکه روزی با کسی که قند اولی را آورده بود برخورد کردم، گفتم: این چه قندی بود که برای من آوردی؟
گفت: حاجی والله خودم دزدی نکرده بودم لکن از کسی طلب داشتم به جای بدهی خود این قند را داد ولی معلوم بود که این قند دزدی است.
آقا حاج مصطفی از دنیا رفت، پسر ایشان نقل می کرد که پدرش را در عالم رویا دیده و حالش هم خوب بوده و از او می پرسد بر شما چه گذشت؟
می گوید:
یک دقیقه ناراحت بودم و بر من سخت گذشت تا آن که آقا آمام حسین علیه السلام با تبسم به دیدنم آمدند و مرا صدا زدند و فرمودند :
حاج مصطفی میدانی چرا یک دقیقه ناراحت بودی؟
این نارحتی به خاطر آن بود که در خانه اخلاق خوبی نداشتی.

از شخص موثقی نقل کردند که :
خدمت آیت الله العظمی میلانی بودیم .
ایشان فرمودند فلانی به زیارت مشهد آمده است؟
گفتم: نه
چیزی نگذشت دوباره فرمودند فلانی به زیارت آمده است؟
گفتم: نه
چیزی نگذشت برای بار سوم فرمودند و من هم گفتم نه .
اما چیزی نگذشت که دیدم فلانی وارد شد و گفت در خواب حضرت رضا علیه السلام را دیدم که فرمودند آقای میلانی میل دارند شما را ببیند .
آنگاه آیت الله میلانی فرمودند در حرم مطهر دیدم میل دارم شما را ببینم و شرم کردم که از حضرت رضا علیه السلام این مطلب را بخواهم.
آیت الله العظمی اراکی می فرمود:
مرحوم آخوند محمد حسن جلالی نقل کرد که:
استادم مرحوم آقا شیخ محمدحسین فرمود وقتی که صدراعظم (قریب به زمان مشروطیت) صحن مطهر قم را تعمیر می کرد در اثر تعمیر، روزنه ای به قبر قطب راوندی باز شده بود.
من رفتم و از نزدیک دیدم که دو سر زانوی مرحوم قطب راوندی سالم است.
سر خود را داخل قبر کردم و سر زانوی آن بزرگوار را بوسیدم در حالی که اثری از فرسودگی در آن نبود و هیچ تأثیری هم از بوسیدن من در آن بوجود نیامد...
آیت االله اراکی می فرمودند: من قبلا این داستان را شنیده بودم و این مطلب هم بین مردم قم متواتر بود که جنازه مرحوم قطب راوندی تازه است .
مزار مرحوم قطب راوندی
