با سلام صبح جمعه و دعای ندبه چه حالی داریم
شاید این جمعه بیاد
آماده هستی
و
گفتم خوبه به نت و ایمیل و باقی چیزهانگاه بکنم چون خواب دیگه پرید از دل و عقل دیونه ما که رسیدیم به ایمیل یکی از دوستان که فرموده بودند اگر میشود مطالبی از شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي و جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه ثبت کنیم
و بنده هم به پاس فرمایش ایشان این چند نوشته و حکایات را تقدیم می کنم از دریای بیگران این دو بزرگ مرد در عصر زندگی خود
و اینکه آنک آنک دل میشود
هوالله الحی
گوشه ای از حکایات جناب آیت الله شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي رحمت الله علیه

تمثال مبارک حضرت آقا نخودکی
سیر و سیاحت عجیب
فرزند ایشان نقل می کند:
به خاطر دارم که شخصی بنام « صنیعی » از اهل اصفهان که ریاست اداره تلفن مشهد را نیز به عهده داشت، برای من حکایت کرد که:
« وقتی به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نامهای حسن روستائی و شاهزاده دولتشاهی به خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمة الله علیه رفتم تا توجهی فرمایند و از آن درد خلاص گردم، چون به خانه او رفتم، دیدم که در اطاق گِلی و بر روی تخت پوست و زیلویی نشسته است.
در دلم گذشت که شاید این مرد نیز با این ظواهر، تدلیس می کند. پس از شنیدن حاجتم، فرمود تا دو روز دیگر به خدمتش برسم.
روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم.
در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند.
چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام.
آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟
و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم.
مسئول چراغهای آستانه مقدس حضرت رضا علیه السلام ( در آن دوران ) نقل کرده است :
« آقای دولتشاهی رئیس تشریفات آستانه، مدتی مرا از کار برکنار کرده بود، روزی در صحن مطّهر خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی(ره) رسیدم و از حال خود به او شمّه ای عرض کردم. نباتی مرحمت فرمود که در چای به دولتشاهی بخورانم. گفتم: اینکار برای من میسر نیست.
فرمودند: تو برو خواهی توانست، بیدرنگ به دفتر تشریفات رفتم. پیشخدمت مخصوص دولتشاهی بدون مقدمه به من اظهار کرد: اگر می خواهی چیزی به « آقا» بخورانی، هم اکنون وقت آن است.
من نبات را به وی دادم، در چای ریخت و نزد «آقا» بردم. از دفتر به صحن آمدم. چند لحظه نگذشته بود که دولتشاهی مرا نزد خود احضار کرد و کار سابقم را مجدداً به من واگذاشت
مرحوم سید ابوالقاسم هندی، نقل کرد که:
« در خدمت حاج شیخ به کوه « معجونی» از کوهپایه های مشهد رفته بودیم. در آن هنگام مردی یاغی به نام « محمد قوش آبادی» که موجب ناامنی آن نواحی گردیده بود از کناره کوه پدیدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنید، کشته خواهید شد.
مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو داری؟ عرض کردم: آری. دست مرا گرفتند و گفتند: که چشم خود را ببند.
پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم، فرمودند: باز کن، چون چشم گشودم، دیدم، که نزدیک دروازه شهریم.
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگی پر از گیاه، در کنار اطاق بود. از من پرسیدند: در این کاسه چیست؟
عرض کردم: نمیدانم و در جواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهار بی اطلاعی کردم. آنگاه فرمودند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: خیر، فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختیار داری بدان که تا من زنده ام، از آن ماجرا سخنی مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهی شد
و نیز همان سید نقل می کرد:
« روزی مرحوم حاج شیخ به من دستور داد که به شهر تربت بروم و شب را در کوه « بیجک صلوة » بمانم و پیش از طلوع آفتاب، مقداری معین از علفی که نشانی آنرا داده بودند بچینم و با خود بیاورم.
طبق دستور به تربت رفتم. اهالی مرا از ماندن شب در آن کوه منع کردند و گفتند: در این کوه، ارواحی هستند و به اشخاصی که در آنجا بخوابند، آسیب خواهند رسانید.
اما من به گفته آنها ترتیب اثر ندادم و به آن کوه رفتم. هنگام غروب که فرا رسید، سر و صدای فراوانی به گوشم خورد، مرکب خود را دیدم که آرام نمی گیرد و مانند آن است که از کسی فرار می کند، ناگهان فریاد زدم: من فرستاده حاج شیخ حسنعلی اصفهانی هستم، اگر به من آسیبی برسانید، شکایت شما را به او خواهم برد.
با این جمله، سر و صداها تمام شد و به من هم صدمه ای نرسید. خلاصه، شب را در کوه خوابیدم و پیش از آفتاب، علفها را بر طبق نشانی و بمقدار معین چیدم ولی در همین وقت به این اندیشه افتادم که خوب است مقداری هم برای خود بچینم، بی شک روزی مرا به کار خواهد آمد.
به محض آنکه خواستم فکر خود را عملی کنم، ناگاه دیدم که سنگهای عظیمی از بالای کوه سرازیر شد، چهار پای من افسار خود را پاره کرد که فرار کند، آنرا گرفتم و استوارتر بستم، باز فکر کردم که شاید حرکت سنگها امری طبیعی بوده است.
خواستم مجدداً به چیدن آن گیاه بپردازم که دیدم باز سنگها شروع بغلطیدن کرد. این بار فهمیدم که این ماجرا امری طبیعی نیست در نتیجه از آن کار صرف نظر کردم و به مشهد بازگشتم و خدمت حاج شیخ رسیدم. حاج شیخ چون مرا دیدند فرمودند:
« تو را چه به این فضولیها؟ چرا می خواستی بیش از حدیکه دستور داده بودم از آن گیاه بچینی؟ »
آنوقت بود که متوجه شدم آن مرد بزرگ در طول انجام مأموریتم همواره مراقب حال و کار من بوده است. »
چند تن از دوستان از قول مردی به نام ملا محمد که خادم و محافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بود، روایت کردند که:
« حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شبهای جمعه را در بالای بام حرم بیتوته و عبادت می فرمود. یک شب از ایشان اجازه خواستم تا برای حفاظت باغ انگوری که در خارج شهر داشتم، بروم. حاج شیخ فرمودند:
« شب جمعه دنبال چنین کارها مرو و در همین جا بمان و اگر نگران باغ خود هستی، دستور می دهم که آنرا نگهداری کنند. »
خلاصه شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پیش از طلوع آفتاب، به قصد باغ بیرون آمدم. اما چون نزدیک باغ رسیدم، دیدم مردی که جوالی همراه داشت بر روی دیوار باغ نشسته است، فریاد کردم کیستی؟
جوابی نداد. نزدیک شدم، حرکتی نکرد، پایش را کشیدم از بالای دیوار روی زمین افتاد، مدتی شانه هایش را مالیدم تا به هوش آمد. گفتم: تو کیستی؟
گفت حقیقت امر آنکه به دزدی آمده بودم، ولی چون بالای دیوار رفتم، گربه ای نزدیک من آمد و چنان بانگ مهیبی کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز آمدم.
کربلائی رضای کرمانی، مؤذن آستان قدس رضوی نقل کرده است :
« پس از وفات حاج شیخ، هر روز بین الطلوعین، بر سر مزار او می آمدم و فاتحه می خواندم. یک روز در همانجا خواب بر من چیره شد، در عالم رؤیا حاج شیخ را دیدم که به من فرمودند:
« فلانی چرا سوره یاسین و طه را برای ما نمی خوانی؟ »
عرض کردم: آقا من سواد ندارم.
فرمودند: « بخوان. »
و سه مرتبه این جمله ها میان ما ردّ و بدل شد. از خواب بیدار شدم، دیدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بودم، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم، تلاوت می کنم .
آگاهی از باطن
آقا شیخ مختار روحانی نقل کرد:
« یک روز زنی سیده و فقیر از من تقاضای چادر مقنعه ای کرد. گفتم: اکنون چیزی ندارم که با آن حاجت تو را روا کنم.
اتفاقاً همان روز خدمت شیخ حسنعلی رسیدم و عرض حاجت کردم. چون می خواستم از محضرش بیرون آیم، وجهی به من مرحمت کردند و گفتند:
« این پول را برای آن بانوی سیده، چادر و مقنعه بخر. »
به علاوه، یک تومان دیگر و یک قبض حواله یک من برنج هم دادند که به آن زن برسانم. در شگفت بودم که حاج شیخ از کجا مطلّع شدند که چنین بانوئی از من درخواست چادر و مقنعه کرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فکرم گذشت که فعلاً یک تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نمیدهم و پس از مدتی به او تحویل خواهم داد، اما ناگهان صدای حاج شیخ بلند شد که فرمود: « هر چه گفتم انجام بده و دخالتی در کار مکن
مرحمتِ امام رضا علیه السلام!
آقای سید محمد ریاضی یزدی، شاعر معروف، حکایت کرد که:
« دوستی داشتم از صلحا و خوبان، وی می گفت روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم.
شیخی ابراهیم نامی که با دوستم سابقه مودّت داشت بر ما وارد شد، پس از تعارفات معمول، سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم، ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو.
شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد.
بدون خرجی ماندم. حساب کردم تا مراجعت به وطن، به پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم: به پانصد تومان نیازمندم تا به گیلان باز گردم، انتظار مرحمت دارم.
اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض حاجت کردم و گفتم: سیدی، من گدای متکبری هستم این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم، اما اگر عنایتی نفرمائی، دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت ولی یادداشت می کنم که امام رضا علیه السلام مهمان نواز نیست.
چون از حرم خارج گردیدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند، بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را « حاج شیخ حسنعلی اصفهانی » می خوانند. حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادبی و گستاخ باشی. »
سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم، با کمال شگفتی دیدم که پانصد تومان است.
تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه حاج شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول از کجا است؟ اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم، بتو مربوط نیست. بدان که اگر برای این پرسش به خانه من بیائی، ترا نخواهم پذیرفت. »
از خواب بیدار شدم و دیگر برای این کار به خانه ایشان نرفتم و به گیلان باز گشتم
گوشه ای از حکایات جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه
سلمان عصرما

تمثال مبارک شیخ جعفر مجتهدی
مهدی خواهد آمد
حضرت حیدر
به نام فاطمه حساس بود

مسلمانان چرا شب دفن شد صدّیقه کبری
چرا گم شد نشان قبر آن انسیّه حوراء
هنوز از رحلت ختم رُسُل نگذشته ایّامی
نگین خاتم پیغمبران بشکست، واویلا
یافاطمه شرمنده ایم
بسم الله الحی العزیز
سلام زمان را نگاه میکنم کودکی بودم با پدر و مادر خود روز جدیدی را احساس میکردم اما در میان روزهای کودکی و اندیشه مرد شدن به مکانی رسیدیم همه پاسداران و کارکنان حسینیه جماران با لبخند ما را راهنمای میکردن به سمت حسینیه پیرجماران امید دلها و نور چشمان
متحیر شده بودم اینجا دیگر کجاست که بوی بهشت از همه جا بر مشام میرسد
وای چه جمعیت زیادی همه خوشحال و همه منتظر این کلام اهمیت دارد که همه منتظر و مشتاق دیدن یار هستند
ناگهان همه با هم قیام کردند
خمینی ای امام .........
با همان سن کم من هم فریاد زدام آقا آقا
نگاهم به سوی چهره مادرم رفت دیدم مثل ابر بهاری اشک میریزد
آری اولین دیدار من با امام همان جا بود و عشق خدای را در چهره او دیدم
به خدا هیچ وقت چهره نورانی او را فراموش نمیکنم
زمان باز هم گذشت ولی........................
اینجا دیگر نور و حال انتظار را نمی بینم ولی جمعیت بسیار
باز هم به چهره مادرم نگاه کردم دیدم اشک از چشمانش جاری است
به فکر افتادم باز هم آقا را ببینم
ولی........
چرا............آقا...........خدا.....................
درس آموز سالكان طريق حقيقت

در بينش الهي امام خميني مرگ نقطه پايان زندگي نيست، بلكه آغازي است بر حيات جاودانه انسان، مرگ كوچ و رحلت آدمي است از حيات طبيعي به زندگي ابدي اخروي.از اين رو جلوههايي كه در روزهاي پايان عمر طبيعي مردان خدا در رفتار و گفتارشان بروز ميكند، نمادي است از حقيقت وجودي آنان .
اين چنين است كه خاطرات اين ايام درس آموز سالكان طريق حقيقت است .
۱۴خرداد سال روز ارتحال بنيانگذار جمهوري اسلامي است. روزي كه هرگز از ياد و خاطره ايرانيان نخواهد رفت. روزي كه خميني كبير به ملكوت اعلا پيوست و شنيدن خبر ارتحال امام ميليونها ايراني را داغدار و ماتم زده كرد.
در اين ايام كه ايام سوگواري امام راحل است و ملت ايران خود را براي برگزاري هر چه باشكوه ترمراسم سالگرد ارتحال امام راحل (ره ) آماده مي كند تا با آن حضرت و خلف صالح وي تجديد عهد و پيمان كند براي پاسداري از خون شهدا و حراست از دستاوردهاي انقلاب، يادآوري خاطرات ياران و منسوبان آن يار سفركرده، خود مرهمي بردلهاي داغدار و ماتم زده و نقبي به دوران گذشته است.
همسر گرامي حضرت امام (ره) ميگويد: ما از جواني با هم بوديم و مدت شصت سال زندگي مشترك داشتيم ممكن بود كدورتهاي بزرگ يا كوچك از هم ديگر پيدا ميكرديم ، ولي به من ميگفتند: از من راضي باش.
اين اواخر شايد يك هفته قبل از رحلت مجددا فرمودند: خانم از من راضي باش.
من هم در جواب گفتم خوب معلومه كه بعد از چندين سال زندگي مشترك من و شما از هم راضي هستيم منهم قبلا از ايشان حلاليت خواسته بودم .مثلا هر گاه كسالت قلبي ايشان شدت ميگرفت طلب حلاليت ميكرديم. بالاخره او چون مرد بود بيشتر از من حلاليت ميخواست. ميگفت: از من راضي باش مرا حلال كن . خوب مردهاي قديم با مردهاي امروز خيلي فرق داشتند. اما من به ايشان ميگفتم اين حرفها چيه ؟ شما مرا حلال كنيد شما بايد حلال كنيد.
حجهالاسلام حاج سيد احمد خميني فرزند امام (ره) در خاطرههاي خود از آن روزها گفته بودند: روز آخر كه روز سيزدهم خرداد ماه بود دكترها ديگر مايوس شده بودند.آقاي دكتر فاضل و آقاي دكتر عارفي يك جا نشسته بودند، من رفتم پيششان گفتم چه خبر است؟ چرا اينطوري نشستهايد و زانوي غم بغل كرديد؟ دكتر فاضل به من گفت: فلاني، آقا تا يكي دو ساعت ديگر بيشتر نمي توانند حرف بزنند . شما برو و هر چه ميخواهي از آقا بپرس.گفتم: خيلي خوب و رفتم در اتاق، ديدم صورت آقا نوراني شده و چهره ايشان گل انداخته و دارند نماز ميخوانند. آقا از شب پيش نماز ميخواندند .يعني از ساعت ده شب قبل از روز فوتشان نماز ميخواندند و آن شب ديگر آقاي انصاري ايشان را براي وضو مهيا نكرد. براي اينكه خودشان نگفتند وضو ميخواهم، چون از شب تا صبح بيدار بودند و نمازمي خواندند. آقا هيچ كار ديگري انجام نمي داندند، فقط نماز ميخواندند . من رفتم داخل اتاق ديدم دارند نماز مي خوانند. همان طور كه خوابيده بودند با آن فشار سرشان را بالا ميآوردند به عنوان ركوع و بعد دوباره براي سجود. من هرچه كردم با آقا حرف بزنم دلم نيامد آن فضاي معنوي را بر هم بزنم. بعد فقط كمي به ايشان نگاه كردم و از اتاق آمدم بيرون. ساعت ۳بعد از ظهر حال ايشان بد شد كه دستگاهها شروع كرد به كار و ساعت ده شب هم ايشان فوت كردند.
صديقه مصطفوي دختر حضرت امام (ره) هم ميگويد: يك بار كه از ايشان سوال كردم حالتان چطور است آيا درد هم داريد؟ فرمودند: همه بدنم درد است . اما جز در پرس و جوي پزشكان و ابتدا به ساكن اظهار درد نميكردند. گاهي كه صورتمان را نزديك ايشان ميبرديم صداي ذكر و تسبيح ايشان را ميشنيديم گاهي كه چشم باز ميكردند اگر مورد خلافي را ميديدند تذكر ميدادند مثلا يك بار به خواهر زاده ام آقا مسيح گفتند: تو چرا درس را تعطيل كرده اي؟ زود به قم برگرد. من در همه دوران تحصيل يك ساعت وقت درس را به كار ديگري نداده ام. يكبار شنيدم كه ميفرمود خدايا ديگر مرا بپذير. بزرگترين نگراني ايشان در آن ايام نماز بود پيوسته چشم باز ميكرد و وقت نماز را سوال ميكرد.
فاطمه طباطبايي عروس امام و همسر مرحوم حاج سيداحمد خميني نيز درباره بيماري امام ميگويد: پزشكان ميگفتند مريضي ايشان خيلي درد دارد و پيدا هم بود. ولي هيچ ناراحتي، صدايي، نالهاي يك حرفي، يك اداي صوتي، بيانگر اين باشد كه اظهار ناراحتي بكنند وجود نداشت، فقط و فقط ناراحتي ايشان اين بود كه مبادا فضيلت اول وقت نماز را درك نكنند. سوالشان اين بود كه كي نماز ميشود؟ ظهر ، مغرب، نصف شب، حتي نماز شبشان را با آن حالت چشمان بسته ميخواندند. با حركات چشم و ابرو نماز ميخواندند. تمام نگراني ايشان جهت اداي همين فرائض شان بود و هيچ نگراني ديگر نداشتند.
مطابق نظر پزشكان براي حضرت اما (س) درد زياد بود ولي ايشان آرامش داشتند . گرچه مسكن تزريق ميكردند. ولي ايشان ارتباطش با جاي ديگر بود و از جاي ديگر نيرو ميگرفتند. چون پزشكان ميگفتند اين عمل با اين سن و اين تحمل يك مقداري غيرعادي به نظر ميرسد.
حاج سيد حسن خميني نوه امام و فرزند مرحوم حاج سيد احمد خميني نيز در مورد لحظه رفتن امام به بيمارستان ميگوند: وقتي اينها جلوي در بيمارستان رسيدند و پدرم ايستاده بود، يك صحنه بسيار عاطفي بود. همان موقع كه امام داشتند، ميرفتند، ناگهان دست انداختند به گردن بابا و او را بوسيدند. بعد سر را انداختند پايين و رفتند داخل بيمارستان. آن لحظه واقعا يك لحظه خاصي بود. يعني همه ناگهان بهتشان زد. چون شنيديم كه مي گويند هر چه سن پسر بالاتر ميرود، پدر به گونه ديگري به او مينگرد. در ماجراي حضرت علي اكبر هم حالات امام حسين(ع) را ذكر ميكنند. آنجا من احساس كردم كه آقا ديگر ميدانستهاند كه كار تمام است و ايشان رفتني است . آن لحظه عطوفت پدري بر ساير مسائل و حجبي كه از دكترها داشتند غلبه كرد زهرا اشراقي نوه امام خميني نقل ميكند: از نكات برجسته اخلاقي حضرت امام صبر ايشان است، در تمام مسايل و مشكلات صبور بودند، از فوت فرزند ارشدشان مرحوم حاج آقا مصطفي گرفته تا ديگر مسايل كشور. روزي براي من نقل فرمودند صدمهاي كه من سر جمعه خونين مكه خوردم سر هيچ مسالهاي نخوردم ولي با همه اين احوال صبور بودند. صبر در عبادتهاي سنگيني كه داشتند اما صبر عجيبي كه در افراد مختلف معمولا در كسي نميتوان مشاهده كرد ، صبر برآلام جسماني و امراض است. ما ميدانيم كه صبر امام در آلام جسماني به خاطر شوق به لقاءالله و وصل به محبوب بود. امام در حالي كه در راه عزيمت به بيمارستان جهت بستري شدن و عمل جراحي بودند، خطاب به ما فرمودند: در اين سراشيبي كه من ميروم ديگر بر نميگردم و هيچ راه بازگشتي وجود ندارد اشراقي افزود: شاهد بر اين مدعا هم اذكاري بود كه در طول اقامت در بيمارستان بر زبانشان جاري بود . همواره نگران وقت نماز بودند و مدام مي پرسيدند: وقت نماز شده است؟.
کلام و دعا امام ما این بود
مهدی خواهد آمد
با عرض سلام وادب خدمت تمام عزیزان این مطلب را در یکی از سایتها مشاهده کردم به نظرم جالب اومد و دیدم نمیشه ازش گذشت .انسان وقتی به یک مراد و یک رهبر و یک فردی که تمام وجودش خدای است برخورد میکنه دوستداره بیشتر از زندگانی او بداند
اما امام در همه چیزهای کامل حرف اول را میزندو انسان وقتی امور زندگی ایشان را میخواند مست در وجود بی مثل او میشود خدای و ال حق لقب امام ارزانی ایشان است
شادی روح عظیم وقدسی حضرت روح الله امام خمینی رحمت الله علیه صلوات


ناگهان با اين سوال روبرو ميشويم كه چگونه خانم با اين همه مخالفت جواب مثبت ميدهند؟ او ميگويد: «حين همين جلسات كه آقاي لواساني ميآيند و ميروند، خانم خوابي ميبينند: «ايشان وارد اتاقي ميشوند كه سه سيد نوراني نشسته بودند. يك پيرزني آمد و من [خانم] از او پرسيدم كه اينها چه كساني هستند؟ او گفت: آن وسطي پيامبر(ص) است و آنكه سمت راست نشسته اميرالمومنين(ع) است و سمت چپي امام حسن(ع) است، اما تو كه از اينها بدت ميآيد! من پاسخ دادم كه از اينها بدم نميآيد، اينها ائمه من هستند. چرا بايد بدم بيايد؟ خيلي هم دوستشان دارم. پيرزن بار ديگر اصرار كرد كه نه، تو از اينها بدت ميآيد!» از خواب بيدار ميشوند و براي خدمتكار منزل نقل ميكنند. او به ايشان گفت كه چون اين سيد [امام] را رد ميكني، اين خواب را ديدهاي. در نهايت با توجه به اين خواب و نظر مثبت پدرخانم، ايشان جواب مثبت ميدهند. يك ماه ابتدايي پس از ازدواج تهران بودند و پس از آن به قم ميروند
به دعای محبین روح الله
مهدی خواهد آمد
منبع:www.burathanews.com
بسم الله الحی العظیم
ابریق می مرا شکستی ربی بر من در عشق جمله بستی ربی
من می خورم تو میکنی بد مستی خاکم به دهن مگر تو مستی ربی
سلام خدمت تمام دوستداران حقیقت و ره جویان سلوک نمیدانم چرا امروز حالم حال دیگری است و حال دلم می گوید از کلام ناب و پاک حضرت استاد حسن زاده آملی روحی فدا ء مطالبی باید بزنم در سید آنهم در ایام فاطمیه دعا گوی شما سید
تمثال مبارک و نورانی آیت الحق ، استاد کامل در باب علوم
حضرت حاج شیخ حسن حسن زاده آملی (روحی فداء)

حقيقت عرفان
حـقايق عرفاني و تصوّف ، اصول و امـهاتي ايقاني و ايماني است کـه بر محور و لايت و عصـمت نفوس مکتفي ميباشد يعني ميزان و معيار صحت و سـقم ايـن اصـول ايقاني را مـنطق عصمت و و حي تشکيل ميدهــد و اين اصول ايقاني بـايد در جان هر انسان سالک طريق الي الله با القاءات صاحب نَفَس الهي و قرآني بذرافشاني گردد به خصوص آن تخم سعادت ابدي انساني يعني همان توحيد صمدي قرآني که بذرالبذور همه معارف حقّه الهيه است؛ و با دستورات و رياضــات شرعي آبيــاري گردد ، آنــگاه منتظر مـاند
قائم آل محمد ، حضرت مهدي صاحب الزمان ( عج )
بسم الله الرحمن الرحيم اَلحَمدُلِلهِ رَبِّ العالَمين حقيقت انتظار و ظهور و قيام قائم ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شـجره طيّبه وجود را ثمره اي مسمّي به انسان کامل و حقيقت محمّديّه ( صلي الله عليه و آله و سلّم ) است. و ايــن حقيقت احمديه را سرّي است که در متن « م ح م د ابن العسکري عليه السلام » مُستَکِن نـموده اند ، و اين سرّ مکتوم را قيامِ قائــم ، مکشوف و مشهود همه کلمات الله به خصوص عقول و نفوس انساني ميـنمايد که حقيقت انتظار رابايد در ديدگان بصـيرت اهل خردوانسانهاي قائــمي مشرب درجهت زيـارت جمال دلآراي مجمع الجمال و منشأالکمال که معــراج العقـول و مرکز دائره شهود است ، جستجو کرد که تا با قـيام آن کلمه جامـعِ همه حروفِ عالـياتِ اسم اعظم حق ، معناي حقيقي ظهورِ آن سرِّ مُستَودَع ، متجلي گردد. پس در واقـع ثمره درخـت وجودي حق را ، قيام و ظهور تـام قــائم آل محمد ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) به عـنوان خاتم ولايت محمديه (ص) معني ميبخشد که آنرا به يوم الايام انساني به نظاره مي نشينيم. پس اين مکتومِ مکشوف به بقية الله الاُعظم که اسم اعظم الهي در بين همه انسانهاست ،شهرت يافته است. فافهم
گوشه ای از الهی نامه حضرت عشق استاد حسن زاده آملی.حفظه الله
الهی دندان دادی نان دادی جان دادی جانان بده
الهی شکرت که این تهی دست پابست تو شد
الهی من اگر بنده نیستم تو که مولای من هستی
الهی تن به سوی کعبهداشتم چه سوددهد آن که دل به سوی خداوند کعبه ندارد
الهی شکرت که پیر ناشده استغفار کردم که استغفار پیر استهزا را ماند
الهی آن که تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نیست
الهی اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخاهم گرفتار
الهی گرگ و پلنگ را رام توان کرده با نفس سرکش چه باید کرد
الهی کلمات و کلامت که اینقدر شیرین و دلنشین اند خودت چونی
الهی اگر ستارالعیوب نبودی ما از رسوایی چه میکردیم
فریاد سید الهی به حق حسن
ظهور مهدی را برسان