به قلم : حجت الله اسماعیلی

بعد از اعلام نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران و انتخاب قاطع دکتر احمدی نژاد به عنوان دهمین رییس جمهور -ایشان در اولین سخنرانی در حالی که شال سبز بر گردن داشتند با بیان اینکه رنگ سبز نمادمعنویت و رنگ اهل البیت است. فرمودند:
"مادر من سیده است و من خاک پای تمامی سیدهای عالم هستم و به همین دلیل به نشانه احترام شال سبز را به گردنم می اندازم"
این سخنان رییس جمهور احمدی نژاد مرحمی بود بردل رنجیده من و بسیاری از کسانی که بخاطر سبک شمردن و بی احترامی به رنگ و نماد معنویت وسیادت توسط میرحسین موسوی و طرفدارانش گله مند بودند.
بیش از یکماه از انتخابات گذشت و سید مهدی طباطبایی شیرازی واعظ خوش بیان که گویی قبل از انتخابات ریاست جمهوری در کماـ شما بخوانید کمای مصلحتی؟!-بسرمیبرده نطقش باز میشود و ارادت محمود احمدی نژاد به سادات را مسخره نمودن سادات می نامد و ان را سراغاز فتنه می داند.
سید مهدی طباطبایی که در برنامه زنده شبکه یک سیما با اجرای علی درستکار از فرصت سوء استفاده کردبا اشاره به استفاده احمدی نژاد از شال سبز گفت:
"متاسفانه رئیس جمهور روز بعد از انتخابات در مقابل طرفدارانشان، معترضین و مخالفین خودش و مقام سیادت را مسخره کرد و اگر این استهزا نبود بسیاری از فتنهها به راه نمیافتاد"
حال بعنوان کسی که سالها از بیانات حجت الاسلام طباطبایی بهره مند بوده ام برخود این حق را میبینم سئوالات و انتقاداتی را از این جمله ایشان داشته باشم.
جناب طباطبایی!
ایا شما ارادت احمدی نژادبه سادات را در گذشته ندیده بودید.شما را اشاره می دهم به سفر استانی رییس جمهور در شهرستان اردستان در حالی که ایشان شال سبز برگردن داشت سخنانی را در مقام سادات بیان نمودند.
ای کاش بسان مرغی کورچ ! گوشه یی کز نمیکردید و قبل از انتخابات و در زمان تبلیغات انتخاباتی نگاهی به شهرها و بخصوص تهران می انداختید تا ببینید چه کسی ویا چه افرادی رنگ سادات را به سخره گرفته اند.
اری نامزدی که به قانون تمکین نمی کرد رنگ سبز و نماد سادات را رنگ و نماد تبلیغاتی خود کرد و با مسایلی که پیش اورد انرا لجن مال کرد.
جناب طباطبایی!
نماد سادات در جریان انتخابات ریاست جمهوری در استادیوم دوازده هزار نفری ازادی زیر پای دختران و پسران لگدمال شد. شما کجا بودید؟
وقتی این نماد که از سر اعتقاد برای شفا بر دست بیماران بسته می شد-توسط طرفداران سازماندهی شده همین نامزد بی اخلاق برگردن حیوانات بسته می شد -شما کجا بودید استاد اخلاق که موعظه بفرمایید؟
من که جگرم سوخت!
مطمئنم روح روحانی مجاهد و انقلابی -شهید ایت الله سعیدی (شوهرخواهر مبارز شما)هم از این اتفاقات رنجیده بود. و اگر می بود شما را در بیان اتهام که دکتر احمدی نژاد داشتید و سکوتی که در جریان تبلیغات انتخابات در برابر توهین به معنویت و نماد سادات داشتید توبیخ می کرد.
استاد معظم اخلاق!
از فرصتی که در سیمای جمهوری اسلامی فراهم شد استفاده نکردید و سوء استفاده کردید. مردم و مستمعین شما را واعظی میدانند که با مستندات و روایات اسلامی سخن میگوید-شما را چه شد که چنین به زبان راندید؟
شما بارها مردم را نصیحت کردید: که ازاده باشند -نه "ابن الوقت"
وقتی که شما این جملات را میگفتید در کدام گروه بودید؟ نکند شما هم به "جماعت ابن الوقت مصلحت اندیش" پیوسته اید؟
سالها شما برای ما گفتید و ما شنیدیم-حال من میگویم شما بشنوید:
شما درمورد اقای احمدی نژاد فرموده اید:"........اگر این استهزا نبود بسیاری از فتنه ها به راه نمی افتاد"
اقای طباطبایی-این بیانات شما نشان داد شما خود اسیر جریان فتنه شده اید.کتابهایی را که خواندید مرور کنید و انصاف داشته باشید و اتهامی را که بر یک مسلمان مهتقد داشتید اصلاح فرموده و در اسرع وقت حلالیت بطلبید.
در پایان از خداوند سبحان می خواهم به ما توفیق دهد که نیکو بیندیشیم -سنجیده سخن بگوییم و همواره تقوا پیشه کنیم
هر چند قسمتی از سخنان اقای طباطبایی درباره نوع و نحوه برخورد با مخالفین توسط احمدی نژاد قابل بحث و بررسی است ولی برداشت وی از مسخره کردن سادات توسط احمدی نژاد جای بسی تعجب دارد

حجتالاسلام سیدمهدی طباطبایی روحانی متدین و خوش سابقه که در کارنامه خود مسئولیتهایی مانند دادستان انقلاب مازندران، عضویت در ستاد مبارزه با منکرات و ریاست دادگاههای خانواده تهران و 3 دوره عضویت در مجلس را در دارد. بدونه هیچ حاشیه میرویم سراغ سوء برداشت شما که نمیدانم از کجا آب میخوردو شاید به خاطر ارادت شما باشد به میر حسین موسوی .پسر عموی گرامی خوب بود کمی نگاه خود را قبل از انتخابات در زمان تبلیغات انتخاباتی به شهرها و بخصوص تهران می انداختید تا ببینید چه کسی یا بهتر بگویم چه افرادی رنگ پاک و روحانی سادات را لجن مال کردند. وقتی رنگ سادات میشود رنگ تبلیغ باید گفت اجرک الله یا صاحب زمان.عج. .وقتی دیدیم که در ایران بخصوص تهران رنگ تبلیغ انتخاباتی نامزدی بی قانون و دروغگو سبز شده است و در ورزشگاه آزادی زیر پای بسران و دختران لکد مال میشود و یا این رنگ بر گردن حیوانی بسته شده است جگرم آتش میگرفت وقتی رنگ موی سر دخترگان فریب خورده در میان هزاران مردسبز دید میشد شما کجا بودید که چگونه رنگ پاک به بازی گرفته شده است و درس اخلاق را بیان کنید
حاج آقا کمی بهتر است به جای کتاب خواندن در منزل به بیرون میرفتید و چیزهای که عریان گشته است را میدید.نه اینکه بعد از چند هفته بعد از انتخابات بیاید در شبکه یکم سیما و در برنامه زنده بگوید من از ابتدای قضایای انتخابات قصد داشتم در یک برنامه تلویزیونی این موارد را بگویم، به نظر من اگر رئیس جمهور بعد از پیروزی در انتخابات، سخنرانیای را که یک هفته بعد از انتخابات کردند انجام می دادند و مردم را دعوت به مهربانی میکردند بسیاری از این فتنهها اتفاق نمیافتاد.و به دوربین نگاه کنید و بی احترامی و سوء برداشت خود را فراتر ببرید و بگوید متاسفانه رئیس جمهور روز بعد از انتخابات در مقابل طرفدارانشان، معترضین و مخالفین خودش و مقام سیادت را مسخره کرد و اگر این استهزا نبود بسیاری از فتنهها به راه نمیافتاد.
حاج آقا شما را چه شده است که تهمت میزنید آیا پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نفرموند: هر کس به مرد یا زن با ایمانی بهتان بزند یا دربارهی کسی چیزی بگوید که در او نیست خداوند در قیامت او را بر تلی از آتش قرار میدهد تا از آنچه گفته است خارج شود. و از عهدهی گفتهی خود بیرون آید.
و این کلام شما در حقیقت تهمت و غیبتی بیش نبوده است که خداوند در قرآن کریم بیش از چهل آیه درباره تهمت و بهتان به مردم در رابطه با جریانات مختلفی نازل کرده است
شما که خود استاد اخلاق هستید ما چه میگویم؟
چه خوب بود قبل از بیان این جملات خود کمی درباره گفته خود تفکر میکردید و تحقیق از نزدیکان صادق درباره آن چیزی که شما تمسخر نام نهادید.
آن روز بنده آنجا بودم و هم دیدم و هم شنیدم که دکتراحمدی نژاد در جمع حامیان خود در میدان ولیعصر(عج) تهران با بیان اینکه رنگ سبز نماد معنویت و رنگ اهل بیت است، فرمودند که : مادر من سیده است و من خاک پای تمامی سیدهای عالم هستم و به همین دلیل به نشانه احترام، شال سبز را بر گردنم میاندازم.
آیا این فتنه و تمسخره رنگ سادات است بگوید تا ما بیشتر بدانیم
اما برای پایان این مقاله شعر خودتان را به خودتان تقدیم میکنم
که اسلام به ذات خود ندارد عیبی ، هر عیب که هست از مسلمانی ماست
برای مشاهده فیلم پخش شده به لینک زیر بروید
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان مددی
شیخ عارف، کامل مکمّل، واصل به مقام منیع قرب فریضه، حضرت راقی به قله های معارف الهی، و نائل به قلّه بلند و رفیع اجتهاد در علوم عقلیه و نقلیه، صاحب علم و عمل، و طود عظیم تحقیق و تفکیر، حِبر فاخر و بحر زاخر و عَلَم علم، عارف مکاشف ربانّی، فقیه صمدانی عالم به ریاضیات عالیه از هیئت و حساب و هندسه، عالم به علوم غریبه و متحقق به حقائق الهیه و اسرار سبحانیه، مفسِّر تفسیر انفسی قرآن فرقان، استاد اکبر، معلم اخلاق، مراقب ادب مع الله و مکمل نفوس شیّقه الی الکمال، آیه الله العظمی حضرت علامه ذوالفنون جناب حسن بن عبدالله طبری آملی (حفظه الله تعالی) که به «حسن زاده» شهرت دارند

حال جسمی استادم روحم جانم حضرت آیت الله العظمی .علامه حسن حسن زاده آملی (حفظه الله )از علمای به نام حوزه علمیه ایران و استاد بزرگ اخلاق و عرفان مساعد نیست
از تمامی عزیزان و ارادمندان به مقام علما خواستار هستم که در این ایام جهت شفای این عالم عظیم الشان دعا کنید
حضرت آيتالله سيد محمد كشميري، استاد ما و از اولياي الهي و اوتاد بود. علماي نجف دربارة عظمت پدر ايشان حضرت آيتالله سيد مرتضي كشميري ميگفتند، اگر ايشان ادّعاي نبوت ميكرد نميتوانستيم ردّ بكنيم. ايشان اهل چنين ادّعاهايي نبود و علماي نجف براي بيان عظمت معنوي ايشان چنين ميگفتند. ايشان ارتباط فوقالعادهاي با حضرت حقّ، داشت و معجزات و كرامات عجيب و بسياري از ايشان نقل شده است.

آيتالله محمد ناصري دولتآبادي
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است. اين توسلات را مبادا فراموش كنيد. به حضرت بقيـة الله(ع) توسل داشته باشيد زيرا آثار عجيبي دارد. در اين رابطه، اين جمله را براي همه آقايان عرض ميکنم تا اهميّت اين موضوع را بدانند.
حضرت آيتالله سيد محمد كشميري، استاد ما و از اولياي الهي و اوتاد بود. علماي نجف دربارة عظمت پدر ايشان حضرت آيتالله سيد مرتضي كشميري ميگفتند، اگر ايشان ادّعاي نبوت ميكرد نميتوانستيم ردّ بكنيم. ايشان اهل چنين ادّعاهايي نبود و علماي نجف براي بيان عظمت معنوي ايشان چنين ميگفتند. ايشان ارتباط فوقالعادهاي با حضرت حقّ، داشت و معجزات و كرامات عجيب و بسياري از ايشان نقل شده است. داستانهاي محيّرالعقولي که بعضي از آنها را به خاطر دارم. آيتالله سيد مرتضي هم همينطور بود. معروف و مشهور بود که در نجف، فقط شبهاي جمعه از خانه بيرون ميآمد و به حرم اميرالمؤمنين(ع) مشرف ميشد و تا قبل از اذان صبح به منزل باز نميگشت. ايشان چيزي از كسي قبول نميكرد. مجتهدي مسلم و خيلي مورد توجه همگان، امّا کاملاً منزوي بود. از خانه بيرون نميآمد و چيزي از بازار نميخورد. خودش آردي در منزل تهيه ميكرد و به نانواي متديّني ميداد كه براي ايشان اين نان را ميپخت. خطّش خيلي زيبا بود. تابلوهايي را با عبارت «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان ادركني» مينوشت و به پسرش ميداد. او هم آن تابلوها را چاپ ميكرد و ميفروخت و پولش را به پدر ميداد. پدر هم زندگي خود را با آن اداره ميكرد. آن وقت ايشان استاد اخلاق ما بود. من به خدمت ايشان ميرسيدم. خودشان مكرّر به بنده ميگفتند: «به يك حمد خواندن، مرده زنده ميكردم». يكي از دفعاتي که به ديدار ايشان رفته بودم، از ايشان اسم اعظم را خواستم. ايشان ندادند ولي گفتند اگر اسم اعظم را ميخواهي به در خانة امام زمان(ع) برو و از اين اسم شريف: «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان أدركني» نگذر. اين اسم اعظم حق است، به آن توجه داشته باش. به دنبالش اين ماجرا را براي بنده تعريف کردند که، سفري به خراسان رفته بودم. در مسير برگشت از تهران به قم رفتم تا يکي از آشنايان و بستگان را ببينم و بعد به عراق بازگردم. در نيمه شبي كه هوا سرد بود، اتوبوس مرا جلوي صحن حضرت معصومه(س) پياده كرد. من هم پياده شدم. امّا من پيرمرد هشتاد و پنج ساله با چمدان و ساك كجا بروم؟ من که آدرس را بلد نيستم و كسي هم نيست که از او نشاني را بپرسم. مقداري ايستادم، ديدم خبري نشد. با خودم گفتم ما که صاحب و ملاذ و ملجأ داريم. بهتر است از ايشان استمداد کنم. ميگفت، ساك را به يك دست گرفتم و عصا و چمدان را هم به دست دیگر. چشمانم را بستم و در پيادهرو به طور مرتب ميگفتم: «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان أدركني» مكرّر اين اسم را تکرار ميکردم و راه ميرفتم. يكدفعه سنگين شدم و بعد از آن نگاه كردم و ديدم بر در يك خانهام. نگاه كردم، ديدم اسم همين اقوام ما بر در نوشته است. در زدم، آمد و ديدم خودش در را باز کرد و متحيرانه از من پرسيد، چطور و با چه آمدي؟ گفتم آمدم ديگر و به داخل خانه رفتم.
اسم حضرت بقيـةالله(ع) اسم اعظم حضرت حقّ است. در گرفتاريهاي روحي، معنوي، جسمي، مادي توجه و توسّلتان به اين اسم شريف باشد. خدا شاهد است بنده مكرّر گرفتاريهاي مختلفي داشتم مخصوصاً در فشارها و ناراحتيهاي خارجي با اين ذکر نتيجة قطعي گرفتهام. ذکر «يا صاحب الزمان اغثني يا صاحب الزمان ادركني» را يادداشت كنيد و در مواقع گرفتاري متوسّل و متوجه به حضرت بقيـةالله ـ روحي له الفدا ـ بشويد، انشاءالله نتيجه قطعي خواهيد گرفت. اين ذکر، عدد هم ندارد و ايشان به من عدد نفرمودند که براي جواب گرفتن چند بار آن را تکرار کنم. لازم است مرتب آن را تکرار کنيد و همين طور بگوييد.
دو تصویر منتشر نشده از حضرت آیت الله العظمی حاج آقا حسین احمدی طباطبائی بروجردی رضوان الله
| سلام خدمت دوستان گرامی فردا دومین سالگرد ارتحال آیت الله شیخ علی مشکینی است و دیدم این زندگی نامه که به زبان خود آیت الله مشکینی هست در این وب نگاشته شود
|
العلماء باقون ما بقي الدّهر
اينجانب علي اكبر فيض معروف به (علي مشكيني ) در سال 1300 هجري شمسي در دهي از دهات بلوك مشگين چشم به جهان گشودم در اوائل زمان كودكي قريب چهار سال در نجف اشرف كه پدرم براي تحصيل علوم ديني در آنجا اقامت داشت به مكتب رفتم و سپس همراه پدر به وطن بازگشته و مقداري از مقدمات علوم ديني را نزد والد خويش تحصيل نمودم . در همان ايام پدر را از دست داده و براي عمل به توصيه اكيد آن مرحوم نسبت به اشتغال به علوم ديني به شهرستان اردبيل كه در حدود ده فرسخ است پياده همراه كارواني در دو روز سفر كردم چند ماهي در آن محيط مشغول فراگرفتن علم صرف و نحو شده در آن اوان به زيارت عالمي متقي موفق شدم .
وي از ميان كشته شدگان و زخميان مسجد گوهرشاد مشهد كه به دست ديكتاتور ايران رضاخان پهلوي انجام شد نجات يافته بود. همراه او با رفيق ديگري از طلاب اردبيل بسوي شهرستان قم بقصد ادامه تحصيل حركت كردم چند سال از حيات منحوس رضاخان را در قم درك كردم و همانند ساير طلاب قم در زير فشار و اختناق و ترس از سربازي بردن و متفرق كردن طلاب در مدرسه فيضيه مشغول تحصيل شدم تا آنگاه كه سايه شوم پهلوي از سر ملت ايران زائل شد و چندصباحي فرجه اي براي تحصيل بدست آمد در آن اوقات مدتي به مجلس بحث مرحوم آيت الله حجت كوه كمري و پس از او به درس خارج مرحوم آيت الله بروجردي و آيت الله محقق داماد حاضر شدم رفته رفته دوران قدرت و ديكتاتوري محمدرضا پهلوي دوم فرارسيد تا هنگامي كه مرحوم آيت الله بروجردي زنده بود مبارزه با اسلام را بطور وضوح و علنا جرات نمي كرد لكن طبق دستور اربابش از هر نوع دشمني با اصول و فروع اسلام و از بين بردن احكام و قوانين آن و به فحشا و منكر كشيدن جامعه ايراني كوتاهي نداشت و پس از رحلت مرحوم بروجردي حملات پهلوي آمريكايي بر حوزه ها و روحانيت به منظور ريشه كن كردن احكام اسلام و روحانيت و تبديل ملت اسلامي ايران به ملت بي مكتب و غربي شدت يافت و علني شد و آنچنان خفقان و رعب در ملت مظلوم ايران و بويژه در متدينين بوسيله سازمان امنيت منحوسش ايجاد كرد كه احدي را ياراي نفس كشيدن نبود در چنين زماني كه سلطه يزيدي همه جا را فرا گرفته بود نداي حسين زمانه از گوشه قم برخاست و مبارزات سرد و گاهي گرم شدت يافت . آري سخنان رساي آيت الله العظمي امام خميني مدظله العالي و بيان قلمش همانند تيرها و گلوله ها بسوي پهلوي دوم و اقمار آمركيائيش شليك شد آنها كه خودشان را از طرف حوزه قم بي مزاحم مي پنداشتند ناگهان ديدند كه از ناحيه روحانيت به تعبير امام امت « چيزهايي به چشم و به گوش و به دهن مي خورد » . در اينجا سخن از همراهي و همرزمي عده اي ديگر از مراجع و مجتهدين حوزه هاي علميه قم و نجف و سائر جاها نيز بايد فراموش نشود و بالجمله طلاب محترم حوزه ها به پيروي از حركت و نهضت امام امت در مقابل يزيد زمان مبارزات را علني و صحنه جنگ را داغ نمودند و از آن زمان كه قريب بيست سال پيش بود تا پيروزي انقلاب عظيم اسلامي ايران از دستگاه پهلوي آمريكايي چه ظلمها كه نديديم و چه رنجها و فشارها كه نكشيديم و چه خون دلها در خلال اين مبارزات كه نخورديم اينجانب چندين بار در زندان ساواك قم و شهرباني زنداني شدم و در پي جلسات مخفي كه مرتبا در قم به منظور تبادل نظر در زمينه به اجرا گذاردن منويات و يا دستورات امام امت انجام مي يافت تحت تعقيب قرار گرفته و قريب چهار ماه در تهران متواري شدم و با اسم مستعاري با دوستان تماس داشتم لكن اغلب دوستان همرزمم دستگير و به زندان قصر و اوين رهسپار شدند. در ايام متواري چندين بار از طرف مرحوم آيت الله طالقاني كه ايشان نيز زنداني بودند پيام رسيد كه علني شو تا دستگيرت كنند چه آنكه زندان بهتر از آن حال است و اغلب دوستان و جوانان مسئول و متعهد را در زندان حداقل از دور زيارت مي كني لكن من بر حسب علاقه شديدي كه به مطاله و تاليف داشتم و مي ترسيدم در زندان وسائل كارم فراهم نشود علني نشدم و بدين منظور در ايام متواري و تبعيد موفق به تاليف چندين كتاب شده و بالجمله پس از چهار ماه ايران را جاي اقامت نديده و روزي در ايستگاه قطار حاضر شده و بقصد خرمشهر و سپس عراق سوار قطار شدم يكي از برادران روحاني كه مطلع از وضع من بود آن روز من را بدرقه كرده و از وضع من كه چندين ماه از بچه هايم اطلاع نداشتم و حال به سفر خارج عازم بودند متاثر شده اشكش جاري شد لكن من چندان متاثر نبودم چه آنكه از دنياي بي مهر و پرعناد جز اين را سراغ و توقع نداشتم بهرحال در نجف اشرف قريب هفت ماه توقف كرده از ابحاث عده اي از مراجع وقت و درس امام امت دام ظله بهره مند شدم ضعف مزاج و هواي گرم نجف اجازه ماندن نداد ناگزير به قم برگشته در روز اول كه برخي از رفقا به ملاقاتم آمده بودند از طرف ساواك جلب شدم از من التزام گرفتند بايد در مدت 48 ساعت از قم بيرون روي اگر خود رفتي انتخاب محل در اختيار تو وگرنه ما خواهيم فرستاد . فرداي آن روز بسوي مشهد مقدس حركت كرده و قريب 15 ماه در حوزه مشهد مشغول تدريس شدم و باز به حوزه قم برگشتم و در جلسات مخفيانه كه كيفيت پخش و ابلاغ اوامر و سخنان امام مورد بررسي قرار مي گرفت شركت نمودم و مدتي بدين منوال گذشت و در تنظيم اعلاميه ها و نشريه هايي كه عليه رژيم ديكتاتور پهلوي صادر و پخش مي شد در عداد دوستان متعهد حوزه شركت داشته و با امضا و غيره كمك مي كردم . بهرحال پس از مدتي وجود اين عده از روحانيان مسئول و متعهد در حوزه علميه براي دستگاه قابل تحمل نشد و حكم تبعيدي قريب 27 نفر از فضلا و مدرسين حوزه كه طبق نظر ساواك عاملين تخريب و خرابكار معرفي مي شدند صادر شد من نيز محكوم به 3 سال تبعيد شدم تصادفا در زمان صدور حكم من به لحاظ تعطيلي تابستان چندصباحي به زادگاه اصليم مشكين شهر سفر كرده و در خانه گليني در روستاي خود بديدار ارحام نائل بودم اما جوانكي وارد اطاق شد و گفت چند جمله اي در بيرون اطاق به شما عرض دارم از اطاق بيرون آمدم همان و خود را در محاصره عده اي ساواكي ديدن همان من را در لندروري سوار كرده و با شتاب تمام به اردبيل آوردند در اطاق ساواك دو نفر سرباز نظامي با دستبند دور مرا گرفتند رئيس ساواك اجازه دستبند نداد ولي من را به دست آن دو سپرد كه در ساواك قم تحويل دهند و قبض رسيد بياورند بلافاصله در اوائل روز سوار ماشين كرده نزديك نيمه شب در شهر قم پياده كرده تحويل ساواك دادند از آنجا به طرف شهرباني فرستاده شدم و پس از سئوالاتي برگه رسمي تبعيدي يعني نامه عملم را به دست چپم داده بطرف ماهان كرمان روانه نمودند و به شما چه بگويم مرا دست به دست فروختند و خريدند در مدت دو روز و يك شب پس از پيمودن 300 فرسنگ راه تحويل آخرين مشتري يعني پاسگاه بخش ماهان دادند يكسال در آنجا تحت مراقبت بودم در آن محيط زمينه را مقتضي ديده و بنا اقامه نماز جمعه را نهادم رفته رفته اجتماع زياد شد و ساواك كرمان گزارش را به مركز رسانيد. روزي نزديك غروب بود كه به پاسگاه احضار شدم و همانجا سوار ماشينم كرده بسوي كرمان و از آنجا بسوي شهرستان گلپايگان روانه نمودند و بچه ها در ماهان ماندند ناگفته نماند كه در ماهان مشمول الطاف و محبت عده زيادي از روحانيان محترم كرمان و اطراف آن قرار گرفتم و حال هم از آنها تشكر دارم و بالجمله يك سال هم در گلپايگان تحت مراقبت شديدتر از ماهان بودم نماز جماعتم را تعطيل كردند بناچار در خانه اي مشغول تدريس تفسير قرآن براي معلمان و دبيران آن شهر شدم ضمنا احسان و نيكيهايي كه مرحوم حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني درباره ام نمودند فراموش نمي شود. پس از يك سال دوباره محكوم به تغيير محل شدم و ناگهان ما را سوار ماشين كرده از خط اصفهان و قم و سپس مشهد مقدس به شهرستان كاشمر منتقل نمودند و يك سال هم در آنجا تحت مراقبت شديدتر از قبلش قرار گرفتم . اين بار در هر مسجدي كه چند روز شروع به نماز مي كردم بسراغم آمده نمازم را تعطيل مي نمودند و حتي در گوشه مدرسه اي كه توقف داشتم اجازه نماز جماعت ندادند و گاهي در مدرس آنجا در تاريكي نماز جماعت مي خوانديم و چندين بار رئيس شهرباني مرا تهديد نمود كه عاقبت كارت وخيم خواهد بود ما هم حرفش را از گوشي به گوش ديگر تحويل داده مشغول كار بوديم و اگر چنانچه مورد عنايت برخي از علما آنجا قرار نگرفتم مشمول محبت و الطاف خالصانه طلاب محترم و مردم شريف آن سامان شدم و در تمام اين دوران زمينه قيام را در روحيه مردم بواسطه اظهار محبتي كه از آنها نسبت به يك طلبه قم صادر مي شد اميدواركننده مي ديدم و بالاخره پس از تمام شدن مدت تبعيدي رسما در ميدان مبارزه افتاديم و تا زمان پيروزي انقلا ما نيز هماره اوقات با جنگ و گريز و نبرد سرد و گرم و مبادله آتش ميان مسلسل و تفنگ با كاغذ و قلم در ميدان قم و پس از آن در همه شهرستانها با سائر رزمندگان راه اسلام عليه كفر در حد قدرت خويش شركت كرديم تا آنگاه كه الطاف حق شامل حال ايرانيان شد و رهبري پيامبرگونه امام امت آنها را از ذلت و اسارت ابرقدرتها نجات داد و انقلاب پيروز شد قصه ها مفصل است و اگر از الطاف غيبي الهي در اين مدت طولاني و كمك و نصرت ذات اقدسش به طلاب محترم و سائر مستضعفان سخن بگويم كتابي مفصل بايد نگاشته شود. طول عمر امام امت دام ظله العالي و رشد و تعالي ملت غيور ايران را از خداي بزرگ خواهانم1361/9/7 |
سلام دوستان محترمراستش نمیدونم باید چه بگویم و چه بنویسم فقط میدانم علي(ع)، خلاصه خداست و چون حیران و متحیرم که باید چه مینوشتم این قصیده«حميد سبزواري»، شاعر آييني، قصيدهاي با نام «فرزند كعبه» براي ولادت حضرت علي (ع) قصیده ای سروده است. که دیدم جا دارد در وبم به یادگار باقی بگذارم
عاشقان میلاد مبارک

تا بر شد از نيام فلق برق خنجرش
برچيد شب ز دشت و دمن تيره چادرش
بر تارك ستيغ برآمد شعاع صبح
چونان پر خروس ز سيمينه مغفرش
موجي برآمد از زبر كوه زرفشان
پاشيد بر كران افق زر احمرش
جيب افق ز رنگ فلق لالهگونه شد
بر آن نثار آمده بس در و گوهرش
نقاش صنع از قلم زرنگار ريخت
شنگرف سوده در خط ديباج اخضرش
مشاطه سحر به دو صد رنگ دلپذير
آراست باغ و راغ به دست فسونگرش
پيك نسيم سر خوش و دلكش وزيد و داشت
داروي جان ز رايحه مشگ و عنبرش
گلبوسه زد به چهر عروسان بوستان
با بشكفد شقايق و مينا و عبهرش
نرمك نهاد پاي به گلبرگ ضيمران
انسان كه باژگون نشود لاله در برش
آهسته پر كشيد به آغوش شاخسار
تا كودك شكوفه نلغزد ز بسترش
وا كرد چشم نرگس شهلا به بوسهاي
گل خنده زد ز عاطفت مهر پرورش
خورشيد كمكم از افق دشتهاي دور
بر شد چنان كه كوه و دمن شد مسخرش
پرتو فشاند بر سر هر كاخ و كومهاي
آفاق زنده گشت ز چهر منورش
برزد علم به پهنه گسترده زمين
تسليم شد كران به كران در برابرش
تا بسترد، ز روي زمين زنگ تيرگي
صد آبشار نور فرو ريخت بر سرش
تا چهر باختر برهد از ظلام شب
قنديل آفتاب برآمد ز خاورش
ظلمت زدوده گشت ز سيماي روشنش
دهشت ربوده گشت ز رخسار انورش
آمد فراز مكه و تا نقش كعبه ديد
انبوه زر فشاند به هر كوي و معبرش
بيدار گشت مكه، دياري كه سالها
بد خفته و نبود به سر ذوق ديگرش
بگشوده گشت پنجرهها يك به يك به صبح
تا نور آفتاب بتابد به منظرش
خلقي برون شد از در هر آشيانهاي
هر كس به كارسازي رزق مقدرش
آن يك به كوي آمد و آن يك به كارگاه
آن يك به سوق آمد و آن يك به متجرش
جمعي روان شدند سوي كعبه كز نياز
بوسند خاك پايگه آسمان فرش
بد كعبه در مبانه آن شهر يادگار
از دوده خليل و سماعيل و هاجرش
با چار ركن محكم استاده سرفراز
حصني كه هست قائمه هفت كشورش
گويي به انتظار كسي بود آن سراي
تا آيد و چو جان بنشاند به مصدرش
ناگه در آن حريم مهين بانويي كريم
پيدا شد و كرامت پيدا، ز منظرش
او بانويي ز جمله نكويان دهر بود
ناديده چشم عالم از آن نكوترش
حجب و وقار بود بر اندام زينتش
قدس و عفاف بود به رخساره زيورش
اندر قريش پاك زني بود مردوار
بوطالب بزرگ پسنديده شوهرش
از خاندان هاشم، وز دوده خليل
زيينده بانويي و برازنده همسرش
ميخواست كردگار كزين خاندان پاك
نخلي برآورد شرف و مردمي برش
ميخواست كردگار كزين زوج مهرزاد
طفلي به عرصه آرد، تابنده اخترش
ميخواست كردگار كزين دودمان پاك
مردي به پاي دارد، چون كوه پيكرش
ميخواست كردگار فرازنده مهتري
كز آن به روزگار نجويند بهترش
ميخواست كردگار كه ميراث عدل و داد
بخشد به دادخواهترين دادگسترش
ميخواست كردگار ز دامان فاطمه (س)
زوجي براي فاطمه بانوي محشرش
ميخواست كردگار، يكي بحر گسترد
تا موج خيزد از دل در خون شناورش
ميخواست كردگار برآرد برادري
آب آور برادر و غمخوار خواهرش
ميخواست كردگار، يكي خواهر آورد
تا بركشد به دوش لواي برادرش
ميخواست كردگار، كه در دشت كربلا
گلبوتهها ببيند و گلهاي پرپرش
ميخواست كردگار، يكي طرفه قهرمان
تا جاودانه باشد يار پيمبرش
بازو چو برگشاد بر باروي ستم
بازوي او گشايد باروي خيبرش
اندر مصاف كفر چو شمشير بركشد
بنيان كفر بركند و عمرو و عنترش
وندر بر جماعت مسكين و دردمند
سيلاب اشك بارد از ديده ترش
گاهي يتيم را بنوازد چنان پدر
گاهي صغير را به عطوفت چو مادرش
زهري به كام دشمن و شهدي به كام دوست
كان طرفه را به نام بخوانند حيدرش
اندر طواف خانه همي بود فاطمه (س)
چونان كه زهره در دوران گرد محورش
چشمش بدان سراي كه تا صاحب سراي
آيد به پيشواز و بخواند به محضرش
آن روز ميهمان خدا بود فاطمه
ياللعجب كه خانه فرو بسته بد، درش
او را وديعهاي ز خدا بود در مشيم
ميخواست تا وديعه نهد در برابرش
لختي به انتظار به گرد حرم گذشت
سوزنده از شراره آزرم، پيكرش
ناگه ز سوي خانه يكي ايزدي خروش
بنواخت گوش خلق ز مضراب تندرش
پهلو شكافت خانه و شد معبري پديد
خانه خداي فاطمه را خواند در برش
وآن گه به هم برآمد آن سهمگين شكاف
آنسان كه هيچ ديده نيارست باورش
از اين شگفت واقعه طي شد همي سه روز
لرزيد خانه باز ز فرمان ديگرش
بعد از سه روز باز پديد آمد آن شكاف
چونان صدف ز سينه برآورد گوهرش
بنهاد گام فاطمه بيرون از آن سراي
شادان ز ميزباني دادار اكبرش
اندر مطاف خانه بديدند جمله خلق
طفلي چو ماهپاره، در آغوش مادرش
طفلي چنان كه مادر هستي نپرورد
ديگر چنو به دايره مردپرورش
طفلي چنان كه خامه صورتگر خيال
آنسان كه نقش اوست نيارد مصورش
طفلي چنان كه قافيه سازان روزگار
واماندهاند در بر طبع سخنورش
طفلي چنان كه ديده بينندگان نديد
مانند او به عرصه و محراب و منبرش
طفلي چنان كه رايت اسلام از او بلند
كوتاه دست ظلم ز عزم توانگرش
توفنده همچو رعد به پيكار دشمنان
لرزنده همچو بيد به نزديك داورش
دستيش بهر كوشش و هنگامه و نبرد
دستي پي حمايت مظلوم و مضطرش
دستيش بهر بخشش و انفاق و التيام
وز بهر انتقام برون دست ديگرش
دستيش بهر چاره و درمان دردمند
دست دگر به قبضه شمشير و خنجرش
دستي به پايمردي از پا فتادگان
دستي به پاسداري اسلام و دفترش
دستيش بر پرستش و پيمان و پاس حق
دستيش بر ستيزش بت خواه و بت گرش
دستي به سوي خالق و دستي به سوي خلق
دستي پي نوازش و دستي به كيفرش
دستي به سوي تيره گردن كشان دراز
دستي به سوي ميثم و عمار و بوذرش
با اين دو دست و بازوي مردانه جز علي (ع)
ديگر كه راست نام يداله فراخورش؟
خواهم مديح گفتن فرزند كعبه را
باشد كه را مديح يدالله ميسرش؟
آن را كه زيب قامت او (هل اتي) بود
آن را كه هست خواجه (لولاك) رهبرش
آن را كه در مجاهده و طاعت و سخا
ايزد ستوده است به قرآن مكررش
آن را كه گر نزاد همي مادر زمان
هستي عقيم بود ز پوري دلاورش
آن را كه تا نهال مساوات بر دهد
آتش نهاد در كف اعمي برادرش
من چون مديح گويم آن را كه در نبرد
مردان روزگار بخواندند صفدرش
من چون مديح گويم آن را كه در نماز
بخشود بر فقير نگين بهاورش
من چون مديح گويم آن را كه مصطفي (ص)
بگزيد بهر فاطمه، شايسته دخترش
من چون مديح گويم آن يكه مرد را
كز رزم بر نتافت عنان تكاورش
من چون مديح گويم آن را كه در غدير
بنشاند كردگار به جاي پيمبرش
گويندگان سرودند بسيار چامهها
از من چنان نيايد بستودن ايدرش
من اين سخن سرودم و شرمندهام ز خويش
كز قطره كمترم بر پهناي كوثرش
باشد كه در شمار مرا توشه آورد
يك ذره از غبار قدمهاي قنبرش
گفتم من اين قصيده به معيار آن كه گفت
صبح از حمايل سحر آهيخت خنجرش
|
|
 | این شعر توسط مقام معظم رهبری گفته شده است
 دلم قرار نمی گيرد از فغان بی تو سپند وار زكف داده ام عنان بی تو
ز تلخ كامی دوران نشد دلم فارغ ز جام عشق لبی تر نكرد جان بی تو
چون آسمان مه آلوده ام ز دلتنگی پر است سينه ام ز اندوه گران بی تو
نسيم صبح نمی آورد ترانۀ شوق سر بهار ندارند بلبلان بی تو
لب از حكايت شبهای تار می بندم اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو
چو شمع كشته ندارم شراره ای به زبان نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو
ز بی دلی و خموشی چو نقش تصويرم نمی گشايدم از بی خودی زبان بی تو
عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم چو يادم آيد از آن شكرين دهان بی تو
گزارش غم دل را مگر كنم چو امين جدا ز خلق به محراب جمكران بی تو |

بیانیه شماره ۴۵۹ ستاد مهندس
چه سلامی چه علیکی. مگه این دیکتاتورها برای آدم حال سلام و علیک می گذارند. اگه تا حالا به سنگ هم انقدر گفته بودم و اعتراض کرده بودم کمی کوتاه می آمد. قلب سنگ این دیکتاتورها جایی برای صحنه های احساسی و عاطفی که شما جوانان و دموکراسی خواهان در خیابان ها خلق می کنید نیست. من به شخصه همراه با خانواده ام وقتی این صحنه ها را می بینیم به خود می بالیم که توانسته ایم تا اینجا شما را نگه داریم.
هر چند امروز حدود ۳ سال و نیم از کودتای انتخاباتی گذشته است ولی من به عنوان یک نامزد، به عنوان یک کاندید دو آتشه انتخابات به شما می گویم که پیروزی ما در پایداری و استقامتمان است و همین چیزهاست که رعب و ترس در دل دیکتاتورها انداخته است. امام عزیز ما هم همین مرام و مسلک را داشت و همواره معتقد بود باید استقامت کرد حتی اگر به قیمت خون ها و جان ها باشد و ما هم امروز می گوییم که راهت ادامه دارد ای امام عزیز.
از ۳۳ نفری که تا به امروز استقامت کرده اند و همچنان نگذاشته اند که خیابان های شهر رنگ آرامش را به خود ببیند تشکر می کنم و اگر آن جا بودم دستشان را می بوسیدم. شما یک بار دیگر نشان دادید که من چقدر در بین شما محبوبم حتی اگر به ظاهر و برای فریب دیکتاتورها علیه من هم شعار بدهید. پایداری کنید و شل نشوید که نیروی کمکی در راه است.
از همه علاقه مندان و دوستدارانم هم تشکر می کنم و خدمتشان عرض می کنم که حال من اینجا خوب است. شما نگران من نباشید. چند لقمه بخور و نمیر اینجا پیدا می شود. در اینجا نقاشی های سبز می کشم و مردم هم از آن استقبال می کنند. راستش اینجا آنقدرها هم که می گفتند بد نیست. جوانان اینجا هم مثل شما دوستان سبز من همه جوره پایه اند. شما استقامت کنید و هر وقت خبری شد به من هم بگویید. شیطان شما را فریب ندهد که بی خبر از من انقلاب کنید. من شما را تنها نمی گذارم و از اینجا دعاگوی شما هستم. هر روز به دفتر بی بی سی می روم و سفارش شما را به آن ها می کنم.
از همه طرفدارانم می خواهم که با کمال آرامش و در چهارچوب قانونی که خودمان قبول داریم به خیابان ها بیایید و به جز آتش زدن و تخریب اموال عمومی و ایجاد رعب و وحشت و کتک زدن بسیجیان این یاوران انقلاب کار دیگری انجام ندهید تا ما را متهم به آشوبگری و اغتشاش نکنند و از احساسات پاک شما در این راه بهره های تبلیغاتی ننمایند. خاطره ۲۲ بهمن امسال هرگز از ذهنم فراموش نمی شود که چگونه میلیون ها انسان در سراسر ایران با شعارهای الله اکبر خود از من حمایت کردید و ترس و وحشتی عجیب در دل دیکتاتورها انداختید.
بنده همچنان خود را رییس جمهوری قانونی ایران می دانم و انتخابات فرمایشی را قبول ندارم و خواهان برگزاری مجدد آن هستم. زمزمه هایی نیز شنیده ام که قرار است تا چند ماه دیگر دوباره انتخابات ریاست جمهوری را برگزار کنند و این نشان می دهد که ما در این راه پیروز بوده ایم و توانستیم آن ها را به عقب نشینی وادار کنیم.
در پایان بیانیه نیز بهتر است صدا و سیما و حامیان کودتا را در این سازمان خطاب قرار بدهم و بگویم خیلی نامردید. بنده در آن دنیا از شما شکایت خواهم کرد. از شال سبزم بترسید و اینگونه آبرو و حیثیت من را به بازی نگیرید. شما چیزها هیچوقت نتوانستید من را هم ببینید. بنده یک فرد انقلابی هستم و هر چه از دهانم در بیاید می گویم و به هیچکس هم مربوط نیست.
کاندیدای مهندس انتخابات
سلام این مقاله را سایت پایگاه انصار نیوز ارگان انصارحزب الله نوشت:دیدم در جای خود هم خواندنی می باشد و............
مصاحبه محمدرضا شجریان با بیبیسی فارسی را که شنیدم طاقت از کف دادم .
زمانی او را «استاد» می خواندم، اگر کسی نامش را بدون پیشوند استاد در برابرم میبرد محترمانه تذکرش میدادم که: شجریان نه! استاد شجریان.
من دشمن کراوات و کراواتیها نیستم، اما اینکه کسی با تاختن بر موسیقی پاپ و سخیفشمردن موسیقی غربی، خود را علمدار حفظ «سنت» نشان دهد و همچنان با آویختن زنار (کراوات) بر گردن، خود را دلبسته فرهنگ غربی بهجا مانده از دوره طاغوت بداند نفاق با مردم است .
نمیخواهم وارد زندگی خصوصی شجریان شوم که جناب ایشان از اسلام آنچه را که خوشایندشان است، بر میتابد مانند تعدد زوجات و آن قضایای ...
شجریان سیسال است که مشخص نیست با نظام جمهوری اسلامی قهر است یا آشتی؟ سیسال است که با دست پس میزند و با پا پیش.

محمدرضا شجریان روی آنتن بیبیسی با همان حنجرهیی که برای این ملت «ربنا» خوانده است، در اقدامی خائنانه، سخنان رییسجمهور را در «خس و خاشاک» خواندن آشوبگران، به تمسخر و توهین گرفته و خود را تلویحا جزو آشوبگران و فتنهگران خیابانی قلمداد کرده و عنوان نمود که در نامهیی به ضرغامی درخواست کرده تا صدای «غیرمردمیاش» از آنتن صداوسیما پخش نشود. او با این موضع فتنهجویانه، به این دروغ دامن زد که منظور احمدینژاد از خس و خاشاک همه 12میلیون نفری بودهاند که به موسوی رای دادهاند، و این خیانتی نابخشودنی است. شجریان در ادبیاتی گستاخانه به رسانه جاسوس بیبیسی گفت که: «با پخش ترانههایم در این روزها تنم میلرزد، مردم در بهت و ماتم فرو رفتهاند.»
او همچنین اضافه کرد که «من در سال 74 هم گفتهام که از پخش صدایم از هیچکدام از آنتنهای صداوسیما راضی نیستم».
این گفته شیطنتآمیز شجریان، سعی در القاء این نکته به آشوبگران سبز داشت که «من از سال 74 سبز بودهام»، تا این چنین سابقهي طلب «حنجره مزد» خویش را از رسانه ملی پاک کند.
اینکه شجریان نیز مانند معتمد آریا و دیگر «هنرنمامندان» این سرزمین با موج سبز بوی کباب شنیدهاند و هر کدام از ظن خویش یار این موج فتنه شدهاند، امری است علیحده، اما اگر کسانی مانند محسن مهملباف بدهی «استاد»شدنشان را به این نظام فراموش کرده و در آنسوی مرزها زنجیر پاره کردهاند را به لقای اینکه پرده از چهره برانداختهاند و آنروی ... خود را نشان میدهند و چیزی برای پنهان کردن نگذاشتهاند ببخشیم، شما (شجریان) را چه کنیم که سیسال است از قبل نازی که جمهوری اسلامی از شما خریده، دکان دونبش گلویتان را تبدیل به یک فروشگاه زنجیرهای برای خاندان خود نموده و اکنون سر بزنگاه، نمک به حرامی را علنا به حد اعلی رساندهاید؟
خدا را گوه میگیرم که هیچکدام از این سخنان را به قصد اسائه ادب نمیگویم بلکه حقیقتا واجد آنید.
شما نبودید که حاضر نشدید نامه تسلیت هنرمندان به مناسبت فوت مرحوم حاج سید احمد را امضاء کنید؟ و تنها دلیل اینکار را «وارد نشدن به سیاست» عنوان کردید؟ اکنون چه شده که به ناگاه سیاسی شدهاید؟ راستی آیا در نامهتان به ضرغامی نوشتید که صدای شازده پسرتان را نیز از آنتن ملی پخش نکنند؟
به راستی این نمک به حرامی نیست که طی دو سال اخیر صدای مخملی همایونتان از همین آنتن به مردم شناسانده شد و خدا میداند چه میزان زمان و هزینه لازم داشتید تا پیوستن پسرتان به دکانتان را به هفتاد میلیون مخاطب اطلاعرسانی کنید؟
من به همه جوانان 18 تا بیست و پنج سال کشور عزیزمان یادآوری میکنم و شهادت میدهم که :
هیچکس، در زمانی که دشمن کثیف بعثی شمشیر خود را برای جان و مال و ناموس این ملت از روبسته بود و جوانان رشید این کشور، روی خاک گرم جنوب در خون خویش غوطهور بودند، ندید و نشنید که محمدرضا شجریان به درون جبههها رفته و دل شیرمردان این مرز و بوم را با صدای خویش گرم کند.
همه میدانند «ام کلثوم» خواننده زن مصری کیست؟ او در جنگ اعراب و اسراییل برای کمک مالی به جبهه اعراب، «نام خویش» را در بلیطهای بختآزمایی قرار داد تا هوادارانش به هوای به همسری گرفتن امکلثوم اقدام به خریدن بلیطهای بختآزمایی نمایند و بدینسان یک زن آوازهخوان «بینش هنریاش» در قیاس کسی مانند شجریان به مراتب بیشتر بود.
جامعهشناسی این آوازخوان به اصطلاح مردمی آن قدر پایین است که نمیداند، در بستر هجوم انواع موسیقی غربی از راک و جاز گرفته تا پاپ و رپ، ذائقه جوانان در حال فرار از موسیقی سنتی است و امثال شجریان برای دیده شدن و شنیده شدن و ماندگار ماندن صدا و هنرشان سخت نیازمند لطف و همکاری رسانه ملی هستند.
جناب شجریان، شما حقیقتا گمان کردهاید که مردم ایران ماه رمضانشان سر نمیشود، مگر با صدای ربنای شما؟
حقیقتا شرم نمیکنید از اینکه سال هاست صدا و سیمای جمهوری اسلامی با وجود این همه مداح خوش الحان در کشور، فقط و فقط با پخش ربنای شما، برایتان جایگاهی معنوی و محترم به هم زده است؟ و این بزرگترین بدهی «مادی» و معنوی شما به رسانه ملی ایرانیان است.
اینجانب از رییس غیور رسانه ملی عاجزانه درخواست دارم تا صدا و تصویر شجریان و خاندانش را برای همیشه از آنتن (همانگونه که خودش خواسته است) کنار بگذارد تا زمانی که این آوازخوان فرصتطلب به خویش آید و بداند که بیشترین شنوندگان صدایش در همان جمعیت 24میلیونی که به احمدینژاد رای دادند هستند، نه کسانی که رنگ سادات را به دم سگ بسته و اکثرشان دیوانه موسیقی ساسیمانکنیاند، نه «نوا»ی شما.
آقای شجریان، روراستی را از ساسیمانکن بیاموزید.
باور کنید که شما، امکلثوم که چه عرض کنم، ساسیمانکن هم نیستید.
دوستان خوبم این پیشنهاد طلایی را از دست ندهید و ماه رجب را با این امر خیر آغاز کنید. به هر
میزان و مبلغی که می توانید حتی هزار تومان
بله حتی فقط با یک هزار تومانی
اميرالمومنین آقا علي علیه السلام فرمودهاند:
هر كس در ماه رجب صدقه بدهد، خداوند روز قيامت در بهشت او را به ثوابي گرامي ميدارد كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و به خاطر بشري خطور نكرده است.
و این حکمت را یادآور می شوم:
الفرصة تمرّ مرّ السحاب!
سلام خدمت دوستان محترم اگر به یاد داشته باشید مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (حفظه الله) در بیانات خطبه نماز جمعه درباره فرقه ديويديان (داووديان) که توسط دولت آمریکا به آتش کشیده شدند اشاره کرد
این مقاله گوشه ای از این جنایت دولت آمریکا می باشد که توسط سایت رهوابه نمایش در آمده است
مابین 28 فبریه 1993 تا 19 اوریل 1993، حدود 80 مرد، زن و کودک که در محل زندگی خود نزدیک شهر Waco واقع در ایالت Texas در صلح و ارامش در حال زندگی بودند، در نتیجه ی عملیات انجام شده توسط دو دستگاه امنیتی ایالات متحده ی امریکا یعنی FBI2 و 3 ATF کشته شدند. در این حادثه 4 نفر از ماموران ATF نیز جان خود را از دست دادند .
گروهی غیرنظامی که در مرکزی مذهبی تحت عنوان Mt. Carmel Center زندگی می کردند و تحت عنوان فرقه ی Davidian شناخته می شدند.

ماجرا در 28 فبریه با یورش ناگهانی به شیوه ی جنگی اغاز شد و با شلیک گلوله از هلیکوپتر به سمت اقامتگاه زن ها و بچه ها تکمیل شد و بدنبال ان محاصره ی طولانی مدتی اغاز گردید. در 19 اوریل، دولت امریکا تانک ها را برای تخریب و نابودی و پخش کردن گاز در ساختمانی که مردم در ان زندگی می کردند، به محل اعزام کرد. دولت امریکا اعلام کرد که انها بدلیل نگرانی های خود از وضع بهداشتی محل اقامت دیویدیان و جلوگیری از ازار و اذیت کودکان توسط David Koresh، رهبر فرقه ی دویدیان و همچنین طولانی شدن مدت زمان ماموریت و محاصره و در نتیجه خسته شدن ماموران FBI، تصمیم به انتشار گاز در محل خانه ی تحت محاصره می گیرد.
تانک ها حفره های بزرگی در دیوارهای ساختمان ایجاد کردند و به سمت ان هجوم بردند. دولت اعلام کرد که انها تنها میخواستند با ایجاد حفره در دیوارهای ساختمان و انتشار گاز به داخل، مردم را مجبور به ترک ساختمان کنند اما این در حالی بود که هیچ یک از دیویدیان از ساختمان خارج نشدند.
بعد از هجوم تانک ها به سمت ساختمان، اتش سوزی اغاز شد و اتشی بسیار وحشتناک و جهنمی در حدود 40 دقیقه ساختمان را سوزاند و انرا با خاک یکسان کرد. در حالیکه انها در حال تماشای شعله های مهیب اتش از تلویزون بودند، همگان متعجب بودند که چرا دیویدیان از ساختمان غرق در اتش خارج نمی شوند. 75 نفر در اتش به هلاکت رسیدند.

نگرانی های عمومی بر محور چگونگی مرگ 33 زن، کودک و نوزاد در این حادثه، متمرکز شده بود. بقایا و اجساد انها در اتاقی بهم چسبیده که ابدار خانه و محل ذخیره ی مواد غذایی بود، پیدا شد. این اتاقی بود که امریکاییان انرا "انبار بزرگ" نامیدند.
شواهد و مدارک موجود باعث شد تا بعضی از امریکایی ها به این نتیجه برسند که فرقه ی دیویدیان به عمد توسط دولت امریکا کشته شدند. یک فیلم توسط یک وکیل به نام Linda Thomson در اثبات تعمد دولت امریکا در کشتار دیویدیان، ساخته شد. فیلم شامل بخشی است که نشان می دهد در پشت ساختمان، از دهانه ی لوله ی یک تانک پخش کننده ی اتش، اتش در حال خارج شدن به سمت ساختمان است. بخش دیگری از فیلم نشان می دهد که کارمندان یونیفورم دار ارتش امریکا که در محل حاضر بودند و تانک هایی که به تیغه های پهن همانند تیغه های ماشین های برف روب مجهز بودند، اثار و بقایای باقی مانده از اتش سوزی را به سمت خرابه های ساختمان که درحال سوختن بودند، منتقل می کنند. این فیلم و تصاویر در سرتاسر امریکا پخش شد و موجبات خشم و اعتراض فراوان مردم را فراهم کرد.
دولت امریکا باز هم تکرار کرد که تانک ها با ایجاد حفره در دیوارهای ساختمان، قصد داشتند تا بدین ترتیب دیویدیان را از ساختمان خارج کنند و راهی برای خروج انها ایجاد کنند اما دیویدیان از انجام این کار سر باز زدند و با ایجاد و قرارگرفتن در اتش، اقدام به خودکشی کردند.
بعضی ها بیان کردند که تصاویر تانک پخش کننده ی اتش گمراه کننده بوده است. انها می گویند که تانک ها بطور تصادفی با چراغ های نفتی موجود در ساختمان برخورد کردند و در نتیجه ی وجود مواد اتش گیر و همچنین سوخت های رایجی که در منازل نگهداری می شود، اتش سوزی اغاز شده است. فریاد های عمومی برای اغاز بررسی کنگره درباره ی این حادثه بلند شد.
دو سال بعد از اتش سوزی 19 اوریل، بمبی در ساختمان Murrah در شهر اوکلاهاما جایی که دفاتر دولتی فراوانی وجود دارد، منفجر شد. رسانه ها و جریان خبری امریکا، بلافاصله انفجار اوکلاهاما را به معترضین و کسانی که دولت را در هولوکاست واکو مقصر می دانستند، نسبت دادند. معترضین و تظاهرات کنندگان به هولوکاست رخ داده در واکو، اعلام کردند که بمب گزاری در ساختمان Murrah توسط دولت امریکا انجام شده است تا بدین وسیله طبق قانون اساسی زمینه برای خاموش کردن و توقف رسیدگی های قانونی در مورد جنایت واکو، فراهم شود.

در نهایت، پس از گذشت بیش از دو سال از جهنم ایجاد شده در تاریخ 19 اوریل 1993 در واکو، کنگره دادرسی های دراز مدت را اغاز کرد. دادرسی ها به منظور پی بردن به حقیقت و بیان ان تحت هر شرایطی، برگزار می شد. قول داده شده بود که دادرسی ها به جدل و ستیزهای موجود پایان دهد.
اولین شرط برای بررسی و تحقیق جدی درباره ی مرگ مشکوک دیویدیان، بررسی گزارش کالبد شکافی اجساد قربانیان حادثه و مدارک فیزیکی موجود در محل رخ دادن حادثه می باشد اما کنگره گزارش های کالبدشکافی و همچنین بیشتر مدارک فیزیکی موجود را مورد بررسی قرار نداد و انهارا نادیده گرفت. در عوض، کنگره اقدام به دادرسی کردن از یک خبرنگار که کتابی راجع به حادثه ی واکو نوشته بود، کرد.
یکی دیگر از شاهدان دادرسی، دختر نوجوانی بود که ادعا کرده بود توسط David Koresh مورد ازار و اذیت جنسی گرفته بوده است. بعد ها مشخص شد که این دختر، هرگز در Mt. Carmel Center زندگی نکرده بوده است و شهادت ارایه شده توسط دختر، بوسیله ی یکی از نزدیکان این دختر اماده و به او داده شده است.

کنگره در بررسی مدارک فیزیکی موجود، بسیار گزینشی عمل می کرد. هنگامی که سوال های اساسی و روشن کننده ی حقیقت پرسیده می شد، کارمندان و سوال شوندگان دولت این حق را داشتند که به هر سوالی که خواستند پاسخ دهند.
بعد از دادرسی های سال 1995، بنظر می رسد که تظاهرات و اعتراضات نسبت به این جنایت، پایان یافته است.
اما پاییز سال 1996، موزه ی الکترونیکی Waco Holocaust در دنیای مجازی راه اندازی شد. در این موزه، گزارش های کالبد شکافی و دلایل و مدارک قانونی فراوانی برای پی بردن به حقیقت ماجرا وجود دارد.

این مدارک حقایق تکان دهنده ای را اشکار می کند: بسیاری از دیویدیان قبل از تاریخ 19 اوریل که تانک ها به ساختمان حمله کردند و انجارا به اتش کشیدند، مرده بودند. بعضی از مادران و بچه ها چندین هفته قبل از حمله ی تانک ها مرده بودند. اجساد بسیاری از دیویدیان بطور انتخاب شده از بین رفته بود تا زمان و دلیل مرگ انها پنهان بماند. حمله ی تانک ها و اتش سوزی، به منظور منحرف و پنهان کردن حقیقت و از بین بردن صحنه ی مرگ و جنایت انجام شده است.
عکس بقایای جسد یک کودک دوساله ی دیویدی که در تاریخ 7 می 1993، تنها 18 روز بعد از مرگ این کودک گرفته شده است. باقی مانده ی جسد او هرگز شناسایی نشد