با عرض سلام وادب محضر تمام عزیز و بزرگواران گرامی که همیشه سایه لطف ایشان بر سر سید بوده است ,عيد کمال دين , سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام بر شيعيان و تجلی خواست خالق ، روح آفرینش ، برانگیزاننده ستایش و دست های بلندی است که انسان خاکی را به افلاک می کشان و اصل باور ها بر شما مبارک باد
در دفتر دل هیچ نیست جز ارادتی بی پایان به مولای خوبان حضرت علی علیه السلام این گوشه حقیقت تقدیم شما

دیشب داشتم به کتابهای کتابخانه سری می زدم که نگاهم به کتابی از علامه حسن زاده آملی با عنوان "انسان در عرف عرفان" جلب شد، کتاب را برای تورق برداشتم که بعد از گذری کوتاه در صفحات این کتاب زیبا ، مطلب جالبی نظرم رو به خودش جلب کرد ، این مطلب در ابتدای این کتاب با عنوان تقدیم نامه است که علامه کتاب را در سفر رهبرانقلاب به آمل به محضر آقا تقدیم کردند.
این
تقدیم نامه از این بابت برایم جلب توجه کرد که چندی پیش پیامکی در سطح
وسیعی پخش شد که از قول علامه حسن زاده مطلبی عنوان شده بود بدین مضمون:
گوشتان به دهان رهبر باشد چون ايشان گوششان به دهان حجه ابن الحسن عجل الله تعالي فرجه الشريف است
عین متن تقدیم نامه علامه حسن زاده آملی به رهبرانقلاب بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
الم تک آیات الکتاب الحکیم هدی و رحمه للمحسنین
با سلام و دعای خالصانه، و ارائه ارادات بی پیرایه جاودانه به حضور باهرالنور رهبرعظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله معظم،جناب خامنه ای کبیر- متع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف- ، این اثر نمونه دوران را اعنی،رساله انسان در عرف عرفان را به پاس تجلیل و تکریم و ابراز شادمانگی از نزول اجلال آن یگانه دوران در دارالاسلام و الایمان شهر هزار سنگر آمل مازندران ، از جانب خودم و از جانب همه شهروندان بزرگوار این بلدطیب و خطه شهرستان آمل بلکه از جانب همه فرزانگان گرامی و گرانقدر استان مازندران ، به پیشگاه مبارک آن ولی به حق که مصداق بارز رساله است با کمال ابتهاج و انبساط تقدیم می دارم، و عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقه الحقائق خداوند سبحان مسئلت دارم.
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن.
20/3/1377 حسن حسن زاده آملی


امام، عبادت، شهادت

چهقدر سخت است که بخواهی عرض ارادت خود را به ساحت قدسی او برسانی و بگوی دوستدارم مولای من
با عرض سلام و شاد باش خدمت تمام عاشقان و شیفتگان حضرت آقا صاحب الزمان (عج) سید ما و مولای ما به مناسبت میلاد فرخنده و پر بهجت منجی عالم بشریت سفیر بر حق خدا حضرت مهدی موعود٬ هم نام حضرت رسول (ص) و آنکه به هشتاد و اندی نام و القاب نیز خوانده می شود که هریک از نامها بیانگر مقامات عالیه آن حضرت می باشد وبرای تبرک از جمله برخی نامها و لقبهای حضرت مهدی عبارتند از: حجت خدا٬ ختم اوصیا٬ منتَظَر٬ وارث٬ باعث٬ طاهر٬ طیب٬ داعی٬ خلف صالح٬ قائم به حق٬ مظهر دین٬ دادگستر٬ بقیة الله٬ صاحب الزمان٬ صاحب شمشیر٬ منصور٬ تالی٬ نائب٬ خالص٬ منتقم٬ غریب٬ صاحب الامر٬ سید٬ جابر٬ عادل٬ مظفر٬ خلیفة الاتقیاء٬ مبارک٬ مهدی آل محمد٬ وصی الحسن٬ ولی عصر٬ یعسوب الدین٬ صاحب خانه٬ ثاثر٬ خازن٬ باسط٬ برهان٬ مضطر٬ احسان٬ ناطق٬ کاشف الغطا٬ سدرةالمنتها٬ هادی٬ خلیفةالله٬ مدبر٬ غایب٬ حمید٬ اباصالح٬ بلد الامین٬ لوا اعظم٬ طاب التراث٬ صاحب الرجعه٬ صمصام الاکبر٬ کلمةالحق٬ منعم٬ محسن٬ حامد٬ مهدی٬ القائم المنتَظَر و ..

و چه زیباست که سایر ادیان از قبیل تورات٬ انجیل و متون آیین هندو و کتابهای فرنگی دیده میشود : اوقیدمو٬ لندیطارا٬ ماشع٬ شماطیل٬ مهمیذ الآخر٬ واقیذ٬ فیذموا٬ مسیح الزمان٬ خداشناس٬ میزان الحق٬ لسان الصدق٬ منصور.
و
چه متین که ایرانیان او را با نام های :راهنما٬ ایستاده٬ ایزد نشان٬
خجسته٬ فرخنده٬ خسرو٬ بندۀ یزدان٬ سروش ایزد٬ کیقباد٬ بهرام٬ پرویز٬
فیروز. مینامند

این توصیه نورانی حضرت آیت الله العظمی بهجت رضوان الله علیه را تقدیم میکند به تمام عاشقان حضرت صاحب الزمان .عج. در تمام عالم و تمام ادیان الهی که همه او را میجویند
آیة الله العظمى بهجت(ره) در پاسخ به سؤال یكى از مسئولین حزب الله در مورد چگونگى امكان تشرف به محضر مقدس حضرت بقیة الله اعظم فرمود:
راه رسیدن به حضرت، یاد دائم آن بزرگوار است، یاد دائم و عدم غفلت لحظهاى از آن حضرت، آدمى را به محضر آن حضرت مىرساند. یاد دائم حضرت، كار مشكلى نیست حتى از تنفس فیزیكى بدن نیز آسانتر است. ولى همت مىخواهد.
انسان عاشق حضرت، پس از توجه دائم همانند رسیدن به بلوغ، خود را طورى دیگر مىیابد.
او خواهد آمد

حال جسمی استادم روحم جانم حضرت آیت الله العظمی .علامه حسن حسن زاده آملی (حفظه الله )از علمای به نام حوزه علمیه ایران و استاد بزرگ اخلاق و عرفان مساعد نیست
از تمامی عزیزان و ارادمندان به مقام علما خواستار هستم که در این ایام جهت شفای این عالم عظیم الشان دعا کنید
حضرت آيتالله سيد محمد كشميري، استاد ما و از اولياي الهي و اوتاد بود. علماي نجف دربارة عظمت پدر ايشان حضرت آيتالله سيد مرتضي كشميري ميگفتند، اگر ايشان ادّعاي نبوت ميكرد نميتوانستيم ردّ بكنيم. ايشان اهل چنين ادّعاهايي نبود و علماي نجف براي بيان عظمت معنوي ايشان چنين ميگفتند. ايشان ارتباط فوقالعادهاي با حضرت حقّ، داشت و معجزات و كرامات عجيب و بسياري از ايشان نقل شده است.
آيتالله محمد ناصري دولتآبادي
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است. اين توسلات را مبادا فراموش كنيد. به حضرت بقيـة الله(ع) توسل داشته باشيد زيرا آثار عجيبي دارد. در اين رابطه، اين جمله را براي همه آقايان عرض ميکنم تا اهميّت اين موضوع را بدانند.
حضرت آيتالله سيد محمد كشميري، استاد ما و از اولياي الهي و اوتاد بود. علماي نجف دربارة عظمت پدر ايشان حضرت آيتالله سيد مرتضي كشميري ميگفتند، اگر ايشان ادّعاي نبوت ميكرد نميتوانستيم ردّ بكنيم. ايشان اهل چنين ادّعاهايي نبود و علماي نجف براي بيان عظمت معنوي ايشان چنين ميگفتند. ايشان ارتباط فوقالعادهاي با حضرت حقّ، داشت و معجزات و كرامات عجيب و بسياري از ايشان نقل شده است. داستانهاي محيّرالعقولي که بعضي از آنها را به خاطر دارم. آيتالله سيد مرتضي هم همينطور بود. معروف و مشهور بود که در نجف، فقط شبهاي جمعه از خانه بيرون ميآمد و به حرم اميرالمؤمنين(ع) مشرف ميشد و تا قبل از اذان صبح به منزل باز نميگشت. ايشان چيزي از كسي قبول نميكرد. مجتهدي مسلم و خيلي مورد توجه همگان، امّا کاملاً منزوي بود. از خانه بيرون نميآمد و چيزي از بازار نميخورد. خودش آردي در منزل تهيه ميكرد و به نانواي متديّني ميداد كه براي ايشان اين نان را ميپخت. خطّش خيلي زيبا بود. تابلوهايي را با عبارت «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان ادركني» مينوشت و به پسرش ميداد. او هم آن تابلوها را چاپ ميكرد و ميفروخت و پولش را به پدر ميداد. پدر هم زندگي خود را با آن اداره ميكرد. آن وقت ايشان استاد اخلاق ما بود. من به خدمت ايشان ميرسيدم. خودشان مكرّر به بنده ميگفتند: «به يك حمد خواندن، مرده زنده ميكردم». يكي از دفعاتي که به ديدار ايشان رفته بودم، از ايشان اسم اعظم را خواستم. ايشان ندادند ولي گفتند اگر اسم اعظم را ميخواهي به در خانة امام زمان(ع) برو و از اين اسم شريف: «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان أدركني» نگذر. اين اسم اعظم حق است، به آن توجه داشته باش. به دنبالش اين ماجرا را براي بنده تعريف کردند که، سفري به خراسان رفته بودم. در مسير برگشت از تهران به قم رفتم تا يکي از آشنايان و بستگان را ببينم و بعد به عراق بازگردم. در نيمه شبي كه هوا سرد بود، اتوبوس مرا جلوي صحن حضرت معصومه(س) پياده كرد. من هم پياده شدم. امّا من پيرمرد هشتاد و پنج ساله با چمدان و ساك كجا بروم؟ من که آدرس را بلد نيستم و كسي هم نيست که از او نشاني را بپرسم. مقداري ايستادم، ديدم خبري نشد. با خودم گفتم ما که صاحب و ملاذ و ملجأ داريم. بهتر است از ايشان استمداد کنم. ميگفت، ساك را به يك دست گرفتم و عصا و چمدان را هم به دست دیگر. چشمانم را بستم و در پيادهرو به طور مرتب ميگفتم: «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان أدركني» مكرّر اين اسم را تکرار ميکردم و راه ميرفتم. يكدفعه سنگين شدم و بعد از آن نگاه كردم و ديدم بر در يك خانهام. نگاه كردم، ديدم اسم همين اقوام ما بر در نوشته است. در زدم، آمد و ديدم خودش در را باز کرد و متحيرانه از من پرسيد، چطور و با چه آمدي؟ گفتم آمدم ديگر و به داخل خانه رفتم.
اسم حضرت بقيـةالله(ع) اسم اعظم حضرت حقّ است. در گرفتاريهاي روحي، معنوي، جسمي، مادي توجه و توسّلتان به اين اسم شريف باشد. خدا شاهد است بنده مكرّر گرفتاريهاي مختلفي داشتم مخصوصاً در فشارها و ناراحتيهاي خارجي با اين ذکر نتيجة قطعي گرفتهام. ذکر «يا صاحب الزمان اغثني يا صاحب الزمان ادركني» را يادداشت كنيد و در مواقع گرفتاري متوسّل و متوجه به حضرت بقيـةالله ـ روحي له الفدا ـ بشويد، انشاءالله نتيجه قطعي خواهيد گرفت. اين ذکر، عدد هم ندارد و ايشان به من عدد نفرمودند که براي جواب گرفتن چند بار آن را تکرار کنم. لازم است مرتب آن را تکرار کنيد و همين طور بگوييد.

ابومغيت عبدالله بن احمد بن ابي طاهر مشهور به حسين بن منصور حلاج از عارفان نامي ايران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجري است. وي از مردم بيضاي فارس بود. ولادت او در آن سامان به احتمال در سال 244 هجري اتفاق افتاده است.
پدر حلاج بنظر ميرسد که به کار پنبه زني مشغول بوده و به مناطق نساجي ايالت خوزستان که در آن وقت از تستر(شوشتر حاليه) تا واسط(شهري در کنار دجله، بين بصره و کوفه) امتداد داشته، مسافرتي کرده و پسر را با خود همراه برده است.
حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتي پرداخته و تا سن دوازده قرآن را از بر کرده است و سپس در پي فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مريد سهل بن عبدالله تستري شده است و سهل تستري به او اربعين کليم الله (چله نشستن بر طريق موسي پيغمبر) را آموخته است.
حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصري شاگردي کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکي خرقه تصوف پوشيده و به طريقت مأذون گرديده است.
حسين در آنجا دختر ابويعقوب اقطع بصري را به زني گرفت و چون عمروبن عثمان مکي با اين وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بين عمرو مکي و اقطع بصري اختلاف مي بود. جنيد بغدادي(نهاوندي) به حلاج پند ميداد که شکيبا باشد. حلاج به اطاعت جنيد چندي طاقت آورد و شکيبائي کرد تا اينکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت.
حلاج در سال 270 هجري به سن بيست و شش براي انجام فريضه حج نخستين بار به مکه رفت و در آنجا کلماتي مي گفت که وجد انگيز بود و حالي داشت. در مراجعت از مکه به اهواز به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفيان قشري و ظاهري به مخالفت برخاست و خرقه صوفيانه را از سر کشيد و به خاک انداخت و گفت که اين رسوم همه نشان تعلق و عادت است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز نهضت عرفان ايراني) رفت و پنج سال در آن ديار بماند، پس از پنج سال اقامت در مشرق ايران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد براي بار دوم با چهارصد مريد، بار سفر مکه را ببست و دومين حج را نيز گذراند، در اين سفر بود که بر او تهمت نيرنگ و شعبده بستند.
پس از اين سفر به قصد جهانگردي و سياحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پيروان ماني و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمير رفت، و در آنجا به کاروانيان اهوازي که پارچه هاي زربفت طراز و تستر را به چين ميبردند و کاغذ چين را به بغداد مي آوردند، همراه شد و تا تورقان چين، يکي از مراکز مانويت، پيش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا براي سومين و آخرين بار به مکه رفت و در اين سفر در وقوف به عرفات از خدا خواست که " خدايا رسوايم کن تا لعنتم کنند ".
چون از مکه به بغداد برگشت، چنين مي نمايد که در طريق ارشاد و حقيقت برخلاف مصلحت ظاهري، قدم گذاشته و کلماتي گفته که تعبير به ادعاي خدائي کرده اند، و از همين جاست که حسين بن منصور در نظر پاره اي از مشايخ تصوف مقبول و در نظر بعضي ديگر مطرود است؛ در جامع بغداد فرياد کشيد ( مرا بکشيد تا من آرام يابم و شما پاداش يابيد).
در شورش بغداد به سال 296 هجري حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال در خفا ميزيست. سرانجام او را يافتند و به بغدادش بردند و بزندان انداختند. مدت اين زندان نه سال بطول انجاميد و در آخر در جلسه محاکمه اي که با حضور (ابوعمرو حمادي) قاضي بزرگ آماده بود، ابو عمرو خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزير خليفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجري نزديک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذي القعده، او را به فجيع ترين وضع شلاق زدند و مثله کردند و بدار کشيدند و سربريدند و سوختند و خاکسترش را به دجله ريختند.
نظرات امام خمینی .ره.درباره حسین منصور حلاج
صوفیان و عده ای از مخالفین تصوف سعی نموده اند بیتی که در آن حضرت امام می فرمایند: « همچو منصور خریدار سر دار شدم » را به عنوان دفاع ایشان از تصوف و حلاّج کنند؛ امّا آیا واقعا اینگونه است؟
در پاسخ باید گفت که در ادبیات فارسی منصور نماد مقاومت، هر چند در راه باطل شده که در راه عقیده خود بر سر دار رفت. از این رو در اشعار این گونه استفاده می شود و می توان نظر امام خمینی (ره) را این چنین تعبیر کرد، مانند تشبیه اهل بخشش به حاتم طائی که به کرم مشهور شده است.
مخالفت های ایشان با حلاّج و شطحیات در سایر آثار واشعار ایشان ، نشانه این موضوع است.
حضرت امام خمینی (ره) پس از نقل داستانی از بیابان گردی حلاّج و ابراهیم الخواص ، می فرمایند : این دو مرد جاهل به مقام توحید و توکل بودند؛ زیرا صحرا گردی و قلندری را با مقام توکّل اشتباه کردند، و ترک سعی و از کارانداختن قوایی را که حق تعالی عنایت فرموده به خرج توحید و توکّل گذاشتند. (شرح حدیث جنود عقل و جهل/ص214)
ایشان در شعری خطاب به حلاج می فرمایند:
گرتو آدم زاده هستی علّم الاسماء چه شد
قاب قوسینت کجا رفته است أو أدنی چه شد؟
بر فراز دار، فریاد انا الحق می زنی
مدعی حق طلب انیت و انا چه شد؟
مرشد از دعوت به سوی خویشتن بر دار دست
لا الهت را شنیدستم ولی الاّ چه شد؟
(دیوان امام خمینی(ره)/ص94)
ایشان در جای دیگر می فرمایند :
از صوفی ها صفا ندیدم هرگز
زین طایفه من وفا ندیدم هرگز
زین مدعیان که فاش انا الحق گویند
با خودبینی فنا ندیدم هرگز
(دیوان امام خمینی(ره)/ص217)
تا کوس انا الحق بزنی خودخواهی
در سرّ هویّتش تو نا آگاهی
بردار حجاب خویشتن از سر راه
با بودن آن هنوز اندر راهی
(دیوان امام خمینی(ره)/ص248)
گر نیست شوی کوس انا الحق نزنی
با دعوی پوچ خود معلق نزنی
تا خودبینی تو، مشرکی بیش نیی
بی خود بشوی که لاف مطلق نزنی
(دیوان امام خمینی(ره)/ص246)
و در بتی دیگر سروده :
فریاد انا الحق ره منصور بود یارب مددی که فکر راهی بکنم
(دیوان امام خمینی(ره)/ص226)
اما از علمای شیعه ، کسانی که به مخالفت منصور حلاّج برخاسته اند عبارتند از :
1) شیخ ابوالقاسم حسین بن روح، سومین وکیل خاص امام زمان (عج) است.
2) شیخ مفید(413-336ق) که به حق هر چه برای شیعه مانده از زحمات اوست.حتی مخالفان نیز او را مجدد شیعه در رأس سده چهارم دانسته اند.
3) شیخ محمد بن ابی یعقوب معروف به ابن ندیم بغدادی(متوفی بعد از 377ق)
4) شیخ علی بن حسین بن موسی بن بن بابویه قمی، پدر مرحوم صدوق که امام زمان (عج) برای او در توقیعی دعا نموده و او را ستایش کرده است.
5) شیخ الطائفه محمد بن حسن طوسی (460-385ق) که حلقه اتصال متقدمین و متأخّرین به شمار می آید و غالب علوم از ناحیه او به دست ما رسیده است.
6) ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متوفی402ق) صاحب کتاب فرق الشیعه.
وبسیاری دیگر از علمای شیعه همچون مقدس اردبیلی، شیخ حر عاملی و .... .
بسم الله الحی الکریم
با عرض سلام وادب محضر تمام دوستان عزیز و گرامی
یارب دل پاک وجان آزادم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن بیخود چو شدم ز خود بخود راهم ده
مرا ببخشید که این چند وقت نتوانستم به مناسبت ماه مبارک و مقدس رمضان مطالبی بزنم
خب راستش اینجا تو دیار غریب سخت درگیر هستم و زیاد نمیتوانم به نت سر بزنم و دلم هم شدید گرفته دوستداشتم که در ایران بودم و می توانستم دمی صدای الله اکبر الله اکبر اذان را گوش میکردم و لختی با عزیزانم هم کلام میشدم اما من اینجا و دل پیش یار ....
![]()
اما:شیخ که در شعر اصل می گوید ما حروف عالی و بلندی هستیم، منظورش همان حقایق ازلی و ابدی من و شماست. و اینکه می گوید : « گفته نشدیم. »
یوسف به این رها شدن ازچاه مبند
این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش،فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طالب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
برایم دعا کنید
راستی این شعر را هم یکی از عزیزان برایم میل کرده بود دیدم قشنگه هدیه من به شما
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
فریاد اهل رمضان
مهدی خواهد آمدبه حق الله
سلام خدمت دوستان گرامی این مطالب را دیدم و شنیدم دلم نیامد که در سید قرار نگیرد

این پست به درخواست دوست عزیزمان جناب آقای محمدرضا سجادی به آرشیو بلاگ رفت نظر ایشان در نظرات همین پست مشاهده میشود
ممنون از توجه و راهنمای های برادران شما
سید
با سلام صبح جمعه و دعای ندبه چه حالی داریم
شاید این جمعه بیاد
آماده هستی
و
گفتم خوبه به نت و ایمیل و باقی چیزهانگاه بکنم چون خواب دیگه پرید از دل و عقل دیونه ما که رسیدیم به ایمیل یکی از دوستان که فرموده بودند اگر میشود مطالبی از شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي و جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه ثبت کنیم
و بنده هم به پاس فرمایش ایشان این چند نوشته و حکایات را تقدیم می کنم از دریای بیگران این دو بزرگ مرد در عصر زندگی خود
و اینکه آنک آنک دل میشود
هوالله الحی
گوشه ای از حکایات جناب آیت الله شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي رحمت الله علیه

تمثال مبارک حضرت آقا نخودکی
سیر و سیاحت عجیب
فرزند ایشان نقل می کند:
به خاطر دارم که شخصی بنام « صنیعی » از اهل اصفهان که ریاست اداره تلفن مشهد را نیز به عهده داشت، برای من حکایت کرد که:
« وقتی به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نامهای حسن روستائی و شاهزاده دولتشاهی به خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمة الله علیه رفتم تا توجهی فرمایند و از آن درد خلاص گردم، چون به خانه او رفتم، دیدم که در اطاق گِلی و بر روی تخت پوست و زیلویی نشسته است.
در دلم گذشت که شاید این مرد نیز با این ظواهر، تدلیس می کند. پس از شنیدن حاجتم، فرمود تا دو روز دیگر به خدمتش برسم.
روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم.
در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند.
چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام.
آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟
و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم.
مسئول چراغهای آستانه مقدس حضرت رضا علیه السلام ( در آن دوران ) نقل کرده است :
« آقای دولتشاهی رئیس تشریفات آستانه، مدتی مرا از کار برکنار کرده بود، روزی در صحن مطّهر خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی(ره) رسیدم و از حال خود به او شمّه ای عرض کردم. نباتی مرحمت فرمود که در چای به دولتشاهی بخورانم. گفتم: اینکار برای من میسر نیست.
فرمودند: تو برو خواهی توانست، بیدرنگ به دفتر تشریفات رفتم. پیشخدمت مخصوص دولتشاهی بدون مقدمه به من اظهار کرد: اگر می خواهی چیزی به « آقا» بخورانی، هم اکنون وقت آن است.
من نبات را به وی دادم، در چای ریخت و نزد «آقا» بردم. از دفتر به صحن آمدم. چند لحظه نگذشته بود که دولتشاهی مرا نزد خود احضار کرد و کار سابقم را مجدداً به من واگذاشت
مرحوم سید ابوالقاسم هندی، نقل کرد که:
« در خدمت حاج شیخ به کوه « معجونی» از کوهپایه های مشهد رفته بودیم. در آن هنگام مردی یاغی به نام « محمد قوش آبادی» که موجب ناامنی آن نواحی گردیده بود از کناره کوه پدیدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنید، کشته خواهید شد.
مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو داری؟ عرض کردم: آری. دست مرا گرفتند و گفتند: که چشم خود را ببند.
پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم، فرمودند: باز کن، چون چشم گشودم، دیدم، که نزدیک دروازه شهریم.
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگی پر از گیاه، در کنار اطاق بود. از من پرسیدند: در این کاسه چیست؟
عرض کردم: نمیدانم و در جواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهار بی اطلاعی کردم. آنگاه فرمودند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: خیر، فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختیار داری بدان که تا من زنده ام، از آن ماجرا سخنی مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهی شد
و نیز همان سید نقل می کرد:
« روزی مرحوم حاج شیخ به من دستور داد که به شهر تربت بروم و شب را در کوه « بیجک صلوة » بمانم و پیش از طلوع آفتاب، مقداری معین از علفی که نشانی آنرا داده بودند بچینم و با خود بیاورم.
طبق دستور به تربت رفتم. اهالی مرا از ماندن شب در آن کوه منع کردند و گفتند: در این کوه، ارواحی هستند و به اشخاصی که در آنجا بخوابند، آسیب خواهند رسانید.
اما من به گفته آنها ترتیب اثر ندادم و به آن کوه رفتم. هنگام غروب که فرا رسید، سر و صدای فراوانی به گوشم خورد، مرکب خود را دیدم که آرام نمی گیرد و مانند آن است که از کسی فرار می کند، ناگهان فریاد زدم: من فرستاده حاج شیخ حسنعلی اصفهانی هستم، اگر به من آسیبی برسانید، شکایت شما را به او خواهم برد.
با این جمله، سر و صداها تمام شد و به من هم صدمه ای نرسید. خلاصه، شب را در کوه خوابیدم و پیش از آفتاب، علفها را بر طبق نشانی و بمقدار معین چیدم ولی در همین وقت به این اندیشه افتادم که خوب است مقداری هم برای خود بچینم، بی شک روزی مرا به کار خواهد آمد.
به محض آنکه خواستم فکر خود را عملی کنم، ناگاه دیدم که سنگهای عظیمی از بالای کوه سرازیر شد، چهار پای من افسار خود را پاره کرد که فرار کند، آنرا گرفتم و استوارتر بستم، باز فکر کردم که شاید حرکت سنگها امری طبیعی بوده است.
خواستم مجدداً به چیدن آن گیاه بپردازم که دیدم باز سنگها شروع بغلطیدن کرد. این بار فهمیدم که این ماجرا امری طبیعی نیست در نتیجه از آن کار صرف نظر کردم و به مشهد بازگشتم و خدمت حاج شیخ رسیدم. حاج شیخ چون مرا دیدند فرمودند:
« تو را چه به این فضولیها؟ چرا می خواستی بیش از حدیکه دستور داده بودم از آن گیاه بچینی؟ »
آنوقت بود که متوجه شدم آن مرد بزرگ در طول انجام مأموریتم همواره مراقب حال و کار من بوده است. »
چند تن از دوستان از قول مردی به نام ملا محمد که خادم و محافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بود، روایت کردند که:
« حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شبهای جمعه را در بالای بام حرم بیتوته و عبادت می فرمود. یک شب از ایشان اجازه خواستم تا برای حفاظت باغ انگوری که در خارج شهر داشتم، بروم. حاج شیخ فرمودند:
« شب جمعه دنبال چنین کارها مرو و در همین جا بمان و اگر نگران باغ خود هستی، دستور می دهم که آنرا نگهداری کنند. »
خلاصه شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پیش از طلوع آفتاب، به قصد باغ بیرون آمدم. اما چون نزدیک باغ رسیدم، دیدم مردی که جوالی همراه داشت بر روی دیوار باغ نشسته است، فریاد کردم کیستی؟
جوابی نداد. نزدیک شدم، حرکتی نکرد، پایش را کشیدم از بالای دیوار روی زمین افتاد، مدتی شانه هایش را مالیدم تا به هوش آمد. گفتم: تو کیستی؟
گفت حقیقت امر آنکه به دزدی آمده بودم، ولی چون بالای دیوار رفتم، گربه ای نزدیک من آمد و چنان بانگ مهیبی کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز آمدم.
کربلائی رضای کرمانی، مؤذن آستان قدس رضوی نقل کرده است :
« پس از وفات حاج شیخ، هر روز بین الطلوعین، بر سر مزار او می آمدم و فاتحه می خواندم. یک روز در همانجا خواب بر من چیره شد، در عالم رؤیا حاج شیخ را دیدم که به من فرمودند:
« فلانی چرا سوره یاسین و طه را برای ما نمی خوانی؟ »
عرض کردم: آقا من سواد ندارم.
فرمودند: « بخوان. »
و سه مرتبه این جمله ها میان ما ردّ و بدل شد. از خواب بیدار شدم، دیدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بودم، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم، تلاوت می کنم .
آگاهی از باطن
آقا شیخ مختار روحانی نقل کرد:
« یک روز زنی سیده و فقیر از من تقاضای چادر مقنعه ای کرد. گفتم: اکنون چیزی ندارم که با آن حاجت تو را روا کنم.
اتفاقاً همان روز خدمت شیخ حسنعلی رسیدم و عرض حاجت کردم. چون می خواستم از محضرش بیرون آیم، وجهی به من مرحمت کردند و گفتند:
« این پول را برای آن بانوی سیده، چادر و مقنعه بخر. »
به علاوه، یک تومان دیگر و یک قبض حواله یک من برنج هم دادند که به آن زن برسانم. در شگفت بودم که حاج شیخ از کجا مطلّع شدند که چنین بانوئی از من درخواست چادر و مقنعه کرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فکرم گذشت که فعلاً یک تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نمیدهم و پس از مدتی به او تحویل خواهم داد، اما ناگهان صدای حاج شیخ بلند شد که فرمود: « هر چه گفتم انجام بده و دخالتی در کار مکن
مرحمتِ امام رضا علیه السلام!
آقای سید محمد ریاضی یزدی، شاعر معروف، حکایت کرد که:
« دوستی داشتم از صلحا و خوبان، وی می گفت روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم.
شیخی ابراهیم نامی که با دوستم سابقه مودّت داشت بر ما وارد شد، پس از تعارفات معمول، سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم، ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو.
شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد.
بدون خرجی ماندم. حساب کردم تا مراجعت به وطن، به پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم: به پانصد تومان نیازمندم تا به گیلان باز گردم، انتظار مرحمت دارم.
اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض حاجت کردم و گفتم: سیدی، من گدای متکبری هستم این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم، اما اگر عنایتی نفرمائی، دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت ولی یادداشت می کنم که امام رضا علیه السلام مهمان نواز نیست.
چون از حرم خارج گردیدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند، بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را « حاج شیخ حسنعلی اصفهانی » می خوانند. حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادبی و گستاخ باشی. »
سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم، با کمال شگفتی دیدم که پانصد تومان است.
تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه حاج شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول از کجا است؟ اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم، بتو مربوط نیست. بدان که اگر برای این پرسش به خانه من بیائی، ترا نخواهم پذیرفت. »
از خواب بیدار شدم و دیگر برای این کار به خانه ایشان نرفتم و به گیلان باز گشتم
گوشه ای از حکایات جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه
سلمان عصرما

تمثال مبارک شیخ جعفر مجتهدی
مهدی خواهد آمد
نیازی نیست بگویم نیازی نیست بگویم
نیازی نیست بگویم نیاز منده دوستی تو هستم ......نیاز نیاز یا بگویم نیازار
آری خسته شدم ....... دل مرده شدم .......پیر شدم در جوانی
چهره جوان .صدا جوان .محاسن جوان .اخلاق جوان .....
اما تو خود میدانی دل پیر شد در ره توآری خسته ......افکاری خسته..... نمیدانم چیست ...
هر چه هست باید گویم از تو هست......نیازار مرا .
یا رب الحی نظری فرما
باز باید آرامش خود را از الهی نامه حضرت استاد پیدا کنم
خدا خدا خدا نه گویم الهی بهتر است الهی و ربی
الهی نامه حضرت علامه حسن زاده آملی.روحی فداء

الهي، اگر ستّار العيوب نبودي. ما از رسوايي چه ميكرديم؟
الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!
الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!
الهي، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد.
الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر!
الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.
الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟
الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.
الهي چون تو حاضري چه جويم، و چون تو ناظري چه گويم.
الهي، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم، تو از ما بگذر!
الهي، همه سر آسوده خواهند، و حسن دل آسوده.
الهي، روزم را چون شبم روحاني بگردان، و شبم را چون روزم نوراني!
الهي، كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشيناند، خودت چوني؟
الهي، آن كه تو را دوست دارد، چگونه با خلقت مهربان نيست.
الهي، خوشا آن دم كه در تو گمم!
الهي، از من و تو گفتن شرم دارم؛ «انت انت.»
الهي، «يا من يعفو عن الكثير و يعطي الكثير بالقليل»، از زحمت كثرتم وا رهان و رحمت وحدتم ده!
الهي، سالياني ميپنداشتم كه ما حافظ دين توايم، «استغفرك اللّهّم». در اين ليله الرغائب 1390 فهميدم كه دين تو حافظ ماست، «أحمدك اللهم»!
الهي، از پاي تا فرقم، در نور تو غرقم. «يا نور السموات و الارض، أنعمت فزد!»
الهي، شأن اين كلمة كوچك كه به اين علّو و عظمت است، پس «يا علي يا عظيم»، شأن متكلّم اين همه كلمات شگفت لاتتناهي چون خواهد بود؟
الهي، چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت.
الهي، خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مد است؛ «يا باسط» بسطم ده، و «يا قابض» قبضم كن!
الهي، دست با ادب دراز است و پاي بيادب؛ «يا باسط اليدين بالرجمه، خذ بيدي!»
الهي، همه گويند خدا كو، حسن گويد جز خدا كو.
الهي، چون در تو مينگرم از آنچه خواندهام شرم دارم.
الهي، از من برهان توحيد خواهند، و من دليل تكثير.
الهي، از من پرسند توحيد يعني چه، حسن گويد تكثير يعني چه.
الهي، از نماز و روزهام توبه كردم؛ به حق اهل نماز و روزهات توبة اين نااهل را بپذير!
الهي، به فضلت سينة بيكينهام دادي، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!
الهي، من «الله الله» گويم، اگر چه «لا اله الا الله» گويم.
الهي، الهي موجب ازدياد حيرتم شده است؛ اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا!
الهي، هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم، بر نادانيام بيفزا!
الهي، اگر از من پرسند كيستي، چه گويم؟
الهي، هر چه بيشتر فكر ميكنم دورتر ميشوم.
الهي، تو پاك آفريدهاي، ما آلوده كردهايم.
الهي، حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است؛ «اللّهم صلّ آل محمد و آل محمد!»
الهي، ديده از ديدار جمال لذت ميبرد و دل از لقاي ذوالجمال.
الهي، به سوي تو آمدم؛ به حق خودت مرا به من برمگردان!
الهي، اگر بخواهم شرمسار، و اگر نخواهم گرفتار.
الهي، ظاهر كه اين قدر زيباست، باطن چگونه است؟
الهي، دل بيحضور، چشم بينور است، نه اين صورت بيند و نه آن معنا.
الهي، فرزانهتر از ديوانة تو كيست.
الهي، شكرت كه فهميدم كه نفهميدم.
الهي، شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد.
الهي، نه خاموش ميتوان بود و نه گويا؛ در خاموشي چه كنيم، در گفتن چه گوييم؟
الهي، كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار!
الهي، واي بر من اگر دلي از من برنجد!
الهي، در بسته نيست، ما دست و پا بستهايم.
الهي، دل خوشم كه الهي گويم.
الهي، دل به جمال مطلق دادهايم، هر چه بادا باد.
الهي، كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد.
الهي، كي الله گفت و لبيك نشنيد.
الهي، هر چه پيش آمد خوش آمد، كه مهمان سفرة توايم.
الهي، اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم، و اگر ترك ما سوا نكنيم، چه كنيم؟
الهي، چرا بگريم كه تو را دارم، و چرا نگريم كه منم.
الهي، بدان بر ما حق بسيار دارند تا چه رسد به خوبان.
الهي، شكرت كه ميگويم شكرت.
الهي، آمدم ردم مكن، آتشينم كردهاي سردم مكن!
الهي، اي آشنايم، تو خود داني كه بيگانهام، بيگانهترم كن. خوشا به حال مؤمن كه غريب است!
الهي، سرتاسر ذرات عوالم وجود در جنب و جوشند، چگونه حسن خاموش باشد.
الهي، حسين شيرخوار حسن را به حسن ببخش و حسن را به شيرخوار حسين!
الهي، مراجعت از مهاجرت به سويت، تعرب بعد از هجرت است، و تويي كه نگهدار دلهايي.
الهي، قربان لب و دهانم بروم كه به ذكر تو گويايند.
الهي، تو رادارم چه كم دارم؛ پس چه غم دارم.
الهي، هر كه ميبينم با خود است، مرا با خودت دار!
الهي، به حرمت سر و سامان گرفتگانت اين بيسر و پا را آوارهات كن!
الهي، شكرت كه دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.
الهي، ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهي بسيار؛ «يا من يعطي الكثير بالقليل!»
الهي، دردمند ننالد چه كند. درمان ده تا بيشتر بنالم!
الهي، از دردم خرسندم كه درمانش توئي.
الهي، ادراك مفاهيم اسما كه بدين پايه لذت بخش است، ادراك حقايق آنها چون خواهد بود؟
الهي، داراتر از من كيست، كه تو دارايي مني.
الهي، شكرت كه توشهاي جز توكل ندارم.
الهي، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب بازدار!
الهي، به حرمت راز و نياز اهل راز و نيازت اين نا اهل را سوز و گداز ده!
الهي، توفيق شبخيزي و اشكريزي به حسن ده!
الهي، اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرينتر است.
الهی، تا تو لبيك نگويي، كجا من الهي گويم.
الهي، امشب كه شب قدر است همه قرآن به سر ميكنند، حسن را توفيق ده كه قرآن به دل كند!
الهي، رويم را نيكو كردي، خويم را هم نيكو گردان!
دیگر آرامش در نهان دل حس میشود تو دیگر نیازار
......کوتاه اما با معنا

شايد برايتان جالب باشد كه آگاه شويم دعا در زندگي ما انسانها چه اثراتي به همراه دارد. امروزه اكثر ما انسانها فكر ميكنيم دعا كردن هيچ تاثيري در زندگي و موفقيت ما ندارد.
گاهي ما، خداوند را محدود ميكنيم به زمان و مكان مشخصي و دعاي ما امكانپذير نيست مگر در زمان و مكان معيني. بعضي از ما سحرگاهان هنگامي كه خداوند هنوز خورشيدش را بر ما نتابانده، دعا ميكنيم، بعضي ديگر شبانگاهان ديرهنگام زماني كه روز به اتمام رسيده و سكوت شب فرا رسيده است. بعضي در اتاق كوچكمان و بعضي در پشتبام خانه، بعضي در كليسا و بعضي ديگر در رختخواب. گاهي چنان با اين زمان و مكان معين انس ميگيريم كه دعا كردن در شرايطي ديگر برايمان غيرممكن ميشود.
دعا كردن فوايدي دارد كه باعث ايجاد سلامت جسماني در انسانها ميشود و كليه اين مزايا قابل اثبات هستند.
دعا، صحبت كردن با خالقي است كه به شما هستي بخشيده، دعا يعني برقراري ارتباط با يگانه خالق هستي.
خداوند به تكتك مخلوقاتش علاقه دارد و براي آنها ارزش قائل است. زمان دعا كردن بايد اين كار را با اعتقاد و ايمان كامل انجام دهيد و مطمئن باشيد كه خداوند صداي شما را ميشنود و روزي به شما پاسخ خواهد داد. اگر به دعا كردن ايمان نداشته باشيد، چيزي بيشتر از آرامش نصيبتان نخواهد شد. براي رسيدن به حاجات، بايد اعتقاد داشته باشيد كه خداوند به شما علاقهمند است و منتظر شنيدن صداي شماست. او هميشه به شما كمك خواهد كرد تا نقاط خالي موجود در زندگي خود را به نحوي پر كنيد.
بياييد از هر فرصتي براي صحبت كردن با خدا استفاده كنيم. بياييد رابطه خود را با خدايمان صميميتر و دوستانهتر كنيم.
خداوند از ما ميخواهد كه با او صادق باشيم و در سختي، غم و عصبانيت يا در آسايش، خوشي و شادي با او در ارتباط باشيم. او ما را در هر لحظه ميخواهد، پس ما نيز بايد هر لحظه با او در ارتباط باشيم.
زماني كه دست به دعا بلند ميكنيد، نه تنها خداوند با روي باز به شما پاسخ ميدهد، بلكه با اين كار درهاي زندگي خود را به سمت او باز نمودهايد و به راحتي با قلب و سپس تمام وجودتان عجين ميشود. دعاي شما به منزله دعوتي است كه باعث ميشود باريتعالي به زندگي شما قدم بگذارد.
ما دعا ميكنيم خداوند كنترل امور زندگيمان را به عهده گيرد و در تمام شرايط ما را ياري كند چرا كه ما آفريده شدهايم تا با خدا راز و نياز كنيم و فقط از اين طريق ميتوانيم به سعادت و خوشي دست پيدا كرده و معناي حقيقي زندگي را دريابيم.
وای دلم مهدی غریب است

وای دلم ........
دلم آب شد...... اشکهایم تمام شد......
سوختم و ساختم ......خود را در آتش دیدم ......من جوانم .........
فریادم دیگر صوتی ندارد گویی نه حنجر داشتم نه نای برای گفتن
مولایم خسته است ...........مولایم غریب است
مولایم مولایم مولایم
مولا بگویم
مولا خسته شدم .................آری آری افسرده شدم
در گنج میخانه ......دیوانه شدم
آری یا اهل عالم من عاشق عشق شدم
من هم یک منتظر گشتم.......
من هم یک شوریدگشتم..........
من هم یک مستانه شدم
مولا مولا وادی غریب و نا آرامی دارم
این روزها هرکجا میروم و نظر میکنم ...................پرچم سبزی را می بینم
پرچم آشنا و دل نوازی
خوب که نگاه می کنم ............چشمانم را اشک پر می کند
با چشمان پر از انتظار ....................می بینم
من غریبم من غربیم من غریبم
من فرزندحیدر امیر المومنینم
مولا دیگر چقدر فریاد زنم ...........آه چقدر چقدر گویم اللهم عجل لوليك الفرج
مولا نگاهم كن ..................
یا رب الحسین به حق الحسین به ظهور حجت .عج.
در محضراستاد حضرت آیت الله سید علی قاضی(ره)
چند توصیه بسیارخواندنی از حضرت استاد قاضی!

شما را سفارش می کنم به اینکه نمازهایتان را در بهترین و با فضیلت
ترین اوقات آنها به جا بیاورید و آن نمازها با نوافل، 51 رکعت است؛ پس
اگر نتوانستید، 44 رکعت بخوانید و اگر مشغله های دنیوی نگذاشت آنها
را به جا آورید، حداقل نماز توابین را بخوانید [ نماز اهل انابه و توبه
هشت رکعت هنگام زوال است ].
مرحوم علامه طباطبایی و آیت الله بهجت از ایشان نقل می کنند که می
فرمودند:
مرحوم آقای سید هاشم رضوی هندی می فرمایند:
روزی یکی را به محضر آقای قاضی آوردند که مثلا آقا دستش را
بگیرد و راهنمایی اش کند. مرحوم آقای قاضی فرموده بودند:
بعد معلوم شد که آن آقا وسواس در عبادات داشته و نماز را تا آخر وقت
به تأخیر می انداخته است.
اما وصیت های دیگر، عمده آنها نماز است. می فرمودند نماز را
بازاری نکنید اول وقت به جا بیاورید با خضوع و خشوع.
اگر نماز را تحفظ کردید همه چیزتان محفوظ میماند و تسبیح صدیقه
کبری سلام الله علیها که از ذکر کبیر به شمار می آید و آیت الکرسی در
تعقیب نماز ترک نشود.
آقای قاضی به شاگردان خود دستور می دادند این دعا را در قنوت نماز
هایشان بخوانند:
« اللهم ارزقنی حبّک و حبّ ما تحبه، و حبّ من یحبّک، والعمل الذی
یبلغنی إلی حبّک واجعل حبّک احبّ الاشیاء إلی. »
آیت الله نجابت می فرمودند:
آیت الله میرزا علی قاضی به مرحوم آیت الله شیخ علی محمد بروجردی
(از شاگردان برجسته آقای قاضی) فرموده بودند که:
آقای سید محمد حسن قاضی می فرمایند:
« چند سفارش ایشان عبارت است از:
آیت الله قاضی در نامه ای به آیت الله طباطبایی می فرمودند:
و نیز:
نماز شب
علامه طباطبایی می فرمودند:
« چون در نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، از نقطه نظر قرابت
و خویشاوندی گاه گاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم تا
یک روز در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آن جا عبور
می کردند. چون به من رسیدند، دست خود را روی شانه من گذاردند و
گفتند:
حاج سید هاشم حداد می فرمودند:
« مرحوم آقا خودش این طور بود و به ما هم این طور دستور داده
بود که در میان شب وقتی برای نماز شب برمی خیزید، چیز مختصری
تناول کنید، مثلاً چای یا دوغ یا یک خوشه انگور یا چیز مختصر
دیگری که بدن شما از کسالت بیرون آید و نشاط برای عبادت داشته
باشید. »
توسل به ائمه أطهار(ع)
آیت الله سید علی آقا قاضی در یکی از نامه هایش چنین مرقوم فرمودند:
توسل به حضرت سیدالشهدا(ع)
دل هیچ کس را نرنجانید!

شریعت، صراط مستقیم
« ما را از سنین شانزده، هفده سالگی مشغول به خود نمودند که غیر از او را نبینیم و جز راه و طریق او را نخواهیم و بسیاری از سالکان سلوک الی الله این چنین نیستند.
بلکه چشم و گوش آنان را پرده تاریک طبیعت پوشانده و برای برطرف کردن آن پوشش و حجاب باید زحمت بکشند و مشقت بار گران ریاضت در عبادت را تحمل کنند تا بعد از زحمات زیاد و پرده دریها و حجاب براندازیها به مقام شامخ مشاهده برسند و مجذوب حق گردند و این حرکت است که می توان بعدد نفوس خلایق را برای آن راه تصور کرد که گفته اند: « الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق » و آن راه سر و باطن و قلب است، نه راه ظاهر.
چون راه ظاهر برای همه مردم یکی است و آن راه شریعت است که همه موظفند اعمال و افعال و کردار و رفتار خود را بر طبق همان ناموس اسلامی قرار دهند و اگر به رأی و سلیقه خود در این راه قدمی بردارند گمراه خواهند شد، اگر کسی بخواهد به سیر و سلوک قلبی و باطنی بپردازد راه و روش اولیاء و ائمه دین علیهم السلام باید سرمشق او باشد و اگر ما مسلمانان آن روش را دنبال کنیم و از جاده تقوی منحرف نشویم و شرافت دین خود را به دنیا نفروشیم و قوای عقل و فکر و اراده و محبت و خلوص نیت را برای پیمودن این راه سعادت و جاودانی بکار بریم مسلم به مقصد خواهیم رسید. »برای شادی روح آن آیت الحق صلوات..............

صحبت شیوا و زیبای حضرت آیت الله شیخ محمدجواد انصاری .ره.در باب ولایت واقعی ودوستی ائمه اطهار(ع)
« ولایت واقعی و دوستی ائمه اطهار(ع) آنجایی مؤثر است که انسان را سریع و بدون درگیری به معرفت و حقیقت برساند. انسان در سایه آن بزرگواران زودتر به نتیجه می رسد و این اثر ولایت حقیقی است. در حالی که خود من می بینم تا آخر عمر یک عده ای به خیال خودشان مجالس بر پا کرده و روضه خوانی می کنند و به سر و صورتشان می زنند، ولی وقتی انسان وارد جزئیات زندگیشان می شود می بیند این ها در باب معرفتی آن چنان که باید نیستند. »
ایشان می گفتند ولایتی که انسان را به معرفت نرساند و چشم های باطنی انسان را روشن نکند و نتواند آسان حقایق را درک کند، ولایتی خود بافته است و تصویری بیش نیست. »
آقای اسلامیه می گویند:

سوال(4):حضرت آقای انصاری !به نظر حضرتعالی هنگام تشرف به مکان مقدسه داشتن چه حالی نشانه قبولی زیارت است؟
جواب:وقتی اذن دخول می خوانید اگر برای تان حالت خضوع وخشوع وبکاءپیدا شود بدانید که ائمه (ع) شما را قبول کرده اند.ولی اگر این حال را نداشتید صبر وتحمل کنید تا این حال برایتان پیدا شود .

سوال(۳):حضرت آقای حداد ! وجود نازنین امامان معصومین(ع)چگونه وجودی است؟
جواب:وجود امامان(ع) وجوداستقلالی نیستند آنها هم آیتی از آیات الهیه اند .منتها آیات کبرای ذات اقدس (حضرت حق) می باشند .واگر ما خود آن ها را (مستقلا)منشا اثر بدانیم در دام ((تفویض))گرفتار شده ایم.

سوال (2)حضرت علامه طباطبایی! آیا <مقام محمود>مقام تخصیصی حضرت رسول اکرم (ص)است یادیگران هم می توانند به آن مقام شامخ معنوی برسند.
جواب:جرا ممکن نیست برای که تابع ودنبال رو آن برگوارن باشد آن ها اولا وبالذات واجد واجد این مقام هستند ودیگران هم از آنها ودر طول آنها این مقام را دارند .ابتدا رسول اکرم (ص)بعد امام علی (ع).وسپس ائمه (ع)
بعد اولیای اخیار.

سوال (1)حضرت آقای انصاری! رابطه <.ولایت> و<.توحید>.چگونه رابطه ای است؟
جواب :ظهور توحید .ولایت است وبلکه ولایت مندک در توحید است واین دو از هم جدایی ندارند... آن که وارد اسرار الهی شود ولی خدا ومتصل به هادی راه خداست ونمی شود ولی خدا موحد باشد اما ولایت نداشته با شد وارد اسرار الهی شده باشد اما سر تسلیم در مقابل رسول الله وائمه اطهار (ع)که مظهر اتم اسما وصفات الهی اند –فرود نیاورده باشد.
به اطلاع کلیه عزیران می رساند چهل و پنجمین سالگرد رحلت " جناب شيخ رجبعلی خیاط - ره " به همت جمعی از ارادتمندان ایشان مورخ جمعه 24 شهریور 1385 در ابن بابويه - مرقد جناب شيخ - از ساعت 3.5 تا 6 بعدازظهر برگزار می گردد .