تبليغاتX
سید
 گوشه ای از حکایات آیت الله نخودکی وشیج جعفر مجتهدی

با سلام صبح جمعه و دعای ندبه چه حالی داریم

شاید این جمعه بیاد

آماده هستی

و

گفتم خوبه  به نت و ایمیل و باقی چیزهانگاه بکنم چون خواب دیگه پرید از دل و عقل دیونه ما که رسیدیم به ایمیل یکی از دوستان که فرموده بودند اگر میشود مطالبی از شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي و جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه  ثبت کنیم

و بنده هم به پاس فرمایش ایشان این چند نوشته و حکایات را تقدیم می کنم از دریای بیگران این دو بزرگ مرد در عصر زندگی خود

و اینکه آنک آنک دل میشود

هوالله الحی 

گوشه ای از حکایات جناب آیت الله شيخ حسنعلي اصفهاني - نخودکي  رحمت الله علیه

seied1

تمثال مبارک حضرت آقا نخودکی

سیر و سیاحت عجیب

فرزند ایشان نقل می کند:
به خاطر دارم که شخصی بنام « صنیعی » از اهل اصفهان که ریاست اداره تلفن مشهد را نیز به عهده داشت، برای من حکایت کرد که:
« وقتی به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نامهای حسن روستائی و شاهزاده دولتشاهی به خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمة الله علیه رفتم تا توجهی فرمایند و از آن درد خلاص گردم، چون به خانه او رفتم، دیدم که در اطاق گِلی و بر روی تخت پوست و زیلویی نشسته است.
در دلم گذشت که شاید این مرد نیز با این ظواهر، تدلیس می کند. پس از شنیدن حاجتم، فرمود تا دو روز دیگر به خدمتش برسم.

روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم.
 در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند.
 چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام.
 آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟
و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم.

نبات متبرک

مسئول چراغهای آستانه مقدس حضرت رضا علیه السلام ( در آن دوران ) نقل کرده است :
« آقای دولتشاهی رئیس تشریفات آستانه، مدتی مرا از کار برکنار کرده بود، روزی در صحن مطّهر خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی(ره) رسیدم و از حال خود به او شمّه ای عرض کردم. نباتی مرحمت فرمود که در چای به دولتشاهی بخورانم. گفتم: اینکار برای من میسر نیست.
فرمودند: تو برو خواهی توانست، بیدرنگ به دفتر تشریفات رفتم. پیشخدمت مخصوص دولتشاهی بدون مقدمه به من اظهار کرد: اگر می خواهی چیزی به « آقا» بخورانی، هم اکنون وقت آن است.
من نبات را به وی دادم، در چای ریخت و نزد «آقا» بردم. از دفتر به صحن آمدم. چند لحظه نگذشته بود که دولتشاهی مرا نزد خود احضار کرد و کار سابقم را مجدداً به من واگذاشت

خلاصی از ناامنی

مرحوم سید ابوالقاسم هندی، نقل کرد که:
« در خدمت حاج شیخ به کوه « معجونی» از کوهپایه های مشهد رفته بودیم. در آن هنگام مردی یاغی به نام « محمد قوش آبادی» که موجب ناامنی آن نواحی گردیده بود از کناره کوه پدیدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنید، کشته خواهید شد.
مرحوم حاج شیخ به من فرمودند: وضو داری؟ عرض کردم: آری. دست مرا گرفتند و گفتند: که چشم خود را ببند.
پس از چند ثانیه که بیش از دو سه قدم راه نرفته بودیم، فرمودند: باز کن، چون چشم گشودم، دیدم، که نزدیک دروازه شهریم.
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگی پر از گیاه، در کنار اطاق بود. از من پرسیدند: در این کاسه چیست؟
عرض کردم: نمیدانم و در جواب دیگر پرسشهایشان نیز اظهار بی اطلاعی کردم. آنگاه فرمودند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: خیر، فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختیار داری بدان که تا من زنده ام، از آن ماجرا سخنی مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهی شد

تأثیر نام شیخ

و نیز همان سید نقل می کرد:
« روزی مرحوم حاج شیخ به من دستور داد که به شهر تربت بروم و شب را در کوه « بیجک صلوة » بمانم و پیش از طلوع آفتاب، مقداری معین از علفی که نشانی آنرا داده بودند بچینم و با خود بیاورم.
 طبق دستور به تربت رفتم. اهالی مرا از ماندن شب در آن کوه منع کردند و گفتند: در این کوه، ارواحی هستند و به اشخاصی که در آنجا بخوابند، آسیب خواهند رسانید.
اما من به گفته آنها ترتیب اثر ندادم و به آن کوه رفتم. هنگام غروب که فرا رسید، سر و صدای فراوانی به گوشم خورد، مرکب خود را دیدم که آرام نمی گیرد و مانند آن است که از کسی فرار می کند، ناگهان فریاد زدم: من فرستاده حاج شیخ حسنعلی اصفهانی هستم، اگر به من آسیبی برسانید، شکایت شما را به او خواهم برد.
با این جمله، سر و صداها تمام شد و به من هم صدمه ای نرسید. خلاصه، شب را در کوه خوابیدم و پیش از آفتاب، علفها را بر طبق نشانی و بمقدار معین چیدم ولی در همین وقت به این اندیشه افتادم که خوب است مقداری هم برای خود بچینم، بی شک روزی مرا به کار خواهد آمد.
به محض آنکه خواستم فکر خود را عملی کنم، ناگاه دیدم که سنگهای عظیمی از بالای کوه سرازیر شد، چهار پای من افسار خود را پاره کرد که فرار کند، آنرا گرفتم و استوارتر بستم، باز فکر کردم که شاید حرکت سنگها امری طبیعی بوده است.
خواستم مجدداً به چیدن آن گیاه بپردازم که دیدم باز سنگها شروع بغلطیدن کرد. این بار فهمیدم که این ماجرا امری طبیعی نیست در نتیجه از آن کار صرف نظر کردم و به مشهد بازگشتم و خدمت حاج شیخ رسیدم. حاج شیخ چون مرا دیدند فرمودند:
« تو را چه به این فضولیها؟ چرا می خواستی بیش از حدیکه دستور داده بودم از آن گیاه بچینی؟ »
آنوقت بود که متوجه شدم آن مرد بزرگ در طول انجام مأموریتم همواره مراقب حال و کار من بوده است. »

حفاظت از راه دور!

چند تن از دوستان از قول مردی به نام ملا محمد که خادم و محافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام بود، روایت کردند که:
« حاج شیخ حسنعلی اصفهانی شبهای جمعه را در بالای بام حرم بیتوته و عبادت می فرمود. یک شب از ایشان اجازه خواستم تا برای حفاظت باغ انگوری که در خارج شهر داشتم، بروم. حاج شیخ فرمودند:
« شب جمعه دنبال چنین کارها مرو و در همین جا بمان و اگر نگران باغ خود هستی، دستور می دهم که آنرا نگهداری کنند. »
خلاصه شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پیش از طلوع آفتاب، به قصد باغ بیرون آمدم. اما چون نزدیک باغ رسیدم، دیدم مردی که جوالی همراه داشت بر روی دیوار باغ نشسته است، فریاد کردم کیستی؟
جوابی نداد. نزدیک شدم، حرکتی نکرد، پایش را کشیدم از بالای دیوار روی زمین افتاد، مدتی شانه هایش را مالیدم تا به هوش آمد. گفتم: تو کیستی؟

گفت حقیقت امر آنکه به دزدی آمده بودم، ولی چون بالای دیوار رفتم، گربه ای نزدیک من آمد و چنان بانگ مهیبی کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز آمدم.

یاسین و طه بخوان!

کربلائی رضای کرمانی، مؤذن آستان قدس رضوی نقل کرده است :
« پس از وفات حاج شیخ، هر روز بین الطلوعین، بر سر مزار او می آمدم و فاتحه می خواندم. یک روز در همانجا خواب بر من چیره شد، در عالم رؤیا حاج شیخ را دیدم که به من فرمودند:
« فلانی چرا سوره یاسین و طه را برای ما نمی خوانی؟ »
عرض کردم: آقا من سواد ندارم.
فرمودند: « بخوان. »
و سه مرتبه این جمله ها میان ما ردّ و بدل شد. از خواب بیدار شدم، دیدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بودم، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم، تلاوت می کنم .

آگاهی از باطن

آقا شیخ مختار روحانی نقل کرد:
« یک روز زنی سیده و فقیر از من تقاضای چادر مقنعه ای کرد. گفتم: اکنون چیزی ندارم که با آن حاجت تو را روا کنم.
اتفاقاً همان روز خدمت شیخ حسنعلی رسیدم و عرض حاجت کردم. چون می خواستم از محضرش بیرون آیم، وجهی به من مرحمت کردند و گفتند:
« این پول را برای آن بانوی سیده، چادر و مقنعه بخر. »
به علاوه، یک تومان دیگر و یک قبض حواله یک من برنج هم دادند که به آن زن برسانم. در شگفت بودم که حاج شیخ از کجا مطلّع شدند که چنین بانوئی از من درخواست چادر و مقنعه کرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فکرم گذشت که فعلاً یک تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نمیدهم و پس از مدتی به او تحویل خواهم داد، اما ناگهان صدای حاج شیخ بلند شد که فرمود: « هر چه گفتم انجام بده و دخالتی در کار مکن

مرحمتِ امام رضا علیه السلام!

آقای سید محمد ریاضی یزدی، شاعر معروف، حکایت کرد که:
« دوستی داشتم از صلحا و خوبان، وی می گفت روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم.
شیخی ابراهیم نامی که با دوستم سابقه مودّت داشت بر ما وارد شد، پس از تعارفات معمول، سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم، ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو.
شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد.
بدون خرجی ماندم. حساب کردم تا مراجعت به وطن، به پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم: به پانصد تومان نیازمندم تا به گیلان باز گردم، انتظار مرحمت دارم.
اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض حاجت کردم و گفتم: سیدی، من گدای متکبری هستم این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم، اما اگر عنایتی نفرمائی، دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت ولی یادداشت می کنم که امام رضا علیه السلام مهمان نواز نیست.

چون از حرم خارج گردیدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند، بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را  « حاج شیخ حسنعلی اصفهانی » می خوانند. حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادبی و گستاخ باشی. »

سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم، با کمال شگفتی دیدم که پانصد تومان است.
تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه حاج شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول از کجا است؟ اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند:
« آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم، بتو مربوط نیست. بدان که اگر برای این پرسش به خانه من بیائی، ترا نخواهم پذیرفت. »

از خواب بیدار شدم و دیگر برای این کار به خانه ایشان نرفتم و به گیلان باز گشتم

گوشه ای از حکایات جناب شیخ جعفر مجتهدی رحمت الله علیه

سلمان عصرما

seied2

تمثال مبارک شیخ جعفر مجتهدی

جاذبه ولایی حضرت رضا – علیه السلام – و تعلقات ما

استاد مجاهدی در مورد خاطرات خود از سفر مشهد نقل می کنند :
به خاطر دارم كه روزی از قم عازم عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیه آلاف التحیه و الثنا – بودم. به هنگام خدا حافظی با دوستان، آقای حاج سراجی به من گفت:
اگر توفیق زیارت آقای مجتهدی را پیدا كردید از قول من به ایشان بگویید كه از حضرت بخواهند كمند جاذبه خود را رها كرده و ما را هم به مشهد بكشند!
آقای حاجی سراجی از دوستان آقای مجتهدی بودند و در قم كارخانه داری می‌كردند.
هنگامی كه در مشهد به محضر آن مرد خدا شرفیاب شدم و پیام آقای حاج سراجی را به ایشان ابلاغ كردم، فرمودند:
آقاجان! جاذبه ولایی حضرت نه تنها ما را كه تمامی عوالم را به طرف خود می‌كشد ولی ما زنجیری برداشته‌ایم و به كمر بسته‌ایم و انتظار داریم كه حضرت ما را با كارخانه‌ای كه داریم به مشهد بكشند! كه این شدنی نیست!
هنگامی كه در قم، مطلب آقای مجتهدی را با آقای سراجی در میان گذاشتم، گفتند:
ای‌والله! راست گفته‌اند، مگر فكر و خیال این كارخانه لعنتی می‌گذارد كه ما توفیق زیارت امام رضا را پیدا كنیم؟!...

عمل جراحی بدون بیهوشی!

جناب مجتهدی برای عمل جراحی پروستات در یكی از بیمارستانهای تهران بستری می‌شوند و برای انجام عمل دو پیش شرط می‌گذارند:
1) عدم بیهوشی؛
2) عدم تزریق خون؛
هیأت پزشكی ابتدا از پذیرفتن این دو شرط خودداری می‌كنند و به ایشان می‌گویند انجام عمل جراحی بدون بیهوشی امكان ندارد و به خاطر خونریزی‌های ناشی از جراحی در طول عمل ناگزیر از تزریق خون خواهیم بود، ولی وقتی به آنان گفته شد كه حساب ایشان از دیگر بیماران جداست و انسان فوق العاده‌ای هستند، با اخذ امضاء از همراهان آقای مجتهدی مبنی بر این كه اگر در حین عمل یا بعد از آن خطری متوجه ایشان شود كادر پزشكی بیمارستان و پزشك جراح مسؤلیتی نخواهند داشت، حاضر می‌شوند كه بدون بیهوشی و تزریق خون این عمل جراحی را انجام دهند.
یكی از پزشكان حاضر در اتاق عمل كه اعتقاد چندانی به كرامت مردان خدا نداشت و قبلاً از این و آن جریان‌هایی را در مورد آقای مجتهدی شنیده بوده ولی باور نكرده! مدتها در جستجوی آن ولی خدا بوده تا به چشم خود امر خارق‌العاده‌ای را از ایشان ببیند! و ایشان را با نام (جعفر آقا) می‌شناخته نه آقای مجتهدی.
هنگامی كه تیم پزشكی در اتاق عمل آمادگی خود را برای شروع عمل جراحی اعلام می‌كند آقای مجتهدی همان پزشك را به كنار خود خوانده و دست او را در دست می‌گیرند و با گفتن چند ذكر نادعلی از خود می‌روند و اسباب حیرت آن پزشك و دوستان او می‌شوند.
هیأت پزشكی برای حصول اطمینان، محل عمل را با تیغ جراحی خراش مختصری می‌دهند تا عكس العمل آن مرد خدا را ببینند ولی مشاهده می‌كنند كه ایشان اصلاً احساس درد نمی‌كنند و هیچ عكس‌العملی از خود نشان نمی‌دهند!
عمل جراحی حدود دو ساعت به طول انجامید بی آن كه به خاطر افت فشار خون ناگزیر از تزریق خون شوند!
هنگامی كه آقای مجتهدی پس از انتقال به اتاق چشمان خود را باز می‌كنند، همان دكتر را در كنار تخت خود مشاهده می‌كنند كه سرگرم گرفتن فشار خون می‌باشد و صحنه شگرف اتاق عمل را مرتباً در ذهن خود مرور می‌كند ولی پاسخی برای پرسش‌های خود نمی‌یابد!
هنگامی كه یكی از همراهان آقای مجتهدی به او می‌گویند:
دیدید نیازی به بیهوشی و تزریق خون نبود؟! جعفر آقا انسان خارق‌العاده‌ای است! حساب مردان خدا از مردان عادی جداست! دكتر پی به اشتباه خود می‌برد و از این كه آن روز و به چشم خود در اتاق عمل آن صحنه عجیب عمل جراحی را دیده ولی آقای مجتهدی را نشناخته معذرت‌خواهی می‌كند و می‌گوید:
حالا می‌فهمم كه چرا آقای مجتهدی دست مرا در دست خود گرفتند و با گفتن چند ذكر « نادعلی » بدون بیهوشی آماده عمل جراحی شدند و در طول عمل جراحی پروستات با آن كه طبعاً بسیار درد آور است از خود عكس‌العملی نشان ندادند كه هیچ، الآن هم از خوردن دارو و تزریق آمپول برای تسكین درد ناشی از عمل جراحی خودداری می‌كنند! با این كار خواستند پرده‌ای از كرامات وجودی مردان خدا را به من نشان بدهند تا در مورد آنان دچار تردید نشوم!
 
فلانی سیر برزخی خود را آغاز كرده‌است!

استاد مجاهدی در این باره نقل می کنند :
در دو روز آخری كه حجت‌الاسلام  حاج احمد آقای خمینی تحت مراقبت‌های ویژه پزشكی قرار داشتند و چند تیم پزشكی در جماران برای ادامه حیات ایشان بی وقفه تلاش می‌كردند، حجت الاسلام حاج سیدحسن خمینی تلفنی از من خواستند تا با پرواز به مشهد، نظر آقای مجتهدی را درباره وضعیت پدر بزرگوارشان جویا شوم.
روز چهارشنبه با هواپیما به مشهد مشرف شدم و پس از عتبه بوسی علی بن موسی الرضا – علیهما آلاف التحیه و الثنا _ و تقاضای ملاقات با آن ولی خدا به هتل محل اقامت بازگشتم در حالی كه برای زیارت آقای مجتهدی لحظه شماری می‌كردم. مدتی گذشت و از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند كه كسی حامل پیغامی برای شماست!
حامل پیغام را تا آن لحظه ندیده ‌بودم و او را نمی‌شناختم. پس از سلام و احوالپرسی گفت:
آقا سلام داشتند و از این كه به خاطر شدت بیماری و بستری بودن قادر به ملاقات نبودند عذرخواهی كردند و فرمودند به آقای مجاهدی بگویید:
فلانی از دوشنبه گذشته سیر برزخی خود را آغاز كرده‌است!
جریان امر را تلفنی با حاج حسن آقا در میان گذاشتم و گفتم: كه به نظر جناب مجتهدی كار از كار گذشته ‌است.
بعدها شنیدم وقتی كه مادربزرگوار آن مرحوم، از این خبر مطلع می‌گردند، منقلب شده و می‌فرمایند:
این حرف باید درست باشد چون سال‌ها پیش یكی از اولیای خدا در لبنان و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به حاج احمد آقا گفته بود كه بیش از پنجاه سال عمر نخواهی‌كرد، و روز دوشنبه گذشته، فرزندم پنجاه سالش تمام شده ‌بود.
فردای آن روز، خبر در گذشت  حجت ‌الاسلام  حاج سیداحمد آقای خمینی – رحمت الله علیه – اعلام شد و جنازه آن مرحوم در جوار مرقد امام (قدس سره) به خاك سپرده شد

سفر به اعلی علیین

جناب آقای حاج باقر طلائیان نقل می‌كردند:
 در سال 1366 هـ ش همراه همسرم به مكه مكرمه مشرف شدم در حادثه خونین مكه همسرم مفقود گشته و هر چه جستجو كردم او را پیدا ننمودم و به مدت سیزده روز هیچ اطلاعی از او نداشتم.
در ایران شنیده بودم كه پسر عمویم حاج آقا رضا قرآن نویس با شخص فوق‌العاده‌ای كه صاحب كرامات می‌باشند مراوده دارند. لذا از مكه به ایران تلفن زده و با پسر عمویم تماس حاصل كردم و جریان مفقود شدن همسرم را برایشان بازگو نموده و از ایشان خواستم تا این مطلب را به دوستشان بگویند و كسب تكلیف نمایند.
هنگامی كه آقای قرآن نویس جریان را توسط شخصی به سمع آقای مجتهدی می‌رساند ایشان می‌فرمایند:
ما او را در اعلی علیین می‌بینیم، همین امروز بعد از نماز مغرب با شوهرش در مكه تماس بگیرید زیرا او در آن موقع از راه رسیده و به هتل می‌آید و مطلب را برایشان بازگو كنید.
آقای طلاییان می‌گفتند:
 همان روز كه آقای مجتهدی این مطب را فرموده بودند جنازه همسرم را در سردخانه پیدا كردم و شب كه به هتل برگشتم از ایران تلفن زدند و پیام آقای مجتهدی را برایم بازگو كردند. بنده هم گفتم: درست است، همین امروز جنازه او را پیدا كردم.
دو ماه بعد از مراجعت از مكه، عروسی خواهر زاده‌ام بود و چون من با وجود این ضایعه طاقت نداشتم در مجلس شادی شركت كنم، لذا به قصد زیارت حضرت رضا (علیه‌السلام) بلیط اتوبوس تهیه كردم. اما  قبل از حركت آقای قرآن نویس تلفن زده و گفتند: آیا مایل هستید امروز با هم به مشهد برویم؟
گفتم: بنده بلیط اتوبوس تهیه كرده و همین امروز بعد از ظهر عازم مشهد می‌باشم.
ایشان گفتند: من بلیط هواپیما تهیه نموده‌ام شما هم به فرودگاه بیایید. انشاء الله برای شما هم بلیط فراهم می‌شود.
بنده هم به فرودگاه رفتم و نامم را در لیست انتظار نوشتم. چون چند ساعت به پرواز باقی بود آقای قرآن نویس پیشنهاد كردند كه از این فرصت استفاده كنیم و به دیدن آقای مجتهدی برویم و بدین منظور به منزل آقای مجتهدزاده كه در آن موقع آقا در آنجا تشریف داشتند رفتیم.
هنگامی كه خدمتشان رسیدیم آقای قرآن نویس گفتند: ایشان همان آقای طلائیان هستند كه همسرشان در مكه كشته شدند.
آقا فرمودند:
 بله می‌دانم، همان روز كه جریان مفقود شدن همسرشان را به ما گفتند ما خدیجه خانم را در اعلی علیین دیدیم.
آقای قرآن نویس گفتند: نام همسر ایشان نفیسه بود نه خدیجه.
آقا فرمودند: خیر آقاجان، ایشان خدیجه خانم بودند.
مطلب همانطور بود كه آقا فرمودند، در شناسنامه همسرم خدیجه ضبط شده بود اما او را نفیسه صدا می‌زدند. سپس جریان تعویض نام همسرم را بیان نموده و فرمودند:
وقتی همسر ایشان به كلاس خیاطی می‌رفته، معلم او می‌‌گوید: ما شما را نفیسه صدا می‌كنیم. او هنگام مراجعت به منزل جریانی را كه در كلاس اتفاق افتاده بود نقل می‌كند و بدین صورت از آن به بعد هم در منزل او را نفیسه صدا می‌كنند و اینگونه آقای مجتهدی به اسم حقیقی همسرم و جریان تعویض اسم او اشاره نمودند.
سپس آقا فرمودند: « نفیسه خاتون» زن بسیار مجلله‌ای بوده كه همراه حضرت زینب (علیها‌السلام) به كربلا و از آنجا به شام رفته و سرتاسر اسارت را در خدمت بی‌بی بوده و كنیزی ایشان را می‌نموده‌است و بعد از واقعه كربلا به مصر می‌رود و در آنجا قبری حفر نموده و دوازده هزار مرتبه قرآن را ختم می‌كند.
وقتی از دنیا می‌رود و می‌خواهند پیكرش را به مدینه منتقل كنند اهل مصر مخالفت می‌نمایند و در همانجا مدفون می‌شوند و هم اكنون مزار شریفشان در مصر زیارتگاه می‌باشد. آنگاه فرمودند:
اجر و ثوابی كه برای «نفیسه خاتون» می‌بینم برای همسر شما هم می‌باشد سپس مقداری از حالات معنوی همسرم را بیان نمودند.
ناگفته نماند كه همسرم حالات عجیبی داشت و اهل نماز شب و مكاشفه بود. وقتی نماز می‌خواند غرق در نماز می‌شد به طوری كه هر گاه به منزل می‌آمدم و او مشغول نماز بود متوجه آمدن من نمی‌شد ...

جلوه اسداللهی

استاد محمد علی مجاهدی تعریف كردند:
در همان اوائلی كه حضرت آیت الله سید عبدالكریم كشمیری تازه با آقای مجتهدی آشنا شده بودند، آقای مجتهدی به علت سكته مغزی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شدند.
یك روز كه من خدمت آیت الله كشمیری رسیدم فرمودند:
 خیلی مایلم به عیادت آقای مجتهدی بروم. اگر فردا وسیله‌ای باشد به اتفاق به عیادت ایشان می‌رویم.
روز بعد با ماشین خدمت ایشان رسیدم و با هم به عیادت آقای مجتهدی در بیمارستان رفتیم. وقتی به اتاقی كه آقای مجتهدی در آن بستری بودند وارد شدیم آقای كشمیری روی صندلی در كنار آقای مجتهدی نشستند و من روی یك صندلی كه در پایین تخت قرار داشت نشستم و همینطور سر به زیر نشسته بودم
 جهت شفای آقای مجتهدی متوسل به حضرت اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) شده و تصمیم گرفتم 391 مرتبه به عدد كلمه شافی ذكر « یا شافی »  را بگویم  ولی برای اینكه كسی متوجه نشود ذكر را قلباً شروع كردم.
اما هنوز چند مرتبه‌ای بیشتر آنرا تكرار نكرده بودم كه آقای مجتهدی به آقای كشمیری فرمودند:
آقاجان؛ آقای مجاهدی به جهت شفای ما ذكر یا شافی را گرفته‌اند. سپس به من فرمودند:
آقا جان ما شفا گرفتیم دیگر ادامه ندهید و خودتان را ناراحت نكنید از شما بسیار ممنون می‌باشم
و اجازه ندادند من ذكر را تمام كنم.
چون آقا چند هفته بستری بودند و كسی نبود صورتشان را اصلاح كند موهای سر و صورتشان یك حالت پریشانی بخود گرفته و ابهت و جلالت عجیبی به ایشان بخشیده بود در همین احوال كه روی صندلی نشسته بودم یكمرتبه دیدم یك تغییر قیافه عجیبی كه توأم با هیبت و هیمنه و سلطنت بود در ایشان پیدا شد و من از این حالت تكان خوردم ولی علت آنرا نمی‌دانستم!!
سه مرتبه این حالت رخ داد! اما در هر مرتبه با شدت بیشتر! در این هنگام ناگهان آقای كشمیری به من فرمودند: آقای مجاهدی برویم و بعد از خداحافظی با آقای مجتهدی آنجا را ترك كردیم.
از اتاق كه بیرون آمدیم متوجه شدم آقای كشمیری منقلب می‌باشند؟! وقتی از ایشان علت آن را پرسیدم فرمودند:
 امروز دچار اشتباه بزرگی شدم، نباید این كار را می‌كردم.
عرض كردم چه اشتباهی؟!
فرمودند:
قبل از اینكه شما به منزل بیایید تا با هم به عیادت آقای مجتهدی برویم قلباً به حضرت مولا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) عرض كردم یا مولا شما اسدالله (شیر خدا) هستید و من دوست دارم شیر خدا را ببینم. اگر جعفر آقا را دوست دارید و مورد عنایت شماست ایشان یك جلوه اسدالله پیدا كنند تا آن جلوه را ببینم.
وقتی خدمت ایشان رسیدیم این حرفی كه به مولا عرض كرده بودم از ذهنم عبور كرد، در همین حین یكمرتبه دیدم چهره ایشان تغییر كرده و مثل یك شیر شدند و به من نگاه می‌كنند.
نزدیك بود روح از بدنم خارج شود كه ناگهان آقای مجتهدی لبخندی زده و به حالت اول برگشتند.
با خود گفتم سید؛ چرا این قدر زود تحت تأثیر قرار گرفته و شاید اشتباه كرده ‌باشی! به محض اینكه این فكر از خاطرم گذشت باز ایشان تغییر حالت داده و همان جلوه را به خود گرفتند و بعد از اندكی دو مرتبه به حالت عادی بازگشتند!
با خودگفتم عبدالكریم نترس، اینها خیالات است كه مجدداً در مرتبه سوم باز آن جلوه را با شدت بیشتر بخود گرفته و به طرف من آمدند، من كه بشدت ترسیدم تكان خورده و به عقب آمدم كه ایشان باز به حالت عادی برگشتند گویا در این سه مرتبه آقای مجتهدی می‌خواستند بگویند:
آقای كشمیری، مردان خدا را نباید امتحان كرد .
و به همین دلیل از اینكه ایشان را مورد امتحان قرار دادم سخت پشیمان می‌باشم.
آیت الله كشمیری پس از رحل اقامت در شهر مقدس قم تا زمانی كه از سلامت جسمانی برخوردار بودند هر روز خدمت حضرت آقای مجتهدی می‌رفتند و در محضر ایشان می‌نشستند و دائماً درباره آقای مجتهدی به دوستان نزدیك و نزدیكان می‌فرمودند:
جعفر آقا و ما ادراك ما جعفر آقا
 و همچنین می‌فرمودند:
اگر كسی از من بپرسد در ایران چه كردی؟ با مباهات می‌گویم جعفر آقای مجتهدی را دیدم.

 

 مهدی خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط .سید در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 6:35  
 الهی نامه حضرت علامه حسن زاده آملی

نیازی نیست بگویم  نیازی نیست بگویم

نیازی نیست بگویم نیاز منده دوستی تو هستم ......نیاز نیاز یا بگویم نیازار

آری خسته شدم ....... دل مرده شدم .......پیر شدم در جوانی

چهره جوان .صدا جوان .محاسن جوان .اخلاق جوان .....

اما تو خود میدانی دل پیر شد در ره تو

آری خسته ......افکاری خسته..... نمیدانم چیست ...

هر چه هست باید گویم از تو هست......نیازار مرا .

یا رب الحی نظری فرما

باز باید آرامش خود را از الهی نامه حضرت استاد پیدا کنم

خدا خدا خدا نه گویم الهی بهتر است الهی و ربی

الهی نامه حضرت علامه حسن زاده آملی.روحی فداء

seied

الهي، اگر ستّار العيوب نبودي. ما از رسوايي چه مي‌كرديم؟

الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!

الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!

الهي، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد.

الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر!

الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.

الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟

الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.

الهي چون تو حاضري چه جويم، و چون تو ناظري چه گويم.

الهي، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم، تو از ما بگذر!

الهي، همه سر آسوده خواهند، و حسن دل آسوده.

الهي، روزم را چون شبم روحاني بگردان، و شبم را چون روزم نوراني‌!

الهي، كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشين‌اند، خودت چوني؟

الهي، آن كه تو را دوست دارد، چگونه با خلقت مهربان نيست.

الهي، خوشا آن دم كه در تو گمم!

الهي، از من و تو گفتن شرم دارم؛ «انت انت

الهي، «يا من يعفو عن الكثير و يعطي الكثير بالقليل»، از زحمت كثرتم وا رهان و رحمت وحدتم ده!

الهي، سالياني مي‌پنداشتم كه ما حافظ دين توايم، «استغفرك اللّهّم». در اين ليله الرغائب 1390 فهميدم كه دين تو حافظ ماست، «أحمدك اللهم»!

الهي، از پاي تا فرقم، در نور تو غرقم. «يا نور السموات و الارض، أنعمت فزد

الهي، شأن اين كلمة كوچك كه به اين علّو و عظمت است، پس «يا علي يا عظيم»، شأن متكلّم اين همه كلمات شگفت لاتتناهي چون خواهد بود؟

الهي، چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت.

الهي، خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مد است؛ «يا باسط» بسطم ده، و «يا قابض» قبضم كن!

الهي، دست با ادب دراز است و پاي بي‌ادب؛ «يا باسط اليدين بالرجمه، خذ بيدي

الهي، همه گويند خدا كو، حسن گويد جز خدا كو.

الهي، چون در تو مي‌نگرم از آنچه خوانده‌ام شرم دارم.

الهي، از من برهان توحيد خواهند، و من دليل تكثير.

الهي، از من پرسند توحيد يعني چه، حسن گويد تكثير يعني چه.

الهي، از نماز و روزه‌ام توبه كردم؛ به حق اهل نماز و روزه‌ات توبة اين نااهل را بپذير!

الهي، به فضلت سينة بي‌كينه‌ام دادي، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!

الهي، من «الله الله» گويم، اگر چه «لا اله الا الله» گويم.

الهي، الهي موجب ازدياد حيرتم شده است؛ اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا!

الهي، هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم، بر ناداني‌ام بيفزا!

الهي، اگر از من پرسند كيستي، چه گويم؟

الهي، هر چه بيشتر فكر مي‌كنم دورتر مي‌شوم.

الهي، تو پاك آفريده‌اي، ما آلوده كرده‌ايم.

الهي، حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است؛ «اللّهم صلّ آل محمد و آل محمد

الهي، ديده از ديدار جمال لذت مي‌برد و دل از لقاي ذوالجمال.

الهي، به سوي تو آمدم؛ به حق خودت مرا به من برمگردان!

الهي، اگر بخواهم شرمسار، و اگر نخواهم گرفتار.

الهي، ظاهر كه اين قدر زيباست، باطن چگونه است؟

الهي، دل بي‌حضور، چشم بي‌نور است، نه اين صورت بيند و نه آن معنا.

الهي، فرزانه‌تر از ديوانة تو كيست.

الهي، شكرت كه فهميدم كه نفهميدم.

الهي، شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد.

الهي، نه خاموش مي‌توان بود و نه گويا؛ در خاموشي چه كنيم، در گفتن چه گوييم؟

الهي، كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار!

الهي، واي بر من اگر دلي از من برنجد!

الهي، در بسته نيست، ما دست و پا بسته‌ايم.

الهي، دل خوشم كه الهي گويم.

الهي، دل به جمال مطلق داده‌ايم، هر چه بادا باد.

الهي، كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد.

الهي، كي الله گفت و لبيك نشنيد.

الهي، هر چه پيش آمد خوش آمد، كه مهمان سفرة توايم.

الهي، اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم، و اگر ترك ما سوا نكنيم، چه كنيم؟

الهي، چرا بگريم كه تو را دارم، و چرا نگريم كه منم.

الهي، بدان بر ما حق بسيار دارند تا چه رسد به خوبان.

الهي، شكرت كه مي‌گويم شكرت.

الهي، آمدم ردم مكن، آتشينم كرده‌اي سردم مكن!

الهي، اي آشنايم، تو خود داني كه بيگانه‌ام، بيگانه‌ترم كن. خوشا به حال مؤمن كه غريب است!

الهي، سرتاسر ذرات عوالم وجود در جنب و جوشند، چگونه حسن خاموش باشد.

الهي، حسين شير‌خوار حسن را به حسن ببخش و حسن را به شيرخوار حسين!

الهي، مراجعت از مهاجرت به سويت، تعرب بعد از هجرت است، و تويي كه نگهدار دلهايي.

الهي، قربان لب و دهانم بروم كه به ذكر تو گويايند.

الهي، تو رادارم چه كم دارم؛ پس چه غم دارم.

الهي، هر كه مي‌بينم با خود است، مرا با خودت دار!

الهي، به حرمت سر و سامان گرفتگانت اين بي‌سر و پا را آواره‌ات كن!

الهي، شكرت كه دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.

الهي، ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهي بسيار؛ «يا من يعطي الكثير بالقليل

الهي، دردمند ننالد چه كند. درمان ده تا بيشتر بنالم!

الهي، از دردم خرسندم كه درمانش توئي.

الهي، ادراك مفاهيم اسما كه بدين پايه لذت بخش است، ادراك حقايق آنها چون خواهد بود؟

الهي، داراتر از من كيست، كه تو دارايي مني.

الهي، شكرت كه توشه‌اي جز توكل ندارم.

الهي، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب بازدار!

الهي، به حرمت راز و نياز اهل راز و نيازت اين نا اهل را سوز و گداز ده!

الهي، توفيق شب‌‌خيزي و اشك‌ريزي به حسن ده!

الهي، اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرينتر است.

الهی، تا تو لبيك نگويي، كجا من الهي گويم.

الهي، امشب كه شب قدر است همه قرآن به سر مي‌كنند، حسن را توفيق ده كه قرآن به دل كند!

الهي، رويم را نيكو كردي، خويم را هم نيكو گردان!

دیگر آرامش در نهان دل حس میشود تو دیگر نیازار ......

|+| نوشته شده توسط .سید در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت 0:31  
 دعا در زندگي ما

کوتاه اما با معنا

66

شايد برايتان جالب باشد كه آگاه شويم دعا در زندگي ما انسان‌ها چه اثراتي به همراه دارد. امروزه اكثر ما انسان‌ها فكر مي‌كنيم دعا كردن هيچ تاثيري در زندگي و موفقيت ما ندارد.


گاهي ما، خداوند را محدود مي‌كنيم به زمان و مكان مشخصي و دعاي ما امكان‌پذير نيست مگر در زمان و مكان معيني. بعضي از ما سحرگاهان هنگامي كه خداوند هنوز خورشيدش را بر ما نتابانده، دعا مي‌كنيم، بعضي ديگر شبانگاهان ديرهنگام زماني كه روز به اتمام رسيده و سكوت شب فرا رسيده است. بعضي در اتاق كوچك‌مان و بعضي در پشت‌بام خانه، بعضي در كليسا و بعضي ديگر در رختخواب‌. گاهي چنان با اين زمان و مكان معين انس مي‌گيريم كه دعا كردن در شرايطي ديگر برايمان غيرممكن مي‌شود.

دعا كردن فوايدي دارد كه باعث ايجاد سلامت جسماني در انسان‌ها مي‌شود و كليه اين مزايا قابل اثبات هستند.

دعا، صحبت كردن با خالقي است كه به شما هستي بخشيده، دعا يعني برقراري ارتباط با يگانه خالق هستي.
خداوند به تك‌تك مخلوقاتش علاقه دارد و براي آنها ارزش قائل است. زمان دعا كردن بايد اين كار را با اعتقاد و ايمان كامل انجام دهيد و مطمئن باشيد كه خداوند صداي شما را مي‌شنود و روزي به شما پاسخ خواهد داد. اگر به دعا كردن ايمان نداشته باشيد، چيزي بيشتر از آرامش نصيب‌تان نخواهد شد. براي رسيدن به حاجات، بايد اعتقاد داشته باشيد كه خداوند به شما علاقه‌مند است و منتظر شنيدن صداي شماست. او هميشه به شما كمك خواهد كرد تا نقاط خالي موجود در زندگي خود را به نحوي پر كنيد.

بياييد از هر فرصتي براي صحبت كردن با خدا استفاده كنيم. بياييد رابطه خود را با خدايمان صميمي‌تر و دوستانه‌تر كنيم.
خداوند از ما مي‌خواهد كه با او صادق باشيم و در سختي، غم و عصبانيت يا در آسايش، خوشي و شادي با او در ارتباط باشيم. او ما را در هر لحظه‌ مي‌خواهد، پس ما نيز بايد هر لحظه با او در ارتباط باشيم.

زماني كه دست به دعا بلند مي‌كنيد، نه تنها خداوند با روي باز به شما پاسخ مي‌دهد، بلكه با اين كار درهاي زندگي خود را به سمت او باز نموده‌ايد و به راحتي با قلب و سپس تمام وجودتان عجين مي‌شود. دعاي شما به منزله دعوتي است كه باعث مي‌شود باريتعالي به زندگي شما قدم بگذارد.

ما دعا مي‌كنيم خداوند كنترل امور زندگي‌مان را به عهده گيرد و در تمام شرايط ما را ياري كند چرا كه ما آفريده شده‌ايم تا با خدا راز و نياز كنيم و فقط از اين طريق مي‌توانيم به سعادت و خوشي دست پيدا كرده و معناي حقيقي زندگي را دريابيم.

 

|+| نوشته شده توسط .سید در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 2:10  
 وای دلم مهدی غریب است

وای دلم مهدی غریب است

منتظر.سيد

وای دلم  ........

دلم آب شد...... اشکهایم تمام شد......

سوختم و ساختم ......خود را در آتش دیدم ......من جوانم .........

فریادم دیگر صوتی ندارد گویی نه حنجر داشتم نه نای برای گفتن

مولایم خسته است ...........مولایم غریب است

مولایم مولایم مولایم

مولا بگویم

مولا خسته شدم .................آری آری افسرده شدم

در گنج میخانه ......دیوانه شدم

آری یا اهل عالم من عاشق عشق شدم

من هم یک منتظر گشتم.......

 من هم یک شوریدگشتم..........

 من هم یک مستانه شدم

مولا مولا وادی غریب و نا آرامی دارم

این روزها هرکجا میروم  و نظر میکنم ...................پرچم سبزی را می بینم

پرچم آشنا و دل نوازی

خوب که نگاه می کنم  ............چشمانم را اشک پر می کند

با چشمان پر از انتظار ....................می بینم

من غریبم من غربیم من غریبم 

من فرزندحیدر امیر المومنینم

مولا دیگر چقدر فریاد زنم ...........آه چقدر چقدر گویم اللهم عجل لوليك الفرج

مولا نگاهم كن ..................

یا رب الحسین به حق الحسین به ظهور حجت .عج.

 

|+| نوشته شده توسط .سید در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 0:25  
 آیت الحق سید علی قاضی (ره)

در محضراستاد حضرت آیت الله سید علی قاضی(ره) 

چند توصیه بسیارخواندنی از حضرت استاد قاضی!

نماز

شما را سفارش می کنم به اینکه نمازهایتان را در بهترین و با فضیلت

ترین اوقات آنها به جا بیاورید و آن نمازها با نوافل، 51 رکعت است؛ پس

اگر نتوانستید، 44 رکعت بخوانید و اگر مشغله های دنیوی نگذاشت آنها

را به جا آورید، حداقل نماز توابین را بخوانید [ نماز اهل انابه و توبه

هشت رکعت هنگام زوال است ].

مرحوم علامه طباطبایی و آیت الله بهجت از ایشان نقل می کنند که می

فرمودند:

« اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند. »

مرحوم آقای سید هاشم رضوی هندی می فرمایند:

روزی یکی را به محضر آقای قاضی آوردند که مثلا آقا دستش را

بگیرد و راهنمایی اش کند. مرحوم آقای قاضی فرموده بودند:

 
« به این آقا بگویید که نماز را در اول وقت بخواند. »

 

بعد معلوم شد که آن آقا وسواس در عبادات داشته و نماز را تا آخر وقت

به تأخیر می انداخته است.

اما وصیت های دیگر، عمده آنها نماز است. می فرمودند نماز را

بازاری نکنید اول وقت به جا بیاورید با خضوع و خشوع.

اگر نماز را تحفظ کردید همه چیزتان محفوظ میماند و تسبیح صدیقه

کبری سلام الله علیها که از ذکر کبیر به شمار می آید و آیت الکرسی در

تعقیب نماز ترک نشود.


دعا در قنوت نماز

آقای قاضی به شاگردان خود دستور می دادند این دعا را در قنوت نماز

هایشان بخوانند:

« اللهم ارزقنی حبّک و حبّ ما تحبه، و حبّ من یحبّک، والعمل الذی

 

یبلغنی إلی حبّک واجعل حبّک احبّ الاشیاء إلی. »


قرآن

آیت الله نجابت می فرمودند:

آیت الله میرزا علی قاضی به مرحوم آیت الله شیخ علی محمد بروجردی

(از شاگردان برجسته آقای قاضی) فرموده بودند که:

« هیچ گاه از قرآن جدا مشو و ایشان تا آخر عمر بر این سفارش آقای قاضی وفادار و پایبند
بود. هر وقت از کارهای ضروری و روزمره فارغ می شد، قرآن می خواند و با قرآن بود. »

 

آقای سید محمد حسن قاضی می فرمایند:

« چند سفارش ایشان عبارت است از:

اول روخوانی قرآن. می فرمودند قرآن را خوب و صحیح بخوانید.
توصیه دیگر ایشان راجع به دوره تاریخ اسلام بود. می فرمودند یک دوره تاریخ اسلام را از
ولادت حضرت پیغمبر(ص) تا 255 هـ.ق یا 260 هـ.ق بخوانید. و بعد از عمل به این ها می
فرمودند برو نماز شب بخوان! »

آیت الله قاضی در نامه ای به آیت الله  طباطبایی می فرمودند:

 
« دستورالعمل، قرآن کریم است؛ فیه دواء کل دواء و شفاء کل عله و دوا کل غله علماً و عملاً و حالاً.
آن قره العیون مخلصین را همیشه جلوی چشم داشته باشید و با آن هادی طریق مقیم و صراط
مستقیم سیر نمایید و از جمله سیرهای شریف آن قرائت است به حسن صورت و آداب دیگر،
خصوص در بطون لیالی...»

و نیز:

« بر شما باد به قرائت قرآن کریم در شب با صدای زیبا و غم انگیز، پس آن نوشیدنی و شراب
مؤمنان است. تلاوت قرآن کمتر از یک جزء نباشد. »


نماز شب

« اما نماز شب پس هیچ چاره و گریزی برای مؤمنین از آن نیست، و تعجب از کسی است که
می خواهد به کمال دست یابد و در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم که احدی
بتواند به آن مقامات دست یابد مگر به وسیله نماز شب. »

علامه طباطبایی می فرمودند:

« چون در نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، از نقطه نظر قرابت

و خویشاوندی گاه گاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم تا

یک روز در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آن جا عبور

می کردند. چون به من رسیدند، دست خود را روی شانه من گذاردند و

گفتند:

ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان! »

حاج سید هاشم حداد می فرمودند:

« مرحوم آقا خودش این طور بود و به ما هم این طور دستور داده

بود که در میان شب وقتی برای نماز شب برمی خیزید، چیز مختصری

تناول کنید، مثلاً چای یا دوغ یا یک خوشه انگور یا چیز مختصر

دیگری که بدن شما از کسالت بیرون آید و نشاط برای عبادت داشته

باشید. »


توسل به ائمه أطهار(ع)

 

آیت الله سید علی آقا قاضی در یکی از نامه هایش چنین مرقوم فرمودند:

 
« .... و تمام طرق .... توسل به ائمه أطهار(ع) و توجه تام به مبدأ است. چونکه صد آمد، نود
هم پیش ما است.
با دراویش و طریق آنها کاری نداریم. طریقه، طریقه علما و فقها است، با صدق و صفا. »


توسل به حضرت سیدالشهدا(ع)

 
محال است انسانی به جز از راه سیدالشهدا علیه السلام به مقام توحید برسد.
سریان فیوضات و خیرات از مسیر حضرت سیدالشهدا علیه السلام است و پیشکار این فضیلت
هم حضرت قمر بنی هاشم ابالفضل العباس علیه السلام است.

دل هیچ کس را نرنجانید!

 
دیگر آن که، گر چه این حرفها آهن سرد کوبیدن است، ولی بنده لازم است بگویم اطاعت
والدین، حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن و ترک خدعه و حیله و تقدم در سلام
و نیکویی کردن با هر برّ و فاجر، مگر در جایی که خدا نهی کرده.
الله الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید!
تا توانی دلی بدست آور
دل شکستن هنر نمی باشد



دعا برای فرج امام زمان(ع)
 
از آن چیزها که بسیار لازم و با اهمیت است دعا برای فرج حضرت حجت ـ صلوات الله علیه ـ
در قنوت نماز وتر است بلکه در هر روز و در همه دعاها.

|+| نوشته شده توسط .سید در چهارشنبه 8 آذر1385 و ساعت 0:59  
 شریعت وصراط مستقیم.آیت الله سید رضا بها’الدینی.ره.

شریعت، صراط مستقیم

« ما را از سنین شانزده، هفده سالگی مشغول به خود نمودند که غیر از او را نبینیم و جز راه و طریق او را نخواهیم و بسیاری از سالکان سلوک الی الله این چنین نیستند.
بلکه چشم و گوش آنان را پرده تاریک طبیعت پوشانده و برای برطرف کردن آن پوشش و حجاب باید زحمت بکشند و مشقت بار گران ریاضت در عبادت را تحمل کنند تا بعد از زحمات زیاد و پرده دریها و حجاب براندازیها به مقام شامخ مشاهده برسند و مجذوب حق گردند و این حرکت است که می توان بعدد نفوس خلایق را برای آن راه تصور کرد که گفته اند: « الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق » و آن راه سر و باطن و قلب است، نه راه ظاهر.

چون راه ظاهر برای همه مردم یکی است و آن راه شریعت است که همه موظفند اعمال و افعال و کردار و رفتار خود را بر طبق همان ناموس اسلامی قرار دهند و اگر به رأی و سلیقه خود در این راه قدمی بردارند گمراه خواهند شد، اگر کسی بخواهد به سیر و سلوک قلبی و باطنی بپردازد راه و روش اولیاء و ائمه دین علیهم السلام باید سرمشق او باشد و اگر ما مسلمانان آن روش را دنبال کنیم و از جاده تقوی منحرف نشویم و شرافت دین خود را به دنیا نفروشیم و قوای عقل و فکر و اراده و محبت و خلوص نیت را برای پیمودن این راه سعادت و جاودانی بکار بریم مسلم به مقصد خواهیم رسید. »برای شادی روح آن آیت الحق صلوات..............

|+| نوشته شده توسط .سید در جمعه 28 مهر1385 و ساعت 3:57  
 ولایت.وائمه اطهار(ع)
 

صحبت شیوا و زیبای حضرت آیت الله شیخ محمدجواد انصاری .ره.در باب ولایت واقعی ودوستی ائمه اطهار(ع)

« ولایت واقعی و دوستی ائمه اطهار(ع) آنجایی مؤثر است که انسان را سریع و بدون درگیری به معرفت و حقیقت برساند. انسان در سایه آن بزرگواران زودتر به نتیجه می رسد و این اثر ولایت حقیقی است. در حالی که خود من می بینم تا آخر عمر یک عده ای به خیال خودشان مجالس بر پا کرده و روضه خوانی می کنند و به سر و صورتشان می زنند، ولی وقتی انسان وارد جزئیات زندگیشان می شود می بیند این ها در باب معرفتی آن چنان که باید نیستند. »
ایشان می گفتند ولایتی که انسان را به معرفت نرساند و چشم های باطنی انسان را روشن نکند و نتواند آسان حقایق را درک کند، ولایتی خود بافته است و تصویری بیش نیست. »

آقای اسلامیه می گویند:

« ایشان به پیروی از سیره اهل بیت(ع) تأکید داشتند و داستانی راجع به یک نفر هندی می گفتند که ایشان سر امام حسین را در خواب می بیند و به همان وسیله به خدا می رسد و هدایت می شود. »
« و ائمه کشتی نجاتند و لکن سفینه الحسین اسرع است. »
|+| نوشته شده توسط .سید در چهارشنبه 26 مهر1385 و ساعت 2:43  
 نشانه قبولی زیارت.حضرت آیت الله شیخ محمد جواد انصاری.ره.

سوال(4):حضرت آقای انصاری !به نظر حضرتعالی هنگام تشرف به مکان مقدسه داشتن چه حالی نشانه قبولی زیارت است؟

جواب:وقتی اذن دخول می خوانید اگر برای تان حالت خضوع وخشوع وبکاءپیدا شود بدانید که ائمه (ع) شما را قبول کرده اند.ولی اگر این حال را نداشتید صبر وتحمل کنید تا این حال برایتان پیدا شود .

 

|+| نوشته شده توسط .سید در چهارشنبه 19 مهر1385 و ساعت 2:28  
 حضرت آیت الله سید هاشم حداد.ره.
 

سوال(۳):حضرت آقای حداد ! وجود نازنین امامان معصومین(ع)چگونه وجودی است؟

جواب:وجود امامان(ع) وجوداستقلالی نیستند آنها هم آیتی از آیات الهیه اند .منتها آیات کبرای ذات اقدس (حضرت حق) می باشند .واگر ما خود آن ها را (مستقلا)منشا اثر بدانیم در دام ((تفویض))گرفتار شده ایم.

|+| نوشته شده توسط .سید در دوشنبه 17 مهر1385 و ساعت 6:0  
 مقام محمود ؟ حضرت آیت الله علامه محمد حسین طباطبایی

سوال (2)حضرت علامه طباطبایی! آیا <مقام محمود>مقام تخصیصی حضرت رسول اکرم (ص)است یادیگران هم می توانند به آن مقام شامخ معنوی برسند.

جواب:جرا ممکن نیست برای که تابع ودنبال رو آن  برگوارن باشد آن ها اولا وبالذات واجد واجد این مقام هستند ودیگران هم از آنها ودر طول آنها این مقام را دارند .ابتدا رسول اکرم (ص)بعد امام علی (ع).وسپس ائمه (ع)

بعد اولیای اخیار.

 

|+| نوشته شده توسط .سید در یکشنبه 16 مهر1385 و ساعت 4:19  
 توحید،و ولایت حضرت آیت الله شیخ محمد جواد انصاری

سوال (1)حضرت آقای انصاری! رابطه <.ولایت> و<.توحید>.چگونه رابطه ای است؟

جواب :ظهور توحید .ولایت است وبلکه ولایت مندک در توحید است واین دو از هم جدایی ندارند... آن که وارد اسرار الهی شود ولی خدا ومتصل به هادی راه خداست ونمی شود ولی خدا موحد باشد اما ولایت نداشته با شد وارد اسرار الهی شده باشد اما سر تسلیم در مقابل رسول الله وائمه اطهار (ع)که مظهر اتم اسما وصفات الهی اند –فرود نیاورده باشد.

 

|+| نوشته شده توسط .سید در یکشنبه 16 مهر1385 و ساعت 4:14  
 سالگر..عرشیان
 به اطلاع کلیه عزیران می رساند چهل و پنجمین سالگرد رحلت " جناب شيخ رجبعلی خیاط - ره " به همت جمعی از ارادتمندان ایشان مورخ جمعه 24 شهریور  1385 در ابن بابويه - مرقد جناب شيخ - از ساعت 3.5 تا 6 بعدازظهر برگزار می گردد .
از عموم علاقمندان جهت شرکت در مراسم فوق دعوت به عمل می آید .
|+| نوشته شده توسط .سید در پنجشنبه 23 شهریور1385 و ساعت 19:2