با عرض سلام وادب محضرمبارک همه دوستان و بزرگواران عزیز ,تشکل «جنبش سبز علوي» با هدف بازيابي هويت مقدس اين نماد ديني اعلام موجوديت کرد.

ما پيشاپيش احيا شدن و بازيابي نماد مقدس سبز علوي را به همه پيروان ولايت علوي و همچنين ذريه ي واقعي و معنوي اهل بيت عصمت و طهارت نبوي تبريک مي گوييم و همانطور که آفتاب هميشه در پشت ابر نمي ماند ، حقيقت هم براي هميشه کتمان نمي ماند و روسياهي و رسوايي ابدي براي منافقان سياه دل باقي ماند که مي خواستند با اين نماد مقدس، مردم فهيم ولايت مدار را فريب بدهند و با نماد مقدس به جنگ مقدسات و تحريف حقايق بپردازند.
اين تشکل « جنبش سبز علوي » با رويشي دوباره خط بطلان و پاياني بر کج راهه ي همه ي منافقان بخصوص سران خائن و دروغگوي آنهاست که از صبر و متانت نظام مقدس جمهوري اسلامي سوء استفاده کردند و چند صباحي عده ايي ساده لوح را فريب دادند و...
اما اينک طلوعي ديگر است .
ما پيروان ولايت مطلقه فقيه با سرفرازي مانند سنوات قبل در عيد سعيد امامت و ولايت که روز اکمال دين است و عيد سادات و همچنين فرزندان معنوي علي ابن ابيطالب مي باشد با مزين کردن محافل ديني به پرچم هاي سبز ، جشن علوي را برپا خواهيم کرد تا سيه روي شود هر که در او غش باشد .
" از طرف سيد حسين و محبان علوي "
دادم ز کف چندي تو را با آه و با افسوسها
رفتي به يغما ناگهان با خدعه ي سالوسها
اي رنگ خوب و نازنين گشتي چرا چندي عجين
با جلبک و گلسنگها با حمله ي ويروسها
کرکس نشد طوطي اگر پرهاي خود رنگي کند
راهي ندارد اين دغل در حلقه ي طاووسها
فردا به رقص و جنبشي بر گنبد ميناي دل
افتاده اي امروز اگر بر چهره ي جاسوسها
اين رنگ احيا مي شود ، شياد رسوا مي شود
مي خشکد اين مردابها در پيش اقيانوسها
بنگر نقاب ننگ را ، لبخند پر نيرنگ را
بر چهره ي شيادها بر روي اختاپوسها
اين روزها آيد به سر ، بيرق شوي بار دگر
گر اجنبي بندد تو را با حيله بر ناقوسها
اي سبز من قديس من ، زيباترين تنديس من
وا مي کنم روزي تو را از دست بي ناموسها
شهيد
شوشتري كه از فرماندهان بزرگ دوران دفاع مقدس بودند پيشتر خاطراتي را از
حضور فرزندان مقامات ارشد نظام در جبهه هاي دفاع مقدس منتشر كردند كه بخشي
از آنها در سال 86 در يكي از رسانه ها منتشر شده بود . متن اين خاطرات
بدين شرح است :در زمانه بسیار حساسی هستیم میگویند آخر زمان است

قبول داریم و باور که آخر زمان است و دشمنان آماده برای حمله به مذهب مقدسمان
بعضی وقتها که سایت ها وکتاب.روزنامه.مقاله های سیاسی را نگاه میکنم به کینه هزاران ساله این دشمنان
بیشتر پی میبرم
از جنگهای سلیبی تا رخنه کردن در لباس های مقدس
حال بعد از فرمایش ولی فقیه زمان .تک
مرجع تقلید .نائب امام .رهبر عزیز و فرزانه حضرت آیت الله خامنه ای (حفظه
الله ) که فرمودند : دیگر از فتنه و خسارات بعد از انتخابات دوری کنید باز
شاهد هستیم که بعضی از روحانی نماها که به معنای کلامه لانه و صدای کفار
در قلب کشور شیعه را کنتور میکنند ,چه ساده لوحانه و حمارانه حرفهاو
تهمتهای خود را بیان میکنند
مگر غیر از این است که در فقه اسلام مرجعیت نباید به کسی فحاشی ,تهمت,غیبت نکند .
حال بعد ازفحاشی عریان .اینبار پای خود را فراتر از لانه خود گذاشتند و به مرجعیت و روحانیت محترم شیعه توهین میکنند
که من بودم که ایستادم .فلانی و فلانی احمق هستند که پیام تبریک دادند
فلانی ساده لوحی هست که امام جمعه است .و در جای دیگر با چشمهای فنته آلود میگوید فلانی که در فلان منسب هست قصاب است
مرا ببخشید
اشک در گلویم ریخته و خون در چشمانم نشسته چه شد که اینگونه شد را الله میداند
باید پرسید
باید گفت
باید رساند که
چه چیز را !!!!!
گوشه ای از خاطرات : کتاب یک جاسوس شما را روج دهم
حال پیدا کنید پرتقال فروش را !!!
خاطرات خواندنی یک جاسوس در همین بلاگ

شهید ضرغام اعتقاد داشت: به برکت وجود امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی، خیلی از اشخاص به گونه ای "حرّ زمانه" شدند
این
روزها دل هر مومن شیعه ای از تهمت ها و لجن پراکنی های بعضی از سایتهای
که توسط افراد بی کفایت و زده ولایت مدیریت میشودو گج اندیشهای خود را به
ذهن مردم فهیم و ادیب فرو میکنند به درد می آید
به درد میآید وقتی میبنید که چه ساده در ماه مبارک رمضان به مومنی افتراء میبندند و به قول خودشان عجب تحلیلی شد! این تحلیل نیست این یک بستر بیمارگونه از ذهن شماست که حرکت بسیار زیبا و مردمی را خرافه گرايي و قدم نهادن در مسير کژراهه مشغول میدانید
وقتی مشاهده میکنی فرزاد جمشیدی را به جرم و گناه اینکه مجری توانا و نخبه این کشور است که گوش به درد دل مردم میدهد و میگوید چشم مریض شما را هم معرفی میکنم تا تمام مردم روزه دار آنها را دعا کنندمورد حمله قرار میدهند و میگویند جام جم شده است امامزاده صدا و سیما باید چه گفت ..!
اما هر مومنی میداند که فردی که بیمار دارد به هرکجا و هر چیز متوسل میشود حال چه بهتر به جای اینکه بیاید به پشت در اتاق های زردوز شما .میرود جای که دمی صدای درد دل او را گوش دهند خوب چه جای بهتر از برنامه سحر ماه مبارک رمضانو گوش شنوای مجری مومن و دلسوز آن برنامه که وقتی صدای با گریه و ناله مردم را میشنود می آید و غرور خود را زیر پا گذاشته و با چشمهای گریان و صدای اشک آلود میگوید مردم مومن مردم دین رسول مردم عزیز دعا کنید ............
اما افسوس که باید دید فرزاد به پاس احترام به مردم مورد حمله شدید قرار میگیرد از طرف سایتهای گج اندیش و مدیران بی کفایت آن سایتها
اما حقیقت فرزاد
او را ميشناسيد از همسفران قبله است. بيشتر وقتي او را ميبينيد كه قنوتهايتان ميخواهند حجم ابرها را جابجا كنند. او ميآيد مقابل آيينهكاري چشمان شما مينشيند و تكثير ميشود به تعداد همه كساني كه با چشمهايشان لبخندها و اشكهايش را دنبال ميكنند. حلاوت كلام او مثل شيريني رطب سحري است و آنگاه كه حرف ميزند آدمها احساس ميكنند در این عالم نیست و در گوشه ای از بهشت رضوان در حال سحری هستند . حالا او چند سالي است كه سخنگوی سحری ماست و حنجرهاش پلي شده بين چشمهاي باراني مردم و آسمان پر دعای ديدن و شنيدن ها
مارفتیم و گشتیم ، دیدیم از شهید خبری نیست. از صبح تا غروب گشتیم، ولی هیچ شهیدی نبود. نزدیکی های غروب همین طور که مشغول بودیم و دیگر نا امید شده بودیم ، آبی خوردیم و گفتیم:« خدایا! چه حکمتی است؟ این پیرمرد نور سبز می بیند، ولی ما چیزی پیدا نمی کنیم.

پس از پایان جنگ
ما در مسیری که می رفتیم(آن مسیر در کردستان عراق بود) یک پیرمرد کرد
عراقی به من گفت:« شما دنبال شهید می گردید؟» گفتم:« بله » گفت: « بالای
این تپه ، جنگی بین ایران و عراق بوده است، بالا بروید و بگردید، این جا
شهید دارید.»
وقتی ما نقشه را نگاه کردیم ، دیدیم که طبق آن نقشه ی
جنگی که در آن زمان داشتیم ، این جا جنگی نشده ، ولی کرد عراقی گفت : چرا
!شما این جا شهید دارید. گفتم: شما چه اصراری دارید که این حرف را می
زنید؟ گفت:« من در شب های جمعه ، نور سبزی را از اینجا می بینم، این جا
احتمالأ شهید هست»
مارفتیم و گشتیم ، دیدیم از شهید خبری نیست. از
صبح تا غروب گشتیم، ولی هیچ شهیدی نبود. نزدیکی های غروب همین طور که
مشغول بودیم و دیگر نا امید شده بودیم ، آبی خوردیم و گفتیم:« خدایا! چه
حکمتی است؟ این پیرمرد نور سبز می بیند، ولی ما چیزی پیدا نمی کنیم.»
وقتی
فکر می کردم، با نوک سر نیزه هم زمین را خط می کشیدم که یک دفعه دیدم نوک
یک پوتین پیداست و در همان حال یکی از بچه ها آنطرفتر بلند شد و فریاد زد
که: «این جا من یک شهید پیدا کردم» به هر حال به خودمان آمدیم دیدیم آن
روز خدا را شکر حدود چهل شهید پیدا کردیم.
گفتیم این نور سبزی که
بود، حتما برای همین شهدا است. یکی دو هفته گذشت و خواستم از منطقه رد شوم
که دوباره آن پیرمرد را دیدم و از ایشان تشکر کردم و گفتم: خیلی از شما
متشکرم ، آدرسی که شما به من دادید، ما رفتیم و آن جا شهدایمان را پیدا
کردم.
گفت: نه ، هنوز در آن جا شهید هست و من دو باره شب جمعه آن
جا نور سبز دیدم. خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم: دفعه ی قبل پیرمرد دروغ
نگفت،ما رفتیم و پیدا کردیم. این بار هم حتما واقعیت دارد!
خلاصه
از صبح بچه ها را بسیج کردیم و به آن جا رفتیم و گفتیم: حتما اسراری در
این تپه هست. هر طوری که شده،باید وجب به وجب این جا را بگردیم و شهید
پیدا کنیم. اما هرچه گشتیم شهید پیدا نشد، ظهر شد شهید پیدا نشد، عصر شد ،
شهیدی پیدا نشد و ما باید ساعت پنج بعد از ظهر از منطقه برمی گشتیم.
ساعت
چهار خیلی خسته شدیم و گفتیم: شهدا ما خسته شدیم، شما خودتان به ما کمک
کنید تا شما را پیدا کنیم همین که نشستیم تا رفع خستگی کنیم، یک لحظه یکی
از بچه ها با سر نیزه روی زمین را کوبید ، دید نوک یک پوتین پیدا شد و
سریع خاک ها را به اطراف ریختیم، دیدیم لباسش لباس ایرانی است و کاملا خاک
اطراف جنازه را خالی کردیم. دستم را توی جیب این شهید فرو بردم واز جیبش
یک کیف پلاستیکی در آوردم. در داخل آن یک وصیت نامه بود که همه ی آن سالم
بود و اصلا نپوسیده بود.
دفعات قبل که می رفتیم، کارت شهید پیدا می
شد و این کارت بعد از چند لحظه که از خاک بیرون می آمد و هوا می خورد،آثار
نوشتنی اش پاک می شد ولی این کیف از حکمت خدا اصلا نپوسیده بود. وقتی کیف
را باز کردم ، دیدم این شهید وصیت نامه ای نوشته است. باز کردم و یک نوشته
ی طولانی را که هیچ آثار پوسیدگی در آن نبود، بیرون آوردم و شروع به
خواندن آن کردم. داخل آن نوشته بود : من سید حسن، بچه ی تهران و از لشکر
حضرت رسول (ص) هستم و..... به اصل نامه اش که رسیدم، نوشته بود:
پدر
و مادر عزیزم شهدا با اهل بیت ارتباط دارند. اهل بیت شهدا را دعوت می
کنند. فردا شب، شب حمله است. بدانید که شهدا برحق اند. پشتوانه ی این
مملکت، امام زمان(عج) است. اگر این اتفاق نیفتاد،هر فکری که شما می کنید،
بکنید.
پدر و مادر عزیزم من در شب حمله،یعنی فردا شب به شهادت می
رسم. جنازه ی من،هشتسال وپنج ماه و بیست و پنج روز در منطقه می ماند. بعد
از این مدت، جنازه ی من پیدا می شود و زمانی که جنازه ی من پیدا شود،
امام(ره) در بین شما نیست. این اسراری است که ائمه(ع) به من گفتند و مرا
به شهادت دعوت کردند و من به شما می گویم:به مردم دلداری بدهید، به آنها
روحیه بدهید و به آنها بگویید که امام زمان(عج) پشتوانه ی این انقلاب است،
بگویید که ما فردا شما را شفاعت می کنیم و بگویید ما را فراموش نکنند.
همانطور
که نشسته بودیم،دفتر و مدارک دنبالمان بود،سریع مراجعه کردیم و عملیاتی را
که لشکر حضرت رسول (ص) در آن شب انجام داده بود، پیدا کردیم، دیدیم درست
همان تاریخ بوده که هشت سال و پنج ماه وبیست و پنج روز از آن گذشته است!
راوی: سرهنگ حسین کاجی –"کتاب خاطرات ماندگار"(خاطرات پخش شده دفاع مقدس از رادیو معارف) صفحه :194-192
ادامه نامه به آقای لاریجانی!
...امشب مجهز تر بوديم هر نفر يك باتوم داشتيم ،اول از وليعصر روبروي پارك ساعي شروع كرديم و بعد از آزادی آنجا رفتیم خيابان گاندي ، دير رسيده بوديم ، برادرا قبل از ما زحمتشون رو كشيده بودند ، بعد رفتيم روبروي پارك ملت كه خدا قسمت كرد و همشون رو جمع كرديم ، بعد رفتيم پارك وي كه دست حزب الله بود شکرخدا ، بعد رفتيم سر زعفرانيه كه به قول بچه ها ي جبهه که حدودا 6-5 تا شون با ما بودند ، محور عملياتي سختي بود.وسط ولي عصر آتش روشن کرده بودند كه در آن 5 تا موتور آدمهای ريشو و چند تا سطل آشغال مشغول سوختن بود. غوغايي بود ، تعدادشون هم خيلي زياد بود كه در نهايت ظرف حدودا 30 دقيقه با دادن چند تا جانباز از ناحيه سر و چشم و بیضه و ... ، به حول و قوه الهی دهنشون رو سرویس کردیم .

لازم به ذكر است كه ازاين عمليات برخوردهاي محكمتري با عوامل اغتشاش و سنگ اندازی مي كرديم و مثلا اگر بعد از سنگ اندازي داخل خانه هايشان سنگر مي گرفتند و از آنجا سنگ مي انداختند با شكستن درب حیاط خانه ها به داخل حياط و پاركينگ آنها مي رفتيم و با شكستن شيشه اتومبيلشان انتقام سر هاي شكسته و موتورهای سوخته بچه ها را مي گرفتيم.
البته با شناسايي دقيق توسط نيروهايي مثل من كه ريش نداشتند .چون دستمان به خودشان که نمي رسيد ، يا فرار مي كردند و متفرق می شدند و یا به داخل محوطه داخلی خانه شان مي رفتند ، كه ما هم فقط تا پاركينگ مي رفتيم.
آنروز
که یکی از مداحان مشهور ، قالیباف ، شهردار تهران را "عمر سعد" زمان خطاب
کرد،بسیاری ،از جمله ، نگارنده این سطوربه نکوهش این تشبیه پرداختند. 
امروز خبرنامه دانشجويان ايران خبری را اعلام کرد-که بعد از خواندن ان اولین تاسف را برای اقای قالیباف و بعد برای مردم خوردم.برای قالیباف از ان جهت که تعادل خود را از دست داده و نمیداند چه میکند- و برای مردم از ان باب که مدیران حاشیه یی همچون قالیباف دارند .البته من همیشه قالبیاف را مدیر مدرن میدانستم اما! رویکردهای جدید او....
خبر و اضافاتی که من نوشتم را باهم مرور کنیم:
بعد از چهار سال که محمدباقر قاليباف ،
مسئوليت امور بانوان شهرداري تهران را به همسر خود زهرا مشير سپرد همسر وي
تصميم به ترک اين منصب گرفته است.
هادي ايازي مشاور عالي شهردار تهران، دو گزينه زهرا شجاعي و پروانه مافي که هر دو از فعالين ستاد ميرحسين موسوي بودند را به عنوان مسئول امور بانوان شهرداري تهران به قاليباف معرفي کرده است.
بنا بر اين گزارش، پروانه مافي ، رييس کميته زنان ستاد مرکز مير حسين موسوي و فرماندار سابق شميرانات در دولت اصلاحات از شانس کمتري نسبت به زهرا شجاعي در کسب اين سمت برخوردار است.
عملکرد زهرا شجاعي در مرکز مشارکت زنان دولت اصلاحات، مملو از تخلفات متعدد وي بوده است که يکي از موارد اتهامي زهرا شجاعي،رياست سابق اين مرکز ، ارسال نامه به علما و اصرار به براي پيوستن ايران به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان است .(شامل آزادی همجنسگرای زنان و چند همسری انان....)
در گزارش تحقيق و تفحص مجلس شوراي اسلامي آمده است: به رغم مخالفت صريح برخي مراجع ، ائمه جمعه و جماعات و اعضاي محترم شوراي نگهبان ، اصرار رييس مرکز جهت پيوست به کنوانسيون محو کليه اشکال تبعيض عليه زنان که با ارسال نامه هايي به علما از طرف ايشان مشخص است مايه تعجب است!
در خبر فوق از تخلفات بسیار خانم شجاعی گفته شد .اما یکی از تخلفات زهرا شجاعی که پرونده ان همچنان مفتوح و در حال رسیدگیست-نزول خواری ایشان است.
شایان ذکر است زهرا شجاعی- از بودجه مرکز مشارکت بانوان به برخی از تشکل های بانوان مبالغی را پرداخت و ماهیانه نزول میگرفته و نزول را شخصا برداشت و به حساب مرکز مشارکت ها واریز نمیکرده!
حال باید به اقای قالیباف تبریک گفت! که شهرداری تهران را پایگاه امنی برای نزول خواران-اوباش و متخلفان قرار داده!
اقای قالیباف !حداقل کاری کنید که در مقابل خون شهدایی که زیر نظر شما بودند- و روزگاری شما فرماندهشان بودید- بتوانید پاسخگو باشید.
آقای لاریجانی سلام، من يك لباس شخصي ام، از همون هايي كه رفتن توي خانه بعضي ها كه به قول شما اسمشون مردم هست و به قول ما اغتشاش گر آدم كش .
آقاي لاريجاني به من و امثال من ،شما و امثال آقاي باهنر می گویید لباس شخصي، تا به حال به اين فكر كرده ايد كه شماها چرا به ما مي گوييد لباس شخصي. من فكر كرده ام چند تا دليل دارد ، یکی براي اينكه لباس هاي ما براي شخص خودمان است ، یعنی در واقع ما از دسترنج مردم و پول نفت و معادن مس و روي و.... نرفتيم براي خودمان لباس بخريم .لباسهايمان براي خودمان است.

دوم اينكه ما لباسي پوشيده ايم كه بيانگر شخصيت و روش و منش شخص خودمان است و نرفتيم لباس پزشكان يا روحانيون را بپوشيم . لباس خودمان را پوشيده ايم و مثلا مثل شما و آقاي باهنر كه بعضي وقتها چفیه مي اندازيد گردنتان نرفتیم لباس ديگران را بپوشيم ، خوب اخر آقاي دكترشما خط مقدم بودي ،نه آخر تو كدوم محور و كدوم شب عمليات حضور داشتی برادر كه چفیه مي اندازي گردنت .
راستي چه خبر آقاي دكتر از مراحل ساخت خانه ويلايي كه سالها در آن زندگي مي كرديد در خيابان پاسدارن بوستان دهم پلاک 110به مساحت تقريبا 500متر ،به خوبي پيش مي رود ، به سلامتي اسكلت ساختمان كه بالا رفته ، خوب بالاخره خيلي از مسئولان ما نسل در نسل پولدار بودند ديگر، مبارك است آقا .
قربون خودمون برم كه لااقل لباسهايمان براي خودمان است، حالا اگر خانه جاره اي است خيالي نيست .
اگرچه میرحسین موسوی پس از شکست در انتخابات دهم ریاست جمهوری از تمکین به قانون اساسی سر باز زد و مواضعی اتخاذ کرد که شاید برای برخی قابل تصور نبود، اما شواهد و قرائن حکایت از آن دارد که چنین برخوردهایی از موسوی از سالیان شکل گیری حکومت جمهوری اسلامی قابل پیش بینی بوده است.

شاید چندی پیش که بادامچیان در مصاحبه با یکی از سایت های خبری به اظهار نظری از شهید دیالمه در خصوص میرحسین موسوی اشاره کرد و به نقل از او گفته بود که "موسوی بالاخره در برابر نظام خواهد ایستاد"،اظهارات مهمش آنطور که باید و شاید مورد توجه رسانه ها قرار نگرفت، اما امروز مصاحبه ای در روزنامه جوان منتشر شد که بر اهمیت و عمق باورپذیری این خبر تاثیر بسیاری داشت.
روزنامه جوان در شماره امروز خود به بهانه سالروز شهادت دکتر آیت و در قالب مصاحبه با ابراهیم اسرافیلیان - از دوستان شهید- نقل قولی از این شهید کرد که پیش از این بادامچیان در قالب نقل قول سخنان شهید دیالمه به آن اشاره کرده بود.
اسرافیلیان در قسمتی از این مصاحبه از اظهارنظر دکتر آیت خبر داده که او هم گفته بود: "میرحسین موسوی روزی در برابر انقلاب خواهد ایستاد."
شهید آیت و شهید دیالمه از اعضای حزب جمهوری اسلامی بودند که هر دو آنها در سال های اولیه انقلاب توسط گروهک منافقین به شهادت رسیدند؛ در همین زمان میرحسین موسوی سردبیر روزنامه رسمی این ارگان بوده است.
بر اساس شواهد و مدارک و همچنین نقل قول اطرافیان دکتر آیت، اختلاف نظر میان او و میرحسین موسوی نه تنها مخفی نبود بلکه حتی به جایی کشیده شده بود که وی در روزهای پایانی عمر شریفش، خواهان استیضاح موسوی در مجلس شده و برای انجام آن مدارک زیادی هم جمع آوری کرده بود؛ استیضاحی که با ترور این شهید گرانقدر البته ناکام ماند.
همچنین مطابق آنچه نزدیکان شهید دیالمه بر آن تاکید دارند، از دیدگاه این شهید نیز موسوی در مسائل اعتقادی به انحراف کشیده شده بود و همین امر موجب اختلاف شدید او با موسوی شده بود.
دیالمه نیز در همان سال های ابتدایی انقلاب به دست منافقین به شهادت رسید.
بدین ترتیب به نظر می رسد وجود التقاط در اعتقادات میرحسین موسوی ، علیرغم تصدی پست نخست وزیری به مدت هشت سال و سکوت بیست ساله وی، موضوع تازه ای نیست و این مساله در همان ابتدای شکلگیری نظام جمهوری اسلامی برای نزدیکان وی مشهود بوده است.
به هین دلیل است که برخی سیاسیون با سابقه معتقدند آنچه که این روزها از موسوی از عدم تمکین به قانون اساسی و وارد کردن اتهامات بی اساس به قوای سهگانه و شورای نگهبان و همچنین هم نوایی با خواسته دشمنان،شاهد هستیم، برای آنانی که وی را از سی سال پیش به خوبی می شناخته اند، چندان دور از انتظار نبوده است.
در
آغاز چهاردهمین قرن هجری قمری،بارقه های حکومت جهانی چهاردهمین معصوم ،
درخشید وانفجار نور انقلاب اسلامی ایران،چشم ها را روشن کرد.با عرض سلام و شاد باش خدمت تمام عاشقان و شیفتگان حضرت آقا صاحب الزمان (عج) سید ما و مولای ما به مناسبت میلاد فرخنده و پر بهجت منجی عالم بشریت سفیر بر حق خدا حضرت مهدی موعود٬ هم نام حضرت رسول (ص) و آنکه به هشتاد و اندی نام و القاب نیز خوانده می شود که هریک از نامها بیانگر مقامات عالیه آن حضرت می باشد وبرای تبرک از جمله برخی نامها و لقبهای حضرت مهدی عبارتند از: حجت خدا٬ ختم اوصیا٬ منتَظَر٬ وارث٬ باعث٬ طاهر٬ طیب٬ داعی٬ خلف صالح٬ قائم به حق٬ مظهر دین٬ دادگستر٬ بقیة الله٬ صاحب الزمان٬ صاحب شمشیر٬ منصور٬ تالی٬ نائب٬ خالص٬ منتقم٬ غریب٬ صاحب الامر٬ سید٬ جابر٬ عادل٬ مظفر٬ خلیفة الاتقیاء٬ مبارک٬ مهدی آل محمد٬ وصی الحسن٬ ولی عصر٬ یعسوب الدین٬ صاحب خانه٬ ثاثر٬ خازن٬ باسط٬ برهان٬ مضطر٬ احسان٬ ناطق٬ کاشف الغطا٬ سدرةالمنتها٬ هادی٬ خلیفةالله٬ مدبر٬ غایب٬ حمید٬ اباصالح٬ بلد الامین٬ لوا اعظم٬ طاب التراث٬ صاحب الرجعه٬ صمصام الاکبر٬ کلمةالحق٬ منعم٬ محسن٬ حامد٬ مهدی٬ القائم المنتَظَر و ..

و چه زیباست که سایر ادیان از قبیل تورات٬ انجیل و متون آیین هندو و کتابهای فرنگی دیده میشود : اوقیدمو٬ لندیطارا٬ ماشع٬ شماطیل٬ مهمیذ الآخر٬ واقیذ٬ فیذموا٬ مسیح الزمان٬ خداشناس٬ میزان الحق٬ لسان الصدق٬ منصور.
و
چه متین که ایرانیان او را با نام های :راهنما٬ ایستاده٬ ایزد نشان٬
خجسته٬ فرخنده٬ خسرو٬ بندۀ یزدان٬ سروش ایزد٬ کیقباد٬ بهرام٬ پرویز٬
فیروز. مینامند

این توصیه نورانی حضرت آیت الله العظمی بهجت رضوان الله علیه را تقدیم میکند به تمام عاشقان حضرت صاحب الزمان .عج. در تمام عالم و تمام ادیان الهی که همه او را میجویند
آیة الله العظمى بهجت(ره) در پاسخ به سؤال یكى از مسئولین حزب الله در مورد چگونگى امكان تشرف به محضر مقدس حضرت بقیة الله اعظم فرمود:
راه رسیدن به حضرت، یاد دائم آن بزرگوار است، یاد دائم و عدم غفلت لحظهاى از آن حضرت، آدمى را به محضر آن حضرت مىرساند. یاد دائم حضرت، كار مشكلى نیست حتى از تنفس فیزیكى بدن نیز آسانتر است. ولى همت مىخواهد.
انسان عاشق حضرت، پس از توجه دائم همانند رسیدن به بلوغ، خود را طورى دیگر مىیابد.
او خواهد آمد
مشايي را كه كشتيد ، راهش را که غبار روبی دنیا برای ظهور منجی عالم است
را پيرو باشيد و بدانيد تمام عزت و ذلت نزد الله – جل جلاله – است و نه به
لطفش در دستان آنان كه شما را فريب دادند. فعال مايشاء است...
|
|
آقايان سنگ هايتان را هدر داديد ، جمرات اينجا نبود ، اينجا عيسي ابن مريم بود ، ميثم تمار بود ،منصور حلاج بود كه سنگش زديد.



حضرت آيتالله سيد محمد كشميري، استاد ما و از اولياي الهي و اوتاد بود. علماي نجف دربارة عظمت پدر ايشان حضرت آيتالله سيد مرتضي كشميري ميگفتند، اگر ايشان ادّعاي نبوت ميكرد نميتوانستيم ردّ بكنيم. ايشان اهل چنين ادّعاهايي نبود و علماي نجف براي بيان عظمت معنوي ايشان چنين ميگفتند. ايشان ارتباط فوقالعادهاي با حضرت حقّ، داشت و معجزات و كرامات عجيب و بسياري از ايشان نقل شده است.
آيتالله محمد ناصري دولتآبادي
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است. اين توسلات را مبادا فراموش كنيد. به حضرت بقيـة الله(ع) توسل داشته باشيد زيرا آثار عجيبي دارد. در اين رابطه، اين جمله را براي همه آقايان عرض ميکنم تا اهميّت اين موضوع را بدانند.
حضرت آيتالله سيد محمد كشميري، استاد ما و از اولياي الهي و اوتاد بود. علماي نجف دربارة عظمت پدر ايشان حضرت آيتالله سيد مرتضي كشميري ميگفتند، اگر ايشان ادّعاي نبوت ميكرد نميتوانستيم ردّ بكنيم. ايشان اهل چنين ادّعاهايي نبود و علماي نجف براي بيان عظمت معنوي ايشان چنين ميگفتند. ايشان ارتباط فوقالعادهاي با حضرت حقّ، داشت و معجزات و كرامات عجيب و بسياري از ايشان نقل شده است. داستانهاي محيّرالعقولي که بعضي از آنها را به خاطر دارم. آيتالله سيد مرتضي هم همينطور بود. معروف و مشهور بود که در نجف، فقط شبهاي جمعه از خانه بيرون ميآمد و به حرم اميرالمؤمنين(ع) مشرف ميشد و تا قبل از اذان صبح به منزل باز نميگشت. ايشان چيزي از كسي قبول نميكرد. مجتهدي مسلم و خيلي مورد توجه همگان، امّا کاملاً منزوي بود. از خانه بيرون نميآمد و چيزي از بازار نميخورد. خودش آردي در منزل تهيه ميكرد و به نانواي متديّني ميداد كه براي ايشان اين نان را ميپخت. خطّش خيلي زيبا بود. تابلوهايي را با عبارت «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان ادركني» مينوشت و به پسرش ميداد. او هم آن تابلوها را چاپ ميكرد و ميفروخت و پولش را به پدر ميداد. پدر هم زندگي خود را با آن اداره ميكرد. آن وقت ايشان استاد اخلاق ما بود. من به خدمت ايشان ميرسيدم. خودشان مكرّر به بنده ميگفتند: «به يك حمد خواندن، مرده زنده ميكردم». يكي از دفعاتي که به ديدار ايشان رفته بودم، از ايشان اسم اعظم را خواستم. ايشان ندادند ولي گفتند اگر اسم اعظم را ميخواهي به در خانة امام زمان(ع) برو و از اين اسم شريف: «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان أدركني» نگذر. اين اسم اعظم حق است، به آن توجه داشته باش. به دنبالش اين ماجرا را براي بنده تعريف کردند که، سفري به خراسان رفته بودم. در مسير برگشت از تهران به قم رفتم تا يکي از آشنايان و بستگان را ببينم و بعد به عراق بازگردم. در نيمه شبي كه هوا سرد بود، اتوبوس مرا جلوي صحن حضرت معصومه(س) پياده كرد. من هم پياده شدم. امّا من پيرمرد هشتاد و پنج ساله با چمدان و ساك كجا بروم؟ من که آدرس را بلد نيستم و كسي هم نيست که از او نشاني را بپرسم. مقداري ايستادم، ديدم خبري نشد. با خودم گفتم ما که صاحب و ملاذ و ملجأ داريم. بهتر است از ايشان استمداد کنم. ميگفت، ساك را به يك دست گرفتم و عصا و چمدان را هم به دست دیگر. چشمانم را بستم و در پيادهرو به طور مرتب ميگفتم: «يا صاحب الزمان أغثني يا صاحب الزمان أدركني» مكرّر اين اسم را تکرار ميکردم و راه ميرفتم. يكدفعه سنگين شدم و بعد از آن نگاه كردم و ديدم بر در يك خانهام. نگاه كردم، ديدم اسم همين اقوام ما بر در نوشته است. در زدم، آمد و ديدم خودش در را باز کرد و متحيرانه از من پرسيد، چطور و با چه آمدي؟ گفتم آمدم ديگر و به داخل خانه رفتم.
اسم حضرت بقيـةالله(ع) اسم اعظم حضرت حقّ است. در گرفتاريهاي روحي، معنوي، جسمي، مادي توجه و توسّلتان به اين اسم شريف باشد. خدا شاهد است بنده مكرّر گرفتاريهاي مختلفي داشتم مخصوصاً در فشارها و ناراحتيهاي خارجي با اين ذکر نتيجة قطعي گرفتهام. ذکر «يا صاحب الزمان اغثني يا صاحب الزمان ادركني» را يادداشت كنيد و در مواقع گرفتاري متوسّل و متوجه به حضرت بقيـةالله ـ روحي له الفدا ـ بشويد، انشاءالله نتيجه قطعي خواهيد گرفت. اين ذکر، عدد هم ندارد و ايشان به من عدد نفرمودند که براي جواب گرفتن چند بار آن را تکرار کنم. لازم است مرتب آن را تکرار کنيد و همين طور بگوييد.

سلام این مقاله را سایت پایگاه انصار نیوز ارگان انصارحزب الله نوشت:دیدم در جای خود هم خواندنی می باشد و............
مصاحبه محمدرضا شجریان با بیبیسی فارسی را که شنیدم طاقت از کف دادم .
زمانی او را «استاد» می خواندم، اگر کسی نامش را بدون پیشوند استاد در برابرم میبرد محترمانه تذکرش میدادم که: شجریان نه! استاد شجریان.
من دشمن کراوات و کراواتیها نیستم، اما اینکه کسی با تاختن بر موسیقی پاپ و سخیفشمردن موسیقی غربی، خود را علمدار حفظ «سنت» نشان دهد و همچنان با آویختن زنار (کراوات) بر گردن، خود را دلبسته فرهنگ غربی بهجا مانده از دوره طاغوت بداند نفاق با مردم است .
نمیخواهم وارد زندگی خصوصی شجریان شوم که جناب ایشان از اسلام آنچه را که خوشایندشان است، بر میتابد مانند تعدد زوجات و آن قضایای ...
شجریان سیسال است که مشخص نیست با نظام جمهوری اسلامی قهر است یا آشتی؟ سیسال است که با دست پس میزند و با پا پیش.

محمدرضا شجریان روی آنتن بیبیسی با همان حنجرهیی که برای این ملت «ربنا» خوانده است، در اقدامی خائنانه، سخنان رییسجمهور را در «خس و خاشاک» خواندن آشوبگران، به تمسخر و توهین گرفته و خود را تلویحا جزو آشوبگران و فتنهگران خیابانی قلمداد کرده و عنوان نمود که در نامهیی به ضرغامی درخواست کرده تا صدای «غیرمردمیاش» از آنتن صداوسیما پخش نشود. او با این موضع فتنهجویانه، به این دروغ دامن زد که منظور احمدینژاد از خس و خاشاک همه 12میلیون نفری بودهاند که به موسوی رای دادهاند، و این خیانتی نابخشودنی است. شجریان در ادبیاتی گستاخانه به رسانه جاسوس بیبیسی گفت که: «با پخش ترانههایم در این روزها تنم میلرزد، مردم در بهت و ماتم فرو رفتهاند.»
او همچنین اضافه کرد که «من در سال 74 هم گفتهام که از پخش صدایم از هیچکدام از آنتنهای صداوسیما راضی نیستم».
این گفته شیطنتآمیز شجریان، سعی در القاء این نکته به آشوبگران سبز داشت که «من از سال 74 سبز بودهام»، تا این چنین سابقهي طلب «حنجره مزد» خویش را از رسانه ملی پاک کند.
اینکه شجریان نیز مانند معتمد آریا و دیگر «هنرنمامندان» این سرزمین با موج سبز بوی کباب شنیدهاند و هر کدام از ظن خویش یار این موج فتنه شدهاند، امری است علیحده، اما اگر کسانی مانند محسن مهملباف بدهی «استاد»شدنشان را به این نظام فراموش کرده و در آنسوی مرزها زنجیر پاره کردهاند را به لقای اینکه پرده از چهره برانداختهاند و آنروی ... خود را نشان میدهند و چیزی برای پنهان کردن نگذاشتهاند ببخشیم، شما (شجریان) را چه کنیم که سیسال است از قبل نازی که جمهوری اسلامی از شما خریده، دکان دونبش گلویتان را تبدیل به یک فروشگاه زنجیرهای برای خاندان خود نموده و اکنون سر بزنگاه، نمک به حرامی را علنا به حد اعلی رساندهاید؟
خدا را گوه میگیرم که هیچکدام از این سخنان را به قصد اسائه ادب نمیگویم بلکه حقیقتا واجد آنید.
شما نبودید که حاضر نشدید نامه تسلیت هنرمندان به مناسبت فوت مرحوم حاج سید احمد را امضاء کنید؟ و تنها دلیل اینکار را «وارد نشدن به سیاست» عنوان کردید؟ اکنون چه شده که به ناگاه سیاسی شدهاید؟ راستی آیا در نامهتان به ضرغامی نوشتید که صدای شازده پسرتان را نیز از آنتن ملی پخش نکنند؟
به راستی این نمک به حرامی نیست که طی دو سال اخیر صدای مخملی همایونتان از همین آنتن به مردم شناسانده شد و خدا میداند چه میزان زمان و هزینه لازم داشتید تا پیوستن پسرتان به دکانتان را به هفتاد میلیون مخاطب اطلاعرسانی کنید؟
من به همه جوانان 18 تا بیست و پنج سال کشور عزیزمان یادآوری میکنم و شهادت میدهم که :
هیچکس، در زمانی که دشمن کثیف بعثی شمشیر خود را برای جان و مال و ناموس این ملت از روبسته بود و جوانان رشید این کشور، روی خاک گرم جنوب در خون خویش غوطهور بودند، ندید و نشنید که محمدرضا شجریان به درون جبههها رفته و دل شیرمردان این مرز و بوم را با صدای خویش گرم کند.
همه میدانند «ام کلثوم» خواننده زن مصری کیست؟ او در جنگ اعراب و اسراییل برای کمک مالی به جبهه اعراب، «نام خویش» را در بلیطهای بختآزمایی قرار داد تا هوادارانش به هوای به همسری گرفتن امکلثوم اقدام به خریدن بلیطهای بختآزمایی نمایند و بدینسان یک زن آوازهخوان «بینش هنریاش» در قیاس کسی مانند شجریان به مراتب بیشتر بود.
جامعهشناسی این آوازخوان به اصطلاح مردمی آن قدر پایین است که نمیداند، در بستر هجوم انواع موسیقی غربی از راک و جاز گرفته تا پاپ و رپ، ذائقه جوانان در حال فرار از موسیقی سنتی است و امثال شجریان برای دیده شدن و شنیده شدن و ماندگار ماندن صدا و هنرشان سخت نیازمند لطف و همکاری رسانه ملی هستند.
جناب شجریان، شما حقیقتا گمان کردهاید که مردم ایران ماه رمضانشان سر نمیشود، مگر با صدای ربنای شما؟
حقیقتا شرم نمیکنید از اینکه سال هاست صدا و سیمای جمهوری اسلامی با وجود این همه مداح خوش الحان در کشور، فقط و فقط با پخش ربنای شما، برایتان جایگاهی معنوی و محترم به هم زده است؟ و این بزرگترین بدهی «مادی» و معنوی شما به رسانه ملی ایرانیان است.
اینجانب از رییس غیور رسانه ملی عاجزانه درخواست دارم تا صدا و تصویر شجریان و خاندانش را برای همیشه از آنتن (همانگونه که خودش خواسته است) کنار بگذارد تا زمانی که این آوازخوان فرصتطلب به خویش آید و بداند که بیشترین شنوندگان صدایش در همان جمعیت 24میلیونی که به احمدینژاد رای دادند هستند، نه کسانی که رنگ سادات را به دم سگ بسته و اکثرشان دیوانه موسیقی ساسیمانکنیاند، نه «نوا»ی شما.
آقای شجریان، روراستی را از ساسیمانکن بیاموزید.
باور کنید که شما، امکلثوم که چه عرض کنم، ساسیمانکن هم نیستید.
اميرالمومنین آقا علي علیه السلام فرمودهاند:
هر كس در ماه رجب صدقه بدهد، خداوند روز قيامت در بهشت او را به ثوابي گرامي ميدارد كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و به خاطر بشري خطور نكرده است.

امام باقر عليه السلام مىفرمايد: حضرت ابراهيم عليه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مىگشت، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مىخواند.
ابراهيم عليه السلام از نماز او تعجب کرد، نشست و انتظار کشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمىکرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم عليه السلام او را با دست تکان داد و گفت: با تو کارى دارم نمازت را تمام کن .
عابد دست از نماز کشيد و کنار ابراهيم عليه السلام نشست.
ابراهيم عليه السلام از او پرسيد براى چه کسى نماز مىخوانى؟
گفت: براى خدا .
پرسيد: خدا کيست؟
گفت: آن کس که من و تو را خلق کرده است.
گفت: طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى کنم، خانهات کجاست که هر گاه خواستم تو را ملاقات کنم به ديدنت بياييم ؟
عابد گفت: خانه من جايى است که تو را به آنجا راه نيست .
ابراهيم عليه السلام گفت: يعنى کجاست؟
گفت: وسط دريا.
پرسيد: پس تو چگونه مىروى؟
گفت: من از روى آب مىروم .
ابراهيم عليه السلام گفت: شايد آن کس که آب را براى تو مسخر کرده است، براى من نيز چنين کند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .
آن دو حرکت کردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حرکت کرد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
آن مرد از اين کار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب کرد.. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليهالسلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگىات را از کجا تامين مىکنى؟
گفت: از ميوه اين درخت، آن را جمع مىکنم و در تمام سال با آن معاش مىکنم.
ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: کدام روز از همه روزها بزرگتر است؟
گفت: روزى که خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مىدهد.
ابراهيم عليه السلام گفت: بيا دست به دعا برداريم، يا تو دعا کن من آمين مىگويم و يا من دعا مىکنم تو آمين بگو.
عابد گفت: براى چه دعا کنيم؟
ابراهيم عليه السلام گفت: دعا کنيم که خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا کنيم که خدا مؤمنان گناهکار را مورد آمرزش قرار دهد.
عابد گفت: نه، من دعا نمىکنم .
پرسيد: چرا؟
گفت: براى اين که سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مىکنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مىکنم که از خداوند چيز ديگرى بخواهم .
ابراهيم عليه السلام گفت: خداوند متعال هرگاه بندهاش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمىرساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز کند، اما وقتى بندهاى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مىکند و يا نااميدش مىکند که ديگر دعا نکند و بيشتر از آن با خدا صحبت نکند.
آن گاه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواستهاى که او براى تو برآورده نکرده است؟
مرد عابد گفت: روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم که ناگاه کودکى را در نهايت زيبايى و جمال، با سيمايى نورانى، موهايى بلند و مرتب ديدم که چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو که گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مىچرانيد. من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم: اى کودک زيبا، اين گاو و گوسفندها مال کيست؟ گفت: مال خودم است . گفتم: تو کيستى؟ گفت: من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند کردم و از خدا خواستم که خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است که هنوز خبرى نيست .)
ابراهيم عليه السلام گفت: منم ابراهيم، خليل خدا و آن کودک که مىگويى پسر من است .
عابد گفت: الحمدلله رب العالمين که دعاى مرا مستجاب کرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت: حالا بيا و تو دعا کن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .
ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند کرد و گفت: خداوندا گناهان مؤمنين و مؤمنات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش.
و عابد آمين گفت.
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: دعاى ابراهيم عليه السلام کامل است و شامل حال شيعيان گناهکار ما تا روز قيامت مىشود.
منبع:
برگرفته از کتاب عاقبت بخيران عالم، جلد 2، اثر على محمّد عبداللهى.
***************************************************************
برای ظهور یک یا علی کافیست
بگو یا علی علی یا علی

حجت الاسلام سید عباس حسینی واعظ می فرمود:
مشهد رفتم و خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی رسیدم به ایشان عرض کردم برای عاقبت به خیری و روزی چه کاری باید کرد فرمود : نماز اول وقت نماز اول وقت نماز اول وقت.
حجه الاسلام محی الدین حائری شیرازی فرمودند:
شیخ بهلول، نقل کرد در زمان رضا خان به خاطر آن که مورد غضب شاه بودم و مأموران در تعقیب من بودند، همسر خود را طلاق دادم؛ زیرا اگر او به زوجیت من باقی می ماند ممکن بود مورد تعرض دستگاه قرار بگیرد.
حتی پس از آن که او را طلاق دادم و عده او تمام شد وسیله ازدواج مجدد را برای او فراهم آوردم تا هیچ ناراحتی و خطری از ناحیه من متوجه او نشود.
مدتی گذشت این زن مرد.
من در خواب سه نفر زن را دیدم که نزد من آمدند. از آنها پرسیدم شما کیستید؟
یکی از آنها گفت: من عمه پدر تو هستم، و دو نفر دیگر هم از خویشان به شمار می آمدند.
به هر صورت آنان به من گفتند: حضرت زهرا (س) ما را فرستاده است تا این مطلب را به شما برسانیم که وقتی زن شما از دنیا رفت ملائکه عذاب قصد عذاب او را داشتند ولی حضرت زاهرا (س) دستور فرموده است فعلا دست از عذاب او بردارید.
علت عذاب غیبتهایی بود که او از بعضی از مردم کرده بود و دلیل دستور توقف عذاب از سوی حضرت زهرا (س) نیز برای آن است که شاید از غیبت شدگان رضایت خواهی شود و آنان نیز رضایت دهند.
شیخ بهلول گفت: من پس از بیدار شدن از خواب فورا خود را به محل سکونت آن زن رسانیده و به منبر رفتم، بالای منبر به مردم گفتم:
شخصی از اهل این محل از دنیا رفته و غیبت بعضی از مردم را کرده است از تقصیر او بگذرید و او را عفو کنید تا از عذاب اخروی نجات یابد و به دیگران هم که در جلسه حاضر نیستند بگویید تا از تقصیر او بگذرند.
بعد از مدتی همسر سابقم را خود در خواب دیدم که رو به من کرده و گفت: فلانی راحت شدم و اضافه کرد که : تو نیز اینجا بیا، چرا در دنیا این محل کثیف مانده ای....

مرحوم آیت الله حق شناس نقل می کردند:
موقعی که من در قم ساکن بودم، یکی از جوانهایی که با من رابطه داشت نامه ای به من نوشت که فلانی، مرا برای سربازی طلبیده اند شما دعا بفرمایید تا شاید از آن خلاص شوم.
من هم به حرم حضرت معصومه (س) رفتم و برای نجات او دعا کردم.
شبانگاه خواب دیدم که جوان مذکور به اتاق من آمده و به سینه میزند و حسین، حسین می گوید.
خواب را برای مرحوم آیت الله آقای حجت نقل کردم.
ایشان چنین تعبیر فرمود: این شخص مضطر است بیشتر درباره او دعا کنید.
من هم اجابت کرده و بیشتر دعا کردم. تا آن که شبی مجددا در عالم خواب به من گفتند ما رفتن به سربازی را از او بر می داریم به شرط آن که او نماز بخواند و هر گاه در نماز کوتاهی کند دوباره او را مبتلا می کنیم.
من پس از بیدار شدن از خواب بسیار تعجب کردم و همانطور که در خواب شرط شده بود دستوری را طی نامه برای او نوشتم.
او نیز در جواب من نوشت : که شما از کجا متلفت شدید که من نماز نمی خوانم؟
هیچ کس حتی پدرو مادرم نیز از آن اطلاع نداشتند.

آیت الله خزعلی از آیت الله محمدرضا بروجردی نقل کردند که :
پدر آقای مشکور در عالم خواب می بیند به حرم امام حسین علیه السلام مشرف شده است و همه مردمی که آنجا به زیارت مشغول هستند – به جز چند نفر – به صورت حیوانات دیده می شوند.
در همان حال نیز مشاهده می کند که جوانی به حرم وارد شده و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله
و از آن حضرت جواب شنید :
و علیک السلام احسنت.
آقای مشکور می گوید:
که از خواب بیدار شده و به حرم مشرف شدم، منظره حرم را همان طور که درخواب دیده بودم، مشاهده کردم، البته همه به صورت انسان بودند اما افراد همان افرادی بودند که در خواب آنها را مشاهده نموده بودم.
چیزی نگذشت که ناگهان دیدم همان جوان نیز آمده و سلام داد ولی من جواب سلام حضرت را نشنیدم.
سراغ جوان رفته و جریان خوابم را به او گفتم.
جواب داد: برای او مهم نیست.
گفتم: چطور این خواب برای شما مهم نیست؟
گفت: من جواب آن حضرت را شنیدم.
گفتم: شما چه کردی؟
جواب داد:
من هر شب جمعه به زیارت حضرت می آیم و هر بار پدر یا مادرم را به حرم می آورم.
یکبار پدر و مادرم هر دو با هم گفتند ما را ببر.
در بین راه پدرم به زمین خورد و از راه رفتن عاجز شد.
ولی باز ازمن خواست که او را به حرم ببرم. من او را روی دوش خودم قرار داده و به حرم بردم؛ لذا حضرت حواب من را دادند و مرا تحسین کردند.

حجة الاسلامسید موسی اصفهانی می گفتند :
دائی من با آیت الله العظمی حکیم مرتبط بود و به درس ایشان می رفت .
ایشان گفت آقای حکیم فرمودند با شخصی دوستی فراوانی داشتم و با هم قرار گذاشته بودیم که هر کدام زودترازدنیا رفتیم به خواب دیگری بیاییم .
دوست من وفات یافت و حدود یکسال گذشت و به خوابم نیامد .
پس از گذشت یکسال بخوابم آمد گفتم قرار بود زود به خوابم بیایی !
گفت: هنگامی که مردم به من گفتند : مت یهودیا او نصرانیا
گفتم چرا؟ گفتند چون حج به گردن داری بسیار ناراحت شدم اما در آن حال فاطمه زهرا و ائمه اطهار علیهم السلام را دیدم .
دست به دامن حضرت زهرا سلام الله علیها شدم آن بزرگوار سفارش مرا به حضرت مهدی علیه السلام کرد. آن حضرت حج مرا بگردن گرفت تا در سال آینده بجا آورد و من تا حج را آن حضرت انجام نداد آزاد نشدم.

حجت الاسلام قرهی از حجه الاسلام شیخ جواد کربلایی نقل کردند که :
مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی در مکاشفه ای حبیب بن مظاهر را دیدند و از ایشان پرسیدند که :
شما می خواهید برای چه به دنیا بر گردید ؟
فرمود برای سه کار:
1- شرکت در مجلس عزای امام حسین
2- آب بدهم
3- صلوات بفرستم

حجت الاسلام ابوالقاسم غروی می فرمودند:
شخصی نزد پدرم آمد و طلب استخاره کرد.
پدرم گفت: بد است ضرر می کنی. بلکه در هر معامله ای که انجام دهی ضرر خواهی کرد.
آن مرد گفت: آقا چرا اینطور است؟
من می توانم کار را بیافرینم. اما در عین حال همیشه متضرر می شوم.
پدرم گفت: می خواهی علت آن را بدانی؟
گفت: آری
فرمود: علت آن دو چیز است:
یکی به خاطر خانه ای که در آن زندگی میکنی؛
دوم به خاطر استخفاف و بی اهمیتی که نسبت به نماز داری. مثلا همین امروز نماز تو قضا شده است. هر گاه احتیاج به غسل داشتی باید قبل از طلوع آفتاب غسل کنی و نمازت را با طهارت بخوانی.
آن مرد گریه کرد و رفت.
بعد از مدتی نزد پدرم آمد , ولی هنوز خانه خود را تبدیل نکرده بود.
چندی بعد معلوم شد که این خانه از قبل محل زندان دولت بوده و در آنجا ظلم و ستمهای زیادی به مردم شده است.
در آب انبار آن خانه، سنگهای بزرگی بوده است که با برداشتن سنگها سیاه چالهای زندان ظاهر شد.

مرحوم حاج سیدمهدی خرازی از حاج جعفر صابونی نقل کرده اند که :
شبی چهارده صلوات می فرستادم و از خدا می خواستم امر تازه ای را به من نشان دهد.
در عالم خواب حاج میرزا عباس شیشه بر را مشاهده کردم که حیوانی روبروی او نشسته و مزاحم اوست.
آن حیوان بسیار وحشتناک بود.
وی اظهار می داشت این حیوان در اثر نارضایتی میرزا حسام پهلوان است.
از خواب بیدار شده شخصی را پیش میرزا حسام فرستادم تا از قضیه مطلع شود. میرزا حسام پس از فهمیدن جریان اظهار داشت بلی درست است، در اثر تهمتی که به من زده است از او ناراضی هستم.
بالاخره من پیش او رفته و او را راضی کردم که از حقی که بر مرحوم میرزا عباس شیشه بر دارد بگذرد.
بعد حاج میرزا عباس را در عالم خواب دیدم که از شر آن حیوان خلاص شده است.

آیت الله العظمی اراکی همه شبها پس از ادای نماز مغرب و عشاء در مدرسه فیضیه به صحن مطهر حضرت معصومه (س) می رفتند و در کنار مرقدی فاتحه می خواندند.
از ایشان سوال شد این قبر از کیست؟
|فرمودند: مرقد حاج سید عبدالمطلب رشتی است، که نه با من خویش بوده نه رفیق فقط یک منقبت برای من نقل کرده است لذا من حق او را محترم می شمارم.
سید عبدالمطلب که شخصی موثق و مورد اعتماد من بود، روزی به منزل مرحوم آیت الله العظمی سید محمدتقی خوانساری (رحمه الله علیه) آمد و چنین گفت:
وقتی که من برای تحصیل به نجف اشرف مشرف شدم در آنجا شنیدم پیر مردی پینه دوز هر شب جمعه نزدیک غروب از نجف به کربلا طی الارض می کند و در حرم مطهر امام حسین علیه السلام مشغول عبادت می شود و صبح شنبه دوباره با طی الارض به نجف باز می گردد.
به فکر افتادم صحت این مطلب برایم اثبات گردد، لذا از خود او هر چه پرسیدم چیزی دستگیرم نشد. سرانجام یکی از دوستان را به کربلا فرستادم تا غروب پنج شنبه نزدیک کفش داری حرم منتظر رسیدن نامه ای از من باشد و خودم هم در موقع غروب پنج شنبه به دکان و مغازه آن پیرمرد در نجف اشرف رفتم. نامه ای به او دادم و گفتم من کاری فوری دارم خواهش میکنم وقتی به کربلا رسیدید نامه را در اسرع وقت به فلانی که نزدیک کفش داری ایستاده برسانید، پیر مرد پذیرفت و نامه را از من گرفت.
پس از خدا حافظی از او، او درب مغازه اش را بست و رفت. دوست ما در کربلا در همان محل موعود، نامه را در زمان غروب پنجشنبه دریافت کرد.
بدین ترتیب بر ما روشن شد که پیرمرد مذکور با طی الارض به کربلا می رود.
در یکی از روزها به نزد پیرمرد رفتم و صحبت از طی الارض کردم ولی باز هم پیر مرد اظهار بی اطلاعی کرد و زیر بار نمی رفت سرانجام کاری که با او کرده بودیم را برایش باز گفتم آن پیرمرد سخت ناراحت شد.
من به او گفتم:
آیا ممکن است این مقام را به من هم تعلیم کنی؟
پیرمرد به قبر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره کرد و گفت: این آقا جد تو است یا جد من؟
گفتم جد من است.
گفت: هر چه من دارم از این بزرگوار است از من چه می خواهی؟
آیت الله العظمی بهجت می فرمودند :
آقای حاج سید عبدالمطلب، ناقل این داستان عالمی خوب و اهل ریاضت بود، من با او رفت و آمد داشتم. آن پیرمرد پینه دوز را هم دیده بودم و کفشهای خود را برای تعمیر به او می دادم، او عادت داشت در مقابل کار خود قیمتی را معین نکند بلکه هر چه به او می دادند قبول میکرد و سخنی هم نمی گفت و عادت دیگر او این بود که هر شب دوشنبه جمعی از مؤمنین را به منزلش دعوت می کرد و آنان را اطعام می نمود.

آیت الله شب زنده دار می فرمودند:
یکی از دوستان متدین جهرمی به نام حاج مصطفی که شغل قنادی داشت نقل کرد که من در آغاز، کسب و کار خوبی نداشتم؛ ولی همیشه یکی دو نفر را جهت خواندن زیارت عاشورا دعوت می کردم و به صحرا می رفتیم پس از آن، با نان و خرما و ارده از آنها پذیرایی می کردم.
این کار سالها ادامه داشت و به قدری این برنامه توسعه یافت که در این اواخر هیأتهای مختلف عزا را اطعام مفصل می کردم.
ایشان (حاج مصطفی) گفت: در زمان جنگ بین المللی من پول داشتم ولی قند پیدا نمیشد تا جهت پذیرایی خوانندگان زیارت عاشورا آن را تهیه کنم.
تا اینکه شخصی مقداری قند آورد و به من داد، خیلی خوشحال شدم.
شب که خوابیده بودم ناگهان دیدم درب منزل را می کوبند از خواب بیدار شدم و نزدیک درب رفتم کلون درب را بیرون آوردم ولی باز نشد.
شخصی از پشت در گفت آن قند را مصرف نکن. قند دیگری برای تو می رسد.
بعد درب را که باز کردم هر چه نگاه کردم کسی پیدا نبود!
ایشان (حاج مصطفی) ادامه داد که: چیزی نگذشت که شخص دیگری قند آورد و من آن را مصرف کردم و دست به قند اولی هم نزدم.
این جریان گذشت تا اینکه روزی با کسی که قند اولی را آورده بود برخورد کردم، گفتم: این چه قندی بود که برای من آوردی؟
گفت: حاجی والله خودم دزدی نکرده بودم لکن از کسی طلب داشتم به جای بدهی خود این قند را داد ولی معلوم بود که این قند دزدی است.
آقا حاج مصطفی از دنیا رفت، پسر ایشان نقل می کرد که پدرش را در عالم رویا دیده و حالش هم خوب بوده و از او می پرسد بر شما چه گذشت؟
می گوید:
یک دقیقه ناراحت بودم و بر من سخت گذشت تا آن که آقا آمام حسین علیه السلام با تبسم به دیدنم آمدند و مرا صدا زدند و فرمودند :
حاج مصطفی میدانی چرا یک دقیقه ناراحت بودی؟
این نارحتی به خاطر آن بود که در خانه اخلاق خوبی نداشتی.

از شخص موثقی نقل کردند که :
خدمت آیت الله العظمی میلانی بودیم .
ایشان فرمودند فلانی به زیارت مشهد آمده است؟
گفتم: نه
چیزی نگذشت دوباره فرمودند فلانی به زیارت آمده است؟
گفتم: نه
چیزی نگذشت برای بار سوم فرمودند و من هم گفتم نه .
اما چیزی نگذشت که دیدم فلانی وارد شد و گفت در خواب حضرت رضا علیه السلام را دیدم که فرمودند آقای میلانی میل دارند شما را ببیند .
آنگاه آیت الله میلانی فرمودند در حرم مطهر دیدم میل دارم شما را ببینم و شرم کردم که از حضرت رضا علیه السلام این مطلب را بخواهم.
آیت الله العظمی اراکی می فرمود:
مرحوم آخوند محمد حسن جلالی نقل کرد که:
استادم مرحوم آقا شیخ محمدحسین فرمود وقتی که صدراعظم (قریب به زمان مشروطیت) صحن مطهر قم را تعمیر می کرد در اثر تعمیر، روزنه ای به قبر قطب راوندی باز شده بود.
من رفتم و از نزدیک دیدم که دو سر زانوی مرحوم قطب راوندی سالم است.
سر خود را داخل قبر کردم و سر زانوی آن بزرگوار را بوسیدم در حالی که اثری از فرسودگی در آن نبود و هیچ تأثیری هم از بوسیدن من در آن بوجود نیامد...
آیت االله اراکی می فرمودند: من قبلا این داستان را شنیده بودم و این مطلب هم بین مردم قم متواتر بود که جنازه مرحوم قطب راوندی تازه است .
مزار مرحوم قطب راوندی

منبری که در آن از خمینی تعریف شود، بیش از این نمیارزد!

بزرگی نقل میکرد: امام خمینی(ره) پیش از قیام 15 خرداد و تبعید به نجف اشرف، به مناسبتهای مختلف مانند شهادت و وفیات معصومین (علیهم السلام) در بیت خود مجالس روضه داشت و از منبریهای مطرح در قم در این مجلس به ایراد سخن میپرداختند و روضه میخواندند.
این سخنران نامآشنای آن روز نقل میکرد: چند جلسهای در بیت حضرت امام صحبت کردم و به رسم رایج آن روز، حضرت امام مبلغی را که درون پاکتی بود، در ازای آن چند جلسه به من عطا کردند. پس از یکی دو روز، وقتی هنگام نیاز به پول، در پاکت را گشودم، دیدم که مبلغ داخل آن، بسیار ناچیز است. تعجب کردم که نکند این پاکت پول مربوط به مورد و شخص دیگری بوده و در آن اشتباهی صورت گرفته است...!
مدتی از این ماجرا گذشته بود که روزی به مناسبتی با مرحوم حاج آقا مصطفی، فرزند بزرگوار امام ـ که با هم دوست بودیم ـ صحبتی داشتیم، در آن فرصت، به این موضوع نیز اشاره کردم. البته در آن زمان به مبلغ پولی که مرسوم بود و برای چند جلسه میدادند، نیاز جدی نداشتم و برایم مهم نبود، فقط میخواستم حقیقت قضیه را بفهمم.
مرحوم حاج آقا مصطفی از مبلغ پول داخل پاکت پرسید و من به ایشان گفتم که: ... ریال. ایشان هم بسیار تعجب کردند و فرمودند: از آقا بپرسم ببینم ماجرا چه بوده. از ایشان تقاضا کردم طوری مطرح نکند که حضرت امام تصور کنند به کمی مبلغ معترضم. ایشان هم قول دادند که موضوع را ماهرانه طرح کنند تا برای من بد نشود.
پس از مدتی حاج آقا مصطفی به من فرمودند: فلانی! جریان پاکت را از آقا سؤال کردم و به ایشان گفتم: آقا جان! گویا در پاکت پولی که به آقای «....» بابت جلسات روضه دادید اشتباهی صورت گرفته و مبلغ آن بسیار ناچیز بود، شاید با پاکت دیگری اشتباه شده است.
آقا فرمودند: «نه، اشتباهی در کار نبود. ما از ایشان دعوت کردیم تا در وصف ائمه و معصومین ـ علیهم السلام ـ سخن بگوید، نه اینکه از خمینی تعریف کند. منبری که در آن از خمینی تعریف شود، بیش از این نمیارزد!».
با عرض سلام .امروز بعد از نماز ياد حضرت استاد علامه حسن حسن زاده آملي . حفظه الله افتادم شديد دلم هواي ايشان را كرد .از خداوند حي مصحلت دارم و خواستارم بر بنده خود سيد رحمتي كند و بتوانم حضرت استاد را زيارت كنم
هر چه را ياد گرفتم ز تو من حضرت حق
از كلام مسيحاي حضرت استادم بود
تمثال مبارك حضرت آيت الله حسن حسن زاده آملي .{روحي فداء}

اما يك روز كه در محضر عالي ايشان بوديم ايشان با خنده كه بر لب داشت رو به دوستان كردند و فرمودند :
الهي خوشا آنانكه در جواني شكسته شدند كه پيري خود شكستن است
يا علي ولي الله مددي
سلام بر دوستان گرامی به یاد پیر جماران حضرت روح الله

اگر روزي اسراء برگشتند و من نبودم،
سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد
خميني در فكرتان بود
امام خميني(ره)

اماما ، فرزندان تو دل تنگ تو هستن
پدر بگویم دلم آرام گیرد
چه بگویم که تو خود نقطه احساسی
با عرض سلام .چند روز پیش که مشهدبرای میلاد حضرت علی بن موسی
رضا (ع) روحی فدا رفته بودم .بر سرمزار حضرت شیخ جعفرآقا مجتهدی (ره)
هم رفتم .حالی دست داد .مرقدبسیار با روحی دارندخدا رحمت کند ایشان
را .از مردان حق بودند آنجا از حضرت ارباب آقا امام رضا(ع) خواستم تا بیشتر
از جعفرآقا بدانم.به چند دقیقه نرسید که یکی از دوستان شیخ جعفر آمد
انسان بسیار با ادبی بود .با هم شروع به حرف زدن کردیم.از شیخ جعفر
خاطرهای گفت که گفتم برای شما هم بگویم خالی از لطف نیست.
بسم الله

جناب آقای میرزا هاشمزاده نقل كردند:
زمانی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد بسر میبردند،
یك روز صبح كه صبحانه تهیه كرده بودند، جوانی را همراه خود به آنجا آوردند
و سه نفری صبحانه خوردیم، بعد از صرف صبحانه هنگامی كه آقا تشریف
بردند، از آن جوان سؤال كردم، شما چگونه با آقا آشنا شدید و چه كار
داشتید؟
گفت من بیكار بودم و فكر كردم این آقا در اینجا مشغول كار میباشند، لذا
از ایشان خواستم كاری به من بدهند تا مشغول آن شوم، هنگامی كه این
درخواست را نمودم به من فرمودند:
همینكه این مطلب را فرمودند، دركمال تعجب صدای گریه مادرم را شنیدم و
بسیار متأثر و متأسف شدم! سپس فرمودند:
دستگیری از اولاد حضرت زهرا (علیهاالسلام)
آقای مجتهدی میفرمودند:
آقای مجتهدی در حالی این حكایت را نقل میكردند كه به شدت
میگریستند و به دوستان میفرمودند:
حجت الإسلام گلمحمدی نقل كردند:
روزی در فصل زمستان هنگام خروج از منزل از شدت سرما دو عبا بر دوش
انداختم در بین راه به سیدی از دوستان برخورد نموده و پس از اینكه مقداری
از مسیر را با ایشان طی كردم متوجه شدم كه از سرما بخود میلرزد، فوراً
یكی از آن دو عبا را كه بر دوشم بود و تازه تهیه كرده بودم به ایشان دادم.
بعد از ظهر همان روز كه به منزل آقای مجتهدی رفتم، ایشان نگاهی به من
كرده و تبسمی نمودند. آنگاه فرمودند:
عرض كردم: من به غیر از معصیت و شرمندگی كاری نكردهام.
فرمودند:
پرسیدم مثلاً چه كاری؟ مجدداً تبسمی نموده و فرمودند:
آقای مجتهدی طوری صحبت میكردند كه گویا عبایی را كه به آن سید
محترم داده بودم دیده بودند!!
جناب آقای یزدان پناه تعریف كردند:
چندین سال قبل كه میخواستم به پابوس حضرت رضا (علیه الاف التحیه و
الثناء) مشرف شوم جهت خداحافظی نزد مادرم رفته و به ایشان گفتم: قصد
زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) را دارم چه چیزی دوست دارید برای شما
سوغات آورم؟
مادرم گفتند: چیزی جز سلامتی تو را نمیخواهم اما وقتی مشرف شدی
یك زیارت به نیابت من بجا آور. بنده هم قبول نموده و به مشهد مقدس رفتم
و پس از زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) خدمت آقای مجتهدی رسیدم، در
آنجا به ایشان عرض كردم: آقاجان توجهی كنید تا حضرت علی بن موسی
الرضا (علیهالسلام) عنایتی فرمایند و گشایشی در كارهایم حاصل شود.
ایشان نگاهی به من كرده و فرمودند:
عرض كردم: خیر آقاجان چه گفت؟
فرمودند:
آقای یزدان پناه میگفتند: اتفاقاً آن روز مصادف بود با روز شهادت حضرت رضا
(علیهالسلام) و من در آن روز حضرت را به نیابت مادرم زیارت كردم و پس از
آن مشكلات من یكی پس از دیگری حل شد.
روزی در محضر استاد علامه حسن حسن زاده آملی بودیم از ایشان ذکری خواستم وایشان فرمودن بهترین ذکر: اول حلال خدا حلال.ودوم حرام خدا حرام.وسوم کار خوب ومشروع...ایشان فرمودن همه خوبی ها در این سه جمله می باشد.دیدم حضرت آقا چه فرمایشی جمیلی .فرمودن.گفتم برای شما عزیزان بزنم تا هرچه بهتر استفاده کنید....وبرای سلامتی حضرت استاد صلوات

کپی برداری برای مذهب شیعه مجاز می باشد
به عکس زیر با دقت نگاه کنید ونظر بدهید؟
