فرهنگ انتظار از نگاه دکتر علی شريعتي

سالیان قبل از پیروزی انقلاب، اعتقاد رایج سنتی این بود که اوضاع دنیا رو به وخامت می‌رود. هر روز بد‌تر از روز قبل خواهد بود. ورد زبان مردم این ضرب‌المثل بود که هر چه‌ آید سال نو، گویم دریغ از پارسال. می‌گفتند کار به جایی می‌رسد که همه دنیا پر از ظلم و ستم و کفر و بی‌دینی و فساد خواهد شد و در آن زمان منجی عالم یعنی امام زمان ظهور می‌کند و ظالمان را از میان برمی دارد و دوباره دنیا را پر از داد و عدالت و خداپرستی می‌کند. ‏

هر وقت کسی از اوضاع بد زمانه می‌گفت، جواب دم دستی مردم این بود که این هم از علائم ظهور است. حتی حوادث ناگوار طبیعی مثل سیل و زلزله هم که پیش می‌آمد، می‌گفتند همه از علائم ظهور است. با این نگاه، وجود ظلم و فقر و بدبختی امری طبیعی، حتمی و پیش‌بینی شده بود و طبق روال باید اتفاق می‌افتاد. بدین خاطر، اینکه ما باید این وضع را اصلاح کنیم بی‌معنی بود. تنها کاری که مؤمنان باید در این شرایط می‌کردند این بود که دعا کنند ظهور امام زمان نزدیک شود. معتقد بودند در دوران غیبت، مؤمنان در اقلیت‌اند و کاری برای اصلاح جامعه نمی‌توانند بکنند. تنها وظیفه آنان این است که خودشان به سنت‌های دینی پایبند بمانند. مواظب باشند باد کلاه‌شان را نبرد. ‏

‏ از برخی روایات تعابیری در تأیید نظر خود می‌آوردند؛ مانند این سری روایات که زمانی می‌آید که از اسلام جز اسمی و از قرآن جز رسمی نمی‌ماند. یا شرایطی می‌رسد که دینداری مثل نگه داشتن آتش در کف دست است. هرگاه خبری از بی‌دینی یا انحرافات اجتماعی می‌رسید، آن روایات را می‌خواندند و به یکدیگر تلقین می‌کردند که هم اکنون آن زمان است. طبق اعتقاد آنان، نه تنها تلاش برای اصلاح جامعه امری بی‌فایده بود، بلکه سیر جبری جهان به سمت افزایش ظلم و فساد و جنایت بود.‌‌ همان گونه که قبل از ظهور انبیا دنیا رو به افول می‌رفت و انبیا می‌آمدند و دوباره بشر را به راه راست رهنمون می‌شدند، باید جامعه به سمت فساد و ظلم پیش می‌رفت. اگر غیر از این بود دیگر ظهور و وجود امام زمان بی‌معنی بود. ‏

‏ بیشترین دغدغه این بود که ما باید خودمان را نجات دهیم. کاری کنیم که پس از مردن دچار عذاب نشویم. انجام عبادات، خیرات و مبرات، رعایت احکام شرعی، نجاست و طهارت، عمل به رساله‌های عملیه و مستحباتی چون انجام زیارت امامان یا امامزاده‌ها و... مهم‌ترین تکالیف مذهبی و شرعی بودند که بر عهده متدینین بود. این نگرش به امامت یک باور شخصی و فردی بود و ملاک مشخصی به دست نمی‌داد که با آن بتوان سره از ناسره را در این رابطه تشخیص داد. در نتیجه، این نگاه امکان سوءاستفاده برخی شیادان را نیز فراهم می‌آورد. هرکس می‌توانست مدعی شود مورد عنایت امام زمان قرار گرفته و عده‌ای از عوام را دور خود جمع کند. فرقه‌های قادیانی، بابیه و بهائیه بر چنین باورهایی سوار شدند. حتی محمدرضاشاه هم از این فضای فکری استفاده کرد و به رغم همه مواضع آشکارش خود را به امام زمان و سایر ائمه می‌چسباند. وی در‌‌ همان سال‌ها خاطره‌ای در این زمینه بیان کرد که نشان بدهد نظرکردة امام زمان است و اعتقادات قلبی دینی‌اش پابرجاست. داستان نجات او توسط امام غایب در کتاب مأموریت برای وطنم آمده بود. در کتاب پاسخ به تاریخ نیز شاه به این داستان اشاره کرده است: «در اثنای تابستان موقعی که عازم یک محل زیارتی در کوهستانی به نام امامزاده داود بودم، از فراز اسب به روی تخته سنگی افتادم و از حال رفتم. همراهانم تصور کردند که مرده‌ام. اما من حتی خراشی برنداشته بودم. این البته علتی نداشت جز آنکه موقع افتادن از اسب مشاهده کردم یکی از قدیسین ما به نام عباس مرا گرفت و بر زمین نهاد. مشاهدة آن رؤیا و این منظره را بعد‌ها مواجهه با صحنة دیگری تکمیل کرد و آن برخورد با امام غایب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران بود. این امام بر اساس اعتقادات مذهبی ما باید یک روز ظاهر شود و دنیا را نجات بخشد.» ۱

‏ شاه با گفتن همین داستان‌ها نزد برخی مذهبی‌های سنتی مقبولیت پیدا می‌کرد. خیلی‌ها باور می‌کردند که چنین اتفاقی افتاده و امام زمان نظرش بر حفظ شاه بوده است. چرا که چنین ادعاهایی نه قابل اثبات بود و نه انکار آن شدنی. بنابراین با توجه به باورهای رایج میان مردم، صرف این ادعا‌ها برای طرف نوعی تقدس و حرمت ایجاد می‌کرد. حکومت مشروطه و در عمل سکولار بود و کاری به دیانت نداشت. دیانت هم پذیرفته بود که با سیاست ربطی و نسبتی نداشته باشد. عملاً هم نه به مسائل سیاسی داخلی و خارجی رغبتی نشان می‌داد و نه کاری به عملکرد حاکمان داشت و نه به خود حق می‌داد که در تعیین سرنوشت خود مشارکت و نقش داشته باشد. اما حکومت برای تثبیت و مشروعیت خود از رنگ‌‌ همان دین سکولار سوءاستفاده بسیار می‌کرد. ‏

‏ در این گفتمان حتی اینکه فرد معتقد در قبال امام زمان چه وظیفه‌ای دارد، یا در قبال موج بی‌دینی یا تلاش مخالفان کاری باید صورت دهد، مطرح نبود. این ضرب‌المثل زبانزد عام بود که موسی به دین خود، عیسی به دین خود. برای توجیه اینکه کارهای دیگران ربطی به ما ندارد و ما مسئولیتی در قبال جامعه نداریم، گفته می‌شد ما را که در قبر دیگری نمی‌گذارند! وظیفه هر کس این بود که مواظب خود و حداکثر خانواده‌اش باشد. رسالت دیانت تنها نجات فرد از دام شیطان و جهنم بود. دینمداری با فردگرایی عجین شده بود. ضرب‌المثلی که همواره مردم به آن استناد می‌کردند این بود که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ‏

‏ این نگرش به دیانت، پیش از این در میان مسیحیان رواج داشت. عوام مسیحیان بر این باور بودند که خداوند مسیح را فرستاده است تا فرد گنهکار را نجات دهد و عیسی خود را فدا کرد تا انسان را نجات دهد. برای این کار هم کافی است یک فرد به مسیح ایمان بیاورد و یکشنبه‌ها به کلیسا برود تا همه گناهانش بخشوده شود. کلیسا‌ها و کشیشان خود را موظف می‌دیدند که پیام مسیح را به مردم جهان ابلاغ کنند و به دیگران بشارت دهند و آن‌ها را به راه راست فراخوانند. برخی روحانیون ما هم تنها وظیفه خود را بیان احکام و فضایل ائمه می‌دیدند و دیگر کاری به سرنوشت اجتماعی و سیاسی جامعه و... نداشتند. پیروان این گرایش بر این تصور بودند که تنها اعتقاد حق و مطلق، باور خودشان است و سایرین همه بر باطل‌اند و نزد خداوند مغضوب. در عین حال کوششی برای مبارزه با باطل لازم نبود؛ چراکه معتقد بودند: الباطل یموت بترک ذکره؛ یعنی باطل با نادیده گرفتنش می‌میرد. بنابراین بهترین کار بی‌توجهی و بی‌اعتنایی به جریان‌های فکری و منتقد بود. آن‌ها خود به خود از بین می‌رفتند. لذا اساساً اطلاعی نداشتند که منتقدان و مخالفان چه می‌گویند، چه منطق و استدلالی دارند و... ‏

دو جزیره جدا از هم‏

‏ در چنین فضا و مناسباتی بود که روحانیون روشن‌بینی چون مرحوم طالقانی، مطهری، بهشتی، گلزاده غفوری و در رأس آن‌ها امام خمینی و روشنفکرانی چون شریعتی، دغدغه تغییر نگرش جامعه سنتی را یکی از محورهای اصلی کارشان قرار دادند. هرکدام با زبانی و روشی. برخی روشنفکران در مقابل جریان سنتی تنها به نفی و طرد و تحقیر آن یا حداقل نادیده گرفتن آن بسنده می‌کردند. ادبیات آنان برای توده‌های سنتی قابل فهم نبود و آن‌ها نیز آشنا با عقاید و انگیزه‌های توده مردم نبودند.

روشنفکری حلقه بسته‌ای بود شیفته خود و توده‌ها نیز در‌هاله‌ای فرورفته در اعتقادات خود بودند. روشنفکران آن دوران از ژان پل سار‌تر، کارل مارکس، برتولت برشت و... اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم و... سخن می‌گفتند. توده‌ها نام حسین و زینب و ابوالفضل و... را ورد زبان داشتند. میان این دو اشتراک و همزبانی نبود تا به همدلی بینجامد. اما شریعتی به جای نفی یا چشم بستن بر جریان سنتی، تمامی باور‌ها و نگرش‌های این جریان را با خوانشی جدید به چالش کشید. او تمامی محورهای اعتقادی رایج را با تکیه بر مبانی به نقد کشید. تکانی در جریان سنتی ایجاد کرد و آن‌ها را به واکنش واداشت. ‏

روش برخورد او نه نفی و طرد بود و نه تأیید و تجویز. او زیر پوست جریان سنتی رسوخ کرد و اعتقادات آن‌ها را به بازبینی و بازخوانی کشید. نمونة بارزش مراسم حج بود. شریعتی هم از علی سخن گفت، اما نه آنکه در بلند کردن در قلعة خیبر خلاصه می‌شد. از حسین سخن گفت، اما نه آن حسینی که دربار هم برایش عزا می‌گرفت. همچنین از زینب سخن گفت و او را به عنوان الگوی یک زن آزاده معرفی کرد. ‏و از جمله باورهایی که در جامعة آن روز رایج بود و شریعتی آن را به چالش کشید، مسأله انتظار موعود بود. انتظاری که آن‌ها را از هرگونه تحرکی برای اصلاح شرایط مأیوس می‌کرد. شریعتی کوشید نگاه مردم به این مسأله را که به نوعی در جهت تخدیر آن‌ها و تثبیت وضع موجود بود، تغییر دهد.

۱۸ آبان ۱۳۵۰ در حسینیه ارشاد، عنوان سخنرانی شریعتی «انتظار، مذهب اعتراض» بود. در آن زمان در میان روشنفکران و تحصیلکرده‌ها با توجه به نگاه سنتی و قشری دربارة امام زمان، نسبت به این مسأله نگاهی تردیدآمیز وجود داشت. گفته می‌شد اعتقاد به ظهور منجی موجب تخدیر و بی‌حرکتی مردم و شانه خالی کردن از مسئولیت اجتماعی در هر زمانی است. آن‌ها وقتی با توده‌های مردم از لزوم تغییر و تحرک در برخورد با مسائل سیاسی و اجتماعی سخن می‌گفتند، با این پاسخ یأس انگیز روبه رو می‌شدند که تلاش ما بیهوده است، حضرت خودش می‌آید و اوضاع را سامان می‌دهد.

انتظار منفی، انتظار مثبت

دکتر شریعتی با نگاهی جامعه‌شناسانه، به بازبینی کارکرد این باور در رفتار اجتماعی معتقدین پرداخت. او در این سخنرانی از دو نوع انتظار منفی و مثبت سخن گفت و انتظار منفی را چنین توصیف کرد: «اعتقاد به غیبت، اعتقاد به انتظار و اعتقاد به نجات‌بخش غیبی، بزرگ‌ترین سلاح برای دفاع از وضع موجود و بزرگ‌ترین عامل برای توجیه فسادی است که با یک منحنی تصاعدی، روز به روز بالا‌تر می‌رود و همچنین بزرگ‌ترین عاملی است که به مردم بباورانند که به ظلم تن دهند و با فساد خوگیرند و به اینکه زندگی اجتماعی به سراشیبی می‌رود مؤمن شوند که این ناموس خلقت و طبیعت و مشیت خداوند است تا وقتی که نجات در آخرالزمان پیش بیاید و نه حال، و آن هم به دست او و نه من و تو.» ۲ او در مقابل این تفکر که در جامعه رواج داشت، از انتظار دیگری سخن گفت که نقش و کارکرد مثبت دارد. شریعتی برای انتظار مثبت چند ویژگی قائل شد: ‏

‏ ۱- انتظار هم یک اصل فکری اجتماعی و هم یک اصل فطری انسانی است. به این معنی که اساساً انسان موجودی است منتظر... بر اساس همین اصل است که اعتقاد به مسیح (نجات بخش) از ابتدا در جوامع بشری وجود داشته است. ۳‏

‏ ۲- انتظار سنتز میان دو اصل متناقض با هم است: یکی حقیقت و دیگری واقعیت.... انتظار یعنی نه گفتن به آنچه هست. کسی که منتظر است چه کسی است؟ کسی است که در نفس انتظار خود، اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد.... انتظار ایمان به آینده است و لازمه‌اش انکار حال. ۴

‏ ۳- انتظار جبر تاریخ است... من در این گوشه از زمین و این لحظه از تاریخ منتظرم تا در آینده‌ای که ممکن است فردا یا هر لحظة دیگر باشد، ناگهان انقلابی در سطح جهانی به نفع حقیقت و عدالت و توده‌های ستمدیده روی دهد که من نیز در آن باید نقش داشته باشم. ۵

شریعتی در این بحث کوشید نشان دهد که این ایده نه تنها در مقاطع تاریخی مختلف عامل تخدیر نبوده است، بلکه موجب شده است تبلیغات حاکمان که خود را جاویدان معرفی می‌کنند، مقبول نیفتد و ظلم و جور موجود موقتی و رفتنی جلوه کند.

«بنابراین انتظار، مذهب اعتراض و نفی مطلق نظام حاکم و وضع موجود است، در هر شکلی. انتظار نه تنها از انسان سلب مسئولیت نمی‌کند، بلکه مسئولیت او را در سرنوشت خودش و سرنوشت حقیقت و سرنوشت انسان، سنگین، فوری، منطقی و حیاتی می‌کند.» ۶‏

‏ این شیوة برخورد بود که معتقدین سنتی را برمی انگیخت، ساختار فکری آن‌ها را به چالش می‌کشید و تغییر آغاز می‌شد. محمدجواد تندگویان یکی از صد‌ها و شاید هزاران نمونة این تحول یافتگان بود. او در بازجویی‌های خود در ساواک، از این تحول خود سخن گفته است. ‏ در ۱۵ فروردین ۱۳۵۳ وی در پاسخ به سؤال بازجو که از نحوة آشنایی‌اش با افکار شریعتی می‌پرسد، پروسة تغییر و تحول خود را شرح داده است. از جمله نوشته است: «یکی از کتاب‌هایی که بر روی من اثر گذاشت، کتاب انتظار او بود که در آن مسأله غیبت امام زمان (عج) را در اسلام مطرح کرده بود و گفته بود که همه شیعیان دائماً برای فرج و ظهور امام زمان دعا می‌کنند و انتظار ظهور او را می‌کشند و گفته بود که مردمی که انتظار می‌کشند باید به وضع موجود معترض باشند و... این موضوع... ما را به این فکر ‌انداخته بود که پس ما هم باید نسبت به وضع موجود جامعه اعتراض کنیم....» ۷



پی‌نوشت‌ها:

۱- محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، ترجمه حسین ابوترابیان، فصل۴، ص ۸۳، ۱۳۷۱

۲- انتظار مذهب اعتراض، انتشارات حسینیه ارشاد، ص۲۶

۳- ه‌مان، ص۳۲ ۴- ه‌مان، ص۳۵

۵- ه‌مان، ص۴۱ ۶- صص۵۱ و ۵۲

۷- شریعتی به روایت اسناد ساواک، مرکزاسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۸، جلد دوم، صص ۳۶۸- ۳۶۷

لبخند خدا مي‌آيد

آقا سلام اول بگویم یک چیز !
در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند
ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار.آقا!

هرسال كه نيمه شعبان فرا مي رسد ، دلم مي ريزد كه امسال هم مي توانم برايت بنويسم؟!دلهره و دلشوره مي آيد سراغم، بدجوري! دست و پايم را گم مي كنم. با خود مي‌گويم؛ سال هاي گذشته كه توانستم. نمي دانم اسمش را بگذارم لياقت يا نه ؟! هر چه كَرم تو نازنين است!

هي با خودم كلنجار مي روم.ذهنم پر است از كلمات و جملات درهم و برهم. مي خواهم جفت و جورشان كنم، تا شايد مطلبي از آب درآيد در وصف تو نازنين دلبر! هميشه همينگونه بوده است.

اما هنگامي كه قلم روي كاعذ مي‌رود خودش مي‌آيد.كلمات هم جفت و جور مي‌شوند مي‌شود همين نوشته‌‌ها.

گرچه اين كلمات و جملات قاصرند و قابلي ندارند براي شما. سياه مشقي است و دل نوشته هايي از سر دلدادگي و عاشقي. هر چند هنوز هم سرباز صفر لشگر عشاق شما هستم. قرار گذاشته‌ام آنقدر تمرين كنم و بنويسم و دل بسپارم به عشق نابت، كه شايد درجه اي بگيرم! اما به همين سربازي صفر هم قانع هستم.چرا كه نه!

اما تا يادم نرفته بگويم و اعتراف كنم كه اين نوشتن ها براي تو جان جانان ، بركتي برايم دارد كه نگو، حال كه نيامده اي اين همه كَرم و بخشش، بيايي چه مي شود؟

اما چه بنويسم كه دلم آرام گيرد!  مي خواهم بنويسم كه...

تو نازنين ، همه آنچه در پدرانت هست را داري و با آن خصلت هاي زيبا و ناب مي‌آيي. از اميرمومنان، مردانگي و دلاوري و يتيم نوازي را به يادگار داري و از كريم اهل بيت ، كرامتش را، از اباعبدالله (ع) سيدالشهدا مظلوميتش را، جوانمردي و پايداريش را به ارث برده اي و از سيد الساجدين (ع) صبر و شكيبايي.
چه زيبا مي شود اين همه خصلت ناب را يكجا ديدن.

براي ديدن اين همه زيبايي ناب ، بايد باور دنيايي دل را ببنيديم. چكاوك دل را رها كنيم تا در هواي تازه عشق جولان دهد.

از زلال جويبارها و چشمه‌سارهاي جاري در جان،از ستاره‌هايي كه تا صبح سحر منتطرند،از چهره سرخ شقايق، بايد سراغش را گرفت. آن ها خوب مي دانند نازنين دلبر كجاست.

بايد از سرگشتگي ها و گم گشتگي ها، هنگام حيراني ها و سرگرداني ها، آن زمان كه قطره اشكي از سرعشق بر مژگان مي نشيند. از شبنم سحرگاهي كه بر روي گل همچون لعل مي درخشد، از آواز حزين ني كه زخمه بر دل مي زند، نشان او را جست.

خدايا سوز و گداز ما از سر دلتنگي است. از سر بيچارگي و درماندگي است.
الهي! دردمنديم و نيازمند درمان، درمان در دست توست.
نياز به سامان داريم، سامانمان ده، درمان مي خواهيم. درمانمان كن.
آن خوب خوبان را بيار. آن جان جانان را، آن كه به اذن تو مي آيد.
اذن آمدن بده يا رب.سخت پريشانيم. پريشان آمدنش.

هستيم و او مي آيد؟ يا مرگ ما را از ديدن روي چون ماهش ، محروم مي سازد؟
نگرانيم و سرگردان. يا رب! اين همه انتظار با مرگ به سر نرسد.

مي خواهيم آن لبخند خدا را ببينيم. آن خال لب را، آن چشمان سياه و جذاب. گيسوان همچون شب را. رخساره درهاله‌اي از شرم بزرگوارانه و شكوهمند را. آن نگاه دگرگون كننده را و آن دست نوازشگر را. تشنه همه اينهاييم.

با ربً آن مسيحا نفس را ، آن آفتاب حسن را، برون آر دمي ز ابر تا چهره مشعشع تابانش را ببينيم.

الهي! اين سوز و گداز درد آميز را از ما بپذير. عشق با هجران هم آغوش است. عشق ما را با وصال سامان ده و از فتنه نفس دورمان بدار تا قلب هايمان همچنان به نور عشق مهدي موعودت بتپد.


امام خمینی(ره) :آقاي بهشتي شما عباي من هستيد.

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی و عزیز خودم .در كتاب صد دقيقه تا بهشت - و به قلم مجيد تولايي چند خاطراته خواندني و بسیار زیا از زندگي فردي و اجتماعي شهيددکتر سید محمد حسینی بهشتي(ره)دیدم و کلی برایم جالب بود از آن جهت که از نوجوانی مجذوب شخصیت والای ایشان بود و همیشه دنبال همنشینی و دوستان و همکاران شهید بهشتی بود تا برگه ای از تاریخ این عزیز را برایم بازگو کنند و لذت ببرم .

اینست گوشه ای از زندگی روشن و فرزانه شهیدی که مظلوم بود و داغش هنوز نظام ما را میسوزاند

خواب امام خمینی(ره) براي شهيد بهشتي (ره)

-------------------------------------------------------

از ديدار امام برگشت. توي فكر بود. امام خواب ديده بود عباش سوخته، به او گفته بود مواظب خودتان باشيد. مي گفت پرسيدم چرا؟ جواب داد آقاي بهشتي شما عباي من هستيد.

ماجراي روزنامه فروش منافق و شهيد بهشتي(ره)
-----------------------------------------------------------
"خيانت هاي بهشتي! خيانت هاي بهشتي! " كار هر روزش بود؛ روزنامه مجاهد مي گرفت روي دستش و سر چهار راه داد مي زد. بهشتي مي گفت "چه نوجوان با همتي. چقدر در مسير خودش جدي است. " از جديت نوجوان خوشش آمده بود. چهارراه، مسير هر روزش شده بود.

اول من را بشناسيد بعد دعوتم كنيد
-----------------------------------------

دعوتش كردند برايشان سخنراني كند. گفت: اول من را بشناسيد بعد دعوتم كنيد. گفتند مي شناسيم. گفت: من روحاني اي هستم كه نعلين نمي پوشم، تنها هم با افراد مذهبي در تماس نيستم، با افراد غيرمذهبي هم سرو كار دارم. اگر فردا ديديد عده اي بدون ريش و با كراوات به خانه و محل كارم مي آيند تعجب نكنيد. حالا اگر خواستيد مي آيم.

وقتي شهيد بهشتي "اشهد انّ عليا ولي الله " نگفت
--------------------------------------------------------------
با جديت مي گفت "بهشتي سنيه. اشهد انّ عليا ولي الله نمي گه. " يكي به ش گفته بود "شب بپا پشت سرش نماز بخون تا بفهمي اشتباه مي كني. " به بهشتي هم سپرده بود "امشب كه فلاني مي آد اين جمله رو بلند بگو. " اذان و اقامه گفت ولي اشهد انّ عليا ولي الله نگفت. به بهشتي اعتراض كردند "تو كه هر شب مي گفتي، حالا امشب چرا؟ " گفت "اگر امشب مي گفتم به خاطر اون آقا بود. من كه همه وجودم محبت علي است چرا بايد براي يك نفر ديگر بگويم؟ "

قرار است به فرزندم ديكته بگويم
----------------------------------------
اومده بودند در خانه بهشتي كه يك مقام سياسي خارجي مي‌خواهد شما را ببيند. گفت: قراره به فرزندم ديكته بگويم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنويس پسر بابا! 

------------------------------------------------------------------------------------

دوستان عزیز الان در خبرگزاری فارس هم این لینک از خاطرات را دیدم

------------------------------------------------------------------------------------


شادی روح بلند سیدالشهدای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران شهید بهشتی (ره)

صلوات

هر دو مدهوشند امّا اين كجا و آن كجا؟

آيت‌الله روح‌الله قرهي در درس اخلاق خود اظهار داشت: ترك گناه خود به خود، عبادت لذّت بخش براي انسان مي‌آورد، امّا وقتي روح و جسم مبتلا به گناه شد، ديگر لذّت عبادت براي انسان نيست.

این جلسه توسط خبرگزاري فارس باز نشر شده است، در آخرين جلسه درس اخلاق آيت‌الله روح‌الله قرهي كه در مسجد و حوزه علميه امام مهدي(عج) برگزار شد به بررسي نقش گناه و ترك آن در پيدايش لذت عبادت، پرداخته شد؛ كه مشروح آن تقديم مي‌شود:

ذوالجلال و الاكرام دائماً در قرآن تذكار داده كه بشر مقام الهي خودش را متوجّه شود و مواظب يك مطلب باشد؛ كه اگر آن مطلب را رعايت كرد، حضرت حق به لطف و كرمش او را اوج ميدهد تا جايي كه ملائكه الله به حال او غبطه ميخورند.
حضرت حق نه تنها اين تذكار مهم را در قرآن و به انبياء عظامش، داوود، زكريّا، يحيي، موساي كليم و عيسي بن مريم(علي نبيّنا و آله و عليهم الصّلوة و السّلام) در حال مناجات و اتّصال و در بهترين حالاتي كه داشتند، فرمود بلكه آن را از روز نخست به آدم ابوالبشر نه در دنيا بلكه در ابتداي خلقتش در بهشت بيان فرمود.
اگر انسان اين يك چيز را رعايت كرد، خود ذوالجلال و الاكرام كفالت ما بقي آمورش را به دست مي‌گيرد و او را به اوج مي‌رساند و آن اين كه انسان گناه نكند.
اگر انسان بتواند بر گناه چيره شود، ما بقي امور در دست خداست. فقط گناه نكند، ببيند چه قيامتي به پا مي‌شود. پروردگار عالم او را بالا مي‌برد، ديگر هيچ پابند و قفلي در عالم نيست كه بخواهد او را به زمين ميخكوب كند.
گناه يعني چه؟ معني جديدي از گناه بيان كنم كه عرفاي عظيمالشّان آن را تبيين كرده‌اند و عندالعرفا عجيب است. گناه؛ يعني انسان به آن فعلي كه خدا نهي كرده است - كه نهي حضرت حق حكمت او براي رشد بشر است - دچار شود.
عرفا ميگويند: هر فعلي از ناحيه ذوالجلال والاكرام نهي شد؛ يعني اي بشر! يك ريسمان از ريسمان‌هايي كه به پاي تو است، برداشتم؛ چون گناه ريسمان و زنجيري است كه به پاي انسان بسته مي‌شود و او را از حركت و پرواز باز مي‌دارد.

* نشانه حب خدا به انسان


ذوالجلال و الاكرام بندگانش را دوست دارد و نهي از افعال زشت و گناه، دلالت بر حبّ او است. تعبير بسيار زيبا و عجيبي را عارف بزرگوار ملّا حسينقلي همداني(اعلي اللّه مقامه الشّريف) دارند. ايشان مي‌فرمايند: هر كس بخواهد نشانه حبّ خدا را ببيند، در اوامر حضرت حق نبيند بلكه در نواهي حضرت حق جستجو كند؛ چون نواهي حضرت حق؛ يعني ذوالجلال و الاكرام نمي‌خواهد بندهاش از مقام بندگي و قرب به او بيافتد.
لذا حضرت حق درباره هر چيزي كه نهي كرد و اسم گناه بر آن گذاشت، مي‌خواهد بفرمايد: بنده من! اين عامل مي‌شد تو اوج نگيري، من تو را دوست دارم و به تو عشق مي ورزم، نمي‌خواهم تو به گناه؛ يعني آن عاملي كه تو را از پرواز باز مي‌دارد، مبتلا شوي و اوج نگيري!
سلطان‌العارفين، آيت‌الله سلطان‌آبادي بزرگ(اعلي اللّه مقامه الشّريف) تعبير بسيار عالي دارند، ايشان مي‌فرمايند: حبّ ذوالجلال و الاكرام به بندگانش آنقدر زياد است كه حتّي خصّيصين درگاه حضرت حق، اين حب را بما هو حب درك نمي‌كنند.
ايشان در ادامه مي‌فرمايند: چون خدا بندهاش را دوست دارد، قبل از اينكه اعلام كند حسنات را انجام بدهيد، به لسان ناطقيّه و حكمتيّه خودش از لسان مولي‌الموالي، عليّ ابن ابيطالب(صلوات اللّه و سلامه عليه) بيان فرمود: "اِجتنابُ السيّئات اَولي مِن اِكتِسابِ الحَسنات "[1] - دوري از گناهان برتر است از اكتساب حسنات - و اين عين حبّ است.

* تضمين رسيدن به مقام تالي تلو معصوم!

آسيّد هاشم حدّاد(اعلي اللّه مقامه الشّريف)‌، آن عارف بزرگ به بعضي از شاگردان و خصّيصينشان بيان فرمودند: من تضمين مي‌كنم، شما يك سال از هر گناه و فعل زشتي دوري بجوييد، اگر به مقام رفيع تالي تلو معصوم نرسيديد، فرداي قيامت نزد خدا هاشم را مؤاخذه كنيد. حرف بسيار سنگيني است. اين را براي خودتان تكرار كنيد، ببينيد چه به دست مي‌آوريد؟ اگر گناه نباشد، طبيعي است انسان به خودي خود در درياي رحمت خدا قرار مي‌گيرد و به اوج؛ يعني رسيدن به مقام تالي تلو معصوم پرواز مي‌كند. تالي تلو معصوم جزء چهارده معصوم نيست؛ امّا فعل و عملش عين معصوم است- اين را به عنوان كد به ذهنتان بسپاريد-
حضرت امام (اعلي اللّه مقامه الشّريف)‌، آن امام العارفين راجع به شهيد بزرگوار، عارف عظيم الشّأن، شهيد چمران(اعلي اللّه مقامه الشّريف)مي‌فرمايند: ايشان فرداي قيامت با آبرو است. مي‌دانيد اين حرف يعني چه؟ يعني ايشان تالي تلو معصوم است.
شما در دعاي توسّل، وقتي مي‌خواهيد به اوج دعا برسيد، در هر فرازي ميگوييد: "يا وجيهاً عند اللّه اشفع لنا عنداللّه " يا به بي بي دو عالم(سلام اللّه عليها) عرضه ميداريد: "يا وجيهة عنداللّه اشفعي لنا عنداللّه " اي آبرومند نزد خدا، اي آبرومند نزد پروردگار عالم. امام فرمودند: شهيد چمران آبرو دارد؛ يعني مقام شفاعت دارد؛ يعني تالي تلو معصوم است.
مناجات‌هاي شهيد چمران را ببينيد، حال عجيبي دارد. مي‌دانيد دليل آن چيست؟ از ايشان سؤال كردند: اين حالاتي كه شما داريد، از چيست؟ ايشان بدون تأمّل فرموده بودند: من از سن قبل از تكليف مواظبت كرده‌ام كه نواهي ذوالجلال و الاكرام را انجام ندهم و گناه نكنم - خيلي حرف بزرگي است- بعد فرموده بودند: نمي‌دانم، من معصوم نيستم، خطا كرده‌ام، گناه كرده‌ام امّا سعي‌ام بر اين بود.
"لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعي "[2] سعي انسان بر اين باشد كه گناه نكند، ببيند تا كجا مي‌رود. اگر گناه نكرديم اوج مي‌گيريم، اگر گناه نكرديم تالي تلو معصوم مي‌شويم؛ يعني معصوم مي‌شويم.
آسيّد هاشم حدّاد(اعلي اللّه مقامه الشّريف) نفرمودند: اگر يك سال گناه نكرديد، آيت‌الله قاضي(اعلي اللّه مقامه الشّريف) مي‌شويد - كه ايشان هم همين حال را داشتند- بلكه به طور كلّي بيان كردند: تالي تلو معصوم مي‌شويد. اگر آيت‌الله قاضي(اعلي اللّه مقامه الشّريف)، آيت‌الله قاضي شد و تالي تلو معصوم شد به خاطر اين بود كه مواظبت كرد گناه نكند، دنبال اين نرفت كه ثواب زيادي جمع كند، روزه‌هاي مستحبّي زياد بگيرد؛ چون وقتي كسي گناه نكرد، اين كارها خود به خود به وجود مي‌آيد.
شخصي در زمان طاغوت اهل قمار بود، در گود عرب‌ها يك عدّه از قماربازها را جمع مي‌كرد و خودش هم تلكه بگير آنها شده بود. ولي در ماه محرم، صفر و ماه مبارك رمضان از اين كار خود دست مي‌كشيد، تا اين كه با عنايت و نگاه آن مرد الهي، حاج ميرزا علي اصغر صفّار هرندي(اعلي اللّه مقامه الشّريف)، عوض شد و خودش از اوتاد و اولياء الهي گرديد.
خود اين شخص تعريف مي‌كرد: حاج ميرزا داشت به سمت مسجد مي‌آمد، من هم داشتم از گود بالا مي‌آمدم، به طور ناگهاني به هم برخورديم، موقعي كه من داشتم نزديك مي‌شدم، احساس كردم الآن يك اتفّاقي مي‌افتد، يك نگاه عميقي به من كرد، من سلام كردم و او گفت: سلام. با نگاه او دگرگون شدم.
ايشان بعد از آن قضيه با ترك گناه و مطالبي كه داشت، به يكي از اوتاد تبديل شد. من چيزهايي از ايشان ديده‌ام خودشان فرمودند: من قبلاً در ماه مبارك رمضان كه مي‌خواستم روزه بگيرم حتّي در زمستان، در هواي سرد و روزهاي كوتاه اصلاً حالي براي روزه نداشتم، وقتي هم كه روزه ميگرفتم، دائم مي‌گفتم: كي اذان ميشود؟ بعدها وقتي در اوج گرما روزه مي‌گرفتم، غروب كه مي‌شد، مي‌گفتم: تا نمازم را نخوانم، افطار نمي‌كنم و دائم از خدا مي‌خواستم كه اي كاش ساعات زيادتر مي‌شد.
يك روز با آيت‌الله انصاري همداني(اعلي اللّه مقامه الشّريف) برخورد كردم، سلام كردم و دست آقا را بوسيدم، ايشان يك دفعه من را بغل كردند و با خنده در گوشم فرمودند: اين قدر نگو ساعات زياد شود، تو تنها نيستي، ديگران هم دارند روزه مي‌گيرند. يعني به خاطر لذّتي كه خودت از روزه در روزهاي بلند تابستان در اوج گرما مي‌بري، دائم ميگويي: اي كاش ساعت زيادتر شود تا من از اين روزه كيف كنم!

 

برای خواندن باقی  مطلب به ادامه رجوع شود

ادامه نوشته