مظلوم است

شهادت است،

سالروز عروج امامی است مظلوم که حتی برخی شب شهادتش نیز بساط جشن و سرور برپا می کنند.

مظلوم است چون او را نمی شناسیم ،غریب است چرا که فرزندش را هم نمی شناسیم ،نمی دانیم چقدر خون دل خورد برای مقابله با جریان های انحرافی مانند غلات و واقفیه،ناشناخته است برای اینکه شهر رنگ و بوی شهادتش را ندارد حتی همین دنیای مجازی.

سالروز شهادت امام عاشقان ،اباالمهدی (عج)،امام حسن عسکری (روحی فداء)تسلیت باد.

شادی روح منورشان صلوات.

ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ


رﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ . ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ .

ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ) ﺗﺎﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ (. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ .

ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ .ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ) ﮐﻮﭼﮑﯽ (ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﮔﺮ .

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ) ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯿﺰﻧﻪ( . ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ . ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ .

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ؛ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ،ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ

آدمی را می توان شناخت



آدمی را می توان شناخت :
از کتابهایی که می خواند
و دوستانی که دارد
و ستایش هایی که می کند
و لباسهایش و سلیقه هایش
و از آنچه خوش نمی دارد
و از داستانهایی که نقل می کند
و از طرز راه رفتنش
و حرکات چشمهایش
و ظاهر خانه اش و اتاقش؛
زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست،
بلکه همۀ چیزها تا بی نهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثّر دارند.

“A Man is Known…”
A man is known by the books he reads
by the company he keeps
by the praise he gives
by his dress, by his tastes
by his distastes
by the stories he tells
by his gait
by the motion of his eye
by the look of his house, of his chamber
for nothing on earth is solitary
but everything hath affinities infinite…
R.W.Emerson

نوشته رالف والدو امرسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

گذشتم اقا

سلام ارباب من
به عشق همان عشقی که میدانی و میدانم
و همان قول و قرارمان در دل ظهر عاشورا ؛اعلام میکنم
از آن چیزهای که برایم عزیز و لذت بخش و گاه مقدس بودند «گذشتم» آقای من
حال سید من و ارباب من این من و اشاره شما

عجب قصه پر غصه ای

یک رفیقی دارم به اسم محمود. پدرش جاویدالاثر است. در هیات به رسم شوخی همیشگی مان برگشتم بهش گفتم: پدرت از آلمان بر نگشت؟
گفت: کلاس ما را پایین نیاور. پدرم فرانسه است.
و ادامه داد: حالا ما که می گوییم پدرمان خارج است و حتی یک بار هم که خواستند یک شهید گمنام دیگر را به جای بابایمان به ما بدهند قبول نکردیم، اما عباس اینا رو چی می گی؟
گفتم می دانم که برادرش شهید شده، اما ماجرایش چیست؟
گفت: عباس نمی تواند پز بدهد که برادرم خارج است، چون رفقایش در جبهه دیده اند که سر برادرش را بعثی ها بریده اند و بدنش را هم در بشکه قیر انداخته اند! ، عباس اینا حتی نباید منتظر یک برادر اشتباهی باشند ....
*******
قصه قاسم ابن الحسن و حضرت علی اکبر عجب قصه پر غصه ای است. در روضه ها خیلی شنیده ایم که وقتی اجساد مطهر را به خیمه ها باز می گردانده اند، سوال اصلی همه این بوده که آیا این همان قاسم است، آیا این بدن ، همان علی اکبر است ، آیا ....

اگر می‌توانی کار کنی، نرو!

موقع استراحت ایشان بود امّا یکی از آقایان که روحانی بود اصرار داشت که می‌خواهم ایشان را ببینم و کسب تکلیف کنم.

ایشان فرمودند: بیا، آمدند،

فرمودند: حرفتان را بگویید.

آن شخص گفت: جلوی این دو نفر بگویم؟

آقا فرمودند: بله، جلوی همین‌ها بیان کنید.

گفت: می‌خواهم برای مجلس، کاندیدا شوم.

آقا فرمودند: اگر احساس می‌کنی بهتر از دیگران هستی و می‌توانی کار کنی، نرو!

آن شخص تعجّب کرد.

ما هم تعجّب کردیم؛ چون معمولش این است که می‌گویند: اگر احساس کردی در کار کردن بهتر از دیگران هستی و احساس تکلیف می‌کنی؛ جلو برو امّا ایشان فرمودند: اگر احساس می‌کنی که بهتر از دیگران هستی، جلو نرو!

گفت: آقا! چرا؟

آقا فرمودند: برای اینکه اگر گفتی: چون من بهتر می‌فهمم و بهتر متوجّه می‌شوم؛ پس باید خودم را در معرض رأی قرار بدهم؛ این، یعنی خودبزرگ‌بینی و خودبینی و بدان اگر در این حال، وارد شوی، دیگر نه تنها اثر مثبت برای تو ندارد، بلکه بر عجب و خودبینی و تکبّرت افزوده می‌شود - تعبیر خیلی عجیبی بود که ایشان بیان کردند -

جرأت کردیم، عرضه داشتیم: آقا! پس چه کسانی باید وارد شوند؟

فرمودند: اگر به من باشد می‌گویم آن عدّه که علمای ربّانی به آن‌ها تکلیف کنند و خودشان برای خودشان احساس تکلیف نکنند. چون وقتی احساس تکلیف کردند، یعنی احساس کردند خودشان نسبت به دیگران برترند و همین احساس برتری نسبت به دیگران، خودبینی است که این همان شرّ اعظم است - تعبیر شرّ اعظم برای خودبینی را ایشان بیان فرمودند -

اگر کسی فکر کند من بهتر می‌فهمم، من بهتر متوجّه می‌شوم، من بهتر از دیگرانم و ...؛ این یعنی در بستر اخلاق رشد نکرده است. لذا آن موقع است که دیگر همه شرارت‌ها آرام آرام، - در وجودش ورود پیدا می‌کند؛ همان چیزی که قرآن به عنوان وسواس بیان می‌کند «وسواس الخنّاس»، همان چیزی که «همزات الشّیاطین» بیان می‌شود، آن همزاتی که این‌قدر نرم و بی‌صدا است و چنان آرام نفوذ پیدا می‌کند که یک‌دفعه می‌بیند همه شرارت‌ها در وجودش قرار گرفته؛ چون خودخواه و خودبین بوده است. لذا اولیاء خدا می‌گویند: باید از شرّ اعظم (خودبینی) بیرون رفت .

سال نو فاطمی شما مبارک

با عرض سلام و ادب محضر تمام دوستان عزیزم .

اول از همه سال نو شما مبارک و ان شاالله در کنار خانواده محترمتون شاد و سلامت باشید 


ماجرای عجیب برخورد علامه با 'ارواح خبیثه'

علامه در ۱۲ سالگی نزد برادران بزرگوارش درس را آغاز کرد و در سن شانزده سالگی (۱۳۱۱ ق) برای ادامه تحصیل عازم اصفهان گردید و در مدرسه ی الماسیه سکنی گزید. ایشان در دورانی که در اصفهان مشغول تحصیل بودند، با آیت الله حسین بروجردی، هم درس و هم مباحثه بودند و آیت الله بروجردی، چه هنگامی که در بروجرد بودند و چه هنگامی که به قم هجرت نمودند، نامه هایی به ایشان می نوشتند و درباره ی بعضی از مسائلِ مشکل و حوادث که واقع می شد، از ایشان کمک می گرفتند.

آیت الله محمد حسین نائینی برای ایشان ارزشی فوق العاده قائل بودند و در واقع علامه گلپایگانی نقش مشاور علمی مرحوم نائینی را داشتند و آنچه موید این مطلب است، اجازه اجتهادی است که مرحوم نایینی به ایشان دادند و از ایشان به عنوان حجت الاسلام یاد کردند و این در حالی است که مرحوم نایینی چنین عنوانی را برای کمتر کسی به کار می بردند و سرانجام پس از رحلت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در سال ۱۳۶۵ ق، آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی به مقام مرجعیت شیعه نائل آمدند.


در میان منابع کراماتی چند به علامه گلپایگانی نسبت داده اند ولی شاید یکی از موثق ترین آن ها، حکایتی باشد که خود ایشان به این نحو بیان کرده اند؛ ایشان فرموده است: روزی برای زیارت اهل قبور در نجف اشرف به وادی السلام رفتم. پس از ادای فریضه ی ظهر از شدت گرما در میان وادی در زیر یک چهارطاقی نشستم. همین که نشستم و شَطَب (چپق کوچک) خود را روشن کردم که قدری استراحت کنم، دیدم دسته ای از ارواح با بدترین وضع به سوی من آمدند در حالی که لباس هایی پاره و کثیف و آلوده بر تن داشتند و التماس می کردند که آقا بیا و به فریاد ما برس و ما را شفاعت کن!

این ارواح متعلق به قبوری بودند که در میان آن قبور نشسته بودم و همه از شیوخ و بزرگان عرب بودند و در دنیا دارای نخوت و تکبر و جاه طلبی بود و در التماس خود پیوسته اصرار می نمودند و التجا داشتند.

من هم اوقاتم تلخ شد و همه را رد کردم و گفتم: ای بی انصاف ها، شما در دنیا زندگی کردید و مال مردم را خوردید و جنایت کردید، حق ضعیف و یتیم و هر بی نوایی را ربودید و ما هر چه فریاد کشیدیم گوش ندادید، حالا آمدید می گویید شفاعت کن؟
بروید گم شوید. و همه را رد کردم و پراکنده شدند.

حرف مردم

چه زیبا فرمود شیخ بهایی در مورد حرف های پوچ مردمان :

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

نحوه ازدواج آیت‌الله ری شهری

آیت‌الله محمدی نیک «ری شهری» اولین وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی در خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است به نحوه ازدواج خود با دختر آیت‌الله مشکینی اشاره می‌کند و می‌گوید:

در مدت اقامتم در نجف معمولا مانند بسیاری از طلاب، شبهای جمعه به کربلا می رفتم، یکبار که تشرف پیدا کردم، خیلی ساده خدمت حضرت ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) عرض کردم:« آقا من مایلم ازدواج کنم». پس از بازگشت به نجف در مدرسه ی آخوند، در حجره آقای متقی با حاج اصغر آقا(رحمـة الله علیه) مشغول خوردن صبحانه بودیم که سخن از ازدواج به میان آمد.

اصغرآقا گفت: « آقای مشکینی دختری دارد، ولی کوچک است می خواهی برایت درست کنم؟» گفتم :« نه» گفت: « چرا؟» گفتم:« چون ما با هم سر یک سفره می نشینیم، ممکن است شما پیشنهاد کنید و ایشان موافق نباشد و رفاقتمان هم از بین برود.» ایشان گفت:« نه، من موضوع را با ایشان در میان خواهم گذاشت.» هرچه اصرار کردم که این اقدام به مصلحت نیست، ایشان نپذیرفت.

در آن هنگام، جناب حاج آقا مرتضی تهرانی از علمای مهذب و بزرگوار تهران برای زیارت به نجف آمده بود. حاج اصغر آقا ایشان را واسطه کرد تا موضوع را با آقای مشکینی در میان بگذارد. آقای مشکینی پاسخ ایشان را موکول به استخاره کرد و پس از چند روز پاسخ داد که استخاره کردم خوب آمد.

پس از موافقت ایشان، جریان را به خانواده ام در تهران نوشتم و از مادرم و عمه ام - عذرا خانم - که خدا هر دو را مشمول رحمت واسعه ی خود نماید- خواستم که به قم بروند و صبیـه ی ایشان را ببینند.

آن ها رفتند و دیدند و پسندیدند و در پاسخ نامه من نوشتند:« خوب است، ولی خیلی کوچک است.» او در آن هنگام تقریبا نه ساله بود، قرار شد به طور خصوصی صیغه عقد اجرا شود، اما جشن ازدواج تا آمادگی یافتن وی به تاخیر افتد و بدین ترتیب مقدمات ازدواجم سامان یافت.

چند ماهی پس از این ماجرا آقای مشکینی تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. من هم به فاصله ی کوتاهی پس از ایشان بازگشتم و بدین ترتیب مدت اقامتم در نجف حدود سیزده ماه شد. آیت الله مشکینی پس از بازگشت به ایران به مشهد تبعید شد، من هم همراه ایشان به مشهد رفتم.

عقد ازدواج

پس از گذشت مدت کوتاهی در مشهد موضوع اجرای صیغه عقد مطرح شد. نکته جالب و آموزنده این که آقای مشکینی تعیین مقدار مهریه را به عهده من گذاشت. من فکر کردم مبلغی بنویسم که قدرت پرداخت آن را داشته باشم.

از این رو مهریه را مبلغ پنج هزار تومان نوشتم. ایشان که در اثر خطای دید، پنج هزار تومان را پانصد تومان خوانده بود، به ما پیغام داد:« من حرفی ندارم که مهریه او پانصد تومان باشد، ولی چون مهریه خواهر بزرگ او هزار تومان است همین مبلغ را برای مهریه او بپذیر. من تعهد می کنم که کاری کنم که بیش از پانصد تومان شما بدهکار نشوید!»

باری عقد ازدواج ما در حرم حضرت ثامن الحجج(ع) توسط آقای مشکینی و یکی از رفقای فاضل ایشان، مرحوم آقای علمی، بدون هیچ گونه تشریفات اجرا شد. از آن پس من مانند یکی از اعضای خانواده آقای مشکینی در منزل ایشان و به قول معروف« داماد سر خانه» بودم.

به یاد حجت الاسلام والمسلمين میرزا کوچک خان جنگلی

حجت الاسلام والمسلمين  یونس استادسرایی معروف به ميرزا کوچک فرزند ميرزا بزرگ، در سال 1259 شمسي در رشت به دنيا آمد.

سال‌هاي نخست عمر را به آموختن مقدمات علوم ديني سپري کرد و در سال 1286، در گيلان به صفوف آزادي‌خواهان پيوست و براي سرکوب محمدعلي شاه روزانه تهران شد.

همزمان با اوج‌گيري نهضت مشروطه، شماري از آزادي‌خواهان رشت، کانوني به نام مجلس اتحاد تشکيل دادند که ميرزا کوچک خان هم که در آن دوران يک طلبه بود، به آنها پيوست.

درسال 1294 به جاي مجلس اتحاد، هيأت‌ اتحاد اسلام، از يک گروه هفده نفري در رشت تشکيل گرديد که بيشتر اعضاي آن روحاني بودند و ميرزا کوچک خان عضو مؤثر آن بود.

به زودي ميرزا، رهبري اين گروه را بر عهده گرفت و پس از اشغال ايران توسط ارتش روسيه تزاري، به مبارزه با اين ارتش پرداختند و روستاي کسما در ناحيه فومن را مرکز کار خود قرار دادند.

اين هيأت بتدريج گسترش يافته و بخش وسيعي از شمال کشور زير نفوذ آن درآمد و به نهضت جنگل و حزب جنگل مشهور شد. نهضت جنگل فعاليت‌هاي نظامي مختلفي را بر ضد نيروهاي روسي و انگليسي در شمال ايران انجام داد.

اما بتدريج دچار اختلافات داخلي گرديد و برخي از سران آن تسليم و يا اعدام شدند.

پس از تسليم خالو قربان، نيروهاي دولتي وارد رشت شدند و چون مذاکرات صلح با جنگلي‌ها به نتيجه نرسيد، به تعقيب نيروهاي جنگل پرداختند.

برخي از نيروها متفرق و برخي تسليم و تعدادي نيز کشته شدند.


در چنين وضع سختي ميرزا کوچک خان در سرماي شديد زمستان از همسرش خداحافظي کرده و به اعماق جنگل‌ها رفت تا در فرصتي مناسبت بتواند نيروهاي پراکنده را سازماندهي کند؛ اما در اثر سرماي شديددر كوه‌های تالش گرفتار سرمازدگی شد و زمان 11 آذر 1300 را خوب به یاد دارد که «حجت الاسلام والمسلمين میرزا کوچک خان»به دست یكی از عوامل سالار شجاع كشته و سرش بریده شد.
نکات دانستنی:

مردی قوی بنیه، زاغ چشم و دارای سیمایی متبسم بود واز نظر اجتماعی مردی با ادب، فروتن، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقی، صریح اللهجه، طرفدار عدل و آزادی و حامی مظلومان بود.


میرزا کوچک خان اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلی و دخانیات خودداری می‌کرد.


به یادش ...صلوات

توصیه شیخ رجبعلی خیاط به مهدوی کنی نوجوان

آیت الله مهدوی کنی در مراسم عمامه گذاری دانشجویان امام صادق علیه السلام به بیان خاطره ای از عارف الهی مرحوم حاج شیخ رجبعلی خیاط پرداخت که علیرغم اهمیت در رسانه های خبری به شایستگی پرداخته نشد که با توجه ارزش محتوایی مطلب عین فرمایش رئیس محترم مجلس خبرگان برای اهل دقت به نقل از سامانه مجازی خبرآنلاین به صورت گزیده برداری منتشر می شود.



آیت الله مهدوی کنی :

پس از معمم شدن، برای سفارش لباس رفتیم سراغ مرحوم استاد شیخ رجبعلی خیاط و اولین لباس من را ایشان دوخت.

 ایشان به من گفت :  آقا می خواهی چه کاره بشوی؟

گفتم می خواهم طلبه شوم.

گفت می خواهی آدم بشوی یا طلبه؟

گفتم من آدم شدن را نمی فهمم یعنی چی؟ می خواهم طلبه شوم.

 گفت: اگر آدم بشوی بهتر است تا طلبه.آدم هم می تواند طلبه باشد و هم آدم.

گفتم چگونه می شود آدم شد؟

گفت: هر کاری که می کنی برای خدا بکن. اگر چلوکباب هم می خوری برای خداوند بخور.

گفتم چلوکباب را که نمی شود برای خدا خورد!

گفت: چرا می شود، اگر برای شکم بارگی غذا خوردی، این هوا هوس است اما اگر برای این هدف غذا بخوری که قدرتی بگیری تا خدمت و عبادت کنی، این می شود برای خدا.

به من گفت تا آخر عمرت یادت باشد که هر کاری می کنی برای خدا بکن.

شاید نفس آن مرد که خیاطی اهل دل بود و برخی از علما به ایشان ارادت داشتند، در دل ما اثر کرده باشد و برخی کارهای ما برای خدا باشد.

فرشته ها از افراد دروغگو گریزان هستند؟

دروغ در اسلام یکی از گناهان کبیره و کلید بسیاری از دیگر گناهان می‌باشد و به شدت از آن نهی شده و نجات را در صدق و هلاکت را در دروغ دانسته است.

پیامبر خدا(ص) فرمودند: "هرگاه بنده دروغ بگوید، از بوی گندی که پدید آورده‏ است، فرشته به مسافت یک میل از او فاصله گیرد1".

پیامبراکرم(ص) درباره این‌که دروغ گفتن چه جایگاهی دارد؟ اینگونه می‌فرمایند: "بدترین ربا، دروغ است2".

ایشان در حدیثی دیگر فرمودند: "دروغ، دری از درهای نفاق است3".

امام علی علیه‏‌السلام نیز می‌فرمایند: "بدترین سخن، دروغ است4".

آن حضرت در جایی دیگر فرمودند: "هیچ بدیی بدتر از دروغ نیست5".

امام باقر علیه‏‌السلام: "براستی که دروغ ویران کننده ایمان است6".

امام عسکری(ع): "(همه) پلیدی‌ها در یک ‏خانه نهاده شده و کلید آن، دروغ قرار داده شده‏ است7".

منبع:

1- شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید: 6 / 357 منتخب میزان‌الحکمه: 484

2- بحارالأنوار: 72 / 263 / 47 منتخب میزان‌الحکمه: 484

3- کنزالعمّال: 8212 منتخب میزان‌الحکمه: 484

4- نهج‌البلاغه: الخطبة 84 منتخب میزان الحکمه: 484

5- بحارالأنوار: 72 / 259 / 23 منتخب میزان‌الحکمه: 484

6- بحارالأنوار: 72 / 247 / 8 منتخب میزان‌الحکمه: 484

7- الدرّة الباهرة: 43 منتخب میزان‌الحکمه: 486

این چه شعری است که می‌خوانید!

 تذکر فوری امام(ره) به مداح خوش صدا!!!

در حالی كه جمعیت سراپا گوش بودند، حضرت امام قبل از آنكه جمله تمام شود، ناگهان با لحنی تند فریاد زدند: «آقا این چه حرف هایی ست، می خوانید. آقا این مطالب را نخوان»

حضرت امام(ره) در نجف اشرف، معمولا برای شهادت ائمه در منزل روضه و ذكر مصیبت داشتند كه آقای كشمیری آن را انجام می داد؛ اما برای شهادت زهرا(س) سه روز آن هم دو بار، در فاطمیه اول و دوم.

در ولادت معصومین(ع) نیز جلوس داشتند و گاهی هم مداحان اهل بیت، شعر می خواندند. ظاهرا در 20 جمادی الثانی 1388 قمری كه سالروز ولادت حضرت زهرا(س) بود، طبق معمول حضرت امام(ره) در حیاط منزلشان كه حدود چهل متر مربع مساحت داشت و آكنده از جمعیت بود، جلوس كرده بودند.

در آن روز یكی از مداحان ایرانی كه بسیار خوش صدا بود و تازه به عراق آمده بود، اجازه گرفت وشروع كرد به خواندن قصیده ای درباره حضرت زهرا(س) تا رسید به بیتی كه برای بالا بردن مقام حضرت زهرا(س) بوی تحقیر برخی از انبیای عظام از آن استشمام می شد.

در حالی كه جمعیت سراپا گوش بودند، حضرت امام قبل از آنكه جمله تمام شود، ناگهان با لحنی تند فریاد زدند: «آقا این چه حرف هایی ست، می خوانید.

آقا این مطالب را نخوان» (نقل به مضمون) و به این ترتیب با وجود علاقه و ارادت فوق العاده ای كه به حضرت زهرا(س) داشتند و در ذكر مصیب ایشان حتی یك لحظه نمی توانستند از گریه و ریختن اشك، خودداری كنند، برای یك لحظه هم نتوانستند شكستن مرزهای الهی را با كوچك شمردن انبیا به خاطر حضرت زهرا(س) تحمل كنند و بدون رودربایستی با این كه میزبان جلسه بودند و مداح میهمان بود، بی درنگ و در میان جمع و در وسط جمله با قاطعیت او را نهی كردند.

 
* منبع: حدیث رویش (خاطرات و یادداشت های حجت الاسلام والمسلمین محمد حسن رحیمیان)، تالیف محمد حسن رحیمیان، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی

تاخیر در مرگ به‌اذن مولانا امام‌حسین‌(ع)

امام خمینی(ره) در «شرح چهل حدیث» در وصف مؤسس حوزه علمیه قم می‌نویسد: حاج شیخ عبد‌الکریم حائرى یزدى، با نوکر و خادم خود هم‌سفره و غذا بود، روى زمین می‌نشست، با اصغر طلاب مزاح‌هاى عجیب و غریب مى‏فرمود.

در هفدهم ذیقعده سال 1355 هجری قمری مؤسس حوزه علمیه قم به جوار رحمت حق‌شتافت، آیت الله عبدالکریم حائری یزدی 56 ساله بود که به ایران و شهر اراک هجرت کرد و با حضور پر فیضش، سه مدرسه آقا ضیاء، سپهدار و حاج ابراهیم اراک رونق دوباره یافت.

*استخاره‌ای که بنای تأسیس حوزه علمیه قم را گذاشت

روزی از روزها، هنگامی که از پابوسی مضجع شریف ثامن الائمه باز می‌گشت، مدتی در قم توقف کرد و ضمن زیارت مرقد حضرت فاطمه معصومه(س)، متوجه شد مدرسه فیضیه و دارالشفا رونق گذشته را ندارد و به انبار مغازه‌داران تبدیل شده است.

دو ماه از اقامت آیت‌الله حائری در قم می‌گذشت که جلسه‌ای در منزل آیت‌الله «پایین شهری» با حضور بازاریان و فقهایی نظیر حضرات آیات بافقی، کبیر و فیض تشکیل و مقرر شد حوزه علمیه قم مجدداً احیا شود.

این امر مهم بر دوش آیت‌الله شیخ عبدالکریم نهاده شد و چون استخاره خوب آمد: «وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ»، و همه نزدیکان خود را نزد من بیاورید، مصمم شد حوزه علمیه قم را سامان دهد و شاگردان خود را از اراک به این شهر فرا خواند، با تلاش‌های ایشان، حوزه علمیه قم به جایگاهی رفیع دست یافت، این حوزه در عرصه سیاست نیز همواره مقابل سیاست‌های ستیزه‌جویانه رضاخان قرار داشت و اکنون نیز در شمار بزرگترین حوزه‌های علمیه جهان اسلام است.



* تعویق زمان مرگ آیت‌الله حائری با عنایت امام حسین(ع)

مرحوم شریف رازی نقل می‌کند: آیت الله حائری یزدی، بنیانگذار حوزه علمیه قم دارای خصایص اخلاقی و انسانی و سجایای بسیاری بود، از خصوصیات بارز او شدت ارادتش به پیامبر و خاندانش، به ویژه سالار شهیدان حضرت سیدالشهدا(ع) بود که زبانزد خاص و عام بود.

این ارادت به گونه‌ای بود که مرحوم حاج شیخ ابراهیم صاحب الزمانی تبریزی که یکی از خوبان بود از سوی آن جناب دستور داشت، همه روزه پیش از آغاز درس فقه آن مرحوم، دقایقی ذکر مصیبت امام حسین(ع) را کند و آن‌گاه جناب حائری درس فقه خود را آغاز می‌کرد.

دهه محرم مجلس سوگواری داشت و روز عاشورا خود به نشان سوگ حسین(ع) گِل بر چهره و پیشانی می‌مالید و جلو دسته عزاداری علما حرکت می‌کرد.

از شدت ارادت او به کشتی نجات امت، امام حسین(ع) و دلیل آن پرسیدند که در پاسخ فرمود: «من هر چه دارم از آن گرامی است» و آن‌گاه یکی از کرامت‌های آن حضرت در مورد خودش را به این صورت شرح داد:

هنگامی که در کربلا بودم، شبی در خواب دیدم که فردی به من گفت: «شیخ عبدالکریم! کارهایت را ردیف کن که تا سه روز دیگر از دنیا خواهی رفت»، از خواب بیدار شدم و غرق در حیرت گشتم، اما بدان توجه زیادی نکردم، شب سه شنبه بود که این خواب را دیدم، روز سه شنبه و چهارشنبه را به درس و بحث رفتم و کوشیدم خواب را فراموش کنم و روز پنج شنبه که تعطیل بود با برخی از دوستان به باغ معروف «سید جواد کلیدار» در کربلا رفتیم و پس از گردش و بحث علمی نهار خوردیم و به استراحت پرداختیم.

هنوز خوابم نبرده بود که به تدریج تب و لرز شدیدی به من دست داد و به سرعت شدت یافت و کار به جایی رسید که دوستان هر چه عبا و روانداز بود همه را روی من انداختند، اما باز هم می‌لرزیدم و آن‌گاه پس از ساعتی تب سوزانی همه وجودم را فرا گرفت و احساس کردم که حالم بسیار وخیم است و با مرگ فاصله‌ای ندارم. از دوستان خواستم که مرا هر چه زودتر به منزل برسانند و آنان نیز وسیله‌ای یافتند و مرا به خانه انتقال دادند و در منزل به حالت احتضار افتادم.

کم کم علائم و نشانه‌های مرگ از راه رسید و حواس ظاهری رو به خاموشی نهاد و تازه به یاد خواب سه شنبه افتادم، در آن حالت بحرانی بودم که دیدم دو نفر وارد اطاق شدند و در دو طرف من قرا گرفتند و ضمن نگاه به یکدیگر گفتند: «پایان زندگی اوست و باید او را قبض روح کرد».

من که مرگ را در برابر دیدگانم می‌دیدم با قلبی سوخته و پر اخلاص به سالار شهیدان توسل جسته و گفتم: «سرورم! من از مرگ نمی‌هراسم اما از دست خالی و فراهم نکردن زاد و توشه آخرت، بسیار نگرانم، شما را به حرمت مادرت فاطمه(س) شفاعت مرا بکن تا خدا مرگم را به تأخیر اندازد و من کار آخرت را بسازم و آن‌گاه بروم».

شگفتا که پس از این توجه قلبی دیدم، فردی وارد شد و به آن دو فرشته گفت: «سیدالشهدا(ع) می‌فرماید: «شیخ، به ما توسل جسته و ما شفاعت او را نزد خدا نموده‌ایم و تقاضا کرده‌ایم که عمر او را طولانی سازد و خدا از سر مهر به ما اجابت فرموده است، او را رها کنید» و آن دو به نشانه اطاعت خضوع کردند و آن‌گاه هر سه با هم صعود کردند.

درست در آن لحظات احساس کردم که رو به بهبود بازگشتم، صدای گریه خاندانم را شنیدم و توجه یافتم که به سر و صورت می زنند، به طور آهسته خود را حرکت دادم و دیده گشودم، اما دریافتم که چشمانم بسته و بر صورتم پوشش کشیده‌اند، خواستم پایم را حرکت دهم که دیدم دو شصت پایم را نیز بسته‌اند، دستم را برای کنار زدن پوشش از صورتم به آرامی حرکت دادم که دیدم همه ساکت شدند و گفتند: «گریه نکنید حرکت دارد» و آرام شدند، پوشش از روی من برداشتند و چشمم را گشودند و پاهایم را باز کردند.

اشاره کردم که آب بیاورید و آب را به دهانم ریختند، کم کم از بستر مرگ برخاستم و نشستم و به تدریج بهبودی کامل خویش را یافتم و این به خاطر برکت و عنایت مولایم حسین(ع) بود.

*نظر امام خمینی(ره) درباره مؤسس حوزه علمیه قم

امام خمینی(ره) در «شرح چهل حدیث» در وصف مؤسس حوزه علمیه قم می‌نویسد: «جناب استاد معظم و فقیه مکرم، حاج شیخ عبد‌الکریم حائرى یزدى، که از هزار و سیصد و چهل تا پنجاه و پنج ریاست تامه و مرجعیت کامله قطر شیعه را داشت، همه دیدیم که چه سیره‏اى داشت. با نوکر و خادم خود هم‌سفره و غذا بود، روى زمین می‌نشست، با اصغر طلاب مزاح‌هاى عجیب و غریب مى‏فرمود. اخیراً که کسالت داشت، بعد از مغرب بدون ردا یک رشته مختصرى دور سرش پیچیده بود و گیوه به پا کرده در کوچه قدم مى‏زد. وقعش در قلوب بیشتر مى‏شد و به مقام او از این کارها لطمه‏اى وارد نمى‏آمد... خود بضاعت خود را از بازار مى‏خرید، براى منزل خود آب از آب‌انبارها مى‏آورد، اشتغال به کار منزل پیدا مى‏کرد، مقدم و مؤخر و صدر و ذیل پیش نظر پاک آنها یکسان بود. تواضعشان به طورى بود که مایه تعجب انسان مى‏شد و مقامات آنها محفوظ بود، محل آنها در قلوب بیشتر مى‏شد».

*نمایی از منزل آیت‌الله حائری یزدی

منزل آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی در مرکز بافت قدیم شهر قم که به محله حاج عسکرخان معروف است واقع شده و کوچه دسترس به آن همان کوچه آیت الله بروجردی یا تکیه آقا سید حسن است، در کوچه فوق علاوه بر خانه آیت الله حاج شیخ عبدالکریم منزل علمای طراز اول دیگر همچون آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله گلپایگانی واقع است.


با توجه به فرم ساختمانی، مصالح به کار رفته و کسب اطلاع از تولیت آن بنای ساختمان متعلق به دو نسل پیش و با قدمتی نزدیک به 120 سال متعلق به اواخر دوره قاجاریه است، ورودی بنا شامل سر دری کوتاه با طاق قوسی به سبک رومی آجر است که از طریق پاگرد به حیاط مرکزی (میانسرا) ارتباط می‌یابد.

* اجازه اجتهاد آیت‌الله حائری




متن اجازه‌نامه:

بسم الله الرحمن الرحیم


الحمدلله رب العالمین و افضل صلواته و اشرف تحیاته علی سید رسله محمد و آله المعصومین المطهرین و بعد فإن الجناب العالم العامل و الفاضل الکامل جامع الفضائل و المکارم القلبیّة حاوی الکمالات و المفاخر العلمیة و العملیة سید العلماء الأعلام شمس الظلام مروّج الأحکام ثقة الإسلام السید السند المعتمد السید میرزا الکاشی أدام الله توفیقه و کثّر فی الأفاضل أمثاله قد اشتغل بتحصیل العلوم الدینیة و المعارف الشرعیة مدةً و صرف فیها من عمره الشریف برهة بالجدّ و التدقیق و الإتقان و التحقیق حتی صار خبیراً بمهمات المسائل الفقهیة و الأصولیة و أخذها عن أدلتها الشرعیّة و حاز مرتبة الاجتهاد و منّ الله به علی العباد و دخل فی زمرة العلماء الأجلّة الأعلام و الفقهاء المجتهدین الکرام فلیعرف قدر هذه النعمة الجسیمة و العطیة الفخیمة ولیغتنم إخواننا المؤمنون من وجوده الشریف و یبالغون فی تعظیمه و تکریمه و یستضیئوا بأنوار علومه و أسأل الله تعالی أن یجعله علَماً لعباده و مناراً فی بلاده و یشیّد به الدین و یجعله من حماة شرع سید المرسلین و أسأله أن لا ینسانی عن الدعوات الصالحات فی جمیع الحالات کتبه الأحقر محمد الحسینی الکوه کمری التبریزی فی العاشر من صفر1352

صحیح است آنچه را مرقوم فرمودند الأحقر عبدالکریم الحائری



*تشییع با شکوه همزاه با حضور زنان محجبه
سرانجام آیت‌الله حائری یزدی در 17 ذیقعده 1355نزدیک غروب دیده از جهان فرو بست، پاسبان‌ها از شهربانی به منزل آیت‌الله حائری آمدند و اصرار داشتند که همان شب دفن شود، علما و مراجع وقت با مهارت خاص مانع شدند، فردای آن روز، صبح زود مأمورین نظمیه به منزل آقا آمدند که هر چه زودتر جنازه را دفن کنند، امّا علما به بهانه‌های مختلف مانند نبودن کفن، غیبت فلان آقا و … تشییع را تا نزدیک ظهر به تعویق انداختند.

کل شهر قم با خبر شدند، از روستاهای اطراف نیز آمدند، حتی زنان عزلت‌نشین که از ترس کشف حجاب نمی‌توانستند بیرون بیایند با حجاب کامل همراه سایر اقشار مردم در تشییع و عزاداری شرکت کردند، جنازه در میان ناله و سر و سینه زدن مردان و زنان، در زمانی که هرگونه عزاداری ممنوع بود تشییع شد و در مسجد بالاسر ـ که محل تدریس و نمازش بود ـ دفن شد.

عارفي كه درس اخلاقش مردم را بيهوش مي كرد

از فرمایشات مرحوم ملکی ـ رحمة الله علیه ـ این بود که فرمودند:

در مجلس استادم جناب آخوند ملاحسینقلی همدانی مذاکره حب جاه شد.

من عرض کردم: بحمدالله من حب جاه ندارم!؟

[ آخوند همدانی] رو کرد به مرحوم حاج شیخ کاظم و فرمود:

ببین میرزا جواد چه می گوید؟!

این مطلب گذشت تا موقعی که عده ای از ملکی های تبریز آمدند به زیارت کربلا، بر من ظاهر شد که معاشرتم با آنها همه ناشی از حب جاه است!

اثر سخنان میرزا جواد آقا

خطیب محترم استاد فاطمی نیا تبریزی در کنگره بانو اصفهانی، فرمودند:

« در مورد جمال السالکین، آیة الله آقا میرزا جواد آقای تبریزی می نویسند که وقتی در مجلسی می نشست می فرمود: ای مردم! یکی از نام های خدا « غفار» است! همین را که می گفت، چند نفر غش می کردند و آنان را از مجلس بیرون می بردند!

آیة الله شیخ علی پناه اشتهاردی هم فرمودند: میرزا جواد آقا تبریزی در مدرسه فیضیه درس اخلاق داشت و آن چنان تأثیر آتشین بر دل ها می گذاشت که در درسش از اثر صحبت ایشان، غش می کردند و بی هوش می شدند.

روزی به میرزا جواد آقا عرض کردند که تأثیر صحبت شما چنان است که یکی از تجار در این جلسه حضور داشته بی هوش بر زمین افتاده است!

فرموده بودند: این که چیزی نیست مولایشان امیرالمؤمنین همیشه از خوف خدا چنین حالتی بهش دست می داد!

تأثیر شگفت انگیز درس آخوند همدانی

علامه حسن زاد ه آملی از قول علامه طباطبائی این مطلب را نقل کرده اند که: مرحوم آیت الله سید علی قاضی فرمود:

من که به نجف تشرف حاصل کردم روزی در معبری آخوندی را دیدم شبیه آدمی که اختلال حواس دارد و مشاعر او درست کار نمی کند، راه می رود.

از یکی پرسیدم که این آقا اختلال فکر و حواس دارد؟

گفت: نه، الأن از جلسه درس اخلاق آخوند ملاحسینقلی همدانی به در آمده و هر وقت آخوند صحبت می فرماید در حُضار اثری می گذارد که بدین صورت از کثرت تأثیر کلام و تصرف روحی آن جناب، از محضر او بیرون می آیند.

تسلیم به قضای الهی

حاج آقا شالچی فرمودند: «روزی همراه استادم مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی قدم می زدیم که ایشان در جایی نشستند و مشغول خواندن چیزی شدند.

ما احساس کردیم ایشان مشغول فاتحه خوانی هستند و در عین حال قبری را هم آنجا نیافتیم! از ایشان سؤال کردیم: آیا قبر بزرگی در اینجاست که مشخص نیست و ما نمی دانیم؟

ایشان با لبخندی گذشتند. ما فهمیدیم که ایشان مایل به جواب گفتن نیستند. پس از این ماجرا، هفته بعد فرزند ایشان فوت کرد و در همانجا دفن گردید و معلوم شد که مرحوم ملکی خبر این حادثه را از قبل می دانستند!»

ارتحال

از قول آیت الله فهری نقل شده:

همچنین شنیدم از زاهد عابد مرحوم حسین فاطمی قمی که از دوستان مرحوم ملکی بود که فرمود: از مسجد جمکران بازگشتم. در منزل به من گفتند که آقای حاج میرزا جواد جویای حال تو شده است.

[ آقای فاطمی] فرمود: من با سابقه کسالتی که از ایشان داشتم با عجله به خدمتش رفتم (و به گمانم فرمود عصر جمعه بود) دیدم ایشان استحمام کرده خضاب بسته و پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آماده ادای نماز ظهر و عصر است.

در میان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه کرد و دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة الاحرام رسید و گفت: الله اکبر! روح مقدسش از بدن اقدسش به عالم قدس پرواز کرد.

این واقعه یازدهم ذی الحجه به سال 1343 هجری قمری بود. پیکر پاکش پس از تجهیز در شیخان قم به خاک سپرده شد .

آيت اللهي كه عمامه اش را قايم ميكرد تا از پدرش كتك نخورد




به نامت

اي كه يك اتصال كوچك به تو كافيست

تا آدمي به همه دو عالم متصل شود!

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی در این روز آخری ماه مبارک رمضان دلم شدیدهوای استادعزیزم و آقاجون خودمون رو کرده بود .برای همین مطلبی آماده کردم تا در دست نوشته سید به یادگار بماند .فاتحه اي همراه باصلوات نثار آيت الله مجتهدي تهراني هدیه کنید. یا حی

«چه زیبا میگفت :اسوه اخلاق ، عالم عامل و فقیه بزرگوار حضرت آیت الله احمد مجتهدی طهرانی،راه رسيدن به همه‌چيز علاوه بر پشتکار و زحمت آدمي و توکل به خدا،‌ نياز به توسل اهل‌بيت(ع)‌ هم دارد و توسل در زندگي انسان بسيار مؤثر است. آيت‌الله مجتهدي(ره) گفته‌‌اند: يکي از رموز موفقيت من توسل بوده‌ است. اينکه به ائمه اطهار (ع)‌ توسل مي‌کنيم، شرک نيست، بلکه چون خودمان آبرو نداريم، مي‌رويم نزد آن‌هايي که پيش خدا آبرو دارند تا شفاعت ما را بکنند.»


آیت‌الله حاج شیخ احمد مجتهدی تهرانی در سال ۱۳۰۲ در تهران به دنیا آمد. سطح خانوادگی او متوسط بود. به قول خود، پدرش اهل علم نبود و بازاری بود. بسیار دوست می‌داشت که پسرش نیز شغل پدر را ادامه دهد و بالعکس از اینکه او «آخوند» شود امتناع می‌کرد.

شیخ احمد اما علاقه فراوانی به دروس حوزوی داشت. در نوجوانی مدتی بازاری شده بود و علاوه بر آنکه دروس قدیم می‌خواند، دروس حوزوی را هم «قاچاقی» فرا می‌گرفت. آن هنگامی که «ملّبس» به لباس روحانیت شد، «معمم» شدن خود را از پدر مخفی می‌داشت و شبها وقتی به منزل باز می‌گشت، «عِمامه» را به زیر جامه خود مخفی می‌کرد تا از پدر کتک نخورد. بعدها اما پدر نه تنها با «اهل علم» شدن شیخ احمد موافقت کرد که او مایه افتخار پدر شد. پدر به پشت سر او می‌آمد و نماز را به امامت وی اقامه می‌کرد.


از درس خواندن‌های جدی و پیگیر خود برای شاگردانش زیاد می‌گفت. از اینکه پیش از نماز صبح هر روز حداقل ۲ مباحثه داشته و حتی تابستان‌ها با مرحوم برهان و سایر طلبه‌ها به لواسان می‌رفته و درس می‌خوانده . حتی می‌گفت ظهر که می‌شد بعد از نماز حاج شیخ علی اکبر برهان یک نان و ۳-۲ عدد زردآلو به عنوان نهار به ما می‌داد و ما می‌خوردیم و دوباره بعد از اندکی استراحت به مباحثه می‌پرداختیم. حتی شَجَر و حَجَر و... را هم صرف می‌کردیم تا صیغه‌ها را به خوبی به خاطر بسپاریم. او حتی به مزاح می‌‌گفت که اگر من امروز به شما کمتر از «پلو» بدهم به من فحش می‌دهید!

اهتمامش به طلبه کردن و معمم کردن طلاب فوق‌العاده بود. طلبه‌ها یکی به هنگام ورود به حوزه و یکی هم به هنگام معمم شدن باید به محضرش می‌رسیدند تا او باصطلاح آنها رو «می‌پسندید» و اجازه می‌داد. باز هم به شوخی می‌گفت: یه نگاه حلاله! و من با یه نگاه می‌فهمم که چه کسی لایق طلبه شدن یا آخوند شدن هست یا نه. به بعضی‌ها می‌گفت شما لیاقت ندارید بروید سر کوچه لبو فروشی کنید؛ چون اگه بیایید و طلبه بشوید به ضرر خودتان و مردم است و فردا دادگاه ویژه روحانیت مجبور میشود شما رو تیر باران کند .پس می شوید آخوند تیر بارانی!
اما در مقابل، بعضی‌ها را که شاید در کوچه و خیابان هم می‌دید -که حتی گاهی خود هم نمی‌خواستند طلبه بشوند- می‌رفت در خانه‌شان با پدر و مادرشان صحبت می‌کرد و می‌گفت بچه‌تان به درد طلبگی می‌خورد و بالاخره با اصرار ، او را طلبه می‌کرد.

خودش تعریف می‌کرد که یک روز به «اکبر گودرزی» که قبلا طلبه‌اش بوده گفته «برو بیرون ای بی‌نور!» و او را اخراج کرده. گودرزی اما به مدرسه دیگری در تهران رفته و تحت تعالیم موسوی خوئینی‌ها به گروهک فرقان پیوسته و سرانجام شهید مطهری را ترور کرده است.

هر 4 آقازاده رهبر معظم انقلاب، شاگرد آیت‌الله مجتهدی بودند که بعدها برخی‌شان به قم رفته و برخی دیگر بعد از تحصیل، در همین مدرسه تدریس می‌کردند. حاج آقا میگفت بعضی وقتها برخی از کلمات قصار من یا شوخی ها را آقازاده های رهبر به ایشان منتقل میکنند و ایشان کلی می خندند!

آيت الله مجتهدي از اهتمام فرزندان رهبر معظم انقلاب به درس خواندن خیلی خوشنود بود. در سر کلاس های عمومی بارها میگفت که از فرزندان رهبر یاد بگیرید و همچون آنان باشید. میگفت آقازاده اول رهبری ظهرها که میشد یک نان تافتون می خرید و همین دم درب ورودی به شبستان روی زمین می نشست،نانش را خالی خالی لقمه می کرد، میخورد و مباحثه هایش را ادامه میداد.

دو خاطره از آيت الله مجتهدي: ديدن امام به اندازه يك كربلا رفتن مزه داد!

در محله ما پیرمرد زحمتکشی که ظاهراً مقّنی هم بود،به قدری عاشق امام بود که بارها به من گفته بود: "اگر مرا پیش امام ببری، صدهزار تومان به تو می‌دهم. " من معمولاً به ایشان می‌‌گفتم: " شما به آقای لواسانی مراجعه کنید. " می گفت: " به آقای لواسانی گفته‌ام، ولی تا به حال نشده. "وقتی قرار شد نزد امام برویم،این فرد را در بازارچه دیدم. صدایش زدم و پرسیدم: "دیدن آقا رفتی؟ " گفت: "نه ". گفتم: "صدهزار تومانت کجاست؟ " ‌گفت: "آماده است. " گفتم: "فردا بردار بیاور. " که البته ما پول این آقا را هم گذاشتیم روی کمک‌هائی که به جبهه می‌کردیم و دادیم به دفتر امام. شب وقتی به مسجد برگشتیم،‌ این آقا را دیدم و پرسیدم: "آقا را خوب دیدی؟خوش گذشت؟ " گفت: "به اندازه یک کربلا رفتن به من مزه داد. " من واقعاً با دیدن حالت افرادی مثل این پیرمرد که این طور امام را دوست داشتند، یاد آن حدیث معروف امیرالمومنین (ع) می‌افتادم که می‌فرمودند: "خالطوا الناس مخالططاًان عشتم معهما هنوا الیکم و ان متم بکو علیکم " با مردم جوری زندگی کنید که تا زمانی که زنده هستید، دوستتان داشته باشند و وقتی هم از دنیا رفتید، گریه کنند. امام واقعاً مصداق اتّم این حدیث بود و علت اصلی‌اش هم اخلاص ایشان بود.

تواضع آقا در برابر امام

یکی از جهاتی که من به آقای خامنه‌ای علاقمندم، تواضع ایشان است. یادم هست روز سوم رحلت امام، آقای خامنه‌ای در دانشگاه تهران فاتحه‌ای گرفتند و ما رفتیم. آقای فلسفی در منبر از آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان رهبر کبیر انقلاب نام برد. ایشان بلافاصله در میانه سخنرانی آقای فلسفی تذکر دادند که: " خیر! رهبر کبیر انقلاب، امام هستند.این عنوان باید برای امام بماند. " من از این تواضع ایشان خیلی خوشم آمد و لذا همیشه دعاگوی ایشان و همه مراجع تقلید هستیم.

داستان توبه نــــصـــوح

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی خیلی هامون این جریان رو شنیدیم که برو «توبه نـصوح» کن حال این داستان خدمت شما یا «استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ذوالجلال و الاكرام و اتوب اليه»

پیش گفتار:

حقيقت «توبه» همان ندامت و پشيمانى از گناه است، كه لازمه آن تصميم بر ترك در آينده است، و اگر كارى بوده كه قابل جبران است، در صدد جبران برآيد، و گفتن استغفار نيز بيانگر همين معنى است، و به اين ترتيب، اركان توبه را مى توان در پنج چيز خلاصه كرد: «ترك گناه ـ ندامت ـ تصميم بر ترك در آينده ـ جبران گذشته ـ استغفار».

حال ببينيم  «توبه نصوح» چيست ؟

پاسخ اين سؤال را مى توان از آيه ۸ سوره «تحريم» بدست آورد.

خداى متعال در اين آيه راه نجات از آتش دوزخ را نشان داده است، مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به سوى خدا بازگرديد و توبه كنيد، توبه خالصى» (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً).

آرى، نخستين گام، براى نجات، توبه از گناه است، توبه اى كه از هر نظر خالص باشد، توبه اى كه محرك آن فرمان خدا و ترس از گناه، نه وحشت از آثار اجتماعى و دنيوى آن، بوده باشد، توبه اى كه براى هميشه انسان را از معصيت جدا كند و بازگشتى در آن رخ ندهد.

«تمام اين ملك و نعمت اجر توبه راستين و صادقانه ات بود كه بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غايب شدند.»

حال این داستان آموزنده اي «توبه نصوح» که به شرح ذيل  خدمت شما ارزانی میشود:

نَصوح مردى بود شبيه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد.

او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگرشهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى
از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى و زرنگى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اعيان و اشراف
دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به ميان آمد.
دختر شاه مايل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببيند.
نصوح جهت پذيرايى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص نديمانش به اتفاق
نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد .
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از اين حادثه دختر پادشاه در غضب شده
و به دو تن از خواصش دستور داد كه همه كارگران را تفتيش كنند تا شايد آن گوهر ارزنده پيدا شود.
طبق اين دستور مأمورين ، كارگران را يكى بعد از ديگرى مورد بازديد خود قرار دادند، همين كه نوبت به نصوح رسيد
با اينكه آن بيچاره هيچگونه خبرى از آن نداشت، ولى از ترس رسوايى، حاضر نـشد كه وى را تفتيش ‍ كنند،
لذا به هر طرفى كه مى رفتند تا دستگيرش كنند، او به طرف ديگر فرار مى كرد و اين عمل او سوء ظن دزدى
را در مورد او تقويت مى كرد و لذا مأمورين براى دستگيرى او بيشتر سعى مى كردند.
نصوح هم تنها راه نجات را در اين ديد كه خود را در ميان خزينه حمام پنهان كند، ناچار به داخل خزينه رفته و همين
كه ديد مأمورين براى گرفتن او به خزينه آمدند و ديگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود به خداى تعالى
متوجه شد و از روى اخلاص توبه كرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته
خدا راطلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان
تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست كه از اين غم و رسوايى نجاتش دهد.
به مجرد اين كه نصوح توبه كرد، ناگهان از بيرون حمام آوازى بلند شد كه دست از اين بيچاره برداريد كه گوهر پيدا شد.
پس از او دست برداشتند. و نصوح، خسته و نالان شكر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او در این واقعه عیناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌ قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد،
ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی ومشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

هر مقدار مالى كه از راه گناه تحصيل كرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند،
ديگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج
و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود، سكونت اختيار نمود و به عبادت خدا مشغول گرديد.

اتفاقاً شبى در خواب ديد كسى به او مى گويد : « اى نصـــوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آنكه گوشت و پوست
تو از فعل حرام روئيده شده است؟ تو بايد چنان توبه كنى كه گوشتهاى حرام از بدنت بريزد . »
همين كه از خواب بيدار شد با خودش قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و به اين ترتيب
گوشتهاى حرام تنش را آب كند. نصوح اين برنامه را مرتب عمل مى كرد تا در يكى از روزها همانطورى
كه مشغول به كار بود، چشمش به ميشى افتاد كه در آن كوه چرا میكرد. از اين امر به فكر فرو رفت كه اين ميش
از كجا آمده و از كيست؟ تا عاقبت با خود انديشيد كه اين ميش قطعاً از شبانى فرار كرده و به اينجا آمده است،
بايستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پيدا شود و به او تسليمش نمايم .
لذا آن ميش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گياهان كه خود مى خورد، به آن حيوان نيز مى داد
و مواظبت مى كرد كه گرسنه نماند.
خلاصه ميش زاد ولد كرد و نصوح از شير و عوائد ديگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام كاروانى كه راه را گم كرده بود
و مردمش از تشنگى مشرف به هلاكت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همين كه نصوح را ديدند از او آب خواستند
و او به جاى آب به آنها شير مى داد به طورى كه همگى سير شده و راه شهر را از او پرسيدند.
وى راهى نزديك را به آنها نشان داده و آنها موقع حركت هر كدام به نصوح احسانى كردند و او در آنجا قلعه اى
بنا كرده و چاه آبى حفر نمود و كم كم در آنجا منازلى ساخته و شهركى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده
و رحل اقامت افكندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محل سكونت اختيار كردند،
همگى به چشم بزرگى به او مى نگريستند.
رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبير او به گوش پادشاه آن عصر رسيد كه پدر آن دختر بود.
از شنيدن اين خبر مشتاق ديدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند.
همين كه دعوت شاه به نصوح رسيد، نپذيرفت و گفت : من كارى و نيازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
مأمورين چون اين سخن را به شاه رساندند، بسيار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن
نزد ما حاضر نيست ما مى رويم كه او را و شهرك نوبنياد او را ببينيم.
پس با خواص درباريانش به سوى محل نصوح حركت كرد، همين كه به آن محل رسيد به عزرائيل امر شد
كه جان پادشاه را بگيرد، پس پادشاه در آنجا سكته كرد و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و ديدار او آمده بود،
در مراسم تشييع او شركت و آنجا ماند تا او را به خاك سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت،
اركان دولت مصلحت ديدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسيد، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانيده
و بعد با همان دختر پادشاه كه ذكرش رفت، ازدواج كرد و چون شب زفاف و عروسى رسيد، در بارگاهش ‍ نشسته بود
كه ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، ميش من گم شده بود و اكنون آن را نزد تو يافته ام،
مالم را به من رد كن . نصوح گفت : چنين است.
دستور داد تا ميش را به او رد كنند، گفت چون ميش مرا نگهبانى كرده اى هرچه از منافع آن استفاده كرده اى،
بر تو حلال ولى بايد آنچه مانده با من نصف كنى .
گفت : درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غير منفول را با او نصف كنند.
آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن، ميش است بلكه ما دو فرشته براى آزمايش تو آمده ايم.
تمام اين ملك و نعمت اجر توبه راستين و صادقانه ات بود كه بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غايب شدند.

انسانها زمانی نا امید می شوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده است

مجالس عزاداری ممنوع...

در فرهنگ ایرانی، مجالس ترحیم از مراسمی بود که به صورت عرفی در جامعه رواج داشت و طبق سنت، مردم برای مردگان خود به جهت احترام و بزرگداشت آنان مجالس ترحیم و سوگواری برگزار می کردند.



با توجه به اینکه این سنت با فرهنگ اسلام و اعتقادات اسلامی عجین شده بود، در چنین مجالسی به طور معمول ضمن خواند قرآن، ذکر مصیبت و بیان مصائب اهل بیت (ع) و امام حسین (ع) نیز بیان می شد و تحمل چنین مجالسی برای حکومتی که خواهان ریشه کنی عقاید اسلامی است، غیرقابل تحمل بود. فرزانه نیکوبرش راد می نویسد:

ضمن اینکه اداره کننده چنین مجالسی و سخنرانان آنان از میان روحانیون بودند، یعنی روحانیون در تار و پود زندگی اجتماعی مردم نقش داشتند از تولد تا مرگ. لذا حکومت پهلوی پی برد اینگونه مجالس می تواند محل تجمعی باشد که بهره گیرندگان اصلی آن روحانیون بودند. حکومت رضاخان چون نمی توانست چنین مجالسی را به طور کلی ممنوع سازد، فقط جهت انجام مراسم ترحیم محدودیتهایی ایجاد کرد و سعی کرد مراسم را از حالت طبیعی آن خارج سازد و با قرار دادن میز و صندلی و محدودیت اجرای مراسم در مساجد خاص، مساجد و مجالس ترحیم را هم به سوی متجدد شدن! سوق دهد و به اصطلاح خود به انجام چنین مراسمی نظم و جهت خاصی بدهد. طی بخشنامه ای در 24 خرداد 1314 از سوی دربار دستور داده شد: «مجلس ترحیم بیش از یک روز نباید باشد و دو ساعت بیشتر طول نکشد، فقط سورة الرحمن خوانده شود و ذکر مصیبتی مختصر، مراسم صرف چای و قهوه و قلیان ممنوع بود...» در همین راستا به مأمورین خود دستور داد ضمن جلوگیری از راه انداختن دستة عزاداری در ماه محرم و صفر، مردم تشویق شوند تا در مجالس روضه بر روی صندلی بنشینند.
ایجاد محدودیت جهت انجام شعائر مذهبی تنها در شهرهای خاص نبود، بلکه کل شهرهای ایران از جمله قم و مشهد را هم در بر می گرفت. به عبارتی مراسم مذهبی، به خصوص مراسم عزاداری شهادت امام حسین (ع) محدود و یا ممنوع شد. این موضوع حتی در مورد قم و مشهد نیز مصداق داشت.


حکومت رضاخانی نسبت به قم به عنوان کانون روحانیون و مرکز حوزه علیه قم، حساسیت بیشتری نشان می داد و از آزار روحانیون هیچ ابایی نداشت. مدرسه فیضیه را هم به بهانه های مختلف مورد تاخت و تاز قرار می داد. این دستوالعملها دست شهربانی و مأمورانش را برای تعرض به حوزه باز می گذاشت. بعد از اعلام ممنوعیت مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) آیت الله حائری که علاقه خاصی به سیدالشهدا (ع) داشت، حتی علل موفقیت خود را از این خاندان می دانست، قبل از رسیدن به مرجعیت، در خیابانها در دسته های سینه زنی و عزاداری اباعبدالله شرکت می کرد و نوعی توسل و شیفتگی خاص نسبت به خاندان اهل بیت (ع) علی الخصوص امام حسین (ع) داشتند؛ در جلسات درس خود «دستور می دادند قبل از تدریس کسی قدری مصیبت سیدالشهدا (ع) را بخواند و سپس درس خود را شروع می کردند.» عموماً «این توسل توسط یکی از شاگردانش حاج آقا جواد قمی یا شیخ ابراهیم صاحب الزمانی انجام می گرفت.


آیت الله حائری علی رغم سخت گیریهای رژیم در برگزاری مجالس روضه خوانی و بیان ذکر مصیبت، در مجالس خود به ذکر و توسل به اهل بیت (ع) ادامه می داد. آیت الله عبدالحسین غروی تبریزی نقل می کند: «دوران سختی بود، حوزه علمیه دوران پرمصیبتی را گذراند... در مدرسه فیضیه مجلس ترحیمی برگزار شده بود از طرف حاج شیخ. ایشان (آیت الله حائری) هم شرکت کرده بود. میرزا حبیب اصفهانی که از وعاظ تهران بود، روی منبر در حال سخنرانی بود که رئیس سازمان امنیت وقت حسین خان تفرشی آمد و جلوی حاج شیخ وقیحانه با صدای بلند فریاد زد: میرزا حبیب، بیا پائین او هم فوری آمد پائین. هیچ کس جرئت نکرد اعتراضی بکند، حرفی بزند. سکوت سنگینی بر مجلس حاکم شد.»
فضای جامعه به قدری خفقان و رعب آور بود که هیچ کس جرئت اعتراض کردن را نداشت. اما این مانع از آن نبود که آیت الله حائری دیگر مراسم عزاداری یا ترحیم را برگزار نکند، بلکه به مناسبتهای مختلف سعی می کرد که مراسم عزاداری یا ترحیم را برگزار کند. او حتی با تربیت طلاب مورد نظر، در ایام سوگواری برخی از طلاب را به جهت برگزاری مراسم و تبلیغ به شهرستانها می فرستاد تا به ارشاد مردم بپردازند.

یکی از مراسمی که آیت الله حائری به علت عشق به خاندان اهل بیت (ع) در ایران مرسوم کرد، عزاداری در ایام فاطمیه بود و «تا آخر عمر در این ایام حزن و اندوه برگزاری مراسم عزا و ذکر مصیب در مدرسه فیضیه را ترک نکرد.»
آیت الله حائری در درسهای خود به طلبه ها در مورد فلسفه قیام امام حسین (ع) و وظیفه طلاب و روحانیون در جامعه آن روز می گفت: «آقایان اسلام رفت، ما باید اسلام را حفظ کنیم. امام حسین (ع) روز عاشورا در کربلا بود و اصحابش می دانستند که آن حضرت سرانجام کشته خواهد شد، اما می گفتند ما باید جنگ کنیم و کشته شویم و لشکر کوفه را سرگرم نماییم، برای اینکه امام یکساعت دیرتر کشته شود. اگر اینها روز عاشورا فداکاری نمی کردند، کوفیان در همان آغاز صبح امام حسین (ع) را شهید می نمودند. می گفتند ما باید جلوی لشکر کوفه بایستیم، تا اینکه عمر حجت خدا، یکساعت زیادتر شود، ما هم وظیفه مان همین است، آقایان اسلام رفت، ما باید با درس خواندنمان کاری کنیم که اسلام دیرتر برود. این نصیحت حاج شیخ به طلبه های ان زمان بود.»

آیت الله حائری، همچنین، با یادآوری فلسفه شهادت امام حسین (ع) و قیام و ایستادگی او در مقابل لشکر کوفه که می توانست تعبیر به حکومت موجود باشد به طور مستقیم به حکومت اشاره کرده است که هدف حکومت نابودی حوزوی را جدی بگیرند. معارف اسلامی و اسلام را درست بشناسند تا بتوانند آن را در جامعه ترویج کنند.
آیت الله حائری در مقابل حملات رژیم به شعائر مذهبی، همواره سعی می کرد به طور مستقیم و غیرمستقیم مقاومت کند، تا آنجا که می توانست به دستور او، مجالس ترحیم و مراسم سوگواری را برگزار می کرد اما به گونه ای نبود که بخواهد حساسیت رژیم را برانگیزد، بلکه سعی داشت که هم دست به عمل بزند و هم مدرسه فیضیه و حوزه را از تهاجم بی امان رژیم ددمنش، مصون و پایدار نگه دارد.
آیت الله حائری مراسم عزاداری و سوگواری را در مدرسه فیضیه برگزار می کرد و اگر عوامل رژیم برخورد نمی کردند که مراسم ادامه می یافت و اگر برخورد و ممنوعیتی از سوی رژیم اعمال می شد، با سکوت و بدون اعتراض و بدون درگیری مجلس خاتمه می یافت. گرچه این گونه برخوردها موجبات تألمات روحی آیت الله حائری را فراهم می آورد و بسیار برای او رنج آور بود، اما آن را به خاطر حفظ حوزه تحمل می کرد.

منابع:
1ـ مکی، حسین. تاریخ بیست ساله ایران، تهران: امیرکبیر، 1357
2ـ مختاری، رضا. سیمای فرزانگان، قم: دفتر تبلیغات اسلامی،1372
3ـ ریحان یزدی، سید علیرضا. آینه دانشوران. قم: کتابخانه آیت الله مرعشی،1372.
4ـ کریمی جهرمی، علی. آیت الله موسس (مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری)، قم: دارالحکمه،1374.
5ـ شریف زاده، محمد. آثارالحجه، قم: دارالکتاب،1332.

"خاخامی" که "آخوند" شد...!

نكته: ملاآقابابا، خاخام بزرگ يهود در دوره فتحعلي‌شاه قاجار بود كه 190 سال قبل به همراه بيش از 70نفر از پيروان يهودي‌اش اسلام آورد و حالا فخرالاسلام محمدرضا نام دارد كه در مسجد مظفري آرميده است...

حالا همه مي‌دانيم تهران ديگر انار ندارد، تهران حالا خيلي چيزها ندارد، كلاغ‌ها از تهران مهاجرت كرده‌اند، تهران ترافيك و دود و آب نيترات‌دار دارد، ركورددار سرطان و سكته است و... اما اين شهر شلوغ كه يا به بدي‌هايش عادت كرده‌ايم يا خوبي‌ها و زيبايي‌هايش را دوست داريم و ماندگارش شده‌ايم، يك روي ديگر هم دارد، يك روي نوستالژيك، خاكش را كنار بزني، صندوقچه اسرار تهران را پيدا مي‌كني، بخصوص منطقه دوازدهش، عودلاجان، قورخانه، مولوي، ميدان اعدام، توپخانه و كاخ گلستان، باغ ملي و... تهران هرچه نداشته باشد، يادگاري زياد و خوب دارد، خوب هم دارد، آنقدر از قاجار و پهلوي يادگاري برايمان گذاشته‌اند كه كافي است يك ديوار دور منطقه دوازده تهران بكشيم و اسمش را بگذاريم «موزه»! موزه‌اي كه بليت، وروديه، مامور و تشريفات ندارد.


مسجدي در محاصره پرده‌فروش‌ها

خيابان مولوي را با پرنده‌فروشي‌هايش مي‌شناسند، پرنده‌فروشي‌هايي كه ديگر نيست و حالا تبديل شده‌اند، به قفس فروشي، البته نسبت بين مولوي و پرنده‌ها، به همان «جناس» است كه خيابان ناصرخسرو هم بورس دوا و دارو و آمپول كمياب تاريخ مصرف گذشته و نگذشته شده است و البته خيابان فردوسي هم بازار دلالان دلار و سكه و اسكناس تانخورده براي لاي كتاب!

تهران دو باغ فردوس دارد، يكي همان باغ مصفاي نرسيده به ميدان تجريش و موزه سينما كه پاتوق عشق فيلمي‌ها و فيلم‌بازهاست، يكي هم درست در ميان دود و دم و همهمه بازار، ايستگاه باغ فردوس خيابان مولوي.

اين هم از عجايب تهران است كه اولين زايشگاه مدرن و امروزي‌اش ـ بيمارستان اكبرآبادي ـ دقيقا روي قبرستان قديمي شهر ساخته شده است، قبرستان معروف به «سرقبرآقا» كه هنوز گنبد آبي‌اش چشمنواز است، اما از آن قبرستان عظيم تقريبا هيچ چيز باقي نمانده است، قبرها شده‌اند دكان و خيابان و سنگفرش و جوي آب!

سرقبرآقا فقط قبرستان نبود، اولين مركز بازيافت سنتي(!) تهران هم بود، جعفر شهري، نويسنده كتاب «طهران قديم» نوشته است: خاكروبه‌هاي تمام شهر در آنجا جمع مي‌كردند و خاكروبه‌ها توسط دولابي‌ها [اهالي دولاب در شرق طهران] غربال شده براي كشت و زرع حمل مي‌شد و باقيمانده‌هاي آن در همانجا مانده به صورت تل عظيمي با بوي زننده تعفني وسط قبرستان خودنمايي مي‌كرد. محل دفن اطفال و مرده‌هاي كنار و گوشه بي‌صاحب و اموات بي‌ارزشي كه حتي مردم زحمت حمل اجساد را تا گورستان چهارده معصوم(ع) [حوالي ميدان شوش فعلي] به خود نمي‌دادند. قبرستاني كه در قحطي‌ها و وبايي‌ها از زمان ناصرالدين شاه به بعد به وجود آمده بود.

از خيابان مولوي و پرنده‌فروشي‌هايش چند صد قدم به غرب بياييد، ناگهان فضا عوض مي‌شود، چند قدم بعداز بيمارستان و زايشگاه اكبرآبادي بين انبوه موتورهاي در حال استراحت پيك‌هاي موتوري بازار تهران، تابلوي كوچك و مظلومانه، مسجد مظفري پيداست، خود مسجد هم در محاصره پرده فروشي‌هاست...


خواب‌گزاران مسجد مظفري

«به يك يخچال براي جهيزيه خانواده‌اي مستمند نياز داريم»، «چه زيباست كه در نگهداري جاكفشي مسجد دقت كنيم»، «موبايل خود را هنگام ورود به مسجد خاموش كنيد» و ... مثل همه مسجدهاي شهر است، اين مسجد مظفري، با همان پلاكاردهاي آشنا، حتي مثل مساجد بازار و ميدان‌هاي شلوغ، خواب‌گزار ـ بر وزن نمازگزار ـ هم دارد! آدم‌هايي كه مي‌آيند در خانه خدا و لختي مي‌خوابند، لابد مهمان خود خدايند ديگر، چه مي‌شود گفت؟!

همه چيز مسجد معمولي معمولي است، حتي ساختمانش هم معمولي و تازه تاسيس است، ولي حتما بايد سراغ آن «قبر مخصوص» را بگيري كه خادم پير اما سرپاي مسجد يك نگاه براندازانه بكند و شما را ببرد انتهاي مسجد، فرش‌ها را كنار بزند و قبر «فخر‌الاسلام محمدرضا، خاخام سابق يهود» را نشانتان بدهد، فخر‌الاسلام هم مهمان خانه خداست، اما برخلاف آن خواب‌گزارهاي غريبه و گذري، سال‌هاست كه در خانه خدا خوابيده است.نزدیک به 200 سال!


جوانكي كه خوابش را با زير و رو كردن فرش بهم زده بوديم، عميقا وحشت كرده است و با تعجب و چشم‌هاي گرد شده به ما نگاه مي‌كند: خواب قيلوله‌اش دقيقا روي قبر فخرالاسلام بود! البته بقيه خواب‌گزارهاي مسجد مظفري اصلا بيدار نشدند و صداي شاتر دوربين عكاس روزنامه هم آنها را از خواب شيرين‌شان بيدار نكرد.

در امّت كليم خدا پيشوا شدم

ديدم محمّد است محمدرضا شدم

قبر ساده است و تنها، تنها قبر مسجد مظفري، كف مسجد رو به قبله، قبر حجت‌الاسلام حاج محمدرضا، خاخام سابق يهود، صاحب كتاب رديه بر يهود، يك سنگ قبر قديمي هم دارد كه به ديوار نصبش كرده‌اند، اما بدسليقگي كرده‌اند و طلقي روي سنگ گذاشته‌اند كه عملا نوشته‌هاي سنگ قبر اوليه را ناممكن مي‌كند.

اما فخرالاسلام و خاخام آقاباباي سابق كه بود؟ «ملا آقابابا» خاخام بزرگ يهود در دوره فتحعلي‌شاه قاجار بود، در سال 1237 هجري قمري ـ 1822 ميلادي( حدود 190 سال قبل) به همراه بيش از 70 نفر از پيروان يهودي‌اش اسلام آورد.

خاخام آقابابا، مشهور زمانه بود و كوچه‌اي كه منزلش در محله يهوديان تهران ـ عودلاجان ـ واقع بود، به نام خودش بود، به اصطلاح روحاني محل و بزرگ يهود در تهران بود، اما اسلام آورد.

اسلام آوردن خاخام بزرگ يهود در تهران آنقدر مهم بود كه در مجلس اسلام آوردنش، علماي بزرگي چون ملا احمد نراقي و ميرزا بزرگ قائم‌مقام هم در آن مجلس حاضر شدند. شگفتي داستان به همين جا ختم نمي‌شود، خاخام سابق خيلي زود به كسوت روحانيت شيعه درآمد و شد «حجت‌الاسلام محمدرضا فخر‌الاسلام».

اما شگفتي ديگر زندگي اين خاخام آخوند شده، رديه‌اي بود كه او به زبان عبري بر يهوديت نوشت، البته متن عبري كتاب ظاهرا با توطئه‌هاي عمدي مفقود شده، اما ترجمه فارسي‌اش منتشر شده است، البته صد سال قبل و با چاپ سنگي و قديمي!

داستان فخرالاسلام مورد توجه مستشرقان غربي قرار گرفته بود، دانيل زاديك در كتاب « مباحثات ديني شيعيان امامي با يهوديان در اواخر قرن هجدهم و نيمه نخست قرن نوزدهم ميلادي» با ترجمه جواد مرشدلو ماجراي فخر‌الاسلام را چنين روايت مي‌كند: «كتاب فخرالاسلام سال 1292 هجري (1875 ميلادي) منتشر شد و منبع ارزشمندي از استدلال و ادّله را براي مسلمانان فراهم آورد. تغيير دين رضايي و احتمالا كتابش، آن‌طور كه گزارش شده است، باعث گرايش گروه پرشماري، از يهوديان به اسلام شد؛ در سال 1292/6-1875 «بيش از هزار نفر» يهودي به اسلام گرويدند، اين كتاب زندگي اجتماعي يهوديان ايران را متحول و موجي از رديه‌نويسي‌ها و انتقادات را عليه آنان فراهم كرد.»

محمدرضا دو سال هم از پنجاه سال سلطنت ناصرالدين شاه قاجار را درك كرد و سرانجام در 1266 هجري قمري جان به جان‌آفرين تسليم كرد و مهمان خانه خدا شد تا امروز، تنها تكريم وي شايد اين بود كهبازماندگانش، قبرش را در سال 1352 شمسي بازسازي كردند و به جاي سنگ قبر قديمي ـ كه ذكرش را شنيديد ـ يك سنگ قبر امروزي با خط نستعليق جايش گذاشتند.


فخرالاسلام شيخ محمدرضا در ابتداي كتابش، چنين خود را معرفي مي‌كند:

«كمترين حقير فقير از سلسله علماي بني‌اسرائيل بودم و در ميان ايشان از افاضل و اعيان بودم و همگي علماي بيت‌المقدس و ارباب فهم آن طايفه به فضل و تتبع من معترف بودند و در تمام عمر مشغول به تحصيل علوم و مطالعه كتب سماوي و در مقام و متابعت رسوم انبياء سلف و علماي خلف بودم و در آن تجسس و طلب به غير از تميز ميانه حق و باطل اديان و وصول به طريق حق و ايقان مطلبي و مقصودي نداشتم و پيوسته ظهور راه صواب را از مفتح‌الابواب سائل بودم.»

بشارت به پيامبر آخرالزمان ـ حضرت محمد(ص) و اشاره به ظهور منجي آخرالزمان از نسل پيامبر(ص) و حتي نام دوازده امام كه در تورات آمده است، از جمله نكات قابل توجه كتاب «منقول الرضايي» فخر‌الاسلام است.

اگر مال هاليوودي‌ها بود!

اين‌كه فرد يا افرادي، محققاني در حوزه‌هاي علميه يا دانشگاه‌ها پيدا شوند كه بگردند دنبال نسخه مفقود شده كتاب فخرالاسلام به عبري، يا ترجمه كتابش را دوباره منتشر كنند و بگذارند در اينترنت، شايد كمترين قدرشناسي ما نسبت به اين عالم ديني باشد و البته جنگ نرم و مقابله با تهاجم فرهنگي و صهيونيسم و فتنه‌هاي آخرالزمان هم از اين بهتر نمي‌شود، حكايت كورش دوستي اسرائيلي‌ها و علاقه خاص‌شان به ايران و... شهره عالم است، اما كاش آنقدر كه صهيونيست‌ها ـ با دلايل خاص خودشان ـ كورش را تحويل مي‌گيرند، ما هم «فخر‌الاسلام» را تحويل مي‌گرفتيم، راستي اگر هاليوود سوژه‌اي مثل «خاخام محمدرضا» پيدا مي‌كرد، از كنارش مي‌گذشت و مثل ما روي قبرش مي‌خوابيد؟!

گزارشی از دوست خوبم اقا بهمن هدايتي ‌که در جام‌جم منتشر شد است

40 آموزه مهم درباره آیین همسرداری اسلامی

عشق و محبت توأم با احترام به همسر؛ از اهداف مهم در ازدواج، آرامش و رابطه ی محبت آمیز میان زوجین است، برقراری روابط عاطفی، نقش مهمی در استحکام خانواده و حسن رابطه و سازگاری زن و شوهر دارد... بر آن شدیم تا آیین همسرداری اسلامی را که بر گرفته از احادیث و منابع کامل میباشد را تقدیم شما خوانندگان محترم بنمایم.

به گزارش خبرنگار «رهوا»،خداوند در آیه ی 21 سوره ی روم، به اصل وجود عشق و احساس محبت متقابل بین زن و شوهر اشاره فرموده:«از نشانه های خداوند این است که از نوع خودتان، همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میانتان دوستی و رحمت نهاد».

یکی از عوامل مهم در تحقق عشق و محبت میان هسمران بیان و اظهار آن است. چه بسا کسانی که در قلب محبت فراوانی نسبت به همسرشان دارند، ولی توانایی ابراز آن را ندارند.

 

در حالی که گفتن جملاتی که حاکی از محبت زوجین نسبت به هم است در رفع بسیاری از تردیدها و سوء ظن ها مؤثر و بر میزان محبت آنان می افزاید: ائمه معصومین: هم به ابراز علاقه به همسر تأکید نموده اند و در سیره ی عملی ایشان این امر در موارد متعددی به چشم می خورد.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: وقتی مرد به زن خود با محبت می نگرد و زنش نیز به او با مهر نگرد، خداوند به دیده ی رحمت به آن ها نگاه می کند.

امروزه یکی از مهم ترین مشکلات خانواده ها نداشتن مدیریت صحیح در زندگی است؛ بسیاری از اختلافات، چالش ها و مشاجرات که مقدمه فروپاشی خانواده هاست، ناشی از نداشتن الگویی کامل در اداره خانواده است.

لذا بر آن شدیم تا آیین همسرداری اسلامی را که بر گرفته از احادیث و منابع کامل میباشد را تقدیم شما خوانندگان محترم بنمایم.

یکی از موضوعات مهمی که هر مؤمنی خواهان فهم آن از کلام درباره معصومین علیهم السلام است، موضوع «آیین همسرداری اسلامی» است .

بدین منظور، «آیین همسرداری در احادیث اسلامی » که برگرفته از «40 حدیث » در این زمینه میباشد رابرداشت کردیم و با ترجمه هایی دقیق و روان همراه سازیم و با عنوان هایی زیبا و تفکر برانگیز زمینه تدبر فراهم کنیم

این نکته را نیز خاطرنشان کنیم که 20 حدیث آغازین آن ها مربوط به «اخلاق شوهر نسبت به همسر» و 20 حدیث پسین آن ها مربوط به «اخلاق زن نسبت به همسر» است .

چشمان امید ما می گوید که این «حدیث گزینی » مطبوعتان می آید و مقبولتان می افتد; اما «خواجه شیراز» نیز چه در سفته است که گفته است:

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد که در نظر آید

یادآوری می شود که مبلغان و اساتید اخلاق محترم می توانند در ماه مبارک رمضان و دیگر ایام سال این موضوع را در قالب سخنرانی کوتاه (10 دقیقه ای) بین دو نماز یا بعد از نماز صبح مطرح کرده و هر روز یک یا دو مورد از وظایف زن یا مرد را بیان کنند . البته مبلغان هنرمند با طرح مقدمه و ارائه توضیح و سپس نتیجه گیری مطلوب از این احادیث، جلسات با برکت و پرفیضی خواهند داشت .

برای خواندن به ادامه صفحه رجوع شود.

ادامه نوشته

میرزا عبدالکریم حق‎شناس؛کمال خود را در خدمت به همسرم می دانم

امروز به مطلب جالبی برخورد کردم  «گوشه ای از زندگینامه یک استاداخلاق» و ایشان کسی نبود جز میرزا عبدالکریم حق‎شناس و خاطرات برایم زنده شد به حق استادی بودند برای خودشان لذا دیدم جایش در سید خالی است ! با ذکر یک صلوات برای ایشان ....بسم الله

نکته ؛چه زیبا فرمود«خصوصیت سوم، احترام خاصی بود که ایشان خود نسبت به خانم ها رعایت می کردند، یا به دیگران سفارش می کردند، و اگر می دانستند کسی نسبت به همسرش بد رفتار می کند، بسیار خشم می گرفتند. نسبت به همسر بزرگوار خودشان نیز نهایت ادب و احترام داشتند، و می فرمودند: «من کمال خود را در خدمت به خانم می دانم، و خود را موظف می دانم که آن چه ایشان می خواهد فراهم کنم.» و بسیار کم اتفاق می افتاد که بدون ایشان به مسافرت بروند.»

 

به گزارش«رهوا»، گوشه ای از زندگینامه استاد اخلاق مرحوم حضرت آیت الله حق شناس به قلم حجت الاسلام جاودان؛

آیت الله حاج میرزا عبدالکریم حق‎شناس تهرانی در سال 1298 شمسی در خانواده ای متدین در تهران متولد شدند. نام پدرشان علی و نام خانوادگی‎شان صفاکیش بود. پدر در فرمانداری آن روز تهران صاحب منصب بود و به همین جهت به علی‎خان شهرت داشت. او سه فرزند داشت: ولی، کریم و رحیم. منزل مسکونی پدریشان در خیابان عین الدوله یا ایران کنونی قرار داشت که جزو محلات نجیب تهران حساب می شد. پدر در ایام صباوت فرزندان خویش وفات یافت؛ ولی مادرشان تا آن زمان که ایشان به سن پانزده شانزده سالگی برسند در قید حیات بود.

برای فیض بیشتر به ادامه رجوع شود!!!!

ادامه نوشته

شیخ رجبعلی خیاط،«به خدا عرض کردم»

با عرض سلام خدمت دوستان گرامی امروز داشتم کتاب «کیمیای محبت» شرح زندگانی شیخ رجبعلی نکوگویان معروف به شیخ رجبعلی خیاط، شرح کرامات، خلقیات و منش شیخ دلسوخته ای را میخواندم که عالمان مکتب علم دو زانو در برابر ادب و معرفتش نشسته و تلمّذ می کنند.

آیت الله ری شهری این کتاب را در انتشارات دارالحدیث تدوین کرده و در مقدمه اینچنین آورده است: سالهای سال آمدند و رفتند پیران و جوانانی که درس عشق می گرفتند و محبت و معرفت از شیخ، و چه زیبا می گفت که اگر خیلی پهلوانی با نفس خود کشتی بگیر!


حال در ادامه بخش هایی از این یادداشت ها و خاطرات را برای شما کاربران گرامی گلچین کردم :

«منِ» خود را باید با «خدا» عوض کنی»

شیخ بارها تکرار می کرد که:

دین حق، همین است که بالای منبرها گفته می شود ولی دو چیز کم دارد: یکی اخلاص و دیگری دوستی خداوند متعال. این دو باید به مواد سخنرانی ها افزوده شود.و می فرمود:

مقدس ها همه کارشان خوب است. فقط «منِ» خود را باید با «خدا» عوض کنند.

«اگر اینها به درد من می خورد، به من نمی دادی...»

یکی از دوستان شیخ از او نقل کرده که فرمود:


شب ها در مسجد جمعه تهران می نشستم و حمد و سوره مردم را درست می کردم. شبی دو بچه در مسجد باهم دعوا می کردند. یکی از آنها مغلوب شد و برای اینکه کتک نخورد آمد پهلوی من نشست. من از فرصت استفاده کردم و از او خواستم حمد و سوره اش را بخواند. این کار همه وقت آن شب مرا گرفت. شب بعد درویشی نزد من آمد و گفت: من علم کیمیا، سیمیا، هیمیا و لینیا دارم و آماده ام به شما بدهم، مشروط به اینکه ثواب کار دیشب خود را به من بدهید. به او گفتم نه! اگر اینها به درد من می خورد، به من نمی دادی...

«بلعم باعورا»
شیخ روزی فرمود:

امام جمعه زنجان و جمعی از محترمین تهران به اینجا آمدند. ایشان همراهان را معرفی کرد و...در اثر این آمد و رفت حالتی به من دست داد که به جایی رسیدم که بزرگان به دیدن من می آیند و.. شب حالت عجیبی به من دست داد، حالم خیلی گرفته شد. با تضرع و زاری به درگاه خدای متعال صفای باطن بازگشت. در فکر فرو رفتم که اگر این حالت ادامه پیدا می کرد؛ تکلیف من چه بود و چرا اینطور شدم. در این فکر بودم که «بلعم باعورا» را به من نشان دادند و گفتن اگر این حالت ادامه پیدا می کرد، مثل او می شدی. و نتیجه همه زحماتت این بود که با بزرگان مشحور بودی دنیا را داشتی و در آخرت چیزی نصیبت نمی شد.

این ماجرا گذشت. روزهای جمعه جلسه داشتیم. یکروز جلسه طول کشید و نزدیک ظهر شد. صاحب منزل و رفقا گفتند همین جا ناهار را صرف کنید. ما هم قبول کردیم. هفته دیگر مجددا جلسه به ظهر متصل شد و باز سفره انداختند. طبعا سفره چرب تر از هفته قبل بود. این داستان چند هفته تکرار شد. در یک جلسه که سفره خیلی رنگین بود، یک قالب کره خوب در وسط سفره قرار داشت. که توجه همه مارا به خود جلب کرده بود؛ به ذهنم آمد که این سفره به خاطر من است و بقیه رفقا نیز به خاطر من دعوت شده اند بنابراین من به خوردن این کره، اولیت دارم. با این اندیشه قدری نان برداشتم و تا دراز شدم از این کره بردارم، دیدم که بلعم باعورا در گوشه اتاق نشسته و دارد به من می خندد. این بود که دستم را پس کشیدم.

«نصف دیگر را چرا خوردی؟»

یکی از ارادتمندان شیخ درباره او نقل می کند

شبی در یکی از جلسات که در خانه فردی از دوستان شیخ بود؛ شیخ پیش از آنکه صحبت های خود را شروع کند، احساس ضعف کرد و قدری نان خواست. صاحب خانه نصف نان تافتون آورد و ایشان آن را میل کرد و جلسه را آغاز نمود. شب بعد فرمود:


دیشب به ائمه(ع) سلام کردم ولی آنان را ندیدم. متوسل شدم که علت چیست؟ در عالم معنا فرمودند: نصف آن قطعه نان را که خوردی، ضعفت برطرف شد، نصف دیگر را چرا خوردی؟

مقداری از غذا که برای بدن نیاز است خوردنش خوب است، اما اضافه بر آن موجب حجاب و ظلمت است...


«دعای یستشیر بخوان»

آیت الله فهری نقل می کند از جناب شیخ شنیدم که فرمود:

به خدا عرض کردم: خدایا! هر کسی با محبوب خویش راز و نیازی دارد و تلذذی، ما هم می خواهیم از این نعمت، برخوردار شویم. چه دعایی بخوانیم؟ در عالم معنا به من گفتند:«دعای یستشیر بخوان.»


«روح یکی از مقدسین در برزخ»

یکی از شاگردان شیخ، از وی نقل کرده است که فرمود:

در برزخ دیدم که روح یکی از مقدسین را محاکمه می کنند و همه کارهای ناشایست سطلان جائر زمان او را در نامه اعمالش ثبت کرده بودند و به او نسبت می دادند. آن شخص گفت: من این همه جنایت نکرده ام.

به او گفته شد: مگر در مقام تعریف از او نگفتی:«عجب امنیتی به کشور داده است!»؟...بنابراین تو راضی به فعل او بودی. او برای حفظ سلطنت خود، به این جنایت دست زد.

تولد در خانه خدا...

میلاد با سعادت مولود کعبه، مولی الموحدین، امیرالمومنین، حضرت امام علی علیه السلام به محضر امام عصر و الزمان، امام الانس و الجان، حجت ابن الحسن العسکری، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه و تمام عاشقان حضرت تبریک وتهنیت باد...


مكه در يكي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت كنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسك خود به گرد خانه خدا طواف مي كردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. و آن روز نيز كه روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه كعبه ازدحام عجيبي برپا بود.

در اين جمع تنها يك زن بود كه به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي كرد، شرك و كفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي كرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان كند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود كه اين فرزند تولدي مبارك و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي كرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد كرد، دردي كه فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس كرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي كرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي كشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.

چه مي دانست كه خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني كه او را از چشم مردم پنهان كند، و سرانجام آغوش گشوده كعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه كعبه گذارد. و اين تقدير الهي بود كه مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علي نهادند؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس كمياب. همان چيزي كه بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل..

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است
کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید


می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط
نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد
زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند
دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی
وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی
در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

آقا؛این روزها ز دست دل خویش شاکیم

با سلام خدمت عزیزان و خوبان باید حقیقتی را باز گو کنم و آن اینست!

آقا ؛این روزها ز دست دل خویش شاکیم!

آقا قسم به جان شما خوب می شوم

باور کن آخرش به خدا خوب می شوم

این روزها ز دست دل خویش شاکیم

قدری تحملم بنما خوب می شوم

حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش

با یک نگاه لطف شما خوب می شوم

من ننگ و عار حضرتتان تا به کی شوم

کی از دعای اهل بکا خوب می شوم

با یک دعای مادر دلسوز و مهربان

ام الائمه النجبا خوب می شوم

جمعی کبوتر حرم فاطمه شدند

من هم شبیه آن شهدا خوب می شوم

من بدترین غلام حقیر ولایتم

ای بهترین امام بیا خوب می شوم

با این همه بدی به ظهور شما قسم

با یک نسیم کرب و بلا خوب می شوم

سلام حضرت آقا سلام مولا جان

شهیده ناهید فاتحی‌کرجو فقط 16سال داشت

سلام خدمت دوستان این مطلب را وقتی تو سایت رهوا دیدم خیلی برایم جالب بود و او فقط 16 سال داشت.روحش شاد

از راهروی کوچکی از رواق آجری که عبور کنی به بخش یاس و سالن کارنامه نشر جمهوری اسلامی ایران می رسی، در انتهای دیوار یاس که مملو از گلهای زیبای یاس است بنر و پوستری نصب شده که توجه اکثر بازدیدکنندگان را به خود جلب می کند.

نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحی‌کرجو» است، پدرش از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانه‌دار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباس‌ها و وسایلش را به دیگران هدیه می‌کرد. از دوره نوجوانی با گروه‌های مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه می‌کرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان ۱۳ ساله، از یاران روح‌الله شد.

* جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درددل کرد

«محمود فاتحی کرجو» پدر شهیده می‌گوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت می‌کرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت می‌کرد. در راهپیمایی‌های انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب می‌شد.

به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.

* ناهید، خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند

مریم فاتحی کرجو خواهر این شهیده ادامه می‌دهد: ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت می‌کرد و قرآن را ختم می‌کرد. خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می‌خواند و ما از خواندن او لذت می‌بردیم.

* ایستادگی سمیه کردستان در مقابل ساواک

یکی از دوستان شهید «ناهید فاتحی‌کرجو» بیان می‌دارد: سال ۱۳۵۷، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می‌شد. یک روز، در خانه مشغول کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. از خانه بیرون رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه‌ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی‌های ساواک می‌گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند.

آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی‌توانست بایستد.

* نفوذ یک کومله در زندگی سمیه کردستان

لیلا فاتحی‌کرجو خواهر شهیده می‌گوید: ناهید ۱۵ ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و می‌گفت «من هنوز به سن ازدواج نرسیده‌ام». مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد.

بعضی وقت‌ها رفتار مشکوکی از خود نشان می‌داد. چندی بعد او را به خاطر فعالیت‌های ضدانقلابی‌اش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمی‌خواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمی‌دانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.

بعد از قضیه نامزدی‌اش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایه‌های مردم را می‌شنید و تو دلش می‌ریخت و دم نمی‌زد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل می‌کرد. از یک طرف مردم می‌گفتند «او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده»، از طرف دیگر می‌گفتند «او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است». بعد از اعدام نامزدش و سختی‌هایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا می‌رفت، من همراه او بودم.

* زمستانی که کومله ناهید را به اسارت گرفت

لیلا فاتحی‌ کرجو ادامه می‌دهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی‌ ماه ۱۳۶۰ ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر می‌رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می‌گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی‌گردد؛ دختر سر به هوا و بی‌فکری نیست».

مادر به من هم دلداری می‌داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده‌اش به خیابان‌ها رفت. از همه کسانی که او را می‌شناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی‌ها، مغازه‌دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می‌شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیده‌اند که سوار مینی‌بوس شده است». مادرم، راننده مینی‌بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می‌ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است».

* جست‌وجوی مادر برای پیدا کردن ناهید و نامه‌های تهدید‌آمیز کومله

لیلا فاتحی‌کرجو می‌گوید: مادرم، با کرایه‌ قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه‌های تهدید کننده به خانه ما می‌انداختند، زنگ خانه را می‌زدند و فرار می‌کردند. در آن نامه‌ها، خانواده‌ را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندان‌تان را می‌دزدیم یا اینکه می‌نوشتند شبانه به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه‌ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می‌گشت تا خبری از ناهید بگیرد.

سیده زینب مادر شهیده «ناهید فاتحی‌کرجو» در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر می‌کشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول می‌گرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی می‌دادند. خیلی او و خانواده‌اش را اذیت می‌کردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادی‌های اطراف شهرهای مختلف، ... هر کجا که می‌گفتند کومله مقر دارد، می‌رفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می‌گشتند.

* کومله‌ها موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می‌گردانند

شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه می‌کند: خبر به ما رسید که کومله‌ها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می‌گردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.

مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه‌ این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کرده‌اند.

* و اما زنده به گور کردن سمیه کردستان توسط ضدانقلاب

ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه‌های بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

ماجرای خواندنی سید مهدی قوام و زن روسپی

هو الهادی
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

تمثال مبارک مرحوم حجت الاسلام والمسلیمن سید مهدی قوام

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…
آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…
حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…*زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…
دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…
تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!…
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد
که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…
آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است...سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،
به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

همسر جانباز سلام

سلام آقا سید مرتضی ،امروز داشتم به روایت فنح شما که از درد دل ها میگفت فکر میکردم و دیدم چهقدر عقب گرد کرده ایم و دیگر هیچ خبری از برنامه های ارزشی نیست نه در سیما نه در جامعه همه دنبال مدیریت های خودشان هستند و صیغه نامه های برادری بعد از جنگ را چه زیبا پاره میکنند!

گرچه نه پلاك ونه جسد مي بينيم

بعد ازتو هنوز مستند مي بينيم 

ديگر خبر از روايت فتح ات نيست 

هر هفته دوشنبه ها « نود» مي بينيم ...!!!

سید اگر پبش ما بودی و داغ خانوادهای ایثار گرن را مشاهده میکردی به نظرم ساخت روایت داغ را کلید میزدی

آقا سیدمرتضی آوینی چه شد رفتی نمیدانم اما چه خوب شد نیستی و رفتی!

سید امروز حرفی از همسر یک جانباز شنیدم که تا مغز وجودم را سوزاند و در جوابش گفتم .ای شیر زن جان ما نثار این غیرت شما....

جواب همسر یک جانباز موجی

به سلامتی اون همسر جانباز موجی‌ که بهش گفتن چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟

گفت اگر خودمو نندازم جلو ، شروع می‌کنه خودش رو می‌زنه

آنقدر می‌زنه تا داغون شه آخه موجیه دست خودش نیست،فدای سرش بزار منو بزنه فقط خدا کنه آروم شه

بررسي آسيب ملاقات‌گرايي با امام زمان (عج)

سلام ؛پیشنهاد میکنم خدمت دوستان عزیز این گفتگوی بسیار مفید رو بخوانید!

استاد حائري‌پور از اساتید مركز تخصصي مهدويت با بيان اين‌كه «يك انسان معتقد و منتظر حضرت بايد مواظب باشد كه جريان ملاقات‌گرايي به يك جريان آسيب‌زا در زندگي او تبديل نشود» گفت: كم نيستند كساني كه از علاقه‌ منتظران امام عصر(عج) سوءاستفاده مي‌كنند و با ادعاي ارتباط و ملاقات با حضرت، مردم را فريب مي‌دهند.


حجت‌الاسلام و المسلمين محمدمهدي حائري‌پور در گفت وگو با خبرنگار دين و معارف اسلامي (ايسنا) با ارائه تحليلي از آسيب‌هايي كه در موضوع مهدويت ممكن است علاقه‌مندان و عاشقان ظهور را گرفتار كند، آسيب «ملاقات گرايي» را مورد ارزيابي قرار داد و افزود: موضوع مهدويت از جمله موضوعات بسيار مهم و راهبردي است. اعتقاد به امام زمان(عج) و علاقه و محبت به ايشان از جمله مواردي است كه در دين اسلام و متكب تشيع مورد توصيه و سفارش پيامبر و اهل بيت(ع) بوده است اما بايد توجه داشته باشيم كه گاهي ممكن است آسيب‌هايي در اين اعتقاد بسيار مهم به وجود بيايد و حتي كساني كه معتقد به حضرت و علاقه‌مند به ايشان هستند از ناحيه اين آسيب‌ها مورد هجوم قرار بگيرند و دچار آسيب شوند.

وي يكي از آسيب‌ها در بحث مهدويت را آسيب «ملاقات‌گرايي» دانست و در توضيح آن گفت: در زمان غيبت انسان‌هايي كه معتقد به حضرت هستند دوست دارند ايشان را ملاقات كنند و سعادت ديدار امام عصر(عج) براي‌شان اتفاق بيفتد. همان‌طور كه براي بزرگاني مانند سيدبحرالعلوم و مقدس اردبيلي و علي‌بن مهزيار اتفاق افتاد ضمن آن‌كه بايد توجه داشت كه ملاقات با امام زمان(عج) يك سعادت بزرگ است اما نبايد اين‌طور باشد كه تمام هم و غم و هدف يك انسان معتقد به حضرت اين باشد كه حتما امام زمان خود را در زمان غيبت ملاقات كند.

وي ادامه داد: آن چيزي كه مطلوب و مورد توصيه ائمه اطهار است جلب رضاي امام عصر است؛ يعني يك انسان معتقد به حضرت بايد تلاش كند رضايت امام زمان(عج) را با اعمال و رفتار خود جلب كند و در زمان غيبت اساسا عقل و قاعده بر اين است كه ما از ديدار آن حضرت محروم هستيم و معناي غيبت اين است كه امام عصر(عج) پنهاني زندگي مي‌كند و تا زمان ظهور سعادت ديدار براي كسي اتفاق نمي‌افتد مگر در حالت‌هاي استثناء كه مصلحت بر اين باشد كه سعادت ديدار رخ دهد.

اين كارشناس مباحث مهدويت با اشاره به اين‌كه «يك شيعه معتقد و منتظر امام عصر(عج) علي‌رغم اين‌كه مشتاق ديدار آن حضرت است، در عين حال بايد تسليم خواست خدا باشد» افزود: بايد بپذيريم كه اگر ديداري اتفاق نيفتاد حتما روي مصلحتي بوده است همان‌طور كه اگر هر دعايي مي‌كنيم و آن دعا به اجابت نمي‌رسد و خواسته ما برآورده نمي‌شود تسليم خواست خداوند هستيم و آن را مي‌پذيريم و باز راه بندگي خود را ادامه مي‌دهيم .

وي تصريح كرد: در موضوع مهدويت نيز اگر ما ملاقات و ديدار حضرت را دوست داريم ـ كه امر مطلوبي است ـ اما اگر به اين هدف نرسيديم به هيچ وجه نبايد دچار ياس و نااميدي ‌شويم و اعتقادمان سست گردد، بلكه بايد علاقه و محبت‌مان روز به روز بيشتر ‌شود؛ چراكه پذيرفتيم ديدار، يك خواسته و مطلوب است، اگر اتفاق بيفتد بهتر و اگر اتفاق نيفتاد بايد بپذيريم كه حتما مصلحتي بوده است.

وي با بيان اين‌كه «ممكن است عده‌اي به اشتياق ديدار آن حضرت زندگي كنند، اما در عين حال اين ديدار براي‌شان اتفاق نيفتد اما هيچ وقت دچار ياس و نااميدي نمي‌شوند» خاطرنشان كرد: ملاقات با امام عصر(عج) نسخه‌اي ندارد كه بگوييم اگر كسي آن را انجام داد مثلا اگر 40 شب چهارشنبه به جمكران برود ديدار با امام زمان(عج) اتفاق مي‌افتد اين درست نيست. زيرا هيچ نسخه قطعي وجود ندارد هر چند سفارش‌هايي شده اما آن‌ها فقط راه‌هايي است كه مي‌تواند به ديدار حضرت منتهي شود.

حائري‌پور تاكيد كرد: نسخه‌ قطعي و حتمي وجود ندارد چون ديدار امام زمان (عج) يك خواسته و حاجتي است كه ما به خداوند عرضه مي‌داريم و برآورده شدن حوائج ما وابسته به اين است كه مصلحتي هم وجود داشته باشد و تنها به خواستن ما نيست و ما نمي‌دانيم كه چه چيزي به مصلحت ما هست يا نيست و اين را خداوند متعال تشخيص مي‌دهد.

وي با اشاره به اين‌كه «بايد مواظب باشيم در دوره غيبت ممكن است كساني با ادعا ملاقات با امام زمان(عج) بخواهند افرادي را فريب دهند» گفت: كم نيستند كساني كه متاسفانه از اين علاقه‌ منتظران امام عصر سوء استفاده مي‌كنند و با ادعاي ارتباط و ملاقات با حضرت، مردم را فريب مي‌دهند. ادعا مي‌كنند كه در ديدار با امام عصر پيامي را دريافت كرده‌اند. بايد مراقب بود كه همه اين‌ها دام‌هاي شيطاني است كه شايد برخي ندانسته گرفتار مي‌شوند و بعضي‌ها با غرض و قصد فريب بخواهند افراد را به دام بيندازند.

وي يادآورشد: بايد مراقب بود كه ادعاي ملاقات از هيچ كسي پذيرفته نيست. درست است كه ملاقات در زمان غيبت امكان دارد و بزرگاني هم به اين سعادت نائل آمده‌اند اما اين‌گونه نبوده كه اين بزرگان بعد از اين‌كه مشرف شدند اين قضيه را علني كنند و ادعاي ملاقات داشته باشند.

اين پژوهشگر مباحث مهدويت با بيان اين‌كه «جريان ملاقات با امام عصر (عج) براي افراد خاصي كه محل اسرار بودند انجام شده و اين جريان بعد از رحلت‌ آن‌ها منتشر شده است» افزود: اين‌كه افرادي بيايند در زمان حيات‌شان با زبان خود بگويند و بنويسند كه ملاقات كرده‌اند پذيرفته نيست و از موارد آسيب‌زاست.

وي ادامه داد: يك انسان معتقد و منتظر حضرت بايد مواظب باشد كه جريان ملاقات‌گرايي به يك جريان آسيب‌زا در زندگي او تبديل نشود. همه ما معتقد به امام زمان(عج) بوده و مشتاق ديدار ايشان هستيم اما در عين حال بايد مواظب باشيم كه رضايت حضرت را جلب كنيم و سعي‌مان بر اين باشد كه از راه باطن و قلب و روح با حضرت ارتباط پيدا كنيم.

وي تاكيد كرد: اين همان نقطه مطلوب است؛ بنابراين بايد سعي كنيم ياد آن حضرت پيوسته در دل‌هاي ما باشد و هر روز با خواندن دعاي عهد با آن حضرت تجديد عهد كنيم و ارتباط قلبي پيدا كنيم و اين همان چيزي است كه مورد توصيه و مطلوب پيامبر و ائمه اطهار (ع) بوده است.

راه هایی برای آسان حفظ کردن قرآن

امام صادق(ع) فرمود؛ کسی که قرآن را حفظ کند و به آن عمل نماید، در قیامت رفیق فرشتگان و سفرای الهی خواهد بود

سلام امروز تو حال و هوای خودم بودم و داشتم نگاه میکردم به بندگی خودم و پرودگار مهربان عالم و در همین حال  بودم که بازم دقت کردم به معنای حقیقی بعنوان یک بچه شیعه و پیرو راه اهل بیت (ع) چهقدر از قرآن میدونم و اصلا چندتا آیه و سوره از این کتاب بزرگ و نورانی حفظ کردم ...

لذا دیدم این پست وب سید رو اختصاص بدم به این موضوع بسیار مهم !

حفظ قرآن آمادگی و مقدماتی را نیاز دارد که به برخی اشاره میکنم:

1- قصد و اراده: تصمیم اولین محرّک هر شخص برای دستیابی به مقامات بالا است.نیّت هر فردی در زمینة حفظ قرآن ابتدا فقط باید خدا باشد و با استمداد از عنایت الهی وارد حفظ قرآن شود.

2- پشتکار قوی: اراده و تصمیم جدی وقتی با همت و پشتکار همراه گشت، زمینه ساز پیشرفت و تکامل می گردد.

3- توکّل به خدا: "من یتوکّل علی اللّه فهم حسبه؛ هر کس به خدا توکل کرد، خدا او را کفایت می کند".بعد از قصد و نیت خدا جویانه، و تلاش و پشتکار مهمترین عامل موفقیت، توکل به خدا است.

4- دعا:‌برای کسب موفقیت بیشتر در زمینه حفظ قرآن و هر امر دیگری انسان نیازمند به ارتباط با خدا و راز و نیاز با او است.

عواملی که در سهولت حفظ قرآن مؤثرند:

اموری که حفظ قرآن را آسان می سازند و موجب می شوند که انسان زودتر به مقصد برسد، عبارتند از:

1- قرآن انتخابی: انتخاب یک نوع قرآن معیّ با چاپ مرغوب، عامل مؤثری در سهولت و افزایش سرعت حفظ است.
2- برنامه ریزی دقیق و منظم: عالم چون نظم دارد، هستی و بقا دارد. خداوند نظم آفرین، اهمیت نظم را در دستگاه آفرینش با تعبیرات مختلفی بیان کرده است و از این طریق انسان را به داشتن نظم و رعایت میزان و عدالت (که به معنی نظم و قرار دادن هر چیزی در جایش می باشد) دعوت کرده است.

اگر در همة امور زندگی، مخصوصاً در فعالیت های علمی وحفظ قرآن و برنامة روزمرة دقیق و حساب شده و منظمی وجود داشته باشد، زودتر و آسان تر می توان به هدف رسید و شاهین پیروزی را به پرواز در آورد.
وقت و شرایط مناسب را خود انسان باید به وجود آورد، نه این که در انتظار پیش آمدن فرصت ها بنشیند.

در برنامه ریزی نکاتی را باید مدنظر قرار دارد، از جمله:

1- مبنای برنامه ریزی صفحات قرآن باشد، نه آیات، چون طول آیات یکسان نیست.
2- حفظ قرآن در برنامة هر روز باید قرار گیرد و هیچ وقت از آن تخلّف نشود.
3- برای این که برنامه ریزی با واقعیت های زندگی هماهنگ باشد لازم است در برنامه، حداقل فاصله زمانی برای حفظ در نظر گرفته شود، ولی حداکثر آن مشخص نباشد تا برنامه قابل انعطاف گردد.
4- برای این که حفظ از عمق بیشتری برخوردار باشد و دیرتر از خاطر انسان برود بهتر است برنامة‌ حفظ را در چهار مرحله در هر شبانه روز تنظیم نماید:

چهار مرحله:

مرحلة اوّل:با دقت و تمرکز به آیات نگاه می کنیم.
مرحلة دوّم: با دقت بیشتر و با توجه به ترجمه و معنای آیاتی که باید حفظ کنیم، می نگریم.
مرحله سوم: شروع می کنیم به حفظ کردن.
مرحلة چهارم: خود آزمایی. بهترین زمان برای خود آزمایی پیش از خوابیدن است آن چه را که در روز حفظ کرده ایم. شب پیش از خواب از خود امتحان می گیریم.

3- زمان مناسب: مسئلة زمان را از دو جهت باید در نظر داشت:
اوّلاً : در ساعات ثابت و معیّنی باشد. همان گونه که هنگام فرا رسیدن شام یا ناهار به علت ترشحات معده، احساس گرسنگی می کنیم، یعنی معدة خود را برای دریافت غذا آماده ساخته است، اگر حفظ مطالب نیز در زمان و ساعت مشخصی انجام گیرد، حافظة انسان به تدریج خود را آمادة پذیرش آیات جدید می نماید.
ثانیاً: ساعات معیّن برای حفظ و مطالعه را چه زمانی انتخاب کنیم؟
بی گمان یکی از مناسب ترین وقت ها برای حفظ و مطالعه، ساعات شروع روز است که ذهن بعد از استراحت شبانه، آمادگی بیشتری برای فعالیت دارد. تجربه ثابت کرده است که سحرگان و صبحگاهان بهترین زمان برای فعالیت های علمی و حفظ است. مشکل بیداری با مقاومت چند روزه حل می گردد و بعد از چند روز لذّت و شیرینی سحر خیزی را تحصیل خواهد نمود.
بعد از صبح و سحر، هر زمانی که انسان آمادگی و شرایط لازم را برای حفظ داشته باشد، مناسب ترین زمان است.
4- مکان مناسب: برخی از ویژگی های مکان مناسب برای مطالعه و حفظ کردن عبارتند از:
1- خلوت ، ساکت، ساده و بی پیرایه: هر مکانی که در تمرکز حواس اختلاف ایجاد کند، مکان مناسبی نیست.
2- محیط هایی که دارای هواس سالم و آزاد و لطیف باشند و گرایش به برودت و سردی داشته باشد، زیرا های گرم علاوه بر این که کسالت آور و خسته کننده و همراه با خواب آلودگی است، توان حافظه را کاهش می دهد و تمرکز حواس را از بین می برد.
3- نور و رنگ، کافی و متعادل باشد.
4- تمرکز حواس و تقویت اراده: با تقویت اراده، حواس خود را متمرکز کنید، و از نفوذ افکار خارجی و خاطره های تلخ و شیرین که ذهن را به خود مشغول می کند، جلوگیری نمایید.
کلیة عواملی را که می توانندباعث پراکندگی افکار شوند، مثل گرسنگی، تشنگی، خستگی، اضطراب، نگه داشتن ادرار یا به کسی قول دادن یا انتظار کشیدن از بین ببرد.
5- دوست گیری در حفظ: حافظ قرآن، فردی را که از جهات اخلاقی و رعایت نظم و قول و وعده، اهل رعایت و تقوا است، به عنوان دوست حفظ قرآن برگزیند، و هماهنگ قرآن را حفظ کنند و زمانی را برای تمرین و پرسش هم دیگر تعیین نمایند.
6- تکرار: هر آیه ای را تا به خوبی حفظ نکرده ایم، برای حفظ آیه بعدی اقدام نکنیم. پس از حفظ کردن،‌ اقلاً پنج بار تکرار کنیم. پس از حفظ پنج آیه، مجدداً هر پنج آیه را با هم تکرار کنید.
هر هفته یک بار آن چه را که در طول هفته حفظ کرده اید، تکرار نمایید و برای این که آیات در ذهنتان استقرار پیدا کنند و هیچ گاه فراموش نشود. هر ماه یک بار آن چره که حفظ کرده اید، تکرار کنید.
پاسخ نامه را با ذکر دو حدیث به پایان می بریم:
امام صادق(ع) فرمود: "الحافظ القرآن، العامل به، مع السفره الکرام البرره؛ کسی که قرآن را حفظ کند و به آن عمل نماید، در قیامت رفیق فرشتگان و سفرای الهی خواهد بود".[1]
کسی که قرآن را با زحمت و بسیار خواندن حفظ کند، خداوند دو برابر پاداش حفظ قرآن را به وی می دهد.[2]
پاورقی:
1)محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 4، چاپ سوم، ترجمة باقر کمرئی، ص 413، باب فضل حامل القرآن، حدیث 2.
2) همان، ص 414، حدیث 4.

ای علی دوست؛هرجا روم دم ز ولای «علی» زنم

با عرض سلام وادب خدمت دوستان گرامی و عزیز خودم .

«در یک کلام عید خودتان مبارک!»

لحظه ای مکث گوش کنید صدای میرسد.

آری صوت صوت رسول رحمت است

رسول خداست که سخن میگوید از دل من: ای مردم اگر مى‏دانستید كه على از چه زمانى امير مؤمنان ناميده شد هرگز فضائل او را انكار نمى‏كردید!

مگر یادتان نیست علی آن‏گاه اين لقب را گرفت كه شما آدمیان در ميان روح و جسد بودید؟!

«و هنوز آفرينش شما كامل نگشته بود»

و آن‏گاه كه خداوند در عالم ذر از آفريدگان (شما) اقرار گرفت و فرمود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟

گفتید: «چرا»

و آنگاه که خواست حجت خود بر شما تمام کند فرمود: «من پروردگار شما هستم، و محمد پيامبر شماست، و على امير شما»

در هر دم و باز دم یا علی جان مدد

و اما حرف دلم محضر سید العرفا،حضرت ابوتراب،شاه همه مردان، امیر همه مومنان، مقتدای مسلمین، و یعسوب الدین، امام المسلمین، قاتل الناکثین و القاسطین و المارقین، قائد غر المحجلین، مرتضی، رئیس الموحدین، نفس الرسول، امن الرسول، زوج البتول، سیف الله، امیرالبرره، قاتل الفَجَره، صاحب اللواء، قسیم الجنة و النار، سید العرب، عین الله الناظره، مظهر العجائب، والد السبطین، اسد الله الغالب، کلام الله الناطق، المحامی عن حرم المسلمین، وارث علم النبیین، وجه الله الزاهره، صالح المومنین، رحمة الله الواسعه، کشاف الکرب، صدیق الاکبر، هادی، فاروق الاعظم، باب المدینه العلم، خازن علم الله، میزان القسط، عروة الوثقی، مطهر، شاهد، نفس الله، حیاة العارفین، حبل الله المتین، صلوة المومنین، ولی المتقین، لسان الله، سید الوصیین، عون المومنین، بحر العلوم، ولد المحسنات، نعیم، ابن الصفا، و نبأ العظیم حضرت امام علی علیه السلام این است

-------------------------------------------------------

مولای من؛

هرجا روم دم ز ولای ولی زنم

هر جا روم ز حب علی گفتگو کنم

شهدم دهی دم نزنم جز به نام او

زهرم دهی به یاد رخت در گلو کنم

------------------------------------------------------

این عکس هم که جدید ترین کار استاد فرشچیان است تقدیم شما بزرگواران 


شیخ! چنین کن! و چنان کن!

وقتی علامه جعفری روحانی کاروان حج شد مرحوم علامه جعفري شخصيتي بود كه بي‌شك جامعيت او در مباحث روان‌شناسي، هنر و زيباشناسي، انسان‌شناسي، عرفان، ادبيات شرق و غرب و حقوق از او يك فيلسوف و صاحب‌نظر در عرصه داخلي و بين‌المللي ساخته بود. علامه، انسان‌شناسي باريك‌بين بود.

قوه خلاقيت و ابتكار در سطوح بالا داشت و به محض ارزيابي زيربنا و تمركز دقيق در مقدمات و موخرات، نظرياتي نو و شگفت‌افزا ارائه مي‌كرد

بار ديگر قانون رازدار حيات انسان‌ها با پيدا كردن وجدان انساني بعضي دانشمندان عالي‌مقام، دوران معاصر تباه شدن هويت انسان‌ها را به دليل پرستش بت‌هاي ثروت و قدرت و لذت و خودكامگي‌ها گوشزد كرده و وخامت اوضاعي را كه ممكن است در قرن بيست و يكم دامنگير همه بشريت شود، هشدار داده است.

آری بعد از سفر حج استاد علامه جعفری داستانی را بیان کردکه بدین شرح است:

در این سفر حج که با تعدادی از دوستان و فضلا همسفر بودم؛ در فرودگاه جده متوجه شدم که تعدادی از اهالی روستایی از اطراف مراغه، به علت نداشتن روحانی کاروان؛ مضطرب هستند. از همراهان پوزش طلبیدم و جهت انجام مناسک حج به جمع روستائیان رفتم(!)

در این سفر بیش از دیگر سفرها لذت بردم! چون آنها عنوان خاصی برایم قایل نبودند و مرا به  صورت دانشمند و استاد  و این چیزهانمی شناختند.

آنان خیلی ساده و بی پیرایه دور من جمع می شدند و ضمن طرح مسایل شرعی خود؛ حمد و سوره خود را نیز(جهت اصلاح) می خواندند!

حتی برای صدا زدن من؛ «شیخ» را به کار می بردند! و پیوسته دستور می دادند: شیخ! چنین کن! و چنان کن!

برای من بسیار شیرین بود که در میان آنها باشم و بدون تشریفات و بی ریا؛ با آنها دعا بخوانم و برخی از مسائل حج را برای آن ها بگویم!

«علاقه به ثروت و جاه و مقام و شهرت اجتماعی و محبوبیت میان مردم؛ زندان های بسیار تاریک برای مردم است؛ ولی برای کاروانیان علم و معرفت و تقوا؛ تاریک تر و تباه کننده تر است!»

علامه محمد تقی جعفری رحمه الله علیه

این عشق که سرمنزل زیباییهاست
سرچشمه مهروغصه و شادیهاست
گربازی جان زما بسی شیرین است

سختیش  بسی بیشتر از بازیهاست

منبع : این نوشته سایت خبری مذهبی «رهوا» می باشد

مقامات بزرگان دین را انکار نکنیم!

سلام علیکم خدمت شما خواهران و برادران ایمانی و عزیز .این یک داستان و حقیقی عریان است که شاید بیشتر وقتها گریبان گیر ما باشد...

در ميان خلق سر در گم شدم             عاقبت آلوده مردم شدم !

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم       هر چه در دل داشتم رو مي کنم !!

آری؛ جرم صدر المتألهین«ملاصدرا» چه بود؟

باید بسیار مراقب باشیم که مبادا مقامات بزرگان دین را انکار کنیم. حضرت امام (اعلی الله مقامه الشّریف) نمونه هایی از برخورد با بزرگان و اولیا را نقل می‌کند که نشان می‌دهد مردم«اَعداءُ ما جَهِلُوا»1 هستند، چون نمی‌دانند، انکار می‌کنند.

برخی از این شکوه ها چنین است: اگر یکی از حقایق را از لسان عارف شوریده یا سالک دل سوخته یا حکیم متألّهی بشنویم، چون سامعه‌ ما تاب شنیدن آن ندارد و حبّ نفس مانع شود که به قصور خود حمل کنیم، فوراً او را مورد همه طور لعن و طعن و تکفیر و تفسیقی قرار می‌دهیم و از هیچ غیبت و تهمتی نسبت به او فروگذار نمی‌کنیم. کتاب وقف می‌کنیم و شرط استفاده از آن را قرار می‌دهیم که روزی صد مرتبه لعن به مرحوم ملا محسن فیض کنند. جناب صدر المتألهین را که سرآمد اهل توحید است، زندیق می‌خوانیم و از هیچ گونه توهینی درباره‌ی او دریغ نمی‌کنیم. 2

در مورد ملا صدرا (رضوان الله تعالی علیه) نقل شده است که وقتی از کهک به قم آمد، بعد از زیارت فردی را دید که پس از خواندن نماز دست بلند کرده و پی در پی به صدر المتألهین لعن می‌فرستد. ایشان می‌پرسد: ببخشید! ملا صدار چه کار کرده و جرمش چیست که چنین لعنش می‌کنی؟ گفت: با من کاری نکرده، ولی قائل به وحدت وجود است، بنابراین، کافر است و کافر را باید لعن کرد. سپس فرمود: آیا مشکل او همین است؟ گفت: آری. فرمود: پس هرچه می‌خواهی لعنش کن!

حضرت امام خمینی(رحمه الله) می‌فرماید: از تمام کتاب‌های آن بزرگوار- ملاصدرا- مختصر میلی به مسلک تصوف ظاهر نشود، بلکه کتاب کسر اصنام الجاهلیه فی الرد علی الصوفیه3 نوشته- با این حال- او را صوفی بَحت می‌خوانیم. کسانی که معلوم الحال هستند وبه لسان خدا و رسول (صلّی الله علیه و آله) ملعون‌اند، می‌گذاریم، کسی را که با صدای رسا داد ایمان به خدا و رسول و ائمه‌ی هدی (علیهم السّلام) می‌زند، لعن می‌کنیم! من خود می‌دانم که این لعن و توهین ها به مقامات آن‌ها ضرری نمی‌زند، بلکه شاید به حسنات آن‌ها افزاید و موجب ارتفاع درجات آن ها گردد، ولی این ها برای خود ما ها ضرر دارد و چه بسا باشد که باعث سلب توفیق و خذلان ما گردد.

و همچنین آقا روح الله فرمودندشیخ عارف ما روحی فداه

مرحوم شاه آبادی رحمه الله می‌فرمود: «هیچ وقت لعن شخصی نکنید، گرچه به کافری که ندانید از این عالم چگونه منتقل شده مگر آن‌که ولیّ معصومی از حال بعد از مردن او اطلاع دهد، زیرا که ممکن است در وقت مردن مؤمن شده باشد. پس لعن به عنوان کلی بکنید».


یکی دارای چنین نفس قدسیه ای است که راضی نمی‌شود به کسی که در ظاهر کافر مرده توهین شود به احتمال آن که شاید مؤمن شده باشد در دم مردن، یکی هم مثل ما است! و اِلیَ اللهِ المُشتَکَی.4

---------------

پی نوشت ها:

1. دشمنان آن‌چه نسبت به آن نادان‌ند.

2. شرح چهل حدیث، ص456

3. یعنی: شکستن بت های جاهلیت در ردّ فرقه‌ی تصوف

4. شرح چهل حدیث، 456 و457

نگاه جنسي به زن


با عرض سلام  خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع نگاه جنسي به زن می پردازیم .

گاهي علاوه بر ضعف ظاهري زن كه آنرا نقيصه او مي‌دانند، نگاه جنسي و شهواني به زن و محور بودن زن را براي ارضاي شهوات جنسي مرد، نيز نوعي نقص و سبب ذلت و فرودستي او در جامعه دانسته اند كه از غلطها و اشتباهات بزرگ برخي جوامع كنوني اروپاست و ديديم كه در ادبيات ديني يهود و مسيحي نيز برآن تأكيد شده بود.

زن و مرد دو طرف يك قاعده طبيعي يعني وظيفه توليد و حفظ نسل انسان هستند و زوجيت ايندو كه هر يك مكمل ديگري است براساس «اصل ثنويت و زوجيت در طبيعت» و در آفرينش است كه جز خدا (كه براساس ادّله عقلي و فلسفي احد و واحد است) همه مخلوقات مادي بايستي با نوعي ثنويت، مكمل خلقت بوده و خود نيز بصورت زوج زندگي كنند.

خداوند در طبيعت همه حيوانات غريزه شهوت جنسي را گذاشته تا بصورت قهري و جبري بسوي جنس مقابل رفته و با رفتار متقابل بين آندو، هدف طبيعت حاصل شود.

اما در اين ميان، زن در جوامع بشري از قديم تا به امروز محور شهوت جنسي و براي كامروايي جنسي مرد شناخته شده و مرد در اين بينش غلط، وانمود مي‌شود كه گويي تنها هدف خلقت بوده و زن موجودي است كه بايد لذت جنسي براي مرد فراهم سازد، همانگونه كه مي‌تواند از مواهب ديگر خدادادي در طبيعت براي حيات يا لذت خود استفاده كند.

اين يك نگاه اوليه عاميانه و بدور از ديگر قواعد طبيعي است كه اديان و برخي فلسفه ها به آن اشاره كرده اند. گفتيم كه طبق قاعده طبيعت، زن مأمور اصلي پرورش فرزند و حفظ نسل بشر از تباهي و فناست و مرد نيز براي حسن انجام اين مأموريت زن وظايفي دارد كه از جمله، مسئول همبستري با زن، كمك به پرورش فرزند و تأمين همه چيزهايي است كه زن و فرزند او (خانواده) به آن نياز دارند.

در زن ابزارهاي رواني موردنياز او و در مرد نيز وسايل جسماني و رواني براي اين وظيفه نهاده شده و اگر نگوئيم كه زن بمراتب براي انجام غريزه جنسي به مرد محتاجتر است بايد گفته شود كه ايندو بطور مساوي محور يك غريزه (غريزه جنسي) قرار دارند و هر يك براي ديگري وسيله اطفاي آتش اين غريزه مي باشند و در اين معامله، مرد ترجيحي بر زن ندارد و سهمي بيشتر نمي‌برد.

براي روشن ساختن رابطه منطقي و طبيعي زن و مرد و نياز متقابل آنان كه به نوعي قرارداد و توافق (ازدواج) مي‌انجامد ناگزير مثالي مي آوريم: كارگاه يا كارخانه اي را درنظرآوريد كه متخصص در توليد كالائي است ولي مواد اوليه آنرا نمي‌تواند توليد كند، و كارخانه ديگري را درنظر بگيريد كه متخصص در استخراج مواد لازم براي كارخانه اول و آماده‌سازي و تحويل در آنجاست. هر يك از ايندو به يكديگر نيازمندند و از خودداري هر يك از قبول قرارداد يا نقض و عدم اجراي آن، به طرف ديگر زيان وارد مي‌‌شود و همكاري و همياري و توليد مشترك آندو بنفع هر دوي آنهاست.

هيچيك از ايندو بينياز از ديگري نيست و نياز كارگاه توليد كننده به صادركننده مواد اوليه عيب و كاستي او نمي‌باشد، همچنانكه ضرورت حياتي كارگاه مواد اولي آن، به طرف ديگر زيان وارد مي‌‌شود و همكاري و همياري و توليد مشترك آندو بنفع هر دوي آنهاست.

هيچيك از ايندو بينياز از ديگري نيست و نياز كارگاه توليد كننده به صادركننده مواد اوليه عيب و كاستي او نمي‌باشد، همچنانكه ضرورت حياتي كارگاه مواد اوليه نيز نقص و فرودستي او نمي‌شود.

رابطه زن و شوهر نيز براساس يك نياز طرفيني است، نيازي طبيعي كه پشت سر آن حكمتي بزرگ- يعني حفظ نسل- نهفته است و خداوند در نهاد ايندو غريزه اي گذاشته كه آندو را بسوي هم براند و از يكديگر لذت جسمي و روحي ببرند، و آندو را بصورتي منطقي نيازمند يكديگر ساخته است.

پس بهمان اندازه كه زن براي مرد لذت جنسي فراهم مي آورد مرد نيز وسيله لذت جنسي و شهواني براي زن است و حتي از برخي روايات ديني برمي‌آيد كه نود درصد لذت در اين معامله نصيب زن مي شود و براي مرد نيش و نوش همراه است و پيامدهايي ناخوش نيز بهمراه مي‌آورد.

اما بدو دليل، نگاه عاميانه مردم از نگاه علمي و طبيعي در اين موضوع بازمانده و زن را موجودي فرودست و تنها وسيله شهوتراني و لذات جنسي دانسته‌اند:

يكي ويژگيهاي جسماني و پوستي و حركات زن و ديگر زيركي او در پنهان نگاه داشتن تمايلات جنسي و نگاه شهواني او به مرد كه از نوعي غرور و خودداري وي سرچشمه مي گرفته و بصورت تظاهر به استغناء از مرد و گريز از وي خودنمائي ميكند. اين دو حس باضافه روحيه غلبه و سلطه‌گري مرد، زن را منبع و مرجع شهوت جنسي و تدريجاً بصورت تنها وسيله لذت و خوشگذراني مرد معرفي كرده است و حتي آنرا تنها نقش زنانه دانسته و از ديگر ارزشها فراموش شده است.

عامل ديگر كه سبب شده زن را منحصراً موجودي براي لذت جنسي و شهوتراني مرد معرفي كند خودنمائيهاي غير منطقي زن در همه دورانها بويژه در قرن معاصر است كه بصورت برهنگي و بدن‌نمائي ظاهر مي شود و زن را تا سطح كالائي براي مصرف مردان و استفاده كوتاه مدت آنان پائين مي آورد.

اين پديده كه از زنان غربي آغاز و از سوي جريانهاي ضدبشري ترويج و گسترده شد براي زن دو نقش عمده تعريف كرد: 1- زن براي ارضاي جنسي مرد، 2- زن براي كار ارزان و زنان ندانسته در اثر اين پديده اجتماعي كه به عادت و فرهنگ مبدل شد سند بردگي خود را امضا كردند و به قرنها پيش يعني دنياي غير متمدن ماقبل تاريخ بازگشت نمودند و ندانستند كه زن در آفرينش جايگاه برتري دارد زيرا هم در عرصه طبيعت، قطب و مدار اصلي است و هم در جامعه، يكي از دو ركن اساسي اجتماع بشري شمرده مي‌شود و داراي ابعادي مختلف است كه يكي از آنها بُعد جنسي و نيروي شهوت است كه در هر دو جنس وجود دارد. اما از آن هنگام كه زن با رفتار فردي و اجتماعي خود كوشيد كه خود را نماد شهوت و محور امور جنسي بشناساند يا خود را در معرض شهوتراني بيقاعده و قانون مردها قرار دهد، طبعاً ارزشهاي ديگر او رو به فراموشي رفت و موجودي ويژه شهوتراني و اطفاي غريزه مرد معرفي شد و از آنهمه جلال خدادادي گذشته و به يك عروسك براي بازي و لذت موقت مردان نزول و هبوط نمود.

عجيب است كه زناني كه با خودنمايي و نيم‌برهنگي بمنظور تحريك شهوت مردان خود را سمبل شهوت ميسازند و با برجسته كردن اين ويژگي خود در واقع از ديگر ارزشهاي خود و مسئوليتهاي مهمي كه در طبيعت و جامعه دارند (كه بهيچوجه كمتر از اداره كشور نيست) ميگذرند و در سطح يك ابزار جنسي براي مرد باقي ميمانند خود آنها گاهي اولين شاكيان از وضع اجتماعي و كم‌ارزشي زن ميباشند!

با وجود آنكه مرد نيز مانند زن داراي بعد جنسي است ولي عملاً مي‌بينيم كه چگونه با شناخت و اهميت دادن به نقش اجتماعي خود نقش جنسي خود را پنهان مي سازد و همواره خود را داراي ابعاد مختلف و مهم اجتماعي نشان ميدهد. در جوامع غير ديني چرا مرد سمبل شهوت جنسي نيست و زن به اين انگ و علامت شناخته مي‌شود؟ آيا جز اينست كه خود زن در اين تنزل رتبه اجتماعي مقصر بوده است؟

زن براي گريز از شهوت محوري در جامعه و مركز شهوت جنسي شدن علاوه بر قوانين ديني (و اسلامي) مجهز به استعدادها و غرايزي است. زن بطور غريزي تظاهر به بينيازي و بي توجهي به مرد  مي‌كند (كه در زنان شرقي بيشتر از زنان امروزي غربي ديده مي‌شود). اين غريزه، كه علي‌رغم تمايل زن به مرد، در او ديده ميشود- ضمن آنكه يكي از شگردهاي زيباي طبيعت براي جلب علاقه بيشتر مرد و عزت و ارزش بيشتر زن و جلوگيري از سرد مزاجي نسبي مردان ميباشد- براي تك بُعدي نشدن هويت زن و حفظ اعتبار اجتماعي و نگهباني از ديگر ارزشهاي زنانه در جامعه بوده است.

يكي از فلسفه‌هاي پوشيدگي بيشتر زن (يا همان حجاب) در جامعه، همين حفظ شئونات و عزت اجتماعي زن و نيز جلوگيري از خطرات و آزار جنسي و تجاوزها به او است. برهنگي زن در جامعه غربي يا غربزده با هدف جذب مردان گاهي حتي نتيجه عكس داده و سبب سردمزاجي و بي‌اعتنايي مردان به زن و در نتيجه احتياج بيشتر زن به مرد و عرضه بيشتر در برابر تقاضاي كمتر شده از اينروست كه زن در جوامع غربي از لحاظ جنسي كم‌ارزشتر از زن شرقي و بويژه زن مسلمان است و ازدواج و تشكيل خانواده كمتر واقع ميشود.

زن در جامعه در پناه حجاب و لباس مناسب خود، بُعد جنسي و شهوي خود را تا حدود زيادي در ارزيابيهاي عادي اجتماعي مخفي نگه ميدارد تا ابعاد ديگر شخصيتي او و نقشهاي مهم ديگرش (اجتماعي، علمي، سياسي و ...) پنهان نماند و معرفي شود.

زن در يك محيط اداري، بايد يك عضو اداري، در يك محيط رسمي يا عادي، يك شهروند محترم، در يك محيط علمي و فرهنگي، يك فرد دانشمند و مؤثر، در يك محيط سياسي، يك فرد داراي جايگاه سياسي، و در هر محيط بتناسب آن محيط، مانند مردان بايد عضو كارا و فعال و مناسب آن محيط بنظر بيايد و جنبه جنسي كه ويژه زندگي پنهان خانوادگي است بايد به خاطر نيايد و فراموش گردد.

زن در پناه حجاب خود، نه فقط خود را آلت دست مردان و كالايي براي مصرف آنها معرفي نميكند و خود را از بسياري از خطرات جاني و آبروئي حفظ و بيمه مي‌سازد كه حتي مانع تحريك و فتنه‌انگيزي در جوانان و مردان جامعه ميشود نه معاون و شريك در جرم آنان و آنها را غيرمستقيم به انجام كارهاي ناشايست و حتي جرم و جنايت وادار نميسازد و از اين طريق هم به امنيت خود و هم به امنيت اجتماعي كمك مينمايد.

دستهاي پنهان دشمنان بشريت در غرب و امروزه در سراسر جهان يا نشر و تبليغ فرهنگ تخريبي خود چنين وانمود كردند كه لازمه تساوي زن و مرد در اينست كه هرگونه مردها عمل كنند زن نيز همانگونه بشود و از جمله قيد عفت و حجاب را از خود بردارد و حصار عصمت (يعني امنيت) را بشكند؛ و اين اولين گام براي گمراهي زن و انحراف او از جاده طبيعت و سقوط از موقعيت حقيقي خود بود.

تساوي زن و مرد در حقوق اجتماعي ملازم و برابر با برهنگي زن و حتي با كارگري و كار در كارگاهها نيست بلكه با پنهان‌سازي خاصيت شديد و اغواگر جنسي خود در ميان اجتماع و در محيط غيرقانوني خانوادگي است تا، همانگونه كه گفتيم، مانند مرد امنيت جنسي داشته باشد و جامعه فرصت پيدا كند تا بدور از خاصيت جنسي زن، شخصيت او را برسميت بشناسد و به اهميت نقش اجتماعي و طبيعي او احترام بگذارد.

اسلام و اديان واقعي ديگر در برخورد ميان دو طبيعت و دو جنس زن و مرد همواره كوشيده است كه نظام و سنتي منطقي و عاقلانه حاكم باشد تا ضمن آنكه هر دو جنس (زن و مرد) بتوانند وظايف و نقشهاي خود را بانجام برسانند، ارزشها و كرامت خداداده يكديگر را نيز بپذيرند.

حجاب و لباس زن يكي از همين  نظامات الهي و سنتهاي صحيح و عقلائي است كه براي آنكه به زن نه فقط با نظر جنسي بلكه با تمام آنچه كه هست و با تمام ارزشهائي كه داراي آنست نگريسته شود.

كنترل كردن جلوه‌هاي جنسي زن، بويژه ساختار جسماني دلربا و اغواگر او، در سطح جامعه (و نه در زندگي خصوصي با شوهر) يكي از قوانين حكيمانه وعقلايي بوده و هست كه براي حفظ نظم عمومي هر جامعه بكار مي‌آمده و مي‌آيد زيرا جلوه‌هاي شهوت‌انگيز زن نه فقط تماماً بضرر شخصيت زن است بلكه موجب اختلال امنيت و سلامت اجتماعي و سستي و تزلزل پايگاه خانواده و نسب و سلامت روحي اولاد و حتي بالارفتن آمار جرايم و جنايات ميشود. با نگاه و تحليل آمارهاي وحشتناك وقوع جرايم و جنايات در كشورهاي غربي باصطلاح متمدن و پيشرفته، و سستي اساس خانواده و فزوني فرزندان نامشروع و عقده‌هاي ويرانگري كه از اين راه به نسلها وارد ميشود و پيامدهاي تلخي را كه ببار مي‌آورد، مي‌توان به اثرات خطرناك و پليد آزادي جنسي و تن‌نمايي زنان تا حدودي آشنا شد.

يكي از مهمترين مسائل زن امروز سرگرداني و ترديد او در ميان دو قطب مخالف است، يكي دين و اخلاق و نظم اجتماعي و انساني كه زن را به خودداري از عرضه كردن «تابو»هاو ارزان كردن پشتوانه‌هاي شخصيتي او (و مي‌توان در يك كلمه: «ستر و حجاب») ميخواند و او را به مناعت و عزت نفس دعوت مي كند.

و قطب ديگر كه منافع خود (و احياناً توسعه فساد در بين بشر) را دنبال ميكند و نامهاي مختلف و نقابهاي گوناگون دارد و بيتقوائي و برهنگي زن دامي براي صيد پول و وسيله‌يي براي رشد درآمد اوست و زن را هم ارز يك شيء زيبا و او را يك كالا يا يك ابزار تبليغاتي ميداند.

يكي از ايندو دوست زن و ديگري دشمن اوست، و قضاوت تشخيص دوست و دشمن از ميان ايندو با خود زن است اگر توان اين قضاوت را داشته باشد.

زن، مخلوق گرامي خدا و بتعبير معروف «هنر خلقت» است، خدا براي او بعنوان بشر يا انسان، كرامت و عزت و سرفرازي و خوشبختي خواسته و از اينرو هرآنچه را كه دشمن عزت و كرامت ذاتي و آفت شخصيت و حيثيت زن باشد را براي او ممنوع يا حرام ساخته. بسيار اشتباه و تصور كودكانه است كه زنها تصور كنند كه خدا نسبت به آنها ستم روا داشته كه براي آنها محدوديتهائي بصورت حجاب و ديگر ممنوعيتها قرار داده است! همانطور كه بسيار احمقانه است كه يك جواهر فروش، توصيه‌هاي امنيتي پليس شهر را دشمني با خود و يا صنف جواهر فروش بداند و آرزو كند كه كاش مي توانست مانند ديگر دكانها شبها آزادانه كالاي خود را بگذارد و برود.

تمام آنچه كه ابزارهاي سعادت و كاميابي حقيقي زن است (يعني مزاياي جسمي و روحي و رفتاري كه بنام جاذبه جنسي ناميده ميشود) و مي تواند زندگي او را تنظيم كند، چيزهائي است كه دزدان شخصيت زن در كمين آن هستند و بآساني مي‌توانند از آن براي لذت موقت خود و ديگر مردها و بهره‌گيري براي تجارت و سود بيشتر از كالاي خود يعني زن استفاده كنند. از اينروست كه دين اسلام و تجربه ديرينه بشري حكما و فلاسفه به اين نتيجه رسيده است كه زن بسبب داشتن ويژگيهاي آفرينشي كه سرمايه سعادت اوست بايد بيشتر از مرد مراقبت خود باشد و در گرداگرد اين سرمايه گرانبهاي خود حصاري محكم بكشد و چشم و دست تجاوز دشمنان خود و دزدان ناموس را از آن كوتاه سازد.

تقريباً در بيشتر فرهنگهاي بشري، اشخاص و حتي اشيائي يافت ميشده كه از صورت دم دستي و عادي بودن بدور نگهداشته شده و براي آن حرمت قائل بودند و در جامعه شناسي اديان به آن «تابو» مي گويند. بزرگان قبيله و در اديان آسماني اولياء دين همين منزلت را داشته‌اند و مصاديقي براي تابو بوده اند. اين موضوع بسيار مهم است كه جنس زن در فرهنگ اديان آسماني داراي منزلت تابو است و بهمين دليل است كه در زبان عربي به زن «حَرَم» نيز گفته شده يعني نامي كه به مكانهاي مقدس داده ميشود، مانند تابوهاي ديگر هيچكس جز بصورت مشروع، حق تماس و لمس او را ندارد و حتي بايد چشم را از او دور بدارد.

«تابو» در اصطلاح جامعه‌شناسي چيز يا شخصي است كه داراي نوعي قداست و حرمت باشد و عامه مردم از تماس با آن نهي شده باشند و در صورت تماس، گناه مرتكب شده و بوسيله نيروهاي غيبي مجازات و در نظر عرف عامه مطرود گردند. تابو باين معنا بشكلهاي گوناگون همواره در همه اديان و فرهنگها و ملتها وجود داشته و دارد.

زن در فرهنگ ديني چنين مرتبه اي دارد يعني- برخلاف آنچه كه امروزه در غرب نوعي فرهنگ پيشرفته شمرده ميشود- زن داراي قداست معنوي است و دست دادن و تماس و تصرف او قاعده و قانون و راه و رسم شرعي دارد و رعايت نكردن آن نظم جامعه را بر هم ميزند.

خود زن نيز، بلحاظ آنكه يك شيء بيجان و بي‌اراده نيست و يك انسان با تمام تكاليف و حقوق و ارزشهاي انساني است، مانند ديگران مكلف به رعايت اين حرمت و اين مرتبه است و نبايد حصار خود را به كناري بگذارد و در تماس خود با ديگران حدّ و مرز و قاعده و قانون نداشته باشد. او نيز نبايد با مردان دست بدهد يا تماس بدني پيدا كند تا حرمت خود و نظم عمومي را رعايت كرده باشد و اين محدوديت و رعايت نظم براي زن به آن حرمت و احترام و ارزش اجتماعي مي ارزد و رنج احتمالي حجاب در برابر افتخار و خواص و فوائد فردي و اجتماعي آن قابل تحمل و آسان است.

*     *     *

از مجموع مطالبي كه در بحث موقعيت زن در اجتماع گفته  شد ثابت میشود  كه، علي‌رغم وجود برخي بظاهر ضعفها در زن كه در مقايسه با مرد به ذهن ميرسد و بهانه اي براي تبليغات فمينيستي شده، زن داراي استعدادها و توانائيهايي است كه زنان با آن توانائيها و يا بهره گيري درست و آگاهانه از آنها، مي توانند موقعيت و ارزش اجتماعي و نيز جايگاه حقيقي خدا داده خود را پيدا كنند و خود را همانگونه كه محور در طبيعت هستند در اجتماع نيز محور يا دستكم يكي از دو ركن اصلي جامعه قرار دهند.

ديديم كه زن با توانائيها و ابزارهاي طبيعي كه بصورت عواطف گوناگون در وي نهاده شده و حتي از ضعف ظاهري خود مي‌تواند قدرت ظاهري و جسماني مرد را تحت تأثير قرار دهد و اگر نتواند نشانه تقصير و كوتاهي خود اوست و ظلم طبيعت نيست.

در واقع، همانگونه كه حقوق طبيعي و ذاتي زن و مرد با هم برابر است، سلطه و قدرت آنان نيز برابر يا نزديك به برابر است مشروط بر آنكه قدرت و سلطه را فقط به سلطه و قدرت جسماني و زور بازو تفسير نكنيم.

در تجربه تاريخي نيز ديده شده است كه گاه زنان در خانه شوهران و فرزندان يا زنان شاهان و دولتمردان، حاكم واقعي خانه يا حتي كشور شده‌اند و شوهر آنها علي‌رغم قدرت و منصب ظاهري، تابع اراده زنان خود و در اختيار رأي و اراده آنان بوده‌اند. حتي در زندگي عادي نيز كه مرد بظاهر خشن و يا ستمگر بوده، باز سلطه پنهاني زن و سالاري و برتري اسرارآميز ولي حقيقي و نهايي او قابل درك است.

ضعف واقعي زن و علت اصلي سقوط او از مدار عزّت و ارزش اجتماعي و كرامتي كه خداوند (بنص قرآن مجيد) به او داده، در ظلم مردان و بهره‌كشي اجتماع از آنها نيست بلكه در بيتوجهي زنان به مقام و منزلت خود است كه از ناآشنايي آنها به معناي زن و «فلسفه زن» بودن سرچشمه ميگيرد.



سربلندباشید زنان میهن من ..........

نياز مادّي و رواني زن و مادری

با عرض سلام  خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع نياز مادّي و رواني زن و مادری می پردازیم .

برخي يكي از علل فرودستي زن و سلطه مرد بر او را نيازهاي زن به مرد دانسته‌اند. گفتيم كه اين نگاهي ناقص و سطحي و يكطرفه به موضوع است زيرا از نياز متقابل مرد به زن غفلت كرده‌اند و آنرا بحساب نياورده‌اند. خداوند بر اساس عدالت خود زن و مرد را بطور مساوي به يكديگر نيازمند ساخته است تا بتوانند بكمك يكديگر چرخ زندگي خانواده و اجتماع را بچرخانند.

مهمترين اين نيازها نياز جنسي است كه گاه از آن بغلط به «نقش مادري» تعبير نموده و آنرا مايه ضعف و نياز و فرودستي زن بحساب آورده اند. نياز جنسي اصولاً نيازي مشترك بين زن و مرد است- همانگونه كه در تشبيه به دو كارگاه زنجيره اي آنرا بيان كرديم- و نياز مرد به زن در ظاهر و در عمل گاهي بيشتر از زن نشان داده مي شود. علاوه بر آن مادري نه فقط براي زن نياز شمرده نمي شود و اعتبار و عزت زن را كاهش نمي دهد كه بالعكس باعث سروري و سالاري او نيز هست و بر اعتبار اجتماعي او نيز مي‌افزايد.

مرد براي اداره فرزندان و خانه و خانواده و حفظ دارائي و حريم داخلي و حتي براي حفظ موقعيت اجتماعي خود نيازمند به زن است. زني كه بصورت همسر و مادر فرزندان و مدير و كدبانوي خانه و گاه حافظ اعتبار اجتماعي شوهر، دستكم در نيمي از جامعه- يعني در ميان زنان- است.

روابط جنسي و وجود غريزه مشابه در مردها نيز بطور طبيعي نه فقط باعث نياز او به زن و براي تشكيل خانواده و بقاء و ماندگاري نسل و حفظ جامعه مي شود، بلكه حتي مرد را گاه به نوعي ارزش دادن و برسميت شناختن زن- باصطلاح ديپلماسي بصورت «de juré»- مي‌گردد.

زن- بشرط زيركي و خودداري از ابراز ضعفهاي اخلاقي خود- گهگاه مي‌تواند در زندگي داخلي با شوهر با بهره‌گيري از اين غريزه، زنسالاري و سلطه و سروري راه بيندازد و مرد را تحت اراده خود درآورد.

در قرن معاصر افرادي پيدا شدند كه تحت عنوان فمنيسم و بنام حمايت از زن و ببهانه آنكه جاذبه و غريزه جنسي در زن سبب ذلت و فرودستي و از دست دادن حقوق او ميشود، زن را به دوري از مرد و گرايش به همجنس بازي دعوت و تشويق كردند.

شايد اين حاميان دروغين زنان نميدانستند كه ترك رابطه صحيح با مرد نه فقط به زن اعتبار نمي دهد كه چندين زيان روحي و جسمي ديگر نيز به او وارد مي سازد. با اين بينش غلط كه از طرف باند صهيونيست غربي حمايت و تبليغ ميشد حتي همان فرهنگ و ارزش بحد نهايت پائين آمده زن در جامعه غربي را (كه زن را فقط براي اطفاء شهوت مي‌خواهد) از بين ميبرد و رشته اجتماع بشري را از هم مي پاشيد و دورنماي تاريكي را براي زن پيش نظر مي آورد.

بهمان اندازه كه روابط جنسي سالم و طبيعي از لحاظ بهداشتي و پزشكي مفيد بلكه براي زن ضروري است، ترك آن بهمان اندازه براي مرد و زن زيانبار است بويژه اگر به عمل غيرطبيعي و مضر همجنس بازي پرداخت شود و اگرلذت كاذب آن را بحساب نياورند، هيچ سودي، در برابر آنهمه زيانهاي جسماني و موضعي از يكطرف و آسيبهاي روحي و عصبي از سوي ديگر، ندارد، زيانهايي كه ممكن است به جنون يا بيماريهاي روحي و اعصاب منتهي شود.

مادري

برخي در حوزه فمينيسم و زاريهاي مصنوعي باصطلاح طرفداران زن، نقش مادري را بغلط يكي از دلايل ذلت و فرودستي زن وانمود ميكنند و زنان را به زندگي مردانه و ترك وظيفه طبيعي آنان دعوت مي كنند.

اين برداشت بسيار سطحي و نادرست و نتيجه گيري از آن مغرضانه است نقش مادري در ساختار آفرينش بقدري اهميت داشته كه مي توان بيشتر نيروها و غريزه هاي انساني را مقدمه و وسيله اي براي آن دانست. ظرافت و زيبائي زن، لطافت جسم و روح او، وجود غريزه جنسي در مرد و انگيزه هاي قوي براي توجه به زن، وجود دهها شيوه و فريب طبيعي و مصنوعي در زن كه نام آن جلوه جاذبه زن است، و مرد را خواسته و ناخواسته بصورت كمندي ناپيدا بسته و بسوي زن مي‌آورد و او را مجبور و مقهور به دادن نطفه مي‌سازد، همه و همه براي يك هدف مهم يعني توليد نسل (از آبستني تا زايش و پرورش كودك) ميباشد و اين اهميت نقش مادري و ارزش طبيعي و اجتماعي و انساني آنرا ثابت ميكند.

جاذبه جنسي زن از يكطرف و نقش مادري او دو ارزش طبيعي و اجتماعي و دو اهرم قوي براي جذب مرد و به رسميت شناختن مقام و موقعيت اجتماعي و خانوادگي زن است. اين موقعيت در هرجا كه بوسيله زنان هوشمند بخوبي شناخته و حفظ و استفاده شده است، توانسته است آن زنان را در جامعه به مرتبه عالي برساند و حتي مردان را باستخدام و خدمت خود درآورد، و بالعكس هرجا كه زن هوشمندي و شعور و شناخت لازم را براي حفظ موقعيت خود نداشته برده جنسي و وسيله اي براي اطفاء موقت شهوت مرد شده و يا در بهترين وضع خود به كارخانه فرزندسازي مبدل گشته، و اين تنزل زن از موقعيت آسماني خود گناه كسي نيست جز خود اين دسته از زنان كه از امكانات خدادادي خود بصورت بهينه استفاده نكرده و دستخوش تبليغات بظاهر دوستانه دشمنان بشريت و از جمله دشمنان زن شده يا خود در دام غرايز جنسي خود گرفتار آمده اند.

نقش مادري و داشتن فرزند براي مرداني كه به فرزند نياز و علاقه داشته اند در بيشتر موارد توانسته نوعي سلطه و افتخار و سربلندي براي زن بياورد و مرد را بيش از بيش به خدمت و زن و خانواده علاقمند سازد.

زناني كه يا از روي جهل به موقعيت خود يا از روي غرض و براي بدآموزي زنان ديگر، مسئوليت مادري و فرزند داري را «كار اجباري» و با اعمال شاقه مانند آن ميدانند چرا برعكس آن قضاوت نميكنند و مرد را برده اي نمي‌دانند كه علي‌رغم صداي درشت و رفتار و روحيه خشن، مانند اسيري دربند زنان و خانواده گرفتار است و هزاران دشواري و ذلت و رنج را در جامعه تحمل ميكند تا بتواند وسيله رفاه و راحت خانواده را فراهم سازد!؟

سربلندباشید زنان میهن من ..........

غلبه احساسات و عواطف بر منطق زن

با عرض سلام  خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع غلبه احساسات و عواطف بر منطق زن می پردازیم .

يكي ديگر از ويژگيهاي زن را كه معمولاً دليل بر ضعف و نقصان و فرودستي او ميدانند و حتي سبب سلطه و محور شدن مرد در حوزه اجتماع و خانواده ميشمرند، و غلبه احساسات و عواطف زنان بر عقل و منطق است، كه بندرت در مردها نيز ديده مي‌شود.

با وجود ابزار تعقل و منطق در زن، غلبه احساسات و عواطف او سبب شده كه حتي زن ضعيف در عقل و منطق معرفي شود و انگ بي‌منطقي به او زده شود.

وجود قلب حساس و عواطف رقيق به زن سبب روحيه مهرورزي و عشق پروري او و سبب تنفر او از خشونت و آزار و دشمني مي شود و مي كوشد كه دوست بدارد و او را دوست بدارند.

برخلاف تصور عامه مردم و اعتقادات عاميانه و غيرعلمي، وجود اين عواطف در زن بيهودي آفريده نشده و نبايد آنرا نقطه ضعفي براي زن دانست، بلكه برعكس، بموجب حكمت الهي و فلسفه آفرينش زن و مرد، زن با داشتن اين ويژگي باعث تنظيم نبض زندگي فردي و اجتماعي مي شود و تب و تاب را از اندام خانواده و جامعه بيرون ميبرد و به آرامش و نرمش مي كشاند و جنگ و قهر را به صلح و دوستي مبدل ميسازد و با همين ابزار است كه زن بايد هنر و استعداد خود را در رام كردن روح سركش مرد نشان دهد.

نقش آرامبخش و مهرگستري در خانواده و جامعه داراي اهميت بسيار است كه به آن بسيار اندك توجه مي شود. اگر زنان نيز مانند مردان، جنگجو و قهرطلب و بدون عواطف عشقورزي و مهرگستري بودند خانواده، و بدنبال آن همه جامعه بشري ميدان پيكار و خشونت مي‌شد و با رخت بربستن مهرورزي و عشق و نرمش، تمام زندگي بشر بزودي به جهنمي تبديل و پس از مدتي نابود مي‌گرديد.

آنچه خوي خشن و ماجراجوي مرد را آرام و مبدل به عشق به زن و مهر به فرزند و بستگان و مردم ديگر ميكند مهرباني و روح آرامبخش زن است- چه همسر و چه مادر- و خداوند اين استعداد و توانائي را همچون موهبتي در نهاد زن نهاده و قرآن مجيد نيز زن را كانون آرامش معرفي كرده است[1]. عواطف ظريف زن نيروئي است كه مي‌تواند رشته‌اي پنهاني در ميان همسران ايجاد و آندو را با هم مهربان سازد.

در مرد نيز نياز به عشق و مهرباني زن فراوان است. همين نياز طبيعي و روحي مرد به زن يكي از وسايل طبيعي پائين آوردن مردان جبار و ستمگر از اوج خودخواهي و سلطه طلبي است و عواطف زنانه از اينگونه مردها، مرداني مطيع و آرام و مهربان و مفيد مي‌سازد.

مردها امنيت جامعه و خانواده را تأمين ميكنند و زنها آرامش و امنيت رواني و روحي مردها و خانواده و جامعه را فراهم مي‌سازند.

علاوه بر نقش عواطف زنانه در ايجاد آرامش و امنيت روحي در خانواده و جامعه اين عواطف براي انجام وظيفه مادري و پرورش دشوار كودك و تن دادن به رنج حاملگي و زايمان نيز ضروري است و مردها تا اين اندازه به عواطف رقيق نيازهاي ندارند بلكه حتي وجود اين عواطف مانع انجام وظايف اجتماعي آنان مي‌شود.

خداوند بدست طبيعت، به زنها نقش مهم بقاء نسل را با تمام ابزارها و استعدادهاي لازم براي آن داده است و چون داشتن حساسيت شديد عواطف زنانه (و بعبارت فني، ظرافت و حساسيت شديد دستگاههاي گيرنده زن) او را به دستگاههاي ديگري مجهز كرده كه خطرات حياتي اين حساسيت شديد را دفع كند و آن فرا افكني بوسيله فرياد (جيغ) و گريه و مانند آن است كه در وجود زن امري ضروري است و از خرابي و زيان وارد آمدن به دستگاههاي احساسي زن جلوگيري مي‌كند. بنابرين اين حالات بظاهر ضعف‌آميز زن نيز با حكمت الهي و با منطقي استوار پديد آمده و آنرا نبايد ضعف و نقص زن بلكه بايد لازمه حساسيتهاي مفيد او بايد دانست.

حكمت ديگري كه در اين بظاهر ضعفها نهفته شده، استعدادهائي براي جذابيت زن براي صيد و رام كردن مرد است. استفاده ماهرانه- و گاه حتي ناآگاهانه و بطور طبيعي- زنها از اين ويژگيها و شگردهاي طبيعت است كه بصورت ضعفهاي ظاهري در زن نهاده شده و براي صيد و رامسازي مردهاست و بهتر است آنرا ضعف مصنوعي يا تظاهر به ضعف بناميم. ضعيف‌نمايي در زن حالتي غريزي است تا مرد را براي كارهاي دشوار زندگي آماده و داوطلب نمايد.

خداوند با حكمت و دانايي خود نه فقط با دادن اين، بظاهر، ضعفها و حساسيتهاي مظلومانه، به زن ظلم نكرده كه بالعكس اين ضعفها را همچون ابزارهايي براي جاذبيت زن در برابر مرد و تسخير و رام‌نمودن مردهاي خشن قرار داده و آنها را وسيله‌اي براي سلطه زن بر مرد ساخته است و از اينروست كه زنها گاهي از ضعف خود براي دلربائي و جذب مرد استفاده مي‌كنند.

اظهار احساسات و گريه زن در بيشتر مواقع در شكست و اراده مرد بمراتب بيشتر از قدرت بدني كارساز بوده است زيرا توسل به زور نمي‌تواند اعتقاد و انديشه- و باصطلاح قلب- را هدف قرار دهد ولي ابراز احساسات زنانه- مثلاً گريه و يا رفتارهاي زنانه‌يي همانند آن- بر مغز و روح مرد اثر مي گذارد و او را تسخير و مجبور بلااراده به انجام خواسته زن مي كند، از اينروست كه عواطف زنانه را بايد يكي از وسايل سلطه زن بر مرد شمرد و بآساني از كنار آن نگذشت.

قدرت و سلطه و سالاري، هميشه با زور و قلدري و صداي زبر و خشن نيست. خداوند متعال سلطه را بر دو گونه قرار داده، جسماني و روحي و عاطفي؛ و سلطه از راه عواطف و روح بمراتب مؤثر از سلطه مادي و جسماني است، رام‌كنندگان وحش نيز بخوبي مي دانند كه براي سلطه بر آنها بهترين وسيله، محبت كردن و نرمي است نه خشونت و بقول سعدي «كه احسان كمندي است بر گردنش[2]».

خداوند سلطه عاطفي را به زن داده است بشرط آنكه زنها بخوبي از اين استعداد و موهبت الهي و قدرت باطني خود آگاه باشند و جاي بهره‌گيري از آنرا بدانند و نقش و جايگاه خود را در خانواده- و در نتيجه در سرتاسر جامعه- بشناسند و با تقليد از قدرتنمايي بدني يا كلامي مردها (بصورت بد زباني و پاسخگويي بيمنطق) ضعف از خود نشان ندهند و از نقش و جايگاه برتر خود باز نمانند و موقعيت زن بودن، يعني نظم دهندگي و تعديل و آرامبخشي جامعه و خانواده و كنترل ثبات روحيات انسانها، را از دست ندهند.

پی نوشت:
1-سوره روم- آيه 21: خداوند از (جنس) خودتان همسراني آفريده كه براي «آرامش» به آنها پناه ببريد و در كنار آنها به آرامش برسيد.

2- سعدي- گلستان


سربلندباشید زنان میهن من ..........

ضعف روحي زن

با عرض سلام  خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع ضعف روحي زن می پردازیم .

زنها بطور عادي بيشتر از مردها از خطر مي ترسند و در برابر حوادث به خود بيم راه ميدهند، از اينرو از جنگ و صحنه‌هاي پرخطر و خشن گريزانند. اعصاب زن حساستر از مرد و شكننده تر از آن است و از اينروست كه زنان در برابر خطر و حوادث سخت، زود خود را مي بازند و به شيون و گريه و زاري و گاه ضعف و غش مي‌افتند.


اين علايم را معمولاً مردها نشانه ضعف شخصيت و ناتواني زن مي دانند. حتي از دوران كودكي نيز پسران در بازي با دختران همسال خود اين حالات و ويژگيهاي دخترانه (زنانه) را نمي‌پسندند و دختران را موجوداتي ضعيف و هماوردهائي نابرابر و همبازيهاي نامناسب ميشمرند و نقشهاي مهم بازي را به آنها نمي‌دهند.

در بزرگسالي هم اين- بظاهر- ضعفهاي زن، بنظر سطحي اشخاص سبب فرودستي آنان در برابر مردان و سلطه و سالاري مردان بر زنها ميگردد. همين احساس كودكي پسران در بزرگسالي بياد آنها مي آيد و در قضاوت آنها اثر مي گذارد. اين برخوردهاي كودكانه پسران براي دختران نيز نشانه و دليلي بر ضعف و كمبود آفرينشي و فرودستي و ذلت در مقايسه با پسران شمرده شده و عقده‌هايي در نهاد ناآگاه و در دل آن دختران ايجاد مي‌كند. روشن است كه قضاوت پسرانه و مردانه در اينباره قضاوتي غير علمي و كودكانه و ناشي از جهل به حقيقت و بي‌اطلاعي از  راز اين فرقهاي ذاتي خدادادي است.

پس وجود عواطف هم مانند ضعف بدني زن هم يك نقطه قوت براي زن است، زيرا نه فقط به مرد اجازه هماوردي و رزم‌آزمائي به زن را نمي‌دهد كه بالعكس مرد خود را مسئول نگهباني، كمك، حراست او مي‌بيند. افتخار مردها به اينستكه زنان از آنها كمك بخواهند و در خطرات و كارهاي دشوار از آنها ياري بطلبند.

اين عواطف را خداوند از روي حكمت و منطق دقيق آفرينش در زنها قرار داده است و ظهور اين بظاهر ضعفها در زن دنباله همان كاركرد و نقش طبيعي زن، يعني مسئوليت سنگين توليد نسل و حفظ آن، است.

زن براي انجام نقش و وظايف طبيعي خود بايد در برابر دشمن و خطر و آسيبهاي طبيعي و غيرطبيعي از مرد حساسيت بيشتري داشته و (مانند دستگاههاي امنيتي و مراقبتي) هرچه درجه حساسيت آن بيشتر و «سنسور» آن حساستر باشد زودتر خطر را احساس و از آن جلوگيري مي‌كند. زن با اعصاب حساس و ظريف خود «ريسك» كمتري مي كند و درنتيجه دچار خطر كمتري مي شود و اين بسبب لزوم نقش حساس زن در نگهداري فرزند است.

اگر حساسيت ذاتي انسان را معيار قوت او قرار دهيم معادله عوض مي‌شود و بايد زن از مرد قويتر شمرده شود زيرا حساسيت يكي از نقاط مثبت هر دستگاه است. اما در قانون آفرينش معيارها بگونه‌اي ديگر و بر اساس اختلاف نقشها و كاركردهاست و چون مرد در جامعه و خانواده وظيفه دفاع و حمايت را دارد حساسيت بيش از حد كه به آن ترس مي‌گويند- و براي زن يك امتياز شمرده مي شود- براي مرد نقص و عيب مي‌باشد[1]. كمال ذاتي هر يك در آن چيزي كه طبيعت در آنها نهاده و نقشي است كه از آنها خواسته و بقول معروف «از شير حمله خوش بود و از غزال رم».

سربلندباشید زنان میهن من ..........

پی نوشت:

1-در حديث آمده است كه دليري و سخاوت براي مرد كمال و براي زن امتيازي منفي است.

ضعف جسماني زن

با عرض سلام  خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع ضعف جسماني زن می پردازیم .

برخلاف تصور بيشتر مردم، زن از لحاظ جسماني ضعيفتر از مرد نيست و ضعف او فقط در شكل و قدرت عضلاني اوست كه او را ضعيفتر از مرد نشان ميدهد و در ديگر اندامها فرقي با مردان ندارد.

ضعيف بودن زن يكي از غلطهاي معروفي كه از سنت يهودي و يوناني و رومي ارث به اروپا رسيد و هنوز هم در همه جا بگوش مي‌رسد ادعاي ضعيف بودن زن است كه از همان ديدگاه تاريخي «مرد مركزي» برخاسته است.

بديهي است كه وقتي مرد را ميزان و ملاك ارزيابي قرار دهند تشخيص ضعف و قوت هم با وي مقايسه و مربوط مي شود و چون مردها نوعاً جسمي قويتر از زنها دارند بنابرين ملاك قوّت نيز همواره، قوت عضلاني و بدني خواهد شد كه معمولاً در مردها بيشتر از زن است و در نتيجه براساس اين ملاك غيرمنطقي، زنها ضعيف و مردها قوي شمرده مي‌شوند. اما اگر ملاك قوّت در توانائي به انجام نقش يا نقشها و انجام بهتر وظيفه خاص يا وظيفه ها باشد، حكم و قضاوت در قوت و ضعف هم متفاوت خواهد بود.

همانگونه كه قوت يك ورزشكار در عضلات بدن اوست، قوت يك فيلسوف در استدلال و فكر او و قوت يك وكيل يا قاضي در استدلال حقوقي او و قوت يك فرمانده نظامي در نقشه هاي نظامي او و قوت يكي خطيب در زبان و تكلم اوست، قوت زن را نيز بايد در جاي ديگري جستجو كرد. بعبارت ديگر ميزان قدرت همه جا به قوت عضلات مربوط نيست زيرا يك مرد نيرومند در جسم ممكن است بسبب ضعف مديريت، ابزاري در دست مردان يا زناني باشد كه داراي قوت تدبير و فكر و مديريت هستند و بسيار ديده شده است زناني كه بمراتب از بيشتر مردان از اين نظر قويتر بوده اند ولي قدرت جسماني نداشته‌اند و همانگونه كه تجربه نشان مي‌دهد، در يك محاسبه دقيق و واقعي، اغلب مردها اسير زن و فرمانبردار او بوده اند نه بالعكس اگر چه بظاهر و در نگاه سطحي عكس آنرا نشان دهد.

در مقايسه ميان دستگاهها و اجسام ساخت بشر نيز كه برخي ظريف و ديگر بظاهر قويتر هستند ظاهر اجسام بزرگ نبايستي يك پژوهشگر را فريب دهد و آنرا قويتر از يك دستگاه ظريف بينگارد چه آنكه ظرافت، منافاتي با قدرت ندارد. در ميان اين دوگونه دستگاه- ظريف و كوچك يا خشن و بزرگ- نبايستي ظرافت را با ضعف همراه شمرد، زيرا ظرافت گاهي از نظر فني با حساسيّت و دقت و قوت ملازمه دارد.

ظرافت روحي و جسمي زن را- كه بغلط آن را ضعف زن معرفي مي‌كنند- يكي از ضرورتهاي زن براي نقش مهم و طبيعي اوست. ظرافت و ضعف نسبي زن در جسم و عضلات يك حكمت و نيز هنر صنع الهي است زيرا كه به زن چيزي بيشتر از آنكه براي انجام وظايف اصليش لازم است، نداده و از همين جاست كه مي‌توان به كاركرد و نقشي كه طبيعت به وي واگذار كرده پي برد و از او بيشتر از آنچه توان اصلي اوست مطالبه نكرد.

خداوند در آفرينش موجودات همواره قاعده صرفه جوئي و حذف زوائد را گذاشته است، بنابر اين قاعده طبيعي، زن براي انجام وظايف طبيعي و مأموريت اصلي خود احتياج به عضلات قوي ندارد و مرد مأمور تأمين حراست و امنيت و معاش و رفاه زن است. در زن نيروها و شكل اندامها و ويژگيهائي جسمي و روحي قرار داده شده است كه به آن نياز دارد. در برابر بيماريها نيز مقاومت او از مردان بيشتر است.

زن مسئول اصلي توليد و بقاء نسل است و براي توليد و نگهداري فرزند به اندامي سترك و عضلاتي قوي نياز نيست، و يكي از اصول و قوانين طبيعت حذف زوايد و اضافات (و اصل عدم زايد) است. در قوانين طبيعت، اسراف و خرج بيهوده مردود است[1].

بنابرين، بلحاظ قوانين طبيعي زن نبايستي جسمي بزرگتر و قويتر از آنچه بدان نيازمند است داشته باشد[2] و اين نه بمعناي نقص كه حتي بمعناي كمال اوست، يعني ضعف نسبي عضلاني زن در برابر مرد بسود او و براي آنستكه خداوند مرد را براي حفظ و حراست و حمايت او و درگيريهاي و كارهاي دشوار زندگي قرار داده است، و زن را از اين امور و وظايف اضافي معاف ساخته و مسئوليت امور دشوار را از دوش او برداشته است.

خداوند، در مقابل- و بدست طبيعت- به مرد، متناسب با وظايف و تقسيم كار طبيعي و اجتماعي او، اندام و قوايي ظاهري و باطني و ذهني داده تا كه براي تأمين زندگي خانوادگي، امنيت، معاش، مسكن، دفاع و بطور خلاصه براي حمايت از زن و فرزند و كمك به زن در انجام وظايف مهم او، توان و قدرت لازم و ابزار مادي و معنوي ضروري را داشته باشد و بتواند وظيفه خود را در خانه و جامعه انجام دهد.

اگر مردي در شرايط و روابط اخلاقي نامناسب خانوادگي (كه حتي ممكن است ندانسته بوسيله خود زن ايجاد شده باشد) و در حال خشم، آزاري- زباني يا بدني- به زن وارد سازد و از قدرت بدني خود براي اينكار سوءاستفاده كند اين پديده، كاملاً استثنائي و غيرعادي و خارج از برنامه طبيعي خانواده است و بايد آنرا نوعي آسيب يا بيماري دانست كه عارض خانواده و روابط زن و شوهر شده، زيرا قدرت روحي و بدني كه در مردها بيشتر است نه براي استفاده و اعمال آن بزيان خانواده بلكه بسود خانواده و براي امكان دفاع بهتر از زن و فرزند در برابر عوامل مضر يا دشمن بوده است زيرا همانطور كه گفتيم دفاع از زن وظيفه مرد است و از اينروست كه قدرت اينكار هم به مرد داده شده است.

جنگ و دفاع يا تهيه خوراك و تحصيل درآمد با كارهاي سنگين در خارج، بيشتر به زور بازو و اعصاب و بدني محكم و عاطفه و قلبي با حساسيت كمتر نيازمند است. اين وظايف را قرآن قوّاميت ناميده، مرد قوّام زن است يعني بايد تمام امور مربوط به زندگي و توليد و پرورش فرزند را برعهده بگيرد و حتي كاركردن در داخل منزل از لحاظ حقوق اسلامي براي زن اجباري نيست و خدمات داخل خانه و خانواده سهم مقرر زن نمي باشد. بار سنگين خانواده بر دوش مرد است و بقول زنهاي ايراني، مرد، ستون خيمه خانواده است.

براي زن همواره اين سؤال وجود داشته كه جرا بايد مردها قويتر از زن باشند و بعبارت قرآني و اسلامي: چرا بايد مرد قوّام زن باشد و چرا زنها قوّام مردها نيستند؟ اين سؤال و ابهام ناشي از ندانستن رمز طبيعي و الهي آنست. حتي اگر خداوند زور بدني زن و مرد را در ابتداي خلقت مساوي آفريده بود، باز چون زن وظايف خاص و انحصاري خودش را داشته و حمايت مرد براي او حياتي است خداوند از روي حكمت، سهم زن را نيز بطور اماني به مرد ميداد تا آنرا صرف در حمايت و نگهباني زن و فرزند كند. بهمين سبب است كه اسلام بشدت از زن در برابر تجاوز و زورگوئي مرد دفاع مي كند زيرا زور و قدرت بدني مرد بايد بنفع زن باشد نه بضرر او و استفاده بضرر زن جرم و قابل مجازات است. در واقع زور نبايد تنها افتخار مرد باشد زيرا بسياري از حيوانات زورمندتر از مردان هستند. افتخار مرد مسئوليت و قواميت اوست كه ارزشي والا براي او شمرده مي‌شود.

 
برخي ضعف عضلاني زن را سبب سلطه و سالاري مرد دانسته و آنرا دليل بر ضعف مطلق زن در برابر مرد وانمود مي‌كنند. همانطور كه پيش از اين گفتيم بايد بين سلطه و سالاري مطلق با قدرت عضلاني و باصطلاح: «زور بازو» ملازمه‌يي نيست. تعريف سلطه به داشتن قدرت بيشتر جسماني تعريفي كامل نيست زيرا انواع ديگر سلطه در حوزه حيات انساني را دربر نمي‌گيرد و تعريفي است براساس غرايز خاص حيوانات نه تعريفي جامع.

نمونه‌ها و مصاديق مهم سلطه مانند سلطه شاه بر رعيت (زور سالاري) و فرمانده لشگر بر افراد خود (نظم سالاري) و كارفرما و رئيس كارگاه بزرگ (سرمايه سالاري كه صدها و هزاران كارگر زورمند و پرقدرت در آن كار ميكنند) نشان ميدهند كه سلطه با معيار زور بازو نيست و ثروت و اسلحه و وسايل و وسايط ديگر مادي و حتي معنوي نيز مي تواند سبب سلطه افرادي با جسم ضعيف بر مردماني با اجسامي قوي و بازواني زورمند بشود، چيزي كه خاص جوامع انساني است و در جانداران ديگر ديده نمي‌شود. از اينرو براي يافتن مصاديق واقعي سلطه در حوزه بشري تحقيق بيشتري بايد كرد و بدينوسيله مسائل بشري مربوط به سلطه از جمله مسئله زن را از اينراه حل نمود.

بحسب ظاهر، زور و ثروت و تدبير و حتي پشتوانه هاي قومي و سياسي و گروهي ابزارهايي براي سلطه مي‌باشد اما در رابطه بين زن و مرد شكل قضيه دگرگون مي‌شود، زيرا اگرچه قدرت جسماني مرد و توان حمايت او از زن و قدرت اقتصادي او (اگر داشته باشد) و نياز جنسي و رواني زن به مرد نيروي فكر و تدبير و سياستهاي مديريت زندگي مرد مي‌تواند ابزار سلطه او بر زن و تبعيت زن از مرد شود اما با يك بررسي دقيق مي‌توان كشف كرد كه زن نيز داراي ابزارهائي براي سلطه بر مرد است و مرد از ديدگاه ديگري كه به قضيه بنگريم در برابر زن ضعيف و سلطه پذير است و ايندو با تقابل اين دو نوع سلطه موازي به نوعي تعادل و در نتيجه آرامش و صلح مي‌رسند.

خداوند براساس عدل خود، زن و مرد را بگونه‌اي آفريده كه در كنار هم بتوانند در شرايط مساوي و عادلانه زندگي كنند. همانگونه كه از قرآن و متون اسلامي بر مي‌آيد خداوند زن و مرد را از يك نفس يا روح آفريده و ايندو مانند سيبي هستند كه به دو نيم شده باشند و هر يك را مكمل ديگري قرار داده است. بنابر عدل الهي نبايستي بطور مطلق يكي را بر ديگري سروري و سالاري بدهد بلكه بالعكس به هر دو توانائيها و استعدادهايي داده كه مي‌توانند با ديگري معامله كنند و به رابطه‌اي عدالت‌آميز برسند.

اگر زن و مرد دو واحد مستقل بودند جا داشت كه جهان و جامعه بشري به دو بخش زنها و مردها تقسيم شود اما آنچه در انسانيت واقعيت دارد زوجي از يك زن و يك مرد است كه يك «واحد انساني» را تشكيل مي دهد. جدا بودن استعدادها و ويژگيهاي زن و مرد نه دليل جدائي بلكه براي آنستكه اهداف آفرينش بصورت كامل انجام گردد. و سهمي از اهداف آفرينش بدست زن و سهمي ديگر بدست مرد داده شده است.

اگر به مرد قدرت جسماني داده شده زن نيز به سلاحهايي مسلح است كه او را نه فقط حمايت كند كه حتي مي‌تواند بر اوج عزت برساند بشرط آنكه به موهبتهائي كه به او شده آگاهي داشته و از آن بصورت صحيح و بهنگام استفاده كند.


پی نوشت:

 1- ممكن است در برخي موارد بشر نتواند اين مطلب را بيابد ولي اثبات شدني است.

2- البته استعداد قوي شدن با همان بدن در او هست يعني ممنوع از قدرت بدني نيست ولي نياز عادي او نمي باشد.

سربلندباشید زنان میهن من ..........

زن در جامعه

با عرض سلام  خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع زن در جامعه می پردازیم .

نگاه به زن و وضعيت او نسبت به مرد، هنگامي كه از حوزه طبيعت به حوزه جامعه و اجتماعات بشري وارد شود، بدلايلي، از جمله دلايل زير، عوض مي شود و مرد جايگاه اجتماعي زن را ميگيرد اگرچه تا حدودي اين موقعيت و محور بودن مرد در جامعه صوري و ظاهري است:

اول آنكه معيارها و محورهاي «ارزش» تا حدودي دگرگون مي شود زيرا مسائل و بايسته ها و نيازهاي اجتماعات بيشتر در امنيت جامعه و نگهباني حيات افراد آنست نه فقط حفظ نسل، زيرا در جوامع بشري نوعي كم‌توجهي به اصل توالد و حفظ نسل ديده مي‌شود. بيشتر نيازهاي عمده جامعه ها بترتيب اهميت عبارتست از: امنيت و دفاع از كيان خود، موضوع سياست و اداره صحيح جامعه، اداره اقتصاد و تأمين مواد اوليه زندگي، كار و تحصيل منابع حياتي براي زندگي.

امنيت- هر جامعه خود را بصورت يك اندام زنده مي بيند و مي يابد و درك مي كند كه حفظ زندگي و تأمين رفاه و سلامت اعضاء (يعني افراد آن) بسته به زندگي و سلامت جامعه و مجموعه مردم است. اين اندام زنده- يعني جامعه- در درجه اول (بعد از هوا و غذا) به بقاء و دوري از خطر نيازمند است تا بتواند هستي و رفاه خود را حفظ كند، و بقاء و رفاه هر جامعه مستقيماً به "امنيت" آن مربوط است.

تأمين امنيت بطور طبيعي به افرادي از جامعه نيازمند است كه از لحاظ جسماني نيرومند باشند و از عهده دفاع و پيكار برآيند و از لحاظ روحي و اعصاب، مقاوم و قوي و داراي دليري و نهراسيدن از خطر و رو در رو شدن با مشكلات جسمي و روحي باشند و اين ويژگيها معمولاً در مردها ديده مي شود و وجود آن در زن بسيار استثنائي است.

همين نقش برجسته مرد سبب ارزش اجتماعي او در طول تاريخ بشر بوده و بهمين دليل در جوامع نخستين بشر، كه جنگ و حمله و دفاع كار عادي طوايف و اقوام و حتي شهرهاي يك سرزمين بود، مرد جايگاه برتري در اجتماعات يافته و محور جامعه مي‌گرديد و نقش اجتماعي او سبب بالارفتن ارزش اجتماعي او مي‌شد.

زن بسبب ضعف روحي و بدني و توان اندك براي جنگ و تحمل خطر بنظر جامعه در صف دوم قرار ميگرفت و در برخي عرفها و فرهنگها، موجودي كم‌فايده بلكه (بسبب امكان اسارت بدست دشمن و سرشكستگي قوم و قبيله خود)، حتي فاقد ارزش شمرده شده و به او تحقير و آزار مي رسيد. ما در آينده به ارزيابي اين ارزيابي عرفها و اجتماعات خواهيم پرداخت و خواهيم گفت كه اگر با اين استدلال كه گفته شد مرد مسئول اجتماعي حراست از امينت جامعه است، زن نيز مسئوليت حفظ نسل و جلوگيري از نابودي جوامع را برعهده داشته و دارد و بنابرين هر يك داراي ارزش مساوي مي باشند و با نوعي تقسيم كار طبيعي ميان دو جنس زن و مرد به بشريت خدمت مي كنند.

حكومت و اداره جامعه- سبب و دليل ديگري كه براي تفوق مرد در اجتماعات و محور شدن او در جامعه يافت مي‌شود توانائي او براي اداره جامعه و نظم عمومي است. بنظر ميرسيد كه حكومت- كه در واقع بمعناي اداره صحيح جامعه و تأمين و برنامه‌ريزي براي رفاه و امنيت افراد مي‌باشد- تا حدود زيادي به توانائيهايي بستگي دارد كه در بخش امنيت و دفاع از جامعه گفته شد و به اعصاب نيرومند و عواطفي مغلوب و قاطعيت و جزم و اراده قوي نيازمند است كه معمولاً در مردان ديده مي شود و در اغلب زنان ديده نمي شود و حكومت زناني توانا بندرت اتفاق افتاده است.

همين تقدم و توانائي مردان در حكومت و سياست و فرماندهي نيروهاي نظامي و جنگي همواره يكي از دلايل محور شدن آنان در جامعه و تقدم و تسلط آنان بر زن شمرده شده است.

اقتصاد- در طول تاريخ تأمين مواد غذائي و اداره معاش خانواده برعهده مردان بوده و در قرون اخير نيز با وجود ورود زنان به عرصه كار و ادارات و مشاغل ديگر، باز هم مردان نقش عمده را در تأمين معاش برعهده دارند.

كارهاي دشوار ويژه در دوره هاي قديم، مانند شكار يا سفرهاي طولاني پرخطر و كار در معادن و جنگلها و كوهستانها، نيازمند جسمي نيرومند و اعصابي خستگي ناپذير و فولادين و اراده يي نفوذناپذير و قوي بود و هم امروز هم اداره امور اقتصادي، بويژه در سطح كلان، به خصلتهايي نيازمند است كه معمولاً در مردان ديده مي‌شود و كارهاي زنان در بخش اقتصاد يا كار و توليد، نوعي خاص و ساده و در در جه دوم است.

هر جامعه بدلايلي كه گذشت براي مرد بسبب نقش مسلّم او در حفظ امنيت و دفاع و نيز در حكومت و اداره جامعه و راهبرد اقتصاد جامعه جايگاه بالاتر و ارزش بيشتر مي دهد و زنان نيز خود به اين تقدم مردان اعتراف دارند و متكي به آنان هستند و اين وظايف را از آنان مي خواهند.

زن در طول تاريخ نه فقط سلطه ظاهري مرد را به خود پذيرفته بلكه حتي آنرا از روي غريزه مي پسندد. گرچه ممكن است يكي از دلايل سالاري مرد و رياست او را نياز اقتصادي زن به او بدانيم ولي حتي در موارديكه زن نياز مالي به مرد نداشته باز ديده مي‌شود كه زن رياست را شايسته مرد ميداند و داوطلبانه او را به سالاري و سلطه مي پذيرد، و گفتيم كه البته مقصود از رياست و ولايت مرد، فرودستي و خواري زن نيست و اين موضوع ديگري است كه بحث جداگانه اي دارد.

گرچه عهده‌دار بودن بار سنگين هزينه و نفقه زن و خانواده فضيلتي براي مرد است اما اولاً آنرا مرد با افتخار و سربلندي انجام مي‌دهد و ثانياً طبق مقررات ديني و اجتماعي سبب سلطه غير مشروع و غيرانساني او نمي گردد مثلاً از نظر اسلام اين تعهدي است كه مرد در برابر نقش حساس زن در خانواده برعهده گرفته است و منتي بر زن ندارد.

دومين دليل محور شدن مرد در حوزه اجتماعات بشري و بالارفتن ارزش اجتماعي او نسبت به زن وضع خاص روانشناختي و فيزيكي و بدني زن است كه او را وابسته و نيازمند به مرد مي سازد. عللي مانند: 1- ضعف بدني و عضلاني و اتكاء او در كارهاي دشوار براي امنيت و دفاع از خود به مرد. 2- داشتن ترس در برابر خطرات و حوادث. 3- غلبه عقلانيت و منطق در مرد و قدرت بيشتر او در حل مسائل و مشكلات زندگي در جامعه. 4- نياز مادي و اقتصادي به مرد در بيشتر افراد و خانواده ها، و بعلاوه غريزه باطني زن براي اتكاء به مرد و تبعيت ذاتي از رهبري و پيشوائي او سبب مي گردد كه حتي زنان نيز به مردان ارزش و موقعيت اجتماعي داده و محور بودن و سلطه ظاهري آنان را برسميت بشناسند.

در تحليل علمي، اين محور شدن مرد در جامعه بمعناي فرودستي و بي‌ارزش زن نيست، اگرچه بيشتر مردم باشتباه اين ويژگيهاي زن و تفوق اجتماعي مرد را سبب فرودستي و كاهش رتبه واقعي زن ميدانند.

اين دو عامل و عوامل ريز موجود در آن همواره در طول تاريخ سبب گرديده كه مرد در جوامع متمدن و ماقبل تمدن، مثلاً از خانواده بعنوان پدر و در قبيله و ايل و طايفه بعنوان خان و رئيس گرفته يا در كشورها و دولتشهرها امير و شاه، محور سلطه و در مركز قدرت قرار گيرد و زن تابع او باشد.

عامل سومي را نيز مي توان به اين دو عامل افزود و آن غريزه برتري طلبي و زورمداري در مرد و عموماً در جنس نر است. در ساختار طبيعي انسان و برخي جانداران ديگر، جنس نر بسبب برتري و قدرت جسماني و رواني بر جنس ماده سلطه دارد، مثلاً ديده مي شود كه پسران از همان دوران كودكي از زور و قدرت جسماني خود براي تسلط بر دختران همسال خود استفاده مي كنند و همين قاعده طبيعي سالهاي بعد و در بزرگسالي هم گاهي در خانواده ها و در جامعه ديده مي شود.

اين سلطه طبيعي و غريزي جنس مرد، بعدها در نظامهاي مذهبي (اسلامي) و نظامهاي حقوقي تعديل و تا حدودي بسيار محدود مي شود. از طرفي ديگر زن نيز بطور طبيعي از قدرت جسمي و روحي مرد و نوعي سلطه سالم او بر خود احساس غرور مي‌كند و حتي خود را به آن نيازمند مي بيند.

زنان مرد ضعيف و بي اراده و مطيع و بدون قاطعيت را نمي پسندند و حتي مي توان گفت از اينگونه مرد تنفر دارند. زن مردي را مي پسندد كه توان سلطه بر وي را داشته باشد بدون آنكه به او آزار برساند يا با روح و شخصيت او بازي كند.

در روابط جنسي بين زن و شوهر و كيفيت برخورد جسماني آندو نيز اين سلطه پذيري زن هويداست و تكرار مي كنم كه در واقع زن اين وضعيت يعني سلطه روحي و جسمي مرد بر خود را بسود خود و مفيد براي امنيت و زندگي خود مي داند، زيرا در يك نگاه پنهان زنانه، زنان مرد را ابراز قدرت و عزت خود و سلاح و وسيله‌اي براي دفاع از حراست از خانواده و آبروي خود مي‌دانند و هرچه اين سلاح قويتر باشد بيشتر بسود آنهاست و از همينجاست كه زن بآساني بنوعي فرمانبرداري و تبعيت از مرد تن مي‌دهد و سنگيني و مشكلات حمل اين اسلحه مفيد را براحتي تحمل مي‌نمايد.

قانون هم با توجه به اين ويژگيهاي طبيعي زن و مرد است كه گاهي زن را به تبعيت از مرد فراخوانده است تا با تركيب بهتري اساس خانواده را استوار سازند.

با بررسي سريع و كوتاه سه سبب بالا براي وضعيت برتر و محور شدن مرد در جامعه به دليل دوم- (يعني بررسي روانشناسي زن و ضعفهاي او) نگاهي دوباره مي‌اندازيم، كه بظاهر سبب پائين آمدن او از سكوي يك و موقعيت محوري او در طبيعت گرديده است و اين نقاط روانشناختي زن را- كه معمولاً از آن به «ضعف» تعبير مي‌شود و آنرا باعث سركوفت و ضرورتي زن مي‌شمارند- به زير ذره‌بين مي‌بريم و خواهيم ديد كه اين ضعفها در واقع (و بجاي خود) نوعي قدرت است و توانائي و سلطه‌اي پنهاني در پشت آن نهفته است، و زن را بر مرد فائق مي‌سازد.

برغم ظاهر و محاسبات عرفي، تفوق مرد، نوعي تفوق توافقي بين زن و مرد و بمصلحت زن است و با تفوق و محور بودن زن در حوزه طبيعت منافاتي ندارد بلكه مي‌توان بقطع و يقين گفت كه اقتدار و سلطه و سالاري مرد در جامعه در واقع براي تأمين و تضمين مأموريت طبيعي زن يعني حفظ نسل بشر مي‌باشد و چيزي از موقعيت زن در جامعه نمي‌كاهد، و زن، همانگونه كه در طبيعت محور و داراي ارزش اول است، در جامعه نيز در كنار مرد، موقعيت و ارزش خود را دارد و بدليل داشتن چيزهائي كه نام آنرا «ضعف» گذاشته اند به موجودي كم ارزش تبديل نميشود، و اين نكته‌اي است كه در درجه اول بايد خود زن به آن علم و آگاهي داشته باشد.

سربلندباشید زنان میهن من ..........

زن در طبيعت

با عرض سلام پیرو پستهای قبلی که در همین وب درج شد به موضوع زن در طبيعت می پردازیم .

هنگاميكه حوزه بررسي فقط طبيعت باشد و پژوهشگر بدنبال موقعيت زن در آن بپردازد گام اول آنست كه به سراغ قوانين طبيعت و ارزشهاي طبيعت و مهمترين اصول و قوانين طبيعت بگردد تا جايگاه زن را در مدارج مختلف ارزشهاي طبيعي با قوانين طبيعت و خود طبيعت مقايسه و كشف نمايد و از آن طريق به حدود ارزش زن در طبيعت و نقش پنهان و آشكار وي پي ببرد.

با اين نگاه به طبيعت و كندوكاو همه قوانين و قواعد آن هر پژوهشگر به اين نتيجه مي‌رسد كه مهمترين قانون طبيعت چيزي جز قانون «بقاء نوع» و تلاش و دفاع براي زنده ماندن و مهمتر از همه قانون «بقاء نسل» موجودات- و از جمله انسان- نيست و اين موضوعي است كه هر كس بآساني آنرا درك مي‌كند.

همه چرخه حيات در جانداران بر روي بقاء نسل متمركز است و اين قانون عملاً مهمترين و زير بنائيترين قوانين طبيعت است كه خداوند در آفرينش جهان پايه آفرينش را بر آن نهاده است، زيرا در غير اينصورت چرخه هستي- چه در انسان و چه در موجودات زنده ديگر- بزودي به پايان تلخ خود مي‌رسيد و نسل انسان و جانداران يكي پس از ديگري نابود مي‌شد. مطالعه زندگي جانداران- از حشرات گرفته تا جانداران كاملتر- نشان مي‌دهد كه چگونه براساس غرايز (كه سخت‌افزارهاي جانداران شمرده مي‌شوند) تقريباً تمام عمر خود را ناآگاهانه صرف حفظ زندگي خود و توليدنسل و كوشش براي باقي گذاشتن نسل بعد از خود مي‌كنند و چگونه و با چه اصرار و جديّتي در پايداري نسل خود در جهان كوشا هستند.

گرچه اجراي قانون حفظ نسل و بصورت توالد و تناسل بظاهر برعهده دو طرف است و مأمورين و مسئولين آن دو جنس نرينه و مادينه هستند و در انسان، مرد و زن هر دو در حفظ نسل دخالت دارند اما مأموريت اصلي و محور حفظ نسل و ايجاد و تغذيه و حفظ حيات او با زن است و مرد، معاون و نفر دوم در كمك به حفظ نسل و نيز مأمور حراست مادر و فرزندان و تأمين همه نيازهاي حياتي آنان است و از جمله، دستيار زن در آبستني و تلقيح نطفه مي‌باشد. في المثل زن در حكم زمين زراعي و مرد بذر پاش آن است و بديهي است زمين در اين مشاركت مهمتر است و سهم بيشتري دارد.

با اندكي دقت در اين نتيجه بررسي، دو اصل طبيعي بدست مي‌آيد: اول، محور بودن زن در حوزه طبيعت و نقش حساس و اساسي او در حفظ كيان بشر. دوم، اينكه مهمترين وظيفه و نقش زن، مادري و آوردن فرزند و پرورش و حفظ سلامت او مي باشد و هر نقش ديگري را برعهده بگيرد خارج از وظايف طبيعي اوست.

خداوند قاعده طبيعت را چنين قرار داده كه به هر موجود وظيفه‌اي طبيعي و جهاني محول كرده و تمام ابزار و امكانات و عواطف آنرا نيز به وي داده است. مثلاً اگر به ساختار جسماني و روحي زن توجه شود ديده مي‌شود كه همه ويژگيهاي ظاهري و باطني زن بگونه‌اي آفريده شده است كه بتواند اين مأموريت و وظيفه خود را بنحو احسن و با شوق و انگيزه انجام دهد.

ساختمان بدن زن،- علاوه بر دستگاه توليد فرزند يا قواي جنسي بدني او كه از مغز تا زانو و شامل اندام و اعصاب و بخشي از مخ گسترده است- از جمله طول قد و عرض شانه و قدرت و سفتي عضلات و شكل لگن خاصره بگونه‌ايست كه بتواند براحتي وظايفي چون بچه‌داري و زندگي عادي را پشت سر بگذارد و به كارهاي دشوار مانند پيكار و بارها و كارهاي سنگين- كه به عضلات و اندام قوي نيازمند است- نپردازد، بهمين سبب اينگونه كارهاي خشن براي زن گرچه ممكن ولي بسيار دشوارتر است و با روحيه او نيز هماهنگ و سازگار نيست.

ساختار روحي زن نيز كه اعصاب و عواطف او را ظريف و حساس همانند جسم و بدن او ساخته است، بگونه اي است كه از يكطرف با انگيزه تمام دوستدار و طالب فرزند بوده[1] و با استفاده از همه وسائل فريبنده‌اي كه در وجود او نهاده شده، بتواند مرد را بسوي خود بكشاند و با استفاده از غريزه‌اي كه خداوند بهمين هدف در مرد نهاده، او را وادار به كمك در توليدنسل كند و نياز طبيعي زن را تأمين نمايد و از طرف ديگر با وجود سختيها و دشواريهاي حاملگي و زايمان، از آن با شوق و علاقه استقبال نمايد و فرزند را طي سالها شيردادن يا دايگي يا تربيت، نگهداري و حضانت نمايد و از اين كار خود شادمان باشد.

اين ويژگيها نشان ميدهد كه نقش زن در حوزه طبيعت چيست و خداوند چگونه بدست طبيعت همه وسايل و مقدمات توليد و بقاء نسل انسان را در اصل بر دوش زن گذارده و مرد را يكي از وسايل و مقدمات انجام صحيح اين وظيفه قرار داده است. بنابرين برخلاف معروف،  قهرمان ميدان طبيعت نه مرد كه زن است زيرا كليد اصلي طبيعت يعني بقاء و استمرار نسل بدست او است و مرد نقش دوم يعني، كمك به زن را در تهيه امكانات و انعقاد نطفه دارد و مأمور حفاظت از خانواده مي‌باشد.

بلحاظ اهمين اين نقش مي توان به ارزش زن در طبيعت و جهان پي برد زيرا كه همواره ارزش واقعي هرچيز تابعي از اهميت نقش هر چيز و هر كس و تابع درجه نياز طبيعي به وجود آن و مخاطرات وابسته به فقدان يا كمبود آنست.

اما چرا اين ارزش زن در تمام طول تاريخ، حتي بر خود آنان، پنهان مانده است؟ و چرا جز آئين اسلام دين و مكتب و ايدئولوژي ديگري اهميت آنرا نشان نداده و معرفي نكرده؟ دليل آن را بايد يكي ضعيف نمايي زن و ديگر فراواني و حضور پنجاه درصدي زنان در همه جوامع- و باصطلاح اقتصادي «وفور» آن- دانست و ميدانيم كه عرضه فراوان و وفور هر چيز، ارزش آنرا براي افراد ظاهربين و سطحي، پائين مي آورد و حضور بيش از حد اشياء و اشخاص قدر و قيمت آنها را كم مي‌كند و بصورت اشخاص و اشيائي عادي و حتي مبتذل در مي‌آورد.

پی نوشت:

1- عشق و علاقه كودكانه دختران به عروسك نشانه‌يي از اين غريزه است.

سربلندباشید زنان میهن من ..........

زن از نگاهي ديگر

با عرض سلام خدمت شما خواهران و برداران ایمانی پیرو دو پست قبلی  که در همین وب درج شد به زن از نگاهي ديگر می پردازیم
-----------------------------------
براي حل مسئله تاريخي زن، بنظر ما فقط يك راه وجود دارد و آن بازگشت به قوانين و خواستهاي طبيعت از انسان است زيرا هر جا كه انسان با طبيعت هماهنگ بوده و برخلاف جريان آن حركت نكرده، توانسته راحت و آرامش و ديگر حقوق خود را باز يابد و هر جا كه در بستر اين رود عظيم برخلاف جريان آن شنا كرده زندگاني سخت و همراه با ناكامي و شكست را تجربه كرده است.

زن و مرد دو پديده طبيعي و فرزندان طبيعت مهربان هستند. براي يافتن راه راحت و سعادت و احياناً حقوق از دست رفته‌اند بايد انسان را شناخت و شناخت انسان به شناخت ماهيت طبيعي زن و مرد و خواسته‌هاي طبيعت از آنان بستگي دارد.

پس از شناخت موقعيت زن و مرد در طبيعت، نوبت به تعريف جامعه انساني و بررسي جايگاه زن و مرد در جامعه ميرسد، بدون آنكه نگاه ما از طبيعت و قواعد آن برداشته شود.

حتي اجتماع بشري و جامعه‌ها نيز همه پديده هاي برخاسته از طبيعت و مخلوق سيرت انسانها و غريزه اجتماعي بودن آنها هستند و تغييرات و حركات و محركه‌هاي (ديناميسم) اجتماعات بشري (كه در جامعه‌شناسي از آن بحث مي‌شود) و تاريخ و فلسفه تاريخ را بايد دسته‌اي از همان قوانين طبيعي دانست.

براي شناخت دقيق و علمي زن و بررسي مسائل مربوط به وي بايد با دو ديدگاه به مسئله نگريست و در دو حوزه به بررسي پرداخت اول زن در طبيعت، دوم زن در جامعه.لذا به این دو موضوع در روزهای دیگر پرادخته خواهد شد .

ضرورت بحث زن بودن

با عرض سلام پیرو پست قبلی "فلسفه زن بودن " که در همین وب درج شد به ضرورت بحث زن بودن می پردازیم

بحث درباره زن، و موقع و هويت، ارزش و كاركرد او، كاري شايع در روزگار كنوني و حتي گاهي وسيله كسب شهرت و اعتبار شده است. برخي از زنان، با تعصب زنانه و برخي از مردان بسا براي جلب رضا و نظر اين قشر وسيع حتي راه گزافه گوئي را در پيش گرفته و سخناني را بر زبان و قلم مي آورند كه گاهي دور از حقيقت است؛ و برخي ديگر نيز، بخطا، و غيرمنصفانه در اين باره قضاوت مي‌كنند و چشم بر برخي واقعيات مي‌بندند.


همين اختلاف بينش درباره زن- كه نشان دهنده ناشناختگي و ابهام حقيقت آن است- سبب گرديده كه بررسي مسئله زن، يكي از مسائل اجتماعي و حتي علمي شود و باوجود پژوهشهايي كه در اين باره شده و كتابها و مقالاتي كه درباره زن به نگارش درآمده اين مسئله همچنان مبهم باقي بماند.

ابهام موجود در اين موضوع و مسئله زنده و جهاني عمدتاً بدو دليل بوده است:

اول آنكه اصولاً شناخت انسان- اعم از زن و مرد- كاري دشوار يا حتي غيرممكن است از اينروست كه برخي او را موجود ناشناختني دانسته‌اند، و جنس زن در اين ميان ناشناخته‌تر از مرد است زيرا جنبه‌هاي گوناگوني در او هست كه او را پديده‌يي پيچيده مينماياند، و شناخت او را، در عين سادگي، دشوار مي‌سازد.

دوم اشكال در روش شناخت است. روزنه‌هاي شناخت و عينكهاي قضاوت نيز بسبب گوناگوني آنها، در غموض و پيچيدگي حقيقت موضوع مؤثر بوده است، و بتعبيري ديگر: براي بررسي و پژوهش علمي اين مسئله روش علمي، نظري يا تجربي، مشخصي فراهم نيامده و بيشتر به شعار و شكايت و حكايت برگزار شده است، با آنكه پژوهش در اين موضوع نيز مانند پژوهشهاي علمي ديگر نيازمند روش شناسي (متدولژي) مناسب با آن است.

براي شناخت علمي اين مسئله بايد بررسي تحليلي زن دستكم در دو بُعد: يكي طبيعي و ديگر اجتماعي انجام گيرد. بايد يكبار بعنوان يك پديده طبيعي در داشته‌هاي جسماني و نيز رواني زن و كاركردها و وظايفي كه در قوانين طبيعت براي او پيشبيني شده به مطالعه و تحليل پرداخت و يكبار ديگر در كنار آن، با تحليل جامعه شناختي زن و مرد، به درك جايگاه واقعي و ارزش و موقعيت او بعنوان يك پديده اجتماعي، رسيد.

حل علمي مسئله زن بستگي به شناخت درست و نزديك به واقع زن و مرد دارد و تا اين شناخت، محور مباحثات نباشد اين كار و كاروان راه به جايي نخواهد برد.

يكي ديگر از راههاي شناخت زن، بنظر ما، اديان آسماني است كه اگر متون ديني آن از دستبرد و تفاسير تابع اميال و هوسهاي روحانيون آن دين مصون مانده باشد، مي توان به تعريف آن متون ديني از انسان و از جمله زن اعتماد كرد و موضع طبيعي و موقعيت اجتماعي او را از لابلاي روشن و تاريك آن نصوص بدست آورد.

متأسفانه امروز جز دين اسلام و متن قرآن مجيد، دين ديگري از دستبرد و تحريف پيروان آن مصون نمانده و با يك نگاه به بينش غلط و تلخ آن اديان نسبت به زن بروشني مي توان تحريف آموزه هاي اصلي دين و نفوذ شديد فرهنگها و سنتهاي باستاني يوناني و رومي و قومي و عاميانه را در آنها ملاحظه كرد.

يك بررسي تحليلي تاريخي به ما نشان مي دهد كه- بجز اسلام كه قرآن كريم كتاب آسماني آن طي چهارده قرن هيچ تغيير و تحريفي را نپذيرفت و زلالي خود را از دست نداد- اديان ديگر بهمان نسبت كه تحريف شدند و عقايد روحانيون آنها جاي پيام اصلي دين را گرفت، بهمان نسبت مقام زن و حقوق او نيز زيان ديد و به وضع دوران جاهليت و دور از تمدن بشر بازگشت.

سربلندباشید زنان میهن من ..........
مرتبط:
فلسفه زن بودن

فلسفه زن بودن

با عرض سلام خدمت خواهران و برداران عزیز ایمانی یک موضوع در وب سید ایجاد شد با نام "جايگاه و اهميت «زن»"در این مجموعه مطلبی را خواهم درج کرد .

حال چرا این موضوع و بحث را دنبال میکنم از آن جهت هست که در مقالات و یادداشتها بیان خواهیم کردو نقش و آفریش زنان دنبال خواهد شد.

اگر انتقاد و پیشنهادی داشتید از طریق نظرات یا تماس ایمیلی در میان بگذارید .

جايگاه و اهميت این بحث

بحث و بررسي پيرامون مسائل زنان همواره دستخوش افراط و تفريطهايي بوده ، که هر يک آسيبهاي خاص خود را به همراه داشته است به نظر مي رسد اين اختلاف ناشي از تفاوت بينش درباره زن و مرد است که اين مساله خود نتيجه دو امراست : اولا عدم شناخت صحيح از انسان که بايد اذعان نمود امري دشوار و حتي به عقيده برخي متفکرين غير ممکن است به گونه اي که گفته اند انسان موجودي ناشناختني است.


ثانيا : اين اختلاف ها نتيجه اشکالاتي است که متوجه روش شناخت انسان و به تبع آن شناخت زن و مرد مي باشد.

اگر بخواهيم زن و مرد را از منظر انسان بودن و ماهيت انساني بررسي کنيم نظر برخي از متفکران مطرح مي شود که اساسا طرح مساله اي تحت عنوان تعيين جايگاه زن يا مرد در هستي بي معنا است آنها بر اين باورند که زن و مرد هر دو انسان هستند و جنسيت فرع بر انسانيت است، در اديان الهي و حتي بشري نيز ملاحظه مي شود که مساله اساسي و بنيادي آنها " انسان" و هدايت اوست نه انسان مذکر و يا مونث اين در حالي است که برخي هم براي حقيقت انسان دو صنف متفاوت قائل شده اند :زن و مرد

همين امر مبناي بسياري از اختلافها از زمان فيلسوفان يونان تاکنون بوده است به نظر مي رسد مهمترين رکن اين عقيده منحصر دانستن حقيقت انساني در بدن اوست در حالي که بر اساس مباني متافيزيکي و اسلامي نه تنها همه حقيقت انساني در بدن نيست بلکه وجود بدن تنها از آن رو که مرکب و راهواري در خدمت روح مي باشد ضروري است

اکنون ممکن است چنين سوالاتي مطرح شود که علت تفاوت و تمايز انسانها در بدن و ظاهر جسمانيت چيست ؟ چرا اين تفاوتهاي عرضي توانمنديها و کارکردهاي متفاوت بنيادي را سبب شده است ؟

يا براستي اين تفاوتها در راستاي شکوفايي روحي انسان  -همان حقيقتي که خود از همه عوارض مبراست – قرارگرفته است ؟

در اين بحث ضمن بررسي فلسفه عوارض و قوايي که در وجود زن قرار داده شده تا او بدان وسيله به کمال مطلوب انساني دست يابد مباحثي نيز پيرامون حقوق زن طرح و مورد دقت قرار گرفته است .

موفق و سربلندباشید زنان میهن من ..........

چندحکایات اخلاقی از عالم فرزانه علامه طباطبائی

سلام امروز داشتم سایت خبری مذهبی «رهوا» را نگاه میکردم که برخوردم به مطلبی درباره عالم فرزانه علامه طباطبائی(رضوان الله علیه)

حال با اجازه استاد عرفا علامه طباطبایی این مطلب تقدیم شما برداران و خواهران ایمانی :

"روزى علامه طلاطبايى (ره) در راهى مى رفتند كه كودك دوچرخه سوارى با سرعت به ايشان زد و ايشان و آن پسر هر دو به زمين خوردند ايشان با كمال حلم و بردبارى و تواضع بلند شدند و نزد آن كودك آمده و ضمن تكان دادن لباسهاى او فرمودند: پايت چيزى نشده ؟"


ديدن صعود
پس از واقعه هفتم تير كه نزديكان ايشان نمى خواستند شهادت سيد مظلوم ، آيت الله بهشتى را به علت كسالت علامه به ايشان خبر دهند در همين حول يكى از اطرافيان حضرت استاد به اتاقى كه ايشان در آنجا بود ميرود و علامه به او چنين مى فرمايد: (( چه به من بگوييد و چه نگوييد من آقاى بهشتى را مى بينم كه در حال صعود و پرواز است )) .
نسيم جان بستاند و صد جان دهد
آنچه در وهم تو نايد آن دهد

خضوع براى خدا
روزى علامه طلاطبايى (ره) در راهى مى رفتند كه كودك دوچرخه سوارى با سرعت به ايشان زد و ايشان و آن پسر هر دو به زمين خوردند ايشان با كمال حلم و بردبارى و تواضع بلند شدند و نزد آن كودك آمده و ضمن تكان دادن لباسهاى او فرمودند: پايت چيزى نشده ؟
هر چه آيد به سر ما همه از دورى توست
بانگ رسوايى من نيز از مستورى توست

استقامت در تحصيل
علامه در زندگينامه خود مى گويد: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم از اين رو هر چه مى خواندم نمى فهميدم و چهار سال را به همين نحو گذراندم ، پس از آن يك باره (( عنايت خدايى )) دامنگيرم شده عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگى و بى تابى نسبت به تحصيل كمال حس نمودم هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگى و دلسردى نكردم ، بساط معاشرت با غير اهل علم را بر چيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگى به حداقل ضرورى قناعت كردم ، بسيارى از شبها تا صبح به مطالعه مى پرداختم ، هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استاد نبرده ام چون قبلا آن مسئله را براى خود روشن كرده بودم .
مدتى مى بايدت لب دوختن
وز سخن دانان سخن آموختن

خضوع علمى
آيت الله ابراهيم امينى كه فقه و اصول را نزد امام و فلسفه را نزد علامه خوانده بودند مى گويد: روزى اين دو بزرگوار را به حجره دعوت كردم و من بحث فلسفى مطرح كردم تا ببينم كدام يك بر ديگرى برترى دارند وقتى بحثم تمام شد علامه نگاهى به امام كرد و امام تبسمى نمود بعد علامه شروع به جواب دادن كردند امام در بين صحبتهاى ايشان اصلا حرف نزدند بعد از آن از امام سوال كردم ايشان با حالتى تواءم با ادب به علامه نگاهى كردند و جواب دادند و علامه اين بار سكوت اختيار كرد. در هر حال موفق نشدم اين دو استاد عزيز را به بحثهاى طلبگى بكشانم .
حاصل همه عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم ، پخته شدم ، سوختم

صرفه جويى
آيت الله زنجانى مى گويد: از ويژگيهاى ايشان (علامه) دقتى بود كه در صرفه جويى در وقت داشتند. تفسير الميزان را كه مى نوشتند بعد كه مرور مى كردند مجددا آن را نقطه گذارى مى كردند. سوال كرديم كه چرا اول بى نقطه مى نويسيد؟ فرمودند: من حساب كرده ام كه بى نقطه مى نويسم و بعد كه در هنگام مرور نقطه مى گذارم چند در صد در وقتم صرفه جويى مى شود.
سالك نرسد بى مدد پير به جايى
بى زور كمان ، زه نبرد تير به جايى

عبور از جنت
آيت الله حسن زاده آملى (حفظه الله) از علامه طلب موعظه و سفارش كردند علامه فرمود: سوره مباركه (( ص )) را در نمازهاى (( وتيره )) بعد از حمد بخوانيد در حديث است كه (( ص )) از ساق عرش نازل شده است سپس فرمود در مسجد سهله در مقام ادريس نماز مى خواندم در نماز وتيره سوره (( ص )) را قرائت مى كردم كه ناگهان ديدم از جاى خود حركت كردم ولى بدنم ، در زمين است بقدرى با بدنم فاصله گرفتم كه آن را از دورترين نقطه مشاهده مى كردم تا پس از چندى نهر آبى را ديدم چنانكه در روايت آمده است : (( ص نهر فى الجنه )) .
آئينه شو جمال پرى طلعتان طلب
جاروب زن به خانه و پس ميهمان طلب

دليل اكرام
وقتى از استاد شهيد علامه مطهرى (ره) دليل اين همه اكرام و احترام ايشان به علامه طباطبايى (ره) را پرسيدند ايشان جواب دادند: من فيلسوف و عارف بسيارى را ديده ام احترام من به ايشان به خاطر فيلسوف بودن ايشان نمى باشد بلكه از اين جهت است كه او عاشق و دلباخته اهل البيت است ، علامه در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضريح مقدس حضرت معصومه (س) افطار مى كرد، ابتدا پياده به حرم مطهر مشرف مى شد، ضريح مقدس را مى بوسيد، سپس به خانه مى رفت و غذا مى خورد اين ويژگى اوست كه مرا به شدت شيفته ايشان نموده است .
گر در طلب گوهر كانى ، كانى
ور در پى جستجوى جانى ، جانى
من فاش بگويمت حقيقت مطلب را
هر چيز كه در جستن آنى ، آنى

بايد حالت اصلاح شود!

سلام و اما بعد...

باید کفش ها را جفت کنی!

همین ، نه یک کلمه بالا و نه یک کلمه پائین، برو کفش جفت کن!

و میشود اینکه ،در درس آخر میگوید بايد حالا حالت اصلاح شود!

.......................................

با اجازه مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبریزی «رضوان الله» ره توشه ای برای دلمان گلچین میکنیم از محضر با عشق ایشان

.......................................


مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكي پس از دو سال شاگردي مرحوم آخوند همداني(ره)، يك روز در خدمت استاد عرض مي‌كند:

من در سير و سلوك خود به جایي نرسيده‌ام. آقا در جواب او از اسم و رسمش سؤال مي‌كند. او تعجّب كرده مي‌گويد: مرا نمي‌شناسيد؟ من جواد تبريزي ملكي هستم.

ايشان مي‌گويند: شما با فلان ملكي بستگي داريد؟ آقا ميرزا جواد آقا چون آن را خوب و شايسته نمي‌دانسته، از آنان انتقاد مي‌كند.

آخوند ملا حسينقلي در جواب مي‌فرمايد: هر وقت توانستي كفش آن‌ها را كه بد مي‌داني پيش پايشان جفت كني، من خود به سراغ تو خواهم آمد.

آقا ميرزا جواد آقا فردا كه به درس‌ مي رود، خود را حاضر مي‌كند كه محلي پایين تر از بقيه شاگردان بنشيند تا رفته رفته طلبه‌هایي كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آن ها را خوب نمي‌دانسته، مورد محبت خود قرار مي‌دهد. تا جایي‌كه كفششان را پيش پاي آن‌ها جفت مي‌كند.

چون اين خبر به آن طايفه مي‌رسد كه تبريز ساكن بودند، رفع كدورت فاميلي مي‌شود. بعد آخوند او را ملاقات مي‌كند و مي‌فر‌مايد:

دستور تازه‌اي نيست، تو بايد حالت اصلاح شود! تا از همين دستورات شرعي بهره‌مند شوي! ضمناً يادآوري مي‌كند كه كتاب "مفتاح الفلاح" شيخ بهائي(ره) براي عمل كردن خوب است.

حال بیا من و تو هم اصلاح شویم در این ماه خدا .به نظرت میتوانیم!؟

یا علی جان مددی

شب اول قبر علی به فریادت برسدانشاالله

سلام .

ایست.

کجا .

آروم بخوان این مطلب را و.........."شب اول قبر به روایت شاهد زنده ".

اینجاست که بالای سر هر میت و قبری فریاد میزنند "شب اول قبر علی به فریادت برسدانشاالله.

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند

اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...

الهي والهی

سلام باز دلم گرفت از این دنیای نه توی نهان

آری خسته دل .افکاری خسته..... نمیدانم چیست ....

یا رب الحی نظری فرما

باز باید آرامش خود را از الهی نامه حضرت استاد پیدا کنم

خدا خدا خدا  الهی و ربی


الهي، اگر ستّار العيوب نبودي. ما از رسوايي چه مي‌كرديم؟

الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!

الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!

الهي، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد.

الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر!

الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.

الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟

الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.

الهي چون تو حاضري چه جويم، و چون تو ناظري چه گويم.

الهي، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم، تو از ما بگذر!

الهي، همه سر آسوده خواهند، و حسن دل آسوده.

الهي، روزم را چون شبم روحاني بگردان، و شبم را چون روزم نوراني‌!

الهي، كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشين‌اند، خودت چوني؟

الهي، آن كه تو را دوست دارد، چگونه با خلقت مهربان نيست.

الهي، خوشا آن دم كه در تو گمم!

الهي، از من و تو گفتن شرم دارم؛ «انت انت.»

الهي، «يا من يعفو عن الكثير و يعطي الكثير بالقليل»، از زحمت كثرتم وا رهان و رحمت وحدتم ده!

الهي، سالياني مي‌پنداشتم كه ما حافظ دين توايم، «استغفرك اللّهّم». در اين ليله الرغائب 1390 فهميدم كه دين تو حافظ ماست، «أحمدك اللهم»!

الهي، از پاي تا فرقم، در نور تو غرقم. «يا نور السموات و الارض، أنعمت فزد!»

الهي، شأن اين كلمة كوچك كه به اين علّو و عظمت است، پس «يا علي يا عظيم»، شأن متكلّم اين همه كلمات شگفت لاتتناهي چون خواهد بود؟

الهي، چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت.

الهي، خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مد است؛ «يا باسط» بسطم ده، و «يا قابض» قبضم كن!

الهي، دست با ادب دراز است و پاي بي‌ادب؛ «يا باسط اليدين بالرجمه، خذ بيدي!»

الهي، همه گويند خدا كو، حسن گويد جز خدا كو.

الهي، چون در تو مي‌نگرم از آنچه خوانده‌ام شرم دارم.

الهي، از من برهان توحيد خواهند، و من دليل تكثير.

الهي، از من پرسند توحيد يعني چه، حسن گويد تكثير يعني چه.

الهي، از نماز و روزه‌ام توبه كردم؛ به حق اهل نماز و روزه‌ات توبة اين نااهل را بپذير!

الهي، به فضلت سينة بي‌كينه‌ام دادي، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!

الهي، من «الله الله» گويم، اگر چه «لا اله الا الله» گويم.

الهي، الهي موجب ازدياد حيرتم شده است؛ اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا!

الهي، هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم، بر ناداني‌ام بيفزا!

الهي، اگر از من پرسند كيستي، چه گويم؟

الهي، هر چه بيشتر فكر مي‌كنم دورتر مي‌شوم.

الهي، تو پاك آفريده‌اي، ما آلوده كرده‌ايم.

الهي، حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است؛ «اللّهم صلّ آل محمد و آل محمد!»

الهي، ديده از ديدار جمال لذت مي‌برد و دل از لقاي ذوالجمال.

الهي، به سوي تو آمدم؛ به حق خودت مرا به من برمگردان!

الهي، اگر بخواهم شرمسار، و اگر نخواهم گرفتار.

الهي، ظاهر كه اين قدر زيباست، باطن چگونه است؟

الهي، دل بي‌حضور، چشم بي‌نور است، نه اين صورت بيند و نه آن معنا.

الهي، فرزانه‌تر از ديوانة تو كيست.

الهي، شكرت كه فهميدم كه نفهميدم.

الهي، شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد.

الهي، نه خاموش مي‌توان بود و نه گويا؛ در خاموشي چه كنيم، در گفتن چه گوييم؟

الهي، كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار!

الهي، واي بر من اگر دلي از من برنجد!

الهي، در بسته نيست، ما دست و پا بسته‌ايم.

الهي، دل خوشم كه الهي گويم.

الهي، دل به جمال مطلق داده‌ايم، هر چه بادا باد.

الهي، كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد.

الهي، كي الله گفت و لبيك نشنيد.

الهي، هر چه پيش آمد خوش آمد، كه مهمان سفرة توايم.

الهي، اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم، و اگر ترك ما سوا نكنيم، چه كنيم؟

الهي، چرا بگريم كه تو را دارم، و چرا نگريم كه منم.

الهي، بدان بر ما حق بسيار دارند تا چه رسد به خوبان.

الهي، شكرت كه مي‌گويم شكرت.

الهي، آمدم ردم مكن، آتشينم كرده‌اي سردم مكن!

الهي، اي آشنايم، تو خود داني كه بيگانه‌ام، بيگانه‌ترم كن. خوشا به حال مؤمن كه غريب است!

الهي، سرتاسر ذرات عوالم وجود در جنب و جوشند، چگونه حسن خاموش باشد.

الهي، حسين شير‌خوار حسن را به حسن ببخش و حسن را به شيرخوار حسين!

الهي، مراجعت از مهاجرت به سويت، تعرب بعد از هجرت است، و تويي كه نگهدار دلهايي.

الهي، قربان لب و دهانم بروم كه به ذكر تو گويايند.

الهي، تو رادارم چه كم دارم؛ پس چه غم دارم.

الهي، هر كه مي‌بينم با خود است، مرا با خودت دار!

الهي، به حرمت سر و سامان گرفتگانت اين بي‌سر و پا را آواره‌ات كن!

الهي، شكرت كه دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.

الهي، ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهي بسيار؛ «يا من يعطي الكثير بالقليل!»

الهي، دردمند ننالد چه كند. درمان ده تا بيشتر بنالم!

الهي، از دردم خرسندم كه درمانش توئي.

الهي، ادراك مفاهيم اسما كه بدين پايه لذت بخش است، ادراك حقايق آنها چون خواهد بود؟

الهي، داراتر از من كيست، كه تو دارايي مني.

الهي، شكرت كه توشه‌اي جز توكل ندارم.

الهي، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب بازدار!

الهي، به حرمت راز و نياز اهل راز و نيازت اين نا اهل را سوز و گداز ده!

الهي، توفيق شب‌‌خيزي و اشك‌ريزي به حسن ده!

الهي، اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرينتر است.

الهی، تا تو لبيك نگويي، كجا من الهي گويم.

الهي، امشب كه شب قدر است همه قرآن به سر مي‌كنند، حسن را توفيق ده كه قرآن به دل كند!

الهي، رويم را نيكو كردي، خويم را هم نيكو گردان!

دیگر آرامش در نهان دل حس میشود تو ......

فرهنگ انتظار از نگاه دکتر علی شريعتي

سالیان قبل از پیروزی انقلاب، اعتقاد رایج سنتی این بود که اوضاع دنیا رو به وخامت می‌رود. هر روز بد‌تر از روز قبل خواهد بود. ورد زبان مردم این ضرب‌المثل بود که هر چه‌ آید سال نو، گویم دریغ از پارسال. می‌گفتند کار به جایی می‌رسد که همه دنیا پر از ظلم و ستم و کفر و بی‌دینی و فساد خواهد شد و در آن زمان منجی عالم یعنی امام زمان ظهور می‌کند و ظالمان را از میان برمی دارد و دوباره دنیا را پر از داد و عدالت و خداپرستی می‌کند. ‏

هر وقت کسی از اوضاع بد زمانه می‌گفت، جواب دم دستی مردم این بود که این هم از علائم ظهور است. حتی حوادث ناگوار طبیعی مثل سیل و زلزله هم که پیش می‌آمد، می‌گفتند همه از علائم ظهور است. با این نگاه، وجود ظلم و فقر و بدبختی امری طبیعی، حتمی و پیش‌بینی شده بود و طبق روال باید اتفاق می‌افتاد. بدین خاطر، اینکه ما باید این وضع را اصلاح کنیم بی‌معنی بود. تنها کاری که مؤمنان باید در این شرایط می‌کردند این بود که دعا کنند ظهور امام زمان نزدیک شود. معتقد بودند در دوران غیبت، مؤمنان در اقلیت‌اند و کاری برای اصلاح جامعه نمی‌توانند بکنند. تنها وظیفه آنان این است که خودشان به سنت‌های دینی پایبند بمانند. مواظب باشند باد کلاه‌شان را نبرد. ‏

‏ از برخی روایات تعابیری در تأیید نظر خود می‌آوردند؛ مانند این سری روایات که زمانی می‌آید که از اسلام جز اسمی و از قرآن جز رسمی نمی‌ماند. یا شرایطی می‌رسد که دینداری مثل نگه داشتن آتش در کف دست است. هرگاه خبری از بی‌دینی یا انحرافات اجتماعی می‌رسید، آن روایات را می‌خواندند و به یکدیگر تلقین می‌کردند که هم اکنون آن زمان است. طبق اعتقاد آنان، نه تنها تلاش برای اصلاح جامعه امری بی‌فایده بود، بلکه سیر جبری جهان به سمت افزایش ظلم و فساد و جنایت بود.‌‌ همان گونه که قبل از ظهور انبیا دنیا رو به افول می‌رفت و انبیا می‌آمدند و دوباره بشر را به راه راست رهنمون می‌شدند، باید جامعه به سمت فساد و ظلم پیش می‌رفت. اگر غیر از این بود دیگر ظهور و وجود امام زمان بی‌معنی بود. ‏

‏ بیشترین دغدغه این بود که ما باید خودمان را نجات دهیم. کاری کنیم که پس از مردن دچار عذاب نشویم. انجام عبادات، خیرات و مبرات، رعایت احکام شرعی، نجاست و طهارت، عمل به رساله‌های عملیه و مستحباتی چون انجام زیارت امامان یا امامزاده‌ها و... مهم‌ترین تکالیف مذهبی و شرعی بودند که بر عهده متدینین بود. این نگرش به امامت یک باور شخصی و فردی بود و ملاک مشخصی به دست نمی‌داد که با آن بتوان سره از ناسره را در این رابطه تشخیص داد. در نتیجه، این نگاه امکان سوءاستفاده برخی شیادان را نیز فراهم می‌آورد. هرکس می‌توانست مدعی شود مورد عنایت امام زمان قرار گرفته و عده‌ای از عوام را دور خود جمع کند. فرقه‌های قادیانی، بابیه و بهائیه بر چنین باورهایی سوار شدند. حتی محمدرضاشاه هم از این فضای فکری استفاده کرد و به رغم همه مواضع آشکارش خود را به امام زمان و سایر ائمه می‌چسباند. وی در‌‌ همان سال‌ها خاطره‌ای در این زمینه بیان کرد که نشان بدهد نظرکردة امام زمان است و اعتقادات قلبی دینی‌اش پابرجاست. داستان نجات او توسط امام غایب در کتاب مأموریت برای وطنم آمده بود. در کتاب پاسخ به تاریخ نیز شاه به این داستان اشاره کرده است: «در اثنای تابستان موقعی که عازم یک محل زیارتی در کوهستانی به نام امامزاده داود بودم، از فراز اسب به روی تخته سنگی افتادم و از حال رفتم. همراهانم تصور کردند که مرده‌ام. اما من حتی خراشی برنداشته بودم. این البته علتی نداشت جز آنکه موقع افتادن از اسب مشاهده کردم یکی از قدیسین ما به نام عباس مرا گرفت و بر زمین نهاد. مشاهدة آن رؤیا و این منظره را بعد‌ها مواجهه با صحنة دیگری تکمیل کرد و آن برخورد با امام غایب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران بود. این امام بر اساس اعتقادات مذهبی ما باید یک روز ظاهر شود و دنیا را نجات بخشد.» ۱

‏ شاه با گفتن همین داستان‌ها نزد برخی مذهبی‌های سنتی مقبولیت پیدا می‌کرد. خیلی‌ها باور می‌کردند که چنین اتفاقی افتاده و امام زمان نظرش بر حفظ شاه بوده است. چرا که چنین ادعاهایی نه قابل اثبات بود و نه انکار آن شدنی. بنابراین با توجه به باورهای رایج میان مردم، صرف این ادعا‌ها برای طرف نوعی تقدس و حرمت ایجاد می‌کرد. حکومت مشروطه و در عمل سکولار بود و کاری به دیانت نداشت. دیانت هم پذیرفته بود که با سیاست ربطی و نسبتی نداشته باشد. عملاً هم نه به مسائل سیاسی داخلی و خارجی رغبتی نشان می‌داد و نه کاری به عملکرد حاکمان داشت و نه به خود حق می‌داد که در تعیین سرنوشت خود مشارکت و نقش داشته باشد. اما حکومت برای تثبیت و مشروعیت خود از رنگ‌‌ همان دین سکولار سوءاستفاده بسیار می‌کرد. ‏

‏ در این گفتمان حتی اینکه فرد معتقد در قبال امام زمان چه وظیفه‌ای دارد، یا در قبال موج بی‌دینی یا تلاش مخالفان کاری باید صورت دهد، مطرح نبود. این ضرب‌المثل زبانزد عام بود که موسی به دین خود، عیسی به دین خود. برای توجیه اینکه کارهای دیگران ربطی به ما ندارد و ما مسئولیتی در قبال جامعه نداریم، گفته می‌شد ما را که در قبر دیگری نمی‌گذارند! وظیفه هر کس این بود که مواظب خود و حداکثر خانواده‌اش باشد. رسالت دیانت تنها نجات فرد از دام شیطان و جهنم بود. دینمداری با فردگرایی عجین شده بود. ضرب‌المثلی که همواره مردم به آن استناد می‌کردند این بود که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ‏

‏ این نگرش به دیانت، پیش از این در میان مسیحیان رواج داشت. عوام مسیحیان بر این باور بودند که خداوند مسیح را فرستاده است تا فرد گنهکار را نجات دهد و عیسی خود را فدا کرد تا انسان را نجات دهد. برای این کار هم کافی است یک فرد به مسیح ایمان بیاورد و یکشنبه‌ها به کلیسا برود تا همه گناهانش بخشوده شود. کلیسا‌ها و کشیشان خود را موظف می‌دیدند که پیام مسیح را به مردم جهان ابلاغ کنند و به دیگران بشارت دهند و آن‌ها را به راه راست فراخوانند. برخی روحانیون ما هم تنها وظیفه خود را بیان احکام و فضایل ائمه می‌دیدند و دیگر کاری به سرنوشت اجتماعی و سیاسی جامعه و... نداشتند. پیروان این گرایش بر این تصور بودند که تنها اعتقاد حق و مطلق، باور خودشان است و سایرین همه بر باطل‌اند و نزد خداوند مغضوب. در عین حال کوششی برای مبارزه با باطل لازم نبود؛ چراکه معتقد بودند: الباطل یموت بترک ذکره؛ یعنی باطل با نادیده گرفتنش می‌میرد. بنابراین بهترین کار بی‌توجهی و بی‌اعتنایی به جریان‌های فکری و منتقد بود. آن‌ها خود به خود از بین می‌رفتند. لذا اساساً اطلاعی نداشتند که منتقدان و مخالفان چه می‌گویند، چه منطق و استدلالی دارند و... ‏

دو جزیره جدا از هم‏

‏ در چنین فضا و مناسباتی بود که روحانیون روشن‌بینی چون مرحوم طالقانی، مطهری، بهشتی، گلزاده غفوری و در رأس آن‌ها امام خمینی و روشنفکرانی چون شریعتی، دغدغه تغییر نگرش جامعه سنتی را یکی از محورهای اصلی کارشان قرار دادند. هرکدام با زبانی و روشی. برخی روشنفکران در مقابل جریان سنتی تنها به نفی و طرد و تحقیر آن یا حداقل نادیده گرفتن آن بسنده می‌کردند. ادبیات آنان برای توده‌های سنتی قابل فهم نبود و آن‌ها نیز آشنا با عقاید و انگیزه‌های توده مردم نبودند.

روشنفکری حلقه بسته‌ای بود شیفته خود و توده‌ها نیز در‌هاله‌ای فرورفته در اعتقادات خود بودند. روشنفکران آن دوران از ژان پل سار‌تر، کارل مارکس، برتولت برشت و... اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم و... سخن می‌گفتند. توده‌ها نام حسین و زینب و ابوالفضل و... را ورد زبان داشتند. میان این دو اشتراک و همزبانی نبود تا به همدلی بینجامد. اما شریعتی به جای نفی یا چشم بستن بر جریان سنتی، تمامی باور‌ها و نگرش‌های این جریان را با خوانشی جدید به چالش کشید. او تمامی محورهای اعتقادی رایج را با تکیه بر مبانی به نقد کشید. تکانی در جریان سنتی ایجاد کرد و آن‌ها را به واکنش واداشت. ‏

روش برخورد او نه نفی و طرد بود و نه تأیید و تجویز. او زیر پوست جریان سنتی رسوخ کرد و اعتقادات آن‌ها را به بازبینی و بازخوانی کشید. نمونة بارزش مراسم حج بود. شریعتی هم از علی سخن گفت، اما نه آنکه در بلند کردن در قلعة خیبر خلاصه می‌شد. از حسین سخن گفت، اما نه آن حسینی که دربار هم برایش عزا می‌گرفت. همچنین از زینب سخن گفت و او را به عنوان الگوی یک زن آزاده معرفی کرد. ‏و از جمله باورهایی که در جامعة آن روز رایج بود و شریعتی آن را به چالش کشید، مسأله انتظار موعود بود. انتظاری که آن‌ها را از هرگونه تحرکی برای اصلاح شرایط مأیوس می‌کرد. شریعتی کوشید نگاه مردم به این مسأله را که به نوعی در جهت تخدیر آن‌ها و تثبیت وضع موجود بود، تغییر دهد.

۱۸ آبان ۱۳۵۰ در حسینیه ارشاد، عنوان سخنرانی شریعتی «انتظار، مذهب اعتراض» بود. در آن زمان در میان روشنفکران و تحصیلکرده‌ها با توجه به نگاه سنتی و قشری دربارة امام زمان، نسبت به این مسأله نگاهی تردیدآمیز وجود داشت. گفته می‌شد اعتقاد به ظهور منجی موجب تخدیر و بی‌حرکتی مردم و شانه خالی کردن از مسئولیت اجتماعی در هر زمانی است. آن‌ها وقتی با توده‌های مردم از لزوم تغییر و تحرک در برخورد با مسائل سیاسی و اجتماعی سخن می‌گفتند، با این پاسخ یأس انگیز روبه رو می‌شدند که تلاش ما بیهوده است، حضرت خودش می‌آید و اوضاع را سامان می‌دهد.

انتظار منفی، انتظار مثبت

دکتر شریعتی با نگاهی جامعه‌شناسانه، به بازبینی کارکرد این باور در رفتار اجتماعی معتقدین پرداخت. او در این سخنرانی از دو نوع انتظار منفی و مثبت سخن گفت و انتظار منفی را چنین توصیف کرد: «اعتقاد به غیبت، اعتقاد به انتظار و اعتقاد به نجات‌بخش غیبی، بزرگ‌ترین سلاح برای دفاع از وضع موجود و بزرگ‌ترین عامل برای توجیه فسادی است که با یک منحنی تصاعدی، روز به روز بالا‌تر می‌رود و همچنین بزرگ‌ترین عاملی است که به مردم بباورانند که به ظلم تن دهند و با فساد خوگیرند و به اینکه زندگی اجتماعی به سراشیبی می‌رود مؤمن شوند که این ناموس خلقت و طبیعت و مشیت خداوند است تا وقتی که نجات در آخرالزمان پیش بیاید و نه حال، و آن هم به دست او و نه من و تو.» ۲ او در مقابل این تفکر که در جامعه رواج داشت، از انتظار دیگری سخن گفت که نقش و کارکرد مثبت دارد. شریعتی برای انتظار مثبت چند ویژگی قائل شد: ‏

‏ ۱- انتظار هم یک اصل فکری اجتماعی و هم یک اصل فطری انسانی است. به این معنی که اساساً انسان موجودی است منتظر... بر اساس همین اصل است که اعتقاد به مسیح (نجات بخش) از ابتدا در جوامع بشری وجود داشته است. ۳‏

‏ ۲- انتظار سنتز میان دو اصل متناقض با هم است: یکی حقیقت و دیگری واقعیت.... انتظار یعنی نه گفتن به آنچه هست. کسی که منتظر است چه کسی است؟ کسی است که در نفس انتظار خود، اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد.... انتظار ایمان به آینده است و لازمه‌اش انکار حال. ۴

‏ ۳- انتظار جبر تاریخ است... من در این گوشه از زمین و این لحظه از تاریخ منتظرم تا در آینده‌ای که ممکن است فردا یا هر لحظة دیگر باشد، ناگهان انقلابی در سطح جهانی به نفع حقیقت و عدالت و توده‌های ستمدیده روی دهد که من نیز در آن باید نقش داشته باشم. ۵

شریعتی در این بحث کوشید نشان دهد که این ایده نه تنها در مقاطع تاریخی مختلف عامل تخدیر نبوده است، بلکه موجب شده است تبلیغات حاکمان که خود را جاویدان معرفی می‌کنند، مقبول نیفتد و ظلم و جور موجود موقتی و رفتنی جلوه کند.

«بنابراین انتظار، مذهب اعتراض و نفی مطلق نظام حاکم و وضع موجود است، در هر شکلی. انتظار نه تنها از انسان سلب مسئولیت نمی‌کند، بلکه مسئولیت او را در سرنوشت خودش و سرنوشت حقیقت و سرنوشت انسان، سنگین، فوری، منطقی و حیاتی می‌کند.» ۶‏

‏ این شیوة برخورد بود که معتقدین سنتی را برمی انگیخت، ساختار فکری آن‌ها را به چالش می‌کشید و تغییر آغاز می‌شد. محمدجواد تندگویان یکی از صد‌ها و شاید هزاران نمونة این تحول یافتگان بود. او در بازجویی‌های خود در ساواک، از این تحول خود سخن گفته است. ‏ در ۱۵ فروردین ۱۳۵۳ وی در پاسخ به سؤال بازجو که از نحوة آشنایی‌اش با افکار شریعتی می‌پرسد، پروسة تغییر و تحول خود را شرح داده است. از جمله نوشته است: «یکی از کتاب‌هایی که بر روی من اثر گذاشت، کتاب انتظار او بود که در آن مسأله غیبت امام زمان (عج) را در اسلام مطرح کرده بود و گفته بود که همه شیعیان دائماً برای فرج و ظهور امام زمان دعا می‌کنند و انتظار ظهور او را می‌کشند و گفته بود که مردمی که انتظار می‌کشند باید به وضع موجود معترض باشند و... این موضوع... ما را به این فکر ‌انداخته بود که پس ما هم باید نسبت به وضع موجود جامعه اعتراض کنیم....» ۷



پی‌نوشت‌ها:

۱- محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، ترجمه حسین ابوترابیان، فصل۴، ص ۸۳، ۱۳۷۱

۲- انتظار مذهب اعتراض، انتشارات حسینیه ارشاد، ص۲۶

۳- ه‌مان، ص۳۲ ۴- ه‌مان، ص۳۵

۵- ه‌مان، ص۴۱ ۶- صص۵۱ و ۵۲

۷- شریعتی به روایت اسناد ساواک، مرکزاسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۸، جلد دوم، صص ۳۶۸- ۳۶۷

امام خمینی(ره) :آقاي بهشتي شما عباي من هستيد.

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی و عزیز خودم .در كتاب صد دقيقه تا بهشت - و به قلم مجيد تولايي چند خاطراته خواندني و بسیار زیا از زندگي فردي و اجتماعي شهيددکتر سید محمد حسینی بهشتي(ره)دیدم و کلی برایم جالب بود از آن جهت که از نوجوانی مجذوب شخصیت والای ایشان بود و همیشه دنبال همنشینی و دوستان و همکاران شهید بهشتی بود تا برگه ای از تاریخ این عزیز را برایم بازگو کنند و لذت ببرم .

اینست گوشه ای از زندگی روشن و فرزانه شهیدی که مظلوم بود و داغش هنوز نظام ما را میسوزاند

خواب امام خمینی(ره) براي شهيد بهشتي (ره)

-------------------------------------------------------

از ديدار امام برگشت. توي فكر بود. امام خواب ديده بود عباش سوخته، به او گفته بود مواظب خودتان باشيد. مي گفت پرسيدم چرا؟ جواب داد آقاي بهشتي شما عباي من هستيد.

ماجراي روزنامه فروش منافق و شهيد بهشتي(ره)
-----------------------------------------------------------
"خيانت هاي بهشتي! خيانت هاي بهشتي! " كار هر روزش بود؛ روزنامه مجاهد مي گرفت روي دستش و سر چهار راه داد مي زد. بهشتي مي گفت "چه نوجوان با همتي. چقدر در مسير خودش جدي است. " از جديت نوجوان خوشش آمده بود. چهارراه، مسير هر روزش شده بود.

اول من را بشناسيد بعد دعوتم كنيد
-----------------------------------------

دعوتش كردند برايشان سخنراني كند. گفت: اول من را بشناسيد بعد دعوتم كنيد. گفتند مي شناسيم. گفت: من روحاني اي هستم كه نعلين نمي پوشم، تنها هم با افراد مذهبي در تماس نيستم، با افراد غيرمذهبي هم سرو كار دارم. اگر فردا ديديد عده اي بدون ريش و با كراوات به خانه و محل كارم مي آيند تعجب نكنيد. حالا اگر خواستيد مي آيم.

وقتي شهيد بهشتي "اشهد انّ عليا ولي الله " نگفت
--------------------------------------------------------------
با جديت مي گفت "بهشتي سنيه. اشهد انّ عليا ولي الله نمي گه. " يكي به ش گفته بود "شب بپا پشت سرش نماز بخون تا بفهمي اشتباه مي كني. " به بهشتي هم سپرده بود "امشب كه فلاني مي آد اين جمله رو بلند بگو. " اذان و اقامه گفت ولي اشهد انّ عليا ولي الله نگفت. به بهشتي اعتراض كردند "تو كه هر شب مي گفتي، حالا امشب چرا؟ " گفت "اگر امشب مي گفتم به خاطر اون آقا بود. من كه همه وجودم محبت علي است چرا بايد براي يك نفر ديگر بگويم؟ "

قرار است به فرزندم ديكته بگويم
----------------------------------------
اومده بودند در خانه بهشتي كه يك مقام سياسي خارجي مي‌خواهد شما را ببيند. گفت: قراره به فرزندم ديكته بگويم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنويس پسر بابا! 

------------------------------------------------------------------------------------

دوستان عزیز الان در خبرگزاری فارس هم این لینک از خاطرات را دیدم

------------------------------------------------------------------------------------


شادی روح بلند سیدالشهدای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران شهید بهشتی (ره)

صلوات