"خاخامی" که "آخوند" شد...!
نكته: ملاآقابابا، خاخام بزرگ يهود در دوره فتحعليشاه قاجار بود كه 190 سال قبل به همراه بيش از 70نفر از پيروان يهودياش اسلام آورد و حالا فخرالاسلام محمدرضا نام دارد كه در مسجد مظفري آرميده است...

حالا همه ميدانيم تهران ديگر انار ندارد، تهران حالا خيلي چيزها ندارد، كلاغها از تهران مهاجرت كردهاند، تهران ترافيك و دود و آب نيتراتدار دارد، ركورددار سرطان و سكته است و... اما اين شهر شلوغ كه يا به بديهايش عادت كردهايم يا خوبيها و زيباييهايش را دوست داريم و ماندگارش شدهايم، يك روي ديگر هم دارد، يك روي نوستالژيك، خاكش را كنار بزني، صندوقچه اسرار تهران را پيدا ميكني، بخصوص منطقه دوازدهش، عودلاجان، قورخانه، مولوي، ميدان اعدام، توپخانه و كاخ گلستان، باغ ملي و... تهران هرچه نداشته باشد، يادگاري زياد و خوب دارد، خوب هم دارد، آنقدر از قاجار و پهلوي يادگاري برايمان گذاشتهاند كه كافي است يك ديوار دور منطقه دوازده تهران بكشيم و اسمش را بگذاريم «موزه»! موزهاي كه بليت، وروديه، مامور و تشريفات ندارد.
مسجدي در محاصره پردهفروشها
خيابان مولوي را با پرندهفروشيهايش ميشناسند، پرندهفروشيهايي كه ديگر نيست و حالا تبديل شدهاند، به قفس فروشي، البته نسبت بين مولوي و پرندهها، به همان «جناس» است كه خيابان ناصرخسرو هم بورس دوا و دارو و آمپول كمياب تاريخ مصرف گذشته و نگذشته شده است و البته خيابان فردوسي هم بازار دلالان دلار و سكه و اسكناس تانخورده براي لاي كتاب!
تهران دو باغ فردوس دارد، يكي همان باغ مصفاي نرسيده به ميدان تجريش و موزه سينما كه پاتوق عشق فيلميها و فيلمبازهاست، يكي هم درست در ميان دود و دم و همهمه بازار، ايستگاه باغ فردوس خيابان مولوي.
اين هم از عجايب تهران است كه اولين زايشگاه مدرن و امروزياش ـ بيمارستان اكبرآبادي ـ دقيقا روي قبرستان قديمي شهر ساخته شده است، قبرستان معروف به «سرقبرآقا» كه هنوز گنبد آبياش چشمنواز است، اما از آن قبرستان عظيم تقريبا هيچ چيز باقي نمانده است، قبرها شدهاند دكان و خيابان و سنگفرش و جوي آب!
سرقبرآقا فقط قبرستان نبود، اولين مركز بازيافت سنتي(!) تهران هم بود، جعفر شهري، نويسنده كتاب «طهران قديم» نوشته است: خاكروبههاي تمام شهر در آنجا جمع ميكردند و خاكروبهها توسط دولابيها [اهالي دولاب در شرق طهران] غربال شده براي كشت و زرع حمل ميشد و باقيماندههاي آن در همانجا مانده به صورت تل عظيمي با بوي زننده تعفني وسط قبرستان خودنمايي ميكرد. محل دفن اطفال و مردههاي كنار و گوشه بيصاحب و اموات بيارزشي كه حتي مردم زحمت حمل اجساد را تا گورستان چهارده معصوم(ع) [حوالي ميدان شوش فعلي] به خود نميدادند. قبرستاني كه در قحطيها و وباييها از زمان ناصرالدين شاه به بعد به وجود آمده بود.
از خيابان مولوي و پرندهفروشيهايش چند صد قدم به غرب بياييد، ناگهان فضا عوض ميشود، چند قدم بعداز بيمارستان و زايشگاه اكبرآبادي بين انبوه موتورهاي در حال استراحت پيكهاي موتوري بازار تهران، تابلوي كوچك و مظلومانه، مسجد مظفري پيداست، خود مسجد هم در محاصره پرده فروشيهاست...

خوابگزاران مسجد مظفري
«به يك يخچال براي جهيزيه خانوادهاي مستمند نياز داريم»، «چه زيباست كه در نگهداري جاكفشي مسجد دقت كنيم»، «موبايل خود را هنگام ورود به مسجد خاموش كنيد» و ... مثل همه مسجدهاي شهر است، اين مسجد مظفري، با همان پلاكاردهاي آشنا، حتي مثل مساجد بازار و ميدانهاي شلوغ، خوابگزار ـ بر وزن نمازگزار ـ هم دارد! آدمهايي كه ميآيند در خانه خدا و لختي ميخوابند، لابد مهمان خود خدايند ديگر، چه ميشود گفت؟!
همه چيز مسجد معمولي معمولي است، حتي ساختمانش هم معمولي و تازه تاسيس است، ولي حتما بايد سراغ آن «قبر مخصوص» را بگيري كه خادم پير اما سرپاي مسجد يك نگاه براندازانه بكند و شما را ببرد انتهاي مسجد، فرشها را كنار بزند و قبر «فخرالاسلام محمدرضا، خاخام سابق يهود» را نشانتان بدهد، فخرالاسلام هم مهمان خانه خداست، اما برخلاف آن خوابگزارهاي غريبه و گذري، سالهاست كه در خانه خدا خوابيده است.نزدیک به 200 سال!
جوانكي كه خوابش را با زير و رو كردن فرش بهم زده بوديم، عميقا وحشت كرده است و با تعجب و چشمهاي گرد شده به ما نگاه ميكند: خواب قيلولهاش دقيقا روي قبر فخرالاسلام بود! البته بقيه خوابگزارهاي مسجد مظفري اصلا بيدار نشدند و صداي شاتر دوربين عكاس روزنامه هم آنها را از خواب شيرينشان بيدار نكرد.
در امّت كليم خدا پيشوا شدم
ديدم محمّد است محمدرضا شدم
قبر ساده است و تنها، تنها قبر مسجد مظفري، كف مسجد رو به قبله، قبر حجتالاسلام حاج محمدرضا، خاخام سابق يهود، صاحب كتاب رديه بر يهود، يك سنگ قبر قديمي هم دارد كه به ديوار نصبش كردهاند، اما بدسليقگي كردهاند و طلقي روي سنگ گذاشتهاند كه عملا نوشتههاي سنگ قبر اوليه را ناممكن ميكند.
اما فخرالاسلام و خاخام آقاباباي سابق كه بود؟ «ملا آقابابا» خاخام بزرگ يهود در دوره فتحعليشاه قاجار بود، در سال 1237 هجري قمري ـ 1822 ميلادي( حدود 190 سال قبل) به همراه بيش از 70 نفر از پيروان يهودياش اسلام آورد.
خاخام آقابابا، مشهور زمانه بود و كوچهاي كه منزلش در محله يهوديان تهران ـ عودلاجان ـ واقع بود، به نام خودش بود، به اصطلاح روحاني محل و بزرگ يهود در تهران بود، اما اسلام آورد.
اسلام آوردن خاخام بزرگ يهود در تهران آنقدر مهم بود كه در مجلس اسلام آوردنش، علماي بزرگي چون ملا احمد نراقي و ميرزا بزرگ قائممقام هم در آن مجلس حاضر شدند. شگفتي داستان به همين جا ختم نميشود، خاخام سابق خيلي زود به كسوت روحانيت شيعه درآمد و شد «حجتالاسلام محمدرضا فخرالاسلام».
اما شگفتي ديگر زندگي اين خاخام آخوند شده، رديهاي بود كه او به زبان عبري بر يهوديت نوشت، البته متن عبري كتاب ظاهرا با توطئههاي عمدي مفقود شده، اما ترجمه فارسياش منتشر شده است، البته صد سال قبل و با چاپ سنگي و قديمي!
داستان فخرالاسلام مورد توجه مستشرقان غربي قرار گرفته بود، دانيل زاديك در كتاب « مباحثات ديني شيعيان امامي با يهوديان در اواخر قرن هجدهم و نيمه نخست قرن نوزدهم ميلادي» با ترجمه جواد مرشدلو ماجراي فخرالاسلام را چنين روايت ميكند: «كتاب فخرالاسلام سال 1292 هجري (1875 ميلادي) منتشر شد و منبع ارزشمندي از استدلال و ادّله را براي مسلمانان فراهم آورد. تغيير دين رضايي و احتمالا كتابش، آنطور كه گزارش شده است، باعث گرايش گروه پرشماري، از يهوديان به اسلام شد؛ در سال 1292/6-1875 «بيش از هزار نفر» يهودي به اسلام گرويدند، اين كتاب زندگي اجتماعي يهوديان ايران را متحول و موجي از رديهنويسيها و انتقادات را عليه آنان فراهم كرد.»
محمدرضا دو سال هم از پنجاه سال سلطنت ناصرالدين شاه قاجار را درك كرد و سرانجام در 1266 هجري قمري جان به جانآفرين تسليم كرد و مهمان خانه خدا شد تا امروز، تنها تكريم وي شايد اين بود كهبازماندگانش، قبرش را در سال 1352 شمسي بازسازي كردند و به جاي سنگ قبر قديمي ـ كه ذكرش را شنيديد ـ يك سنگ قبر امروزي با خط نستعليق جايش گذاشتند.

فخرالاسلام شيخ محمدرضا در ابتداي كتابش، چنين خود را معرفي ميكند:
«كمترين حقير فقير از سلسله علماي بنياسرائيل بودم و در ميان ايشان از افاضل و اعيان بودم و همگي علماي بيتالمقدس و ارباب فهم آن طايفه به فضل و تتبع من معترف بودند و در تمام عمر مشغول به تحصيل علوم و مطالعه كتب سماوي و در مقام و متابعت رسوم انبياء سلف و علماي خلف بودم و در آن تجسس و طلب به غير از تميز ميانه حق و باطل اديان و وصول به طريق حق و ايقان مطلبي و مقصودي نداشتم و پيوسته ظهور راه صواب را از مفتحالابواب سائل بودم.»
بشارت به پيامبر آخرالزمان ـ حضرت محمد(ص) و اشاره به ظهور منجي آخرالزمان از نسل پيامبر(ص) و حتي نام دوازده امام كه در تورات آمده است، از جمله نكات قابل توجه كتاب «منقول الرضايي» فخرالاسلام است.
اگر مال هاليووديها بود!
اينكه فرد يا افرادي، محققاني در حوزههاي علميه يا دانشگاهها پيدا شوند كه بگردند دنبال نسخه مفقود شده كتاب فخرالاسلام به عبري، يا ترجمه كتابش را دوباره منتشر كنند و بگذارند در اينترنت، شايد كمترين قدرشناسي ما نسبت به اين عالم ديني باشد و البته جنگ نرم و مقابله با تهاجم فرهنگي و صهيونيسم و فتنههاي آخرالزمان هم از اين بهتر نميشود، حكايت كورش دوستي اسرائيليها و علاقه خاصشان به ايران و... شهره عالم است، اما كاش آنقدر كه صهيونيستها ـ با دلايل خاص خودشان ـ كورش را تحويل ميگيرند، ما هم «فخرالاسلام» را تحويل ميگرفتيم، راستي اگر هاليوود سوژهاي مثل «خاخام محمدرضا» پيدا ميكرد، از كنارش ميگذشت و مثل ما روي قبرش ميخوابيد؟!
گزارشی از دوست خوبم اقا بهمن هدايتي که در جامجم منتشر شد است
به گزارش خبرنگار 

به گزارش

حواست که هست؟