لقب باب الحوائج را از عباس نمی گیریم
سلام خدمت همه دوستان عزیز که در این ماه به دنبال بوی سیب هستید
ای عزیزان گرامی مطلب زیر که انشاالله خواهید خواند، یکی از آن مکاشفاتی است که چندین روز مرا در حالت بکاء برد و امانم را ...
این مطلب را چندی پیش در یکی از وبلاگها دیدم که اصل قضیه به نقل از کتاب کربلا یا گلزار حسینی نوشته ی مرحوم سید محمد تقی شهرستانی است.
اگر دلتان لرزید وبویسیب را حس کرد که انشالله حتما چنین میشود ما را از دعای عاقبت بخیری و نوکر بودنِ اهل بیت "ع" بینصیب نگذارید.
هویا اباالفضل العباس روحی فداء

«لقب باب الحوائج را از عباس نمی گیریم»
چنین فرمود عالم ربانی شیخ مرتضی آشتیانی، از حجۀ الاسلام استادش حاج میرزاحسین خلیلی طهرانی که گفت:
شیخ جلیل و رفیق نبیل که با همدیگر در درس «صاحب جواهر» حاضر میشدیم به ما گفت که یکی از تجار که رئیس خانواده «آل کبه» در زمان خود بود، پسر جوان خوش منظر و مودب داشت و مادرش علویه محترمه ایست و همین یک فرزند داشتند، این جوان در کربلا مریض شد و شاید ناخوشی رسید او حصبه بوده و بقدری سخت شد تا بحال مرگ و احتضار، و فوت کرد و چشم و پای او را بستند، پدرش از خانه بیرون رفته و بر سرو سینه میزد، علویه ی محترمه مادر آن جوان به حرم مطهر حضرت اباالفضل (ع) مشرف و از کلیددار آستانه خواهش کرد که اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند، نخست کلیددار قبول نمیکرد ولی وقتی علویه خود را معرفی کرد و گفت: پسر من محتضر است و چاره ای جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم، کلیددار قبول کرد و به مستخدمین دستور داد علویه را در حرم بگذارند.
شیخ جلیل گوینده میفرماید: همان شب من مشرف به کربلا شدم و ابداً از جریان حال تاجر و بیماری فرزندش اطلاعی نداشتم، در همان شب خواب دیدم که به حرم سیدالشهدا(ع) وارد شدم، از طرف مرقد حبیب بن مظاهر(ع) وارد شدم، دیدم فضای بالای سر حرم از آسمان و زمین و فضا تماماً نورانی است و
از زمین و تا آسمان مملو از فرشتگان است
و حضرت رسول الله علیه و آله و حضرت شاه ولایت علی (ع) بر تخت نشسته اند،
در آن اثناء ملکی پیش رفت و عرض کرد:
« السلام علیک یا رسول الله یا خاتم النبیین» پس عرض کرد: حضرت باب الحوائج اباالفضل عرض می کند یا رسول الله علویه ی حاجب آل کبه پسرش مریض است به من متوسل شده، شما به درگاه الهی دعا کنید که حق سبحانه تعالی او را شفا عطا فرماید، پیامبر دست به دعا برداشتند،
بعد از لحظه ای فرمودند: موت این جوان مقدر است...
ملک برگشت، بعداز لحظه ای دیگر ملک دیگری آمد و سلام کرد، پیغام به همان قسم آورد...
دو مرتبه حضرت رسالت مآب دست به دعا و روی به درگاه بارتعالی کردند،
پس از لحظه ای سر فرود آوردند،
فرمودند: مردن این جوان مقدر است...
ملک برگشت، شیخ فرمود:
ناگاه دیدم ملائکه ی حاضر در حرم یک مرتبه
به جنبش آمدند و میانشان همهمه ای برخاست...
ولوله و زلزله در آنها افتاد...
گفتم چه خبر شده؟
چون نظر کردم دیدم...........................
حضرت اباالفضل شخصا خودشان تشریف آوردند ............
با همان حالت وضعی که در کربلا به شهادت رسیده بودند......
مولف می گوید:
(جهت اضطراب ملائکه همین است که تاب دیدار آن حالت و منظره ی دلخراش را نداشتند.)
حضرت عباس پیش آمد و عرض کرد:
« السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا خیرالمرسلین»
علویه ی فلانه توسل به من کرده و شفای فرزندش را از من می خواهد...
شما به درگاه کبریائی عرض نمائید که یا این جوان را شفا عنایت فرماید...
یا آنکه مرا باب الحوائج نگویند و این لقب را از من بردارند...
چون آن سرور این سخن را به خدمت پیغمبر اطهر صلی الله و آله عرضه داشت،
ناگاه چشم مبارک آن حضرت پر از اشک شد...
روی مبارک به امیرالمومنین (ع) نمود، فرمود: یا علی!! تو هم در دعا با من همراهی کن...
هر دو بزرگوار روی آسمان نموده و دست به دعا برداشتند،
بعد از لحطه ای ملکی از آسمان نازل گردید و به خدمت پیغمبر مشرف، سلام نمود
و سلام حق سبحانه و تعالی را ابلاغ نمود، عرض کرد، حق تعالی میفرماید:
لقب باب الحوائج را از عباس نمی گیریم
و جوان را نیز شفا عطا فرمودیم........
شیخ راوی که این خواب را دیده، می گوید: فوراً از خواب بیدار شدم، چون اصلاً خبری از این قضیه نداشتم، بسیار تعجب نمودم، گفتم: البته این خواب صدق و صحیح است و در این اسراری هست، برخواستم دیدم الان سحر است و یک ساعت به صبح مانده است فصل تابستان بود، روانه به سمت خانه ی حاجی آل کبه شدم.
مولف می گوید: گوینده ی قضیه آدرس خانه حاجی مذکور را که در مقابل درب صحن سلطانی می باشد، گفتند، و مرحوم علامه العلماء حاج محمدحسن کبه برادر مرحوم حاج مصطفی کبه ُ از اجل تجار شیعه در بغداد بودند و صاحب خیرات و مبرات بودند در همان خانه منزل می کردند، و این جناب در سالهای متمادی در بحث مرحوم استاد حجه السلام تقی الدین شیرازی با آن مرحوم کمال انس داشتم.
شیخ گوینده گفت: چون وارد خانه شدم پدر آن جوان را دیدم راه می رود میان خانه و بر سر و صورت می زند و جوان را در اطاقی تنها گذاشته اند، زیرا مرگش محقق و محسوس بود، و چشم و انگشت پاهای اورا بسته بودند، به حاجی گفتم: تورا چه می شود؟ گفت: دیگر چه می خواهی بشود، دست او را گرفتم و خواب خود را تعریف کردم و گفتم حق تعالی اورا شفا داده.
تعجب کرد و به اطاق بیماری که چند دقیقه ای بود مرگ او را ربوده بود، وارد شدیم
دیدیم جوان مشغول بازی است و از پدر درخواست طعام نمود..............
یا عباس یا سیدی......
























حواست که هست؟