شب اول قبر آقاي موسوي((پینوکیو))
آقاي موسوي در لحظه مرگ خود همه رسانه ها رو به خانه خود دعوت ميکنه و ميگه من حتما بعد از مرگ ميرم بهشت. مطمئن هستم.
شب اول قبر آقاي پینوکیو
نکير و منکر پس از سوالهاي معمول در مورد خدا و دين و مذهب رو به موسوي ميگن: آقا جان شما نامه عملت سياهه. بايد بري جهنم. موسوي: برو ببينم . تو نامه عملم چيز شده ؛ يعني دستکاري شده. من قبول ندارم. نکير : اون کسي که نامه عمل تو رو نوشته خدا مشخص کرده. مورد اعتماد خدا بوده. موسوي: نخير آقا جان. من ميگم دستکاري شده. شما هم بايد قبول کنيد.
منکر: آقا اينطوري حرف نزن.قانون برای همه در اینجا یکی هست. با اين گرز ميزنم تو سرت ها!!! موسوي: آقا فضا رو چيز نکنيد؛ يعني امنيتي و نظامي نکنيد. همين شما ها هستيد که با اين کاراتون فضاي اختناق و چيز میکنید حالا که اين طور شد من اصلا باور ندارم اینجا جهنم هست روح هم را قبول ندارم. بايد يه کميته چيز ياب، منظورم حقيقت يابه، تشکيل بشه که بيطرف باشه.
نکير خطاب به منکر: ميگم اين يارو يکي دو تختش کمه ها. اين مثل اينکه حاليش نيست که اينجا آخر خطه. هنوز هم کلش بو قرمه سبزي ميده.
موسوي: آقايان در گوشي صحبت کردن از نظر اسلام مشکل داره. من خودم يادمه که امام (ره) يه روز به من فرمودند موسوي جون. من گفتم بله آقا. اجازه بديد دستتون رو چيز کنم؛ يعني ببوسم. ايشون نگذاشتن. بعد به من گفتند . . .(در همين هنگام نکير و منکر صحبت مير را قطع ميکنند ) نکير و منکر ( با عصبانيت) : مردکه نفهم. اينجا انتخابات نيست. قيامته.
موسوي: آقا قانون چيزه، يعني قانونه. قيامت و انتخابات نداره . شما ها همتون قانون گريز هستيد. اصلا آقا از وقتي که همين دار و دسته شما بحث قيامت رو در جامعه مطرح کرد يک فضاي فوق امنيتي در جامعه ايجاد شد که اميد به چيز مردم، يعني اميد به زندگي مردم خيلي کم شد. شما که همه دنيا هم دست خودتونه. هر کار بخواهيد ميکنيد.
موسوي(در حالي که با نگاه خود به دنبال دوربين ميگردد ادامه ميدهد): مردم من اگر خدا ميشدم اين اخلاقها رو از جامعه چيز ميکردم ؛ يعني در واقع حذف ميکردم. من اين قيامت رو برميداشتم. اين اصلا توهين به انسانيت و بشريت و خلاف چيز بشر، يعني حقوق بشر است. چه معني دارد که شما اين جوانها رو ستاره دار ميکنيد. چرا دو دستگي ميکنيد. خودي و غير خودي و بهشتي و جهنمي ميکنيد. نکير و منکر همينطور هاج و واج و در نهايت عصبانيت به موسوي نگاه ميکنند.
در همين حال نکير ميگويد: حالا چند لحظه فکر کن و روی فکر و عقلی که خدا به تو عنایت کرده رفتار کن تو که پینوکیو نیستی تا يه چند تا پرونده از کارهايي که در زمان زنده بودن کردي بهت نشون بديم. نشون بديم؟ بديم؟ و چند تا از کارهاي زشت و بد بد جناب مير به ايشون نمايش داده ميشود.
بعد منکر ميگويد حالا بگو. حالا چي؟ ناگهان مير که شديدا از اين کار نکير عصباني بود با لحني کاملا مضطرب و عصباني گفت: شما ها خجالت نميکشيد پرونده ي همسر بنده رو ( ببخشيد اينجا اشتباه لپي بود، «پرونده ي بنده» صحيح است) رو گرفتين جلوي من و نشون من ميدهيد. شما به جاي اينکه بياييد براي مردم پروند سازي کنيد بريد يه فکري به حال چيز سالي ، يعني خشکسالي و اين سيل و زلزله هايي که همش از سوء مديريت شما حاصل شده بکنيد.
اصلا من به خاطر همين مشکلات و احساس چيزي که کردم ؛ يعني احساس خطري که کردم به اين دنيا اومدم که جلوي اين چيزا رو بگيرم، يه فکري به حال مديريت اين دنيا بکنند. البته اينها همش ناشي از چند نکته در مديريت است از جمله ماجراجويي و بي ثباتي، رفتارهاي نمايشي و قهرمان نمايي و شعاري ، خيالبافي و خرافه گرايي، خلاف گويي و پنهان کاري، خود محوري و قانون گريزي ، افراط و تفريط است و ... و بنده آمده ام که با اينها چيز کنم، يعني مقابله کنم.
و.... چند هزار سال بعد پس از رسيدگي کامل به پرونده همه انسانها از جمله آقاي موسوي.
مير حسين در حالي که با غل و زنجير به دست و پايش روانه جهنم است در حال داد و فرياد است: آهاي مردم. اينجا همه ديکتاتورند. دارند من را با زور ميبرند جهنم. شما اميد خودتون رو از دست نديد. من باز هم از توي جهنم با شما ها صحبت خواهم کرد و بيانيه خواهم داد. البته اينجا خيلي از دنيا جوش خفقان تره. اينجا تمام رسانه ها دست خودشونه. اصلا نميگذارند ما حرف بزنيم. آزادي بيان وجود ندارد. روزنامه هم که ميخواهيم بزنيم تو اين همه آتيش ميسوزه. شما اميدتون رو از دست نديد. من در پل صراط انشاا... در جمع پرشور شما براي شما صحبت خواهم کرد و يکسري حقايق رو خواهم گفت من چند تا خاطره هم از امام دارم که بعدا ميگم مايه عبرت اينها بشه.
همينطور که موسوي در حال نطق کردن بود دهن او را با سيمان پر کردند و درش يه چهارک آجر چپوندن و ايشون را به جهنم بردند... در جهنم جناب مير، همکار و دوست روزهاي کانديداتوري خود را ميبيند که در يک گوشه او را بسته اند و مثال اينکه تازه از زير عذاب دردناک راحت شده باشد حال او بسيار وحشتناک بود. مير از نگهبانان پرسيد اين شيخ مهدي کروبي بيچاره را چرا به اين حال و روز انداختيد. مگر چه عذابي به او ميدهيد؟ نگهبان جهنم: تو يکي لال شو باز اين شيخ بدبخت يک شانس براي رهايي از جهنم دارد. هفته اي يکبار آزموني از وي بعمل مي آيد و به او اين فرصت داده ميشود، چنانچه نتواند از آن فرصت استفاده کند عذاب ميشود ، تا هفته ي بعد. مير که خيلي ترسيده بود پرسيد: مگر عذابش چيست که اين حال و روزش است؟
نگهبان جهنم: خوب نگاه کن. الان وقتي است که به او فرصت داده ميشود تا اگر موفق شود از جهنم آزاد شود. الان ساعت آزمون وي است و او يکساعت فرصت دارد. در همين حين دو ملک که چهره هاي بسيار وحشتناکي داشتند وارد شدند. در دست يکي از آنها برگه اي و در دست فرد ديگر تابلويي بود. شيخ با نگاهي مضطرب به آنها نگريست. ملک اول رو به شيخ گفت: آماده اي. شيخ که صورتش غرق در عرق بود سري به نشانه تاييد تکان داد.
ناگهان ملک اول برگه را چرخاند و در روي آن يک سوال بسيار بزرگ نوشته شده بود. موسوي به برگه نگاه کرد و با خود گفت : اين سوال چقدر آشناست. کجا آن را ديده ام؟ و آن را خواند : در عبارت «دول الخليج العربيه» کلمه العربيه به کدام گزينه بر ميگردد؟ الف) دول ب) دول ج) دول د)دول ه) غلط کردم و) ساير موارد
شيخ مهدي بعد از يکساعت فکر کردن : گزينه 9.
ناگهان ملکه دوم به سرعت جلو مي آيد و ميگويد اي بيسواد بي لياقت. حق تو همين عذاب دردناک است که درد آن تو و تمام طرفداران و همراهانت را در بر ميگيرد. و در حالي که شيخ به شدت التماس ميکرد و از ته دل فرياد ميکشيد که از عذاب او درگذرند ملک دوم تابلويي را که در دستش بود چرخاند و شيخ از شدت سختي عذاب دائم غش ميکرد و به هوش مي آمد. و موسوي باز روي آن تابلو را خواند که بزرگ نوشته بود : 0.8 درصد
و در اینجا بود که پینوکیو ما متوجه شد همه چیز چیزه
نکير و منکر پس از سوالهاي معمول در مورد خدا و دين و مذهب رو به موسوي ميگن: آقا جان شما نامه عملت سياهه. بايد بري جهنم. موسوي: برو ببينم . تو نامه عملم چيز شده ؛ يعني دستکاري شده. من قبول ندارم. نکير : اون کسي که نامه عمل تو رو نوشته خدا مشخص کرده. مورد اعتماد خدا بوده. موسوي: نخير آقا جان. من ميگم دستکاري شده. شما هم بايد قبول کنيد.
منکر: آقا اينطوري حرف نزن.قانون برای همه در اینجا یکی هست. با اين گرز ميزنم تو سرت ها!!! موسوي: آقا فضا رو چيز نکنيد؛ يعني امنيتي و نظامي نکنيد. همين شما ها هستيد که با اين کاراتون فضاي اختناق و چيز میکنید حالا که اين طور شد من اصلا باور ندارم اینجا جهنم هست روح هم را قبول ندارم. بايد يه کميته چيز ياب، منظورم حقيقت يابه، تشکيل بشه که بيطرف باشه.
نکير خطاب به منکر: ميگم اين يارو يکي دو تختش کمه ها. اين مثل اينکه حاليش نيست که اينجا آخر خطه. هنوز هم کلش بو قرمه سبزي ميده.
موسوي: آقايان در گوشي صحبت کردن از نظر اسلام مشکل داره. من خودم يادمه که امام (ره) يه روز به من فرمودند موسوي جون. من گفتم بله آقا. اجازه بديد دستتون رو چيز کنم؛ يعني ببوسم. ايشون نگذاشتن. بعد به من گفتند . . .(در همين هنگام نکير و منکر صحبت مير را قطع ميکنند ) نکير و منکر ( با عصبانيت) : مردکه نفهم. اينجا انتخابات نيست. قيامته.
موسوي: آقا قانون چيزه، يعني قانونه. قيامت و انتخابات نداره . شما ها همتون قانون گريز هستيد. اصلا آقا از وقتي که همين دار و دسته شما بحث قيامت رو در جامعه مطرح کرد يک فضاي فوق امنيتي در جامعه ايجاد شد که اميد به چيز مردم، يعني اميد به زندگي مردم خيلي کم شد. شما که همه دنيا هم دست خودتونه. هر کار بخواهيد ميکنيد.
موسوي(در حالي که با نگاه خود به دنبال دوربين ميگردد ادامه ميدهد): مردم من اگر خدا ميشدم اين اخلاقها رو از جامعه چيز ميکردم ؛ يعني در واقع حذف ميکردم. من اين قيامت رو برميداشتم. اين اصلا توهين به انسانيت و بشريت و خلاف چيز بشر، يعني حقوق بشر است. چه معني دارد که شما اين جوانها رو ستاره دار ميکنيد. چرا دو دستگي ميکنيد. خودي و غير خودي و بهشتي و جهنمي ميکنيد. نکير و منکر همينطور هاج و واج و در نهايت عصبانيت به موسوي نگاه ميکنند.
در همين حال نکير ميگويد: حالا چند لحظه فکر کن و روی فکر و عقلی که خدا به تو عنایت کرده رفتار کن تو که پینوکیو نیستی تا يه چند تا پرونده از کارهايي که در زمان زنده بودن کردي بهت نشون بديم. نشون بديم؟ بديم؟ و چند تا از کارهاي زشت و بد بد جناب مير به ايشون نمايش داده ميشود.
بعد منکر ميگويد حالا بگو. حالا چي؟ ناگهان مير که شديدا از اين کار نکير عصباني بود با لحني کاملا مضطرب و عصباني گفت: شما ها خجالت نميکشيد پرونده ي همسر بنده رو ( ببخشيد اينجا اشتباه لپي بود، «پرونده ي بنده» صحيح است) رو گرفتين جلوي من و نشون من ميدهيد. شما به جاي اينکه بياييد براي مردم پروند سازي کنيد بريد يه فکري به حال چيز سالي ، يعني خشکسالي و اين سيل و زلزله هايي که همش از سوء مديريت شما حاصل شده بکنيد.
اصلا من به خاطر همين مشکلات و احساس چيزي که کردم ؛ يعني احساس خطري که کردم به اين دنيا اومدم که جلوي اين چيزا رو بگيرم، يه فکري به حال مديريت اين دنيا بکنند. البته اينها همش ناشي از چند نکته در مديريت است از جمله ماجراجويي و بي ثباتي، رفتارهاي نمايشي و قهرمان نمايي و شعاري ، خيالبافي و خرافه گرايي، خلاف گويي و پنهان کاري، خود محوري و قانون گريزي ، افراط و تفريط است و ... و بنده آمده ام که با اينها چيز کنم، يعني مقابله کنم.
و.... چند هزار سال بعد پس از رسيدگي کامل به پرونده همه انسانها از جمله آقاي موسوي.
مير حسين در حالي که با غل و زنجير به دست و پايش روانه جهنم است در حال داد و فرياد است: آهاي مردم. اينجا همه ديکتاتورند. دارند من را با زور ميبرند جهنم. شما اميد خودتون رو از دست نديد. من باز هم از توي جهنم با شما ها صحبت خواهم کرد و بيانيه خواهم داد. البته اينجا خيلي از دنيا جوش خفقان تره. اينجا تمام رسانه ها دست خودشونه. اصلا نميگذارند ما حرف بزنيم. آزادي بيان وجود ندارد. روزنامه هم که ميخواهيم بزنيم تو اين همه آتيش ميسوزه. شما اميدتون رو از دست نديد. من در پل صراط انشاا... در جمع پرشور شما براي شما صحبت خواهم کرد و يکسري حقايق رو خواهم گفت من چند تا خاطره هم از امام دارم که بعدا ميگم مايه عبرت اينها بشه.
همينطور که موسوي در حال نطق کردن بود دهن او را با سيمان پر کردند و درش يه چهارک آجر چپوندن و ايشون را به جهنم بردند... در جهنم جناب مير، همکار و دوست روزهاي کانديداتوري خود را ميبيند که در يک گوشه او را بسته اند و مثال اينکه تازه از زير عذاب دردناک راحت شده باشد حال او بسيار وحشتناک بود. مير از نگهبانان پرسيد اين شيخ مهدي کروبي بيچاره را چرا به اين حال و روز انداختيد. مگر چه عذابي به او ميدهيد؟ نگهبان جهنم: تو يکي لال شو باز اين شيخ بدبخت يک شانس براي رهايي از جهنم دارد. هفته اي يکبار آزموني از وي بعمل مي آيد و به او اين فرصت داده ميشود، چنانچه نتواند از آن فرصت استفاده کند عذاب ميشود ، تا هفته ي بعد. مير که خيلي ترسيده بود پرسيد: مگر عذابش چيست که اين حال و روزش است؟
نگهبان جهنم: خوب نگاه کن. الان وقتي است که به او فرصت داده ميشود تا اگر موفق شود از جهنم آزاد شود. الان ساعت آزمون وي است و او يکساعت فرصت دارد. در همين حين دو ملک که چهره هاي بسيار وحشتناکي داشتند وارد شدند. در دست يکي از آنها برگه اي و در دست فرد ديگر تابلويي بود. شيخ با نگاهي مضطرب به آنها نگريست. ملک اول رو به شيخ گفت: آماده اي. شيخ که صورتش غرق در عرق بود سري به نشانه تاييد تکان داد.
ناگهان ملک اول برگه را چرخاند و در روي آن يک سوال بسيار بزرگ نوشته شده بود. موسوي به برگه نگاه کرد و با خود گفت : اين سوال چقدر آشناست. کجا آن را ديده ام؟ و آن را خواند : در عبارت «دول الخليج العربيه» کلمه العربيه به کدام گزينه بر ميگردد؟ الف) دول ب) دول ج) دول د)دول ه) غلط کردم و) ساير موارد
شيخ مهدي بعد از يکساعت فکر کردن : گزينه 9.
ناگهان ملکه دوم به سرعت جلو مي آيد و ميگويد اي بيسواد بي لياقت. حق تو همين عذاب دردناک است که درد آن تو و تمام طرفداران و همراهانت را در بر ميگيرد. و در حالي که شيخ به شدت التماس ميکرد و از ته دل فرياد ميکشيد که از عذاب او درگذرند ملک دوم تابلويي را که در دستش بود چرخاند و شيخ از شدت سختي عذاب دائم غش ميکرد و به هوش مي آمد. و موسوي باز روي آن تابلو را خواند که بزرگ نوشته بود : 0.8 درصد
و در اینجا بود که پینوکیو ما متوجه شد همه چیز چیزه
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸ ساعت 4:45 توسط سید
|
حواست که هست؟