طنز/یادداشتهای شخصی بن لادن در تهران
شنبه - نمی دانم کدام گاگاه سیاه خبر اقامت من در یک آپارتمان لوکس در
شمال تهران را به رسانه ها داد؟فکر می کنم کار این مش نفهم پسرخاله اوباما
سرایدار آپارتمان لوکس است . عیال شماره ۹ گفت مواظب این سیاه سوخته باش
خیلی مشکوک می زند!دروغ می گوید بی سوادم. اخبار صدای آمریکا را به خوبی
می فهمد. دیروزهم داشت سایت بی بی سی فارسی می خواند.باید حواسم را بیشتر
جمع کنم. اگر سیا بفهمد اینجا هستم کارم تمام است.
یکشنبه - مرده شور این آپارتمان لوکس را ببرد! فقط ظاهرش قشنگ است . در تورا بورا که بودم خیلی بیشتر خوش می گذشت . کوه و دشت و صحرا بود. اینجا از صبح تا شام باید بنشینم پای ماهواره و اینترنت بدون فیلتر! واقعا که ! صدای عیال شماره ۱۱ هم در آمده. از جرج هم خبری نیست. گفته بود تا پیش از انتشار کتاب خاطراتش زنگ می زند.
دوشنبه - امروز با عیال شماره ۱۵ رفتیم بیرون قدم بزنیم. از سیاه بهم زنگ زدند گفتند مواظب باشید خبرچین در تهران زیاد هست. یک تاکسی دربست گرفتم گفتم مارا کمی درتهران بگرداند. چقدر هوا آلوده است و شهرهم که مانند همیشه شلوغ. آنهمه دود و غبار از مرکز تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر بلند شد یک هزارم گردو خاک و دود تهران نیست. این فارسها هم عجب مردمانی هستند.راننده تاکسی شک کرده بود. گفت آقا! شما چهره تان خیلی آشنا است .به زبان فارسی دست و پا شکسته گفتم : شما لطف داشت! فکر کنم فهمید. امیدوارم نفهمیده باشد خدا رحم کند.
سه شنبه - عیال شماره ۱۷ خیلی ناراضی است . می گوید : اسامه! از این سن و سالت و اینهمه زن و بچه که پس انداخته ای خجالت نمی کشی بازهم چشمت دنبال کلینتون است ؟مرده شور چشمهای هیزت را ببرد.درد کلیه امانم نمی دهد. می خواهم بروم بیمارستان دفترچه بیمه ندارم.
چهارشنبه -جرج از تگزاس زنگ زد. گفتم خدا خیرت بدهد! تو مرا از کوههای تورابورا با آنهمه سرباز آمریکایی که محاصره ام کرده بود نجات دادی . حالا نمی توانی من را از این آپارتمان لوکس به جایی امن بفرستی؟جرج گفت :صبر کن خاطراتم در ماه نوامبر منتشر شود با پولی که ازناشر میگیرم برایت یک فکری خواهم کرد.و با سیاه سوخته ( منظورش بارک اوباما بود )حرف بزنم تا کارهایت دروست شود خیلی ناراحت شدم. گفتم تا نوامبر دیگر اسامه بی اسامه ! لااقل به فکر دیالیز این کلیه بی صاحب باش لورا بوش آمد روی خط! تلفن قطع شد.
پنچشنبه - مش نفهم پسرخاله اوباماسرایدار را انداختم بیرون . خیلی ناراحت بود . گفت: «آقا! من اینهمه نوکری شما را کردم. اعتنایی نکردم. اگر به سیا راپرت بدهد کارتمام است . به جهنم ! لابد با آن ۲۵ میلیون دلاری که برای تحویل من جایزه تعیین کرده اند ۱۲۵ تا آپارتمان لوکس می خرد ۵ تایش راهم می اندازد داخل سطل خاکروبه. به جهنم! این درد کلیه هم که ول کن ما نیست.
جمعه - از دفتر پنتاگون زنگ زدند گفتند فعلا هیچ کجا در نیویورک آفتابی نشوید. باراک اوباما میخواهددرباره شما حرفهای بزند و بگوید که ایرانیو خیلی نگران آینده شما هست. گفتم چشم . فعالا آفتابی نمی شوم تا آبها از آسیابها بییفتد.ولی دردلم گفتم :اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! !
حواست که هست؟