با عرض سلام خدمت دوستان گرامی امروز داشتم کتاب «کیمیای محبت» شرح زندگانی شیخ رجبعلی نکوگویان معروف به شیخ رجبعلی خیاط، شرح کرامات، خلقیات و منش شیخ دلسوخته ای را میخواندم که عالمان مکتب علم دو زانو در برابر ادب و معرفتش نشسته و تلمّذ می کنند.

آیت الله ری شهری این کتاب را در انتشارات دارالحدیث تدوین کرده و در مقدمه اینچنین آورده است: سالهای سال آمدند و رفتند پیران و جوانانی که درس عشق می گرفتند و محبت و معرفت از شیخ، و چه زیبا می گفت که اگر خیلی پهلوانی با نفس خود کشتی بگیر!


حال در ادامه بخش هایی از این یادداشت ها و خاطرات را برای شما کاربران گرامی گلچین کردم :

«منِ» خود را باید با «خدا» عوض کنی»

شیخ بارها تکرار می کرد که:

دین حق، همین است که بالای منبرها گفته می شود ولی دو چیز کم دارد: یکی اخلاص و دیگری دوستی خداوند متعال. این دو باید به مواد سخنرانی ها افزوده شود.و می فرمود:

مقدس ها همه کارشان خوب است. فقط «منِ» خود را باید با «خدا» عوض کنند.

«اگر اینها به درد من می خورد، به من نمی دادی...»

یکی از دوستان شیخ از او نقل کرده که فرمود:


شب ها در مسجد جمعه تهران می نشستم و حمد و سوره مردم را درست می کردم. شبی دو بچه در مسجد باهم دعوا می کردند. یکی از آنها مغلوب شد و برای اینکه کتک نخورد آمد پهلوی من نشست. من از فرصت استفاده کردم و از او خواستم حمد و سوره اش را بخواند. این کار همه وقت آن شب مرا گرفت. شب بعد درویشی نزد من آمد و گفت: من علم کیمیا، سیمیا، هیمیا و لینیا دارم و آماده ام به شما بدهم، مشروط به اینکه ثواب کار دیشب خود را به من بدهید. به او گفتم نه! اگر اینها به درد من می خورد، به من نمی دادی...

«بلعم باعورا»
شیخ روزی فرمود:

امام جمعه زنجان و جمعی از محترمین تهران به اینجا آمدند. ایشان همراهان را معرفی کرد و...در اثر این آمد و رفت حالتی به من دست داد که به جایی رسیدم که بزرگان به دیدن من می آیند و.. شب حالت عجیبی به من دست داد، حالم خیلی گرفته شد. با تضرع و زاری به درگاه خدای متعال صفای باطن بازگشت. در فکر فرو رفتم که اگر این حالت ادامه پیدا می کرد؛ تکلیف من چه بود و چرا اینطور شدم. در این فکر بودم که «بلعم باعورا» را به من نشان دادند و گفتن اگر این حالت ادامه پیدا می کرد، مثل او می شدی. و نتیجه همه زحماتت این بود که با بزرگان مشحور بودی دنیا را داشتی و در آخرت چیزی نصیبت نمی شد.

این ماجرا گذشت. روزهای جمعه جلسه داشتیم. یکروز جلسه طول کشید و نزدیک ظهر شد. صاحب منزل و رفقا گفتند همین جا ناهار را صرف کنید. ما هم قبول کردیم. هفته دیگر مجددا جلسه به ظهر متصل شد و باز سفره انداختند. طبعا سفره چرب تر از هفته قبل بود. این داستان چند هفته تکرار شد. در یک جلسه که سفره خیلی رنگین بود، یک قالب کره خوب در وسط سفره قرار داشت. که توجه همه مارا به خود جلب کرده بود؛ به ذهنم آمد که این سفره به خاطر من است و بقیه رفقا نیز به خاطر من دعوت شده اند بنابراین من به خوردن این کره، اولیت دارم. با این اندیشه قدری نان برداشتم و تا دراز شدم از این کره بردارم، دیدم که بلعم باعورا در گوشه اتاق نشسته و دارد به من می خندد. این بود که دستم را پس کشیدم.

«نصف دیگر را چرا خوردی؟»

یکی از ارادتمندان شیخ درباره او نقل می کند

شبی در یکی از جلسات که در خانه فردی از دوستان شیخ بود؛ شیخ پیش از آنکه صحبت های خود را شروع کند، احساس ضعف کرد و قدری نان خواست. صاحب خانه نصف نان تافتون آورد و ایشان آن را میل کرد و جلسه را آغاز نمود. شب بعد فرمود:


دیشب به ائمه(ع) سلام کردم ولی آنان را ندیدم. متوسل شدم که علت چیست؟ در عالم معنا فرمودند: نصف آن قطعه نان را که خوردی، ضعفت برطرف شد، نصف دیگر را چرا خوردی؟

مقداری از غذا که برای بدن نیاز است خوردنش خوب است، اما اضافه بر آن موجب حجاب و ظلمت است...


«دعای یستشیر بخوان»

آیت الله فهری نقل می کند از جناب شیخ شنیدم که فرمود:

به خدا عرض کردم: خدایا! هر کسی با محبوب خویش راز و نیازی دارد و تلذذی، ما هم می خواهیم از این نعمت، برخوردار شویم. چه دعایی بخوانیم؟ در عالم معنا به من گفتند:«دعای یستشیر بخوان.»


«روح یکی از مقدسین در برزخ»

یکی از شاگردان شیخ، از وی نقل کرده است که فرمود:

در برزخ دیدم که روح یکی از مقدسین را محاکمه می کنند و همه کارهای ناشایست سطلان جائر زمان او را در نامه اعمالش ثبت کرده بودند و به او نسبت می دادند. آن شخص گفت: من این همه جنایت نکرده ام.

به او گفته شد: مگر در مقام تعریف از او نگفتی:«عجب امنیتی به کشور داده است!»؟...بنابراین تو راضی به فعل او بودی. او برای حفظ سلطنت خود، به این جنایت دست زد.