آيت اللهي كه عمامه اش را قايم ميكرد تا از پدرش كتك نخورد
به نامت
اي كه يك اتصال كوچك به تو كافيست
تا آدمي به همه دو عالم متصل شود!
با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی در این روز آخری ماه مبارک رمضان دلم شدیدهوای استادعزیزم و آقاجون خودمون رو کرده بود .برای همین مطلبی آماده کردم تا در دست نوشته سید به یادگار بماند .فاتحه اي همراه باصلوات نثار آيت الله مجتهدي تهراني هدیه کنید. یا حی
«چه زیبا میگفت :اسوه اخلاق ، عالم عامل و فقیه بزرگوار حضرت آیت الله احمد مجتهدی طهرانی،راه رسيدن به همهچيز علاوه بر پشتکار و زحمت آدمي و توکل به خدا، نياز به توسل اهلبيت(ع) هم دارد و توسل در زندگي انسان بسيار مؤثر است. آيتالله مجتهدي(ره) گفتهاند: يکي از رموز موفقيت من توسل بوده است. اينکه به ائمه اطهار (ع) توسل ميکنيم، شرک نيست، بلکه چون خودمان آبرو نداريم، ميرويم نزد آنهايي که پيش خدا آبرو دارند تا شفاعت ما را بکنند.»

آیتالله حاج شیخ احمد مجتهدی تهرانی در سال ۱۳۰۲ در تهران به دنیا آمد. سطح خانوادگی او متوسط بود. به قول خود، پدرش اهل علم نبود و بازاری بود. بسیار دوست میداشت که پسرش نیز شغل پدر را ادامه دهد و بالعکس از اینکه او «آخوند» شود امتناع میکرد.
شیخ احمد اما علاقه فراوانی به دروس حوزوی داشت. در نوجوانی مدتی بازاری شده بود و علاوه بر آنکه دروس قدیم میخواند، دروس حوزوی را هم «قاچاقی» فرا میگرفت. آن هنگامی که «ملّبس» به لباس روحانیت شد، «معمم» شدن خود را از پدر مخفی میداشت و شبها وقتی به منزل باز میگشت، «عِمامه» را به زیر جامه خود مخفی میکرد تا از پدر کتک نخورد. بعدها اما پدر نه تنها با «اهل علم» شدن شیخ احمد موافقت کرد که او مایه افتخار پدر شد. پدر به پشت سر او میآمد و نماز را به امامت وی اقامه میکرد.
از درس خواندنهای جدی و پیگیر خود برای شاگردانش زیاد میگفت. از اینکه پیش از نماز صبح هر روز حداقل ۲ مباحثه داشته و حتی تابستانها با مرحوم برهان و سایر طلبهها به لواسان میرفته و درس میخوانده . حتی میگفت ظهر که میشد بعد از نماز حاج شیخ علی اکبر برهان یک نان و ۳-۲ عدد زردآلو به عنوان نهار به ما میداد و ما میخوردیم و دوباره بعد از اندکی استراحت به مباحثه میپرداختیم. حتی شَجَر و حَجَر و... را هم صرف میکردیم تا صیغهها را به خوبی به خاطر بسپاریم. او حتی به مزاح میگفت که اگر من امروز به شما کمتر از «پلو» بدهم به من فحش میدهید!
اهتمامش به طلبه کردن و معمم کردن طلاب فوقالعاده بود. طلبهها یکی به هنگام ورود به حوزه و یکی هم به هنگام معمم شدن باید به محضرش میرسیدند تا او باصطلاح آنها رو «میپسندید» و اجازه میداد. باز هم به شوخی میگفت: یه نگاه حلاله! و من با یه نگاه میفهمم که چه کسی لایق طلبه شدن یا آخوند شدن هست یا نه. به بعضیها میگفت شما لیاقت ندارید بروید سر کوچه لبو فروشی کنید؛ چون اگه بیایید و طلبه بشوید به ضرر خودتان و مردم است و فردا دادگاه ویژه روحانیت مجبور میشود شما رو تیر باران کند .پس می شوید آخوند تیر بارانی!
اما در مقابل، بعضیها را که شاید در کوچه و خیابان هم میدید -که حتی گاهی خود هم نمیخواستند طلبه بشوند- میرفت در خانهشان با پدر و مادرشان صحبت میکرد و میگفت بچهتان به درد طلبگی میخورد و بالاخره با اصرار ، او را طلبه میکرد.
خودش تعریف میکرد که یک روز به «اکبر گودرزی» که قبلا طلبهاش بوده گفته «برو بیرون ای بینور!» و او را اخراج کرده. گودرزی اما به مدرسه دیگری در تهران رفته و تحت تعالیم موسوی خوئینیها به گروهک فرقان پیوسته و سرانجام شهید مطهری را ترور کرده است.
هر 4 آقازاده رهبر معظم انقلاب، شاگرد آیتالله مجتهدی بودند که بعدها برخیشان به قم رفته و برخی دیگر بعد از تحصیل، در همین مدرسه تدریس میکردند. حاج آقا میگفت بعضی وقتها برخی از کلمات قصار من یا شوخی ها را آقازاده های رهبر به ایشان منتقل میکنند و ایشان کلی می خندند!
آيت الله مجتهدي از اهتمام فرزندان رهبر معظم انقلاب به درس خواندن خیلی خوشنود بود. در سر کلاس های عمومی بارها میگفت که از فرزندان رهبر یاد بگیرید و همچون آنان باشید. میگفت آقازاده اول رهبری ظهرها که میشد یک نان تافتون می خرید و همین دم درب ورودی به شبستان روی زمین می نشست،نانش را خالی خالی لقمه می کرد، میخورد و مباحثه هایش را ادامه میداد.
دو خاطره از آيت الله مجتهدي: ديدن امام به اندازه يك كربلا رفتن مزه داد!
در محله ما پیرمرد زحمتکشی که ظاهراً مقّنی هم بود،به قدری عاشق امام بود که بارها به من گفته بود: "اگر مرا پیش امام ببری، صدهزار تومان به تو میدهم. " من معمولاً به ایشان میگفتم: " شما به آقای لواسانی مراجعه کنید. " می گفت: " به آقای لواسانی گفتهام، ولی تا به حال نشده. "وقتی قرار شد نزد امام برویم،این فرد را در بازارچه دیدم. صدایش زدم و پرسیدم: "دیدن آقا رفتی؟ " گفت: "نه ". گفتم: "صدهزار تومانت کجاست؟ " گفت: "آماده است. " گفتم: "فردا بردار بیاور. " که البته ما پول این آقا را هم گذاشتیم روی کمکهائی که به جبهه میکردیم و دادیم به دفتر امام. شب وقتی به مسجد برگشتیم، این آقا را دیدم و پرسیدم: "آقا را خوب دیدی؟خوش گذشت؟ " گفت: "به اندازه یک کربلا رفتن به من مزه داد. " من واقعاً با دیدن حالت افرادی مثل این پیرمرد که این طور امام را دوست داشتند، یاد آن حدیث معروف امیرالمومنین (ع) میافتادم که میفرمودند: "خالطوا الناس مخالططاًان عشتم معهما هنوا الیکم و ان متم بکو علیکم " با مردم جوری زندگی کنید که تا زمانی که زنده هستید، دوستتان داشته باشند و وقتی هم از دنیا رفتید، گریه کنند. امام واقعاً مصداق اتّم این حدیث بود و علت اصلیاش هم اخلاص ایشان بود.
تواضع آقا در برابر امام
یکی از جهاتی که من به آقای خامنهای علاقمندم، تواضع ایشان است. یادم هست روز سوم رحلت امام، آقای خامنهای در دانشگاه تهران فاتحهای گرفتند و ما رفتیم. آقای فلسفی در منبر از آیتالله خامنهای به عنوان رهبر کبیر انقلاب نام برد. ایشان بلافاصله در میانه سخنرانی آقای فلسفی تذکر دادند که: " خیر! رهبر کبیر انقلاب، امام هستند.این عنوان باید برای امام بماند. " من از این تواضع ایشان خیلی خوشم آمد و لذا همیشه دعاگوی ایشان و همه مراجع تقلید هستیم.
تا آدمي به همه دو عالم متصل شود!
با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی در این روز آخری ماه مبارک رمضان دلم شدیدهوای استادعزیزم و آقاجون خودمون رو کرده بود .برای همین مطلبی آماده کردم تا در دست نوشته سید به یادگار بماند .فاتحه اي همراه باصلوات نثار آيت الله مجتهدي تهراني هدیه کنید. یا حی
«چه زیبا میگفت :اسوه اخلاق ، عالم عامل و فقیه بزرگوار حضرت آیت الله احمد مجتهدی طهرانی،راه رسيدن به همهچيز علاوه بر پشتکار و زحمت آدمي و توکل به خدا، نياز به توسل اهلبيت(ع) هم دارد و توسل در زندگي انسان بسيار مؤثر است. آيتالله مجتهدي(ره) گفتهاند: يکي از رموز موفقيت من توسل بوده است. اينکه به ائمه اطهار (ع) توسل ميکنيم، شرک نيست، بلکه چون خودمان آبرو نداريم، ميرويم نزد آنهايي که پيش خدا آبرو دارند تا شفاعت ما را بکنند.»

آیتالله حاج شیخ احمد مجتهدی تهرانی در سال ۱۳۰۲ در تهران به دنیا آمد. سطح خانوادگی او متوسط بود. به قول خود، پدرش اهل علم نبود و بازاری بود. بسیار دوست میداشت که پسرش نیز شغل پدر را ادامه دهد و بالعکس از اینکه او «آخوند» شود امتناع میکرد.
شیخ احمد اما علاقه فراوانی به دروس حوزوی داشت. در نوجوانی مدتی بازاری شده بود و علاوه بر آنکه دروس قدیم میخواند، دروس حوزوی را هم «قاچاقی» فرا میگرفت. آن هنگامی که «ملّبس» به لباس روحانیت شد، «معمم» شدن خود را از پدر مخفی میداشت و شبها وقتی به منزل باز میگشت، «عِمامه» را به زیر جامه خود مخفی میکرد تا از پدر کتک نخورد. بعدها اما پدر نه تنها با «اهل علم» شدن شیخ احمد موافقت کرد که او مایه افتخار پدر شد. پدر به پشت سر او میآمد و نماز را به امامت وی اقامه میکرد.
از درس خواندنهای جدی و پیگیر خود برای شاگردانش زیاد میگفت. از اینکه پیش از نماز صبح هر روز حداقل ۲ مباحثه داشته و حتی تابستانها با مرحوم برهان و سایر طلبهها به لواسان میرفته و درس میخوانده . حتی میگفت ظهر که میشد بعد از نماز حاج شیخ علی اکبر برهان یک نان و ۳-۲ عدد زردآلو به عنوان نهار به ما میداد و ما میخوردیم و دوباره بعد از اندکی استراحت به مباحثه میپرداختیم. حتی شَجَر و حَجَر و... را هم صرف میکردیم تا صیغهها را به خوبی به خاطر بسپاریم. او حتی به مزاح میگفت که اگر من امروز به شما کمتر از «پلو» بدهم به من فحش میدهید!
اهتمامش به طلبه کردن و معمم کردن طلاب فوقالعاده بود. طلبهها یکی به هنگام ورود به حوزه و یکی هم به هنگام معمم شدن باید به محضرش میرسیدند تا او باصطلاح آنها رو «میپسندید» و اجازه میداد. باز هم به شوخی میگفت: یه نگاه حلاله! و من با یه نگاه میفهمم که چه کسی لایق طلبه شدن یا آخوند شدن هست یا نه. به بعضیها میگفت شما لیاقت ندارید بروید سر کوچه لبو فروشی کنید؛ چون اگه بیایید و طلبه بشوید به ضرر خودتان و مردم است و فردا دادگاه ویژه روحانیت مجبور میشود شما رو تیر باران کند .پس می شوید آخوند تیر بارانی!
اما در مقابل، بعضیها را که شاید در کوچه و خیابان هم میدید -که حتی گاهی خود هم نمیخواستند طلبه بشوند- میرفت در خانهشان با پدر و مادرشان صحبت میکرد و میگفت بچهتان به درد طلبگی میخورد و بالاخره با اصرار ، او را طلبه میکرد.
خودش تعریف میکرد که یک روز به «اکبر گودرزی» که قبلا طلبهاش بوده گفته «برو بیرون ای بینور!» و او را اخراج کرده. گودرزی اما به مدرسه دیگری در تهران رفته و تحت تعالیم موسوی خوئینیها به گروهک فرقان پیوسته و سرانجام شهید مطهری را ترور کرده است.
هر 4 آقازاده رهبر معظم انقلاب، شاگرد آیتالله مجتهدی بودند که بعدها برخیشان به قم رفته و برخی دیگر بعد از تحصیل، در همین مدرسه تدریس میکردند. حاج آقا میگفت بعضی وقتها برخی از کلمات قصار من یا شوخی ها را آقازاده های رهبر به ایشان منتقل میکنند و ایشان کلی می خندند!
آيت الله مجتهدي از اهتمام فرزندان رهبر معظم انقلاب به درس خواندن خیلی خوشنود بود. در سر کلاس های عمومی بارها میگفت که از فرزندان رهبر یاد بگیرید و همچون آنان باشید. میگفت آقازاده اول رهبری ظهرها که میشد یک نان تافتون می خرید و همین دم درب ورودی به شبستان روی زمین می نشست،نانش را خالی خالی لقمه می کرد، میخورد و مباحثه هایش را ادامه میداد.
دو خاطره از آيت الله مجتهدي: ديدن امام به اندازه يك كربلا رفتن مزه داد!
در محله ما پیرمرد زحمتکشی که ظاهراً مقّنی هم بود،به قدری عاشق امام بود که بارها به من گفته بود: "اگر مرا پیش امام ببری، صدهزار تومان به تو میدهم. " من معمولاً به ایشان میگفتم: " شما به آقای لواسانی مراجعه کنید. " می گفت: " به آقای لواسانی گفتهام، ولی تا به حال نشده. "وقتی قرار شد نزد امام برویم،این فرد را در بازارچه دیدم. صدایش زدم و پرسیدم: "دیدن آقا رفتی؟ " گفت: "نه ". گفتم: "صدهزار تومانت کجاست؟ " گفت: "آماده است. " گفتم: "فردا بردار بیاور. " که البته ما پول این آقا را هم گذاشتیم روی کمکهائی که به جبهه میکردیم و دادیم به دفتر امام. شب وقتی به مسجد برگشتیم، این آقا را دیدم و پرسیدم: "آقا را خوب دیدی؟خوش گذشت؟ " گفت: "به اندازه یک کربلا رفتن به من مزه داد. " من واقعاً با دیدن حالت افرادی مثل این پیرمرد که این طور امام را دوست داشتند، یاد آن حدیث معروف امیرالمومنین (ع) میافتادم که میفرمودند: "خالطوا الناس مخالططاًان عشتم معهما هنوا الیکم و ان متم بکو علیکم " با مردم جوری زندگی کنید که تا زمانی که زنده هستید، دوستتان داشته باشند و وقتی هم از دنیا رفتید، گریه کنند. امام واقعاً مصداق اتّم این حدیث بود و علت اصلیاش هم اخلاص ایشان بود.
تواضع آقا در برابر امام
یکی از جهاتی که من به آقای خامنهای علاقمندم، تواضع ایشان است. یادم هست روز سوم رحلت امام، آقای خامنهای در دانشگاه تهران فاتحهای گرفتند و ما رفتیم. آقای فلسفی در منبر از آیتالله خامنهای به عنوان رهبر کبیر انقلاب نام برد. ایشان بلافاصله در میانه سخنرانی آقای فلسفی تذکر دادند که: " خیر! رهبر کبیر انقلاب، امام هستند.این عنوان باید برای امام بماند. " من از این تواضع ایشان خیلی خوشم آمد و لذا همیشه دعاگوی ایشان و همه مراجع تقلید هستیم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:24 توسط سید
|
حواست که هست؟