حضرت فرمودند؛ اسمش را رضا بگذار!
ماجرایی خواندنی از ارتباط شیخ رجبعلی خیاط با علی بن موسی الرضا (ع)

همواره در گذر تاریخ افرادی وجود دارند که بر اثر صبر بر مشکلات و اطاعت خداوند متعال به درجاتی می رسند که شاید بر هر کسی این امر قابل دسترسی نباشد. یکی از این افراد مرحوم شیخ رجبعلی خیاط از زهاد و عرفای معاصر می باشد.وی که در اثر ترک گناه و کنترل نفس، خداوند به او چشم بصیرت عنایت فرموده بود دارای کراماتی نیز بود. از جمله ارتباط وی با ائمه اطهار (ع) و به خصوص حضرت علی بن موسی الرضا (ع).
در میان انبوه کراماتی که از ایشان نقل گردیده حجه الاسلام محمد محمدی ری شهری در کتاب تندیس الاخلاص خود روایتی زیبا و دلنشین، به قلمی بسیار گرم و صمیمی از ارتباط شیخ رجبعلی و ثامن الحجج (ع) آورده است. وی می نویسد:
کسی دورتر از ضریح، در سمت بالاسر، در میان جمعیت انبوه زائران ایستاده و با صدایی که چندان بلند و واضح نیست با امام رضا (ع) راز و نیاز می کند. این چندمین قطره اشکی است که خانه چشمانش را ترک نموده، از روی گونه هایِ چروکیده اش، غلتان پایین می آید تا به زیر چانه اش می رسد و فرو می افتد. صدای زمزمه های عاشقانه و عارفانه زائرانی که از سراسر جهان، با سنین، رنگ ها، زبان ها و جنسیت های مختلف، گردِ ضریح مقدس آقا جمع شده اند فضا را پُر کرده و به روحانیت آن افزوده است. کسی به کسی کاری ندارد و هر کس توی عالَمِ خودش است و حرفِ خودش را می زند، اما مخاطب همه یکی است؛ «امام رضا (ع)».
او هم بی آن که به فکر پاک کردن اشک هایش باشد، با صدایی که تنها خودش آن را می شنود و آقایش، می گوید:
«آقاجان! دیگر دارد دیر می شود. من که پیر شده ام، همسرم هم دیگر جوان نیست! از برکت وجود شما، همه چیز دارم؛ خانه، زندگی، ثروت، همسر و چند دختر خوب! اما... اما آرزو دارم که یک پسر هم داشته باشم، یک پسرِخوب و مؤمن! آن وقت دیگر هیچ چیز در زندگی، کم و کسر ندارم. فامیل هم دیگر نمی توانند سرکوفتم بزنند و پسرداریشان را به رُخَم بِکِشَند و بگویند؛ بچه دختر که بچه خودِ آدم نیست، بچه مردم است، این بچه پسر است که بچه خود آدم حساب می شود... نسل هر کسی از طرف پسرش ادامه پیدا می کند...، و از این حرف ها. می دانی که من از ترس زخم زبان های مردم، بخصوص فامیل همسرم، یواشکی تهران را ترک کرده و به بهانه یک سفرِکاری و تجاری به مشهد آمده ام تا همین را از شما بخواهم، حتی همسرم هم خبر ندارد که من به اینجا آمده ام. خواهش می کنم نگذار از اینجا دست خالی برگردم. تو پیشِ خدا آبرو و اعتبار داری، خدا حرف تو را زمین نمی زند، لطف کن و از خدا بخواه تا این حاجتِ مرا برآورده سازد...».
چند روز بعد تازه از راه رسیده و هنوز احوالپرسی اش به آخر نرسیده که صدایِ کوبه در حیاط به گوش می رسد:
احوالپرسی را ناتمام گذاشته و به سمت دربِ حیاط حرکت می کند. از کنار حوضی که آب زلالی دارد و چند ماهی قرمز و طلایی در آن عاشقانه یکدیگر را تعقیب می کنند عبور می کند و پیش از آن که از دو پله آجری بالا برود با صدای بلند می پرسد:
- کیست؟
و صدای ضعیفی را می شنود که جواب می دهد:
- منم، شیخ.
گرچه صدا آشنا است ولی هر چه فکر می کند یادش نمی آید که این شیخ کیست! در را که باز می کند یکباره گُل از گُلَش شکفته می شود و در حالی که برای معانقه آغوش باز می گشاید می گوید:
- بَه بَه! سرور عزیزم جناب آقای شیخ رجبعلی خیاط! چه عجب از این طرف ها؟! هر مطلبی که بود، خبر می دادید بنده خدمت می رسیدم، شما چرا زحمت کشیدید و بنده را شرمنده فرمودید؟!
بعد سرش را داخل حیاط می کند و با صدای بلند می گوید:
- یا الله یا الله، آقا رجبعلی خیاط تشریف آورده اند، چایی را حاضر کنید...
اما شیخ می گوید:
- زحمت نکشید، مزاحم نمی شوم، کار دارم و باید خیلی زود رفع زحمت کنم. خدمت رسیدم تا زیارت قبول بگویم و...
تا این را می شنود، جا می خورد و در حالی که چشمانش گرد شده اند می پرسد:
- کدام زیارت آقا؟!
مگر شما به زیارت آقا امام رضا (ع) مشرف نشده بودید؟
و او در حالی که نگاهی محتاطانه به اطراف و داخل حیاط می اندازد، تُنِ صدایش را پایین می آورد و می گوید:
- چرا، ولی هیچکس از این مطلب خبر نداشت، حتی همسر و دخترانم! حالا نمی دانم شما چگونه باخبر شده اید و...
و شیخ حرف های او را قطع می کند و با لحنی ملایم و مطمئن می گوید:
- تو از طریق امام رضا (ع) از خدا پسری خواسته بودی. حضرت فرمودند؛ «خداوند متعال به او پسری عطا خواهد فرمود، بگویید اسمش را رضا بگذارد.»
با شنیدن این کلمات، زانوانش سُست می شوند و همانجا روی زمین می نشیند، دست هایش را به سوی آسمان بلند می کند و در حالی که اشکِ گرمی بر چشمانش حلقه می زند رو به آسمان کرده و عرضه می دارد:
«خدایا متشکرم.»
بعد هم به سمت مشهد می چرخد و می گوید:
«آقاجان! خیلی آقایی، ممنونتم.»
وقتی رو برمی گرداند می بیند شیخ دور شده است و صدای همسرش را از دور می شنود که با صدای بلند می پُرسد:
- چه شده است؟ نکند اتفاق بدی افتاده باشد؟...
* رجبعلی نکوگویان مشهور به جناب شیخ و شیخ رجبعلی خیاط در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود.
پدرش مشهدی باقر یک کارگر ساده بود و هنگامی که رجبعلی 12 ساله گردید پدرش را از دست داد.
شیخ رجبعلی خیاط پس از تشکیل خانواده در خانه ای خشتی و ساده که از پدرش، واقع در خیابان مولوی کوچه سیاه ها (شهید منتظری)، به ارث رسیده بود زندگی کرد و در یکی از اتاق های آن مشغول به خیاطی گردید که از این رو به شیخ رجبعلی خیاط معروف گردید.
لباس وی بسیار ساده و تمیز بود و نوع لباسی که می پوشید نیمه روحانی بود. شیخ کمتر در عالم سیاست وارد می گردید، اما با رژیم منفور پهلوی به شدت مخالف بود.
شیخ رجبعلی همواره سالک راه حق بود و در این راه از ریاضت های شدید و عذاب آور همیشه شاکی بود و این عمل را نفی می کرد و معتقد بود کسی که تنها چهل روز خالص عمل کند، چشمه های حکمت از دلش می جوشد و نیاز به ریاضت های عذاب آور نیست.
شیخ رجبعلی پیوسته اهل کشف و شهود بود و در این بین ارادت عجیبی به علی بن موسی الرضا (ع) داشت و سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی، سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
حواست که هست؟